اگر دیر آمدم مجروح بودم
چه خوب است آدم برای خدا بمیرد.
آن وقت هر چه سخت تر بمیرد بهتر است.
به بدترین وجه شهید شدن، یعنی به بهترین درجه ارتقا یافتن.

زمانی که انگشت سبابه ام به خاطر دوستی عزیز و بزرگوار در نگاشتن پست (درد دلی از جنس خودم) بر روی صفحات کیبورد می فشردم، باورم نمی شد دو ماه و نیم بعد باید در فراقش بنویسم. جانباز عزیز سید عیدی تقوی را می گویم. عزیزی که در عنفوان جوانی برای دفاع از دین و میهن، داوطلب به جبهه می رود و حدود 25 سال با نخاعی قطع شده، اسیر تخت و ویلچر می شود. عزیزی که در این 25 سال هیچگاه با مشکلات کلیه و مثانه، زخم بستر، پانسمان و مشکلات عدیده ی ناشی از ضایعه ی نخاعی بیگانه نبود و با آن خداحافظی نکرد و همانطور که در پست مذکور یادآوری کردم به خاطر عمیق شدن زخم بسترش، مجبور شدند استخوان لگنش را هم خارج کنند. به عبارتی سید در طول این سال های بعد از مجروحیت کلکسیونی بود از همه ی دردهایی که یک انسان قطع نخاع باید تحمل می کرد.
آخرین باری که چهره ی نحیف و رنگ پریده اش را مشاهده کردم، باور نمی کردم آن دیدار، دیدار آخرمان باشد. به زحمت نفس می کشید، اما سعی می کرد در جمع دوستان چهره ی خود را بشاش نشان دهد. به او گفتم سید اگرچه در این چند سال بسیار زجر کشیدی، اما به امید خدا دیگر از شر زخم بستر راحت شدی و زندگی آرام و شادی را در کنار خانواده و فرزندان عزیزت سپری خواهی کرد. سید با خنده ملیح همیشگی که بر لب داشت، دستانش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت هرچه خواست خدا باشد؛ راضی هستم به رضای خدا.
سید عزیز، شاید با خود گفته باشی:
جاده مانده است و من و این سر باقی مانده
رمقی نیست در این پیکر باقی مانده
وشاید گفته باشی:
غمی غریب به اعماق استخوان دارم
عجب که با غم جانم هنوز جان دارم
مرا چه کار به شرح شکوفه های چمن
که در نشیمن دل، باغ ارغوان دارم
یادم نمی رود در آن باغی که برای تفریح رفته بودیم، به مجری پیشنهاد کردی احمدت بیاید و برای جانبازان آواز بخواند. همه ی ما از نغمه ی دلنشین احمد لذت بردیم، اما مطمئنم تو از همه ی ما بیشتر از آواز فرزند عزیزت لذت بردی. شاید آن نغمه آخرین نغمه ای بود که در چنبر دوستانت از احمد می شنیدی، و الان که تو نیستی این احمد و محمد و هستند که باید بر سر مزارت نغمه ی غم بسرایند و در فراغت بگریند. یاد آوری می کنم محمد و احمد فرزندان سید همیشه در کنار پدر و یار و یاور او بودند و از هیچ کوششی برای بهبودی عزیز دلشان دریغ نکردند، نمونه های بارز فرزندان صالح. الحق والانصاف این دو فرزند بزرگوار، حق فرزندی را در راستای خدمت به پدر جانبازشان بطور اتم و اکمل به اتمام رساندند.
امروز هم که به اتفاق بعضی از جانبازان برای تشییع جنازه ی این شهید به مسجد محله شان رفتیم، چهره ی محزون و غمدیده ی این دو عزیز را می دیدم که سر بر شانه ی دوستان و اقوام گذاشته بودند و در فراق پدر اشک می ریختند.
و تو ای سید عزیز چه ماه عزیزی را برای پر کشیدن به دیار دوست انتخاب کردی. ماهی که در آن سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) به ملاقات معبود شتافت.
سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین تکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردند و برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من؟
رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟
مرا این پشت مگذارید بی پا
گناهم چیست پایم بود در خواب
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر غبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
یه ما بیچارگان زانسو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
پی نوشت:
از تمام عزیزانی که این متن را می خوانند تقاضا می کنم برای شادی روح این جانباز شهید فاتحه ای قرائت کنند." روحش شاد "