روزهای جانبازی

لحظات مرگ وزندگی (قسمت اول)

تصمیم برای اعزام به جبهه

سال 1360 دیپلم گرفتم. در پاییز همان سال در آزمون تربیت معلم پذیرفته و در مرکز تربیت معلم شهید باهنر اصفهان، تحصیل در یک مقطع بالاتر را آغاز کردم. مرتب اخبار جنگ را از رسانه ها پیگیری می کردم و مرتب خودم را سرزنش می کردم که برای ادامه ی تحصیل فرصت فراوان است، ولی دفاع از مملکتی که مورد هجوم همه ی کشورهای مستکبر قرار گرفته، در این برهه از زمان واجب تر از درس خواندن است. هر چه تصویر تشییع جنازه ی شهیدی را از تلویزیون مشاهده می کردم، بیشتر خودم را شماتت می کردم. وجدانم به من نهیب می زد که در انجام وظیفه ی شرعی ام، کوتاهی می کنم.

 بالاخره در روستای چوبین از توابع  شهرستان شهرکرد، کنار قبر همکلاسی شهیدم محمدحسن یوسفی. ازهمکلاسی های دوران تربیت معلم شهید باهنراصفهان، خیلی دلم شکست. عزم خود را جزم کردم که راه دوست و همکلاسی شهیدم را ادامه دهم .

حضور در جبهه و آغاز عملیات

شهریور1361به جبهه اعزام شدم. به گردان یازهرا(س)ازتیپ تازه تاسیس قمربنی هاشم(ع) پیوستم. روز سیزدهم  آبان سال 1361، مرحله دوم عملیات محرم، ساعت 2 نیمه شب در منطقه ی عین خوش دستور آغاز عملیات با رمز یا زینب(س)  صادر شد. من و پسر خاله ام، کمک آرپی جی پیرمرد زبل وبانشاطی، که او را حاجی زینعلی(پاورقی. حاجی ازاهالی روستای کره از توابع دهاقان بود و در عملیات های بعدی، به درجه ی رفیع شهادت ، نائل آمد.) صدا می کردند، بودیم. شور و نشاط و تقوای مثال زدنی او، به بچه ها روحیه می داد.

همان ابتدای عملیات، یک تیر مستقیم دشمن، به کف دست این مرد خدا اصابت کرد. دستش را پانسمان کردیم.هرچه دستش را بیشتر باند پیچی می کردیم، خون بیشتری فوران می کرد و خون بند نمی آمد. از اوخواهش کردیم به عقب برگردد، اما راضی نشد. می گفت: برای یک زخم کوچک که نباید عملیات را ترک کرد. به سمت جلو حرکت کردیم. نزدیکِ یک تانک عراقی رسیدیم. حاجی، آماده ی شلیک آرپی جی شد، ولی دستش بی حس شده بود. دیگر توان شلیک نداشت. صورتش رابوسیدیم ، آر پی جی را از آن مرد خدا گرفتیم و ضمن خداحافظی از او، به جلوحرکت کردیم. از زمین وآسمان، آتش می بارید. عراقی ها برای ایجاد رعب و وحشت در دل ما از گلوله های رسام {پاورقی. گلوله های رسام بعد از شلیک برای ایجاد رعب بیشتر در طرف مقابل از خود نور متساعد می کنند.} استفاده می کردند. اما بسیجی ها الله اکبرگویان بی مهابا، به پیش می رفتند. در حین پیشروی ، دوستان و همرزمان خود را می دیدیم، که بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن، یا اصابت ترکش، روی زمین می افتادند و در خون خود می غلتیدند.

 احساس سوختن به تماشا نمی شود

در آن بیابانِ آتش و دود وباروت، صحنه ی دلخرا شی مشاهده کردم که خیلی متاثر شدم. رزمنده ای که گویا آرپی جی زن بود، کوله پشتی اش بر اثر اصابت ترکش خمپاره آتش گرفته بود. خرج های داخل کوله پشتی، یکی پس از دیگری منفجر می شد. آتش تمام وجودش را فرا گرفت. او در این بیابان می دوید، فریاد می زد و به هر طرف فرار می کرد، تا شاید حرارت سوزان آتش رهایش کند و درد سوختنش کمتر شود، اما هر چه بیشتر می دوید، آتش شعله ورتر می شد.

یک لحظه صحنه ی عصر عاشورا در ذهنم مجسم شد. به یاد زمانی افتادم که دامن بچه های امام حسین(ع) آتش گرفته بود، و این دُردانه های فرزند رسول خدا(ص) از ترس دشمن در بیابان کربلا پا به فرار گذاشته بودند. اطفای حریق غیرممکن بود.هیچکس جرات نمی کرد، به این برادر عزیز نزدیک شود و او را سوختن نجات دهد. بوی کباب، به مشام می رسید. شاید هیچکس نتواند درک کند این نوجوان معصوم، آن لحظات سخت را چگونه سپری کرد، به قول شاعر: احساس سوختن به تماشا نمی شود...آتش بگیرتا که بدانی چه می کشم . چون در حال پیشروی بودیم، نفهمیدم سرانجامش چه شد؟ آیا زنده ماند یا شهید شد. اجر او با خداوند سبحان. خداوند بر درجاتش بیفزاید.

موج انفجار یا ...؟!

بعد از دیدن این صحنه ی دلخراش، دوباره به طرف مواضع عراقی ها به راه افتادیم. برای اینکه کمتر در تیررس دشمن باشیم به دستور فرمانده، ازداخل کانال به پیش می رفتیم. فرمانده که قطعه قطعه شدن و شهید شدن نیروهایش را می دید، به آرپی جی زن ها التماس می کرد که هر چه زودتر تیربارهای دشمن را از کار بیندازند. درگیری لحظه به لحظه شدید و شدیدتر می شد.

ناگهان صدای انفجار مهیبی شنیدم. احساس کردم چند متر به هوا پرتاب شدم و فرو افتادم، در همان حال احساس برق گرفتگی کردم. شنیده بودم ممکن است رزمنده ها در حین عملیات، دچار موج گرفتگی شوند. با خود گفتم ،چیزی نیست، شاید من هم دچار موج گرفتگی شده ام. ان شاا.. با کمی استراحت، زود خوب می شوم وبه ادامه ی عملیات می رسم.

با صورت، به روی زمین و در واقع کف کانال فرو افتادم. صدای یکی از رزمنده ها را شنیدم که گفت: فرمانده، بی سیم چی تیر خورد. فرمانده گفت: زود برو بی سیمش را بردار و بیا. بسیجی به طرفم آمد و بالای سرم نشست، فریاد  زد،آر پی جی زن است. فرمانده با همان لحن خشک وجدی گفت: ولش کن، زود  برو جلو.

بسیجی نگاهی به من انداخت وگفت: فکر می کنم مجروح شده. صدای قدم های فرمانده را شنیدم که پیش می آمد. رو به جوان،  فریاد زد: مگر بچه شده ای!؟ در این درگیری شدید، خودت هم پهلویش می افتی. معطل نکن، زودتر برو جلو. فقط موشک های آرپی جی را با خودت بیاور.

بسیجی ساکت ماند. موشک های آرپی جی را، از داخل کوله پشتی ام برداشت و رفت. راستش از حرف فرمانده ناراحت نشدم. توقع نداشتم درآن وانفسا، کاری برایم انجام دهند. منطقه مثل جهنم بود . باران گلوله و ترکش از هر طرف بر سر بچه ها می بارید.

 تنها ماندم

همرزمانم جلوتر رفتند. سروصدا کمتر شد. تنها شدم. نمی دانستم از چه ناحیه ای مجروح شده ام، به فکر فرو رفتم. یاد صحبت های مسئول پایگاهمان افتادم که موقع عزیمت به جبهه به من گفت: اگر مجروح شدی، باید خودت به فکر نجات خود باشی.هیچ کس نمی تواند به فکر نجات توباشد. خودت، باید امداد گر خودت باشی، به هر طریق ممکن باید خودت را به عقب جبهه برسانی.

هر چه سعی وتلاش کردم،  نتوانستم حتی خودم را تکان دهم، چه رسد به اینکه بخواهم به عقب جبهه هم برگردم. گیج وحیران مانده بودم. هیچ دردی احساس نمی کردم. با صورت به کف کانال افتاده بودم. طرف راست صورتم کاملا در خاک های کف کانال فرو رفته بود. به سختی نفس می کشیدم. دهانم پر از خاک شده بود. ساعت حدود 4 یا 5 صبح بود و هوا رو به سردی گذاشته بود. حالت خستگی وسستی را، در صورتم احساس می کردم. بر اثر سردی هوا، کم کم گریپ شدم. دیگر نمی توانستم از راه بینی نفس بکشم. مسئولیت تنفس را به دهان پر از خاک سپردم. کار پرزحمتی بود.

ای کاش کسی مرا به پشت برمی گرداند، تا راحت تر نفس بکشم. اما از گروه نجات خبری نبود. باید این وضعیت را تحمل می کردم و منتظر اتفاقات بعدی بودم. هوا میل به روشنی داشت. صدای چند نفر راشنیدم که باهم صحبت می کردند وبه من نزدیک می شدند. خوشحال شدم، اما این خوشحالی چند لحظه ای بیشتر طول نکشید. چون وقتی کاملا نزدیک شدند، متوجه شدم عربی صحبت می کنند.(عراقی ها موقع حمله ی بچه ها، در سنگرهایشان مخفی شده بودند، حالا که سروصدا کمتر شده بود، تصمیم داشتند، خودشان را به نیروهای خودی برسانند). از بس تنفس برایم مشکل شده بود، با خود گفتم خوبست به آنها بگویم مرا به پشت برگردانند. اما بلافاصله به خود نهیب زدم، مگر بچه شده ای! اینها دشمن تو هستند.  چشم هایم را بستم وساکت شدم. از صحبت هایشان حدس زدم حدود بیست نفری هستند. ای کاش لااقل دست هایم سالم بود و آنها رابا پرتاب یک نارنجک، به درک واصلشان می کردم. حیف!

عراقی ها نزدیک ونزدیک ترشدند. بعلت کمی پهنای کانال وتاریکی هوا، پاهایشان را روی من می گذاشتند و رد می شدند. یکی دیگر از برادرانی هم که مجروح شده بود  و از شدت جراحت و درد، داد و فریاد می کرد، با شنیدن صدای عراقی ها ساکت شد . شاید در این لحظه، به این نتیجه رسیده بود که زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد. سکوت ودلهره کاملا حکمفرما بود. من هم تلاش کردم صدایم در نیاید. هنگام عبور بقیه عراقی ها، چکمه ی سنگین یکی از آنها به پشت سرم  خورد و صورتم بیشتر در خاک فرو رفت، فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟

تنفس با اعمال شاقه

درست حدس زدید. تنفس من مشکل تر شد. تقریبا سه چهارم صورت و دهانم داخل خاک ها فرو رفته بود. با هر بار نفس کشیدن، مقدار زیادی گرد وغبار داخل دهان و ریه ام می شد ومقداری ازخاک ها در فضا پراکنده می شد. با این وضعیت تنفس، حفره ای کوچک کنار دهانم به وجود آمد. گرد و خاک های ریزتر در هوا پراکنده شده بود و کلوخ های کوچک و لرزان، لب گودال ایجاد شده باقی مانده بودند. امکان سقوط هر کدام از کلوخ های کوچک، کف حفره ی ایجاد شده زیاد بود. اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. ناگهان یکی از کلوخ ها، درست روی مجرای تنفس و در واقع نصفه ای از دهانم که از خاک بیرون مانده بود افتاد. بلافاصله  ماموریت زبانم آغاز شد . زبان بیچاره باید با هر دم و بازدم، یکبار این کلوخ لعنتی را کنار بزند، تا تنفس صورت گیرد.

ماموریت مشکلی بود. لحظه ها به کندی سپری می شد. زبان بیچاره خسته شده بود، دیگر نمی خواست این کارسخت را تکرار کند. اعتراض کرد، اما در آن شرایط سخت، و در آن" لحظات مرگ و زندگی " اصلا اعتراض  وارد نبود. چون کار نکردن زبان، برابر بود با ...

به فکر چاره افتادم. با هر زحمتی بود کلوخ شرور را، با نوک زبانم ، از کنار لب هایم درخاک ها، فرو کردم و به خواست خدا از شرش خلاص شدم. دهانم کاملا خشک شده بود. تشنگی ام فوق العاده شدید بود. البته قمقمه ام پر از آب بود، ولی هیچ حرکتی در دستانم نبود که بتوانم این لب ها و گلوی خشکیده را از آب سیراب کنم. تنفس با اعمال شاقه ادامه پیدا کرد. هوا روشن تر شده بود. یادم آمد وقت نماز صبح است. با احتیاط و بی آن که لب ها و زبانم زیاد حرکت بدهم  و بدانم قبله از کدام  سمت است، نمازی بی  وضو و بدون تیمم  خواندم. خدا قبول کند.

 خورشید دمید. ساعتی صبر کردم. صدای بچه ها از دور به گوش رسید. آنها نزدیک تر شدند. صدای دو نفر را می شنیدم که با هم در حال گفتگو وتبادل افکار بودند، یکی می گفت ایرانی است، دیگری می گفت عراقی است. گویا در حال پاکسازی منطقه بودند. یکی از آنها پرید داخل کانال،  گلنگدن  کلاش را کشید. با خود گفتم الان است که  تیر خلاص را بزند. اصلا توان فریاد زدن و دفاع از خودم را نداشتم. خدا پدرش را بیامرزد. قبل از اقدام به شلیک، در مورد ملیت من استعلام کرد،  پرسید: ایرانی هستی یا عراقی؟ با صدای کم رمقی گفتم ایرانی.

اسلحه را زمین گذاشت، و با عذر خواهی ، مرا به پشت برگرداند.

از او پرسیدم: کجای بدنم زخمی شده؟

گفت: چیزی نیست فقط گردنت زخمی شده، ان شاالله زود خوب می شود.

پرسیدم: دست و پایم سالم است؟

گفت: سالم سالم است.

گفتم: پس چرا نمی توانم دست و پایم را حرکت دهم!؟

مکثی کرد و گفت: نمی دانم، گویا او هم مثل خودم از نخاع و آسیب دیدن آن چیزی سر در نمی آورد.

 امداد گر را صدا زدند. آقای امداد گر هم بدون اینکه بداند، فرد آسیب دیده از ناحیه ی نخاع را نباید زیاد جابجا کنند، با ناشی گری تمام، مقداری گاز و پنبه روی گردن مجروح من گذاشت و چند دور باند دور گردنم  پیچید و گفت: باید صبر کنی تا آمبولانس بیاید... هر چه صبر کردم، از آمدن آمبولانس خبری نشد.

اعزام به اورژانس پشت خط

یکی از بچه ها را فرستادم سراغ پسر خاله ام.{پاورقی. من، عبدالرحیم مهاجری، شمسعلی بیات و شهریار ربیعی به اتفاق از روستایمان جرم افشار، به جبهه اعزام شده بودیم} او سراسیمه آمد. وقتی وضعیت مرا دید خیلی متاثر شد. بلافاصله رفت و یک برانکارد تهیه کرد، مرا روی برانکارد گذاشتند و با آمبولانس به سوی اورژانس خط حرکت کردند. آمبولانس، بدون توجه به وجود دست اندازهای فراوان، با سرعت به پیش می رفت. دست و پای من از لبه ی برانکارد پایین می افتاد، وعبدالرحیم آن را سر جایش می گذاشت. به من گفت گردنت زخمی شده، چرا دست و پایت اینجور شده؟ نمی دانم. خودت نمی توانی پایت را روی برانکارد بگذاری؟ نه نمی توانم.

 با تکان های شدید آمبولانس، سرم بشدت درد گرفته بود. از او خواستم پیشانیم را فشار دهد، با این ترفند درد سرم کمتر می شد. به محض اینکه دستش را از روی پیشانی ام برمی داشت، شدت درد بیشتر می شد و من از او می خواستم دوباره پیشانیم را فشار دهد. مسافت تا رسیدن به اورژانس  طولانی  بود، از بس پیشانی مرا فشار داده بود خسته شده بود، به محض اینکه می خواست کمی استراحت کند، فریاد و آه و ناله ی من از شدت درد افزایش می یافت وعبدالرحیم خسته، که از ابتدای عملیات شب گذشته، تا حالا که ساعت 10 صبح بود، نه خوابی رفته بود ونه غذایی خورده بود مجبور بود، دستور مرا اجرا کند. او به جای اینکه مرا دلداری دهد، قطرات اشک، از گونه هایش سرازیر بود. تا اندازه ای هم دست وپایش را گم کرده بود. به بیمارستان صحرایی رسیدیم. لباس هایم را با قیچی چیدند و با پانسمانی مختصر،  مرا داخل هلیکوپتر بردند. پسرخاله تا داخل هلیکوپتر هم همراه من بود و با ناراحتی از من خداحافظی کرد.

مرا به همراه مجروحین دیگر به اهواز منتقل کردند. آنجا بیهوش شدم. لحظه ای به هوش آمدم. یک کیسه ی خون به من تزریق کرده بودند. احساس تشنگی کردم. از پرستار تقاضای آب کردم. اشک درچشمان او حلقه زد و گفت: متاسفم، دکتر گفته فعلا نوشیدن آب برای شما مضر است. اگر به شما آب بدهیم خونریزی، ازمحل جراحت شما تشدید می شود. به یاد لبهای تشنه ی امام حسین(ع) و فرزندان آن بزرگوار در صحرای گرم کربلا افتادم.

چند دقیقه صبر کردم. اما تشنگی امانم را بریده بود. باز هم در طلب آب،  اصرار کردم. بیچاره پرستار، مستاصل وشرمنده  شده بود. از طرفی می خواست دستور پزشک مبنی بر آب ندادن به من را اجرا کند، از طرفی هم صدای العطش من کلافه اش کرده بود. به ناچار گاز خیس شده ای را، روی لبهای خشکیده ام گذاشت، تا شاید اندکی از عطشم کاسته شود. من با ولع تمام، بافشردن گاز خیس شده توسط لبهایم، تلاش می کردم از تشنگی ام بکاهم.

اعزام به تبریز

 ازآنجا به همراه بقیه ی مجروحین عازم تبریز شدیم. اولین باری بود که داخل هواپیما می نشستم (البته می خوابیدم). در بیمارستان امام خمینی تبریزبستری شدم. دکترها مرتب بالای سرم می آمدند و با هم درباره وضعیت  من صحبت می کردند، ولی من هیچ کدام از حرف های آنان را متوجه نمی شدم، چون به زبان آذری صحبت می کردند. از آنان خواستم به زبان فارسی صحبت کنند که من هم متوجه شوم، یکی از دکترها گفت: صحبت های ما بیشتر تخصصی است، هر مطلبی را که قرار باشد با شما در میان بگذاریم، حتما به اطلاعتان می رسانیم.

بعضی اوقات حالات عجیبی به من دست می داد. احساس می کردم می خواهم از روی تخت سقوط کنم. اما نه به روی زمین، بلکه به روی سقف. مهتابی های سقف را زیر پایم می دیدم، گویی می خواستم روی مهتابی ها بیفتم. قضیه را به پرستار گفتم، خندید و گفت نترس نمی افتی. حفاظ دو طرف تخت را بالا آورد و گفت حالا مطمئناً نمی افتی! اما باز هم احساس سقوط کردن عذابم می داد، به طوری که چشمانم را از ترس می بستم و آماده ی افتادن می شدم.

 سه روز بود که در بیمارستان امام خمینی تبریز بستری بودم. یکی از پرستارها کنار تخت من آمد و فرمی مبنی بر اطلاعات شخصی مرا در آن ثبت کرد. از من شماره تلفن خواست که خبر مجروح شدنم را به خانواده ام اطلاع دهد. چون ما در روستایمان تلفن نداشتیم، شماره ی یکی از اقوام را در شهرضا به او دادم. و گفتم نیازی به مطلع کردن آنها نیست، ان شاالله خودم که بهتر شدم می روم منزل. شهرضا کجا؟ تبریز کجا؟ خدا را خوش نمی آید، آن بیچاره ها در این هوای سرد این همه راه را طی کنند، که بیایند مرا ملاقات کنند.

پرستار گفت: مسئله ملاقاتی صِرف نیست، شما به یک مراقب و همراه نیاز دارید. ممکن است شما مجبور باشید یک ماه، یا دو ماه، یا حتی سه ماه، در بیمارستان بستری باشید، وصلاح نیست به خانواده تان  خبر ندهید.

گفتم: مگر یک زخم گردن چقدر طول می کشد، تا خوب شود؟

پرستار سری تکان داد و گفت: نه عزیزم، اینطورها هم که شما فکر می کنید نیست. باید درمان شما اساسی صورت بگیرد. عکس رادیولوژی را که از گردنم گرفته بودند، نشانم داد، تعداد زیادی ترکش ریز ودرشت در گردنم جا خوش کرده بودند. گفت: با این وضعیت شما حالا حالاها مهمان ما هستید. اما صراحتا نگفت به نخاعم، آسیب جدی رسیده.

پرستار رفت ومن در فکر فرو رفتم. یک ماه!  دوماه!  شاید هم سه ماه!. دوست داشتم، هر چه زودتر سلامتی خودم را بازیابم و دوباره به جبهه برگردم. بعد با خود گفتم الهی رضا بقضائک. خدایا راضیم به رضای تو.

همینطور که در فکر بودم، یکی از بچه های همرزم شهرضایی به نام نبی الله مجاهدی را دیدم، که وارد اتاق ما شد. او یک نگاه سرپایی به افراد بستری روی تخت ها کرد وتصمیم گرفت اتاق را ترک کند. گویا داشت در آن دیار غربت، دنبال آشنا یا همشهری می گشت. البته او مرا نشناخت. واقعیت این بود که من هم در این چند روز بستری بودن در بیمارستان، چون با هیچ آشنایی سروکار نداشتم کمی دلتنگ شده بودم. مخصوصا دلتنگ همرزمانی که با آنها انس گرفته بودم. نمی دانستم کدامیک از آنها سالم هستند، کدامیک شهید شده اند، عملیات موفق بوده؟ نبوده؟ و دهها سوال دیگر... با این وصف از دیدن نبی ا.. خوشحال شدم. به محض اینکه می خواست اطاق را ترک کند، به او گفتم بی معرفت، کجا داری می روی؟

بلا فاصله برگشت. نگاهی به من انداخت، سلام و احوالپرسی کرد. اما از نوع برخورد و نگاهش مشخص بود هنوز مرا نشناخته است. گفتم هنوز مرا نشناخته ای؟ کاوسی هستم، گردان یا زهرا، گروهان امام حسن، سه چهار روز پیش، شب عملیات000 ، به طرف تخت من آمد، با تعجب زیاد! وبا لهجه ی غلیظ  شهرضایی گفت:« رمِضون تــُــــــــوی؟ چرا هِمچینی شُدِی؟!» در حالیکه گریه می کرد، سر و روی مرا غرق بوسه کرد، گفتم: مگر چه شکلی شدم، که تو مرا نمی شناسی!؟ گفت: سروصورتت ورم کرده، قیافه ات تغییر کرده، تازه با این آتل هم که به گردنت بسته اند، شناسائیت مشکل شده.

سوال: چرا دستهاتو تکان نمی دی؟

پاسخ: نمی تونم.

سوال: پاهات حرکت نمی کنه؟

پاسخ: نه.

او می گفت، هنوز سر وصورتت خاکی است. شروع کرد به تمیز کردن صورت من. با دستمال کاغذی و گاز نم دار، خاک ها و خون های خشک شده را از گوشها و بینی ام بیرون  آورد.صورتم را تمیز کرد. موهایم را شانه زد. احساس کردم چهره ام از هم بازتر شده و راحت تر نفس می کشم. از آقای مجاهدی تشکر کردم و پرسیدم شما اینجا چکار می کنید؟

گفت: کمرم ترکش خورده وبه سختی می توانم راه بروم. احتمالا امروز وفردا مرخص می شوم. فردای آن روز مرخص شد و بعد از خدا حافظی با من، تبریز را به مقصد شهرضا ترک کرد.

روز بعد دو برادر بزرگم به تبریز آمدند. با زحمت زیاد بیمارستان را پیدا کرده بودند. هر دو را با هم راه نداده بودند، بیایند داخل بخش. ابتدا برادر بزرگترم آمد داخل اتاق. جالب بود، او هم ابتدا مرا نشناخت. خودم صدایش زدم: دادا ، دادا ، بیا، من اینجا هستم، روی این تخت کناری، دادا آمد کنار تخت من و زد زیر گریه! ومن او را دلداری دادم! بعد از چند دقیقه او(فیض ا..) رفت وبرادر دیگرم (علی اکبر) آمد داخل اتاق. با اینکه دادا به او سفارش کرده بود که گریه نکند او هم طاقت نیاورد، وبرای روحیه دادن به من لحظاتی گریه کرد! بعد هر دو لحظاتی وضعیت جسمی مرا برانداز کردند. هیچ حس و حرکتی در دست و پاهایم مشاهده نکردند و طبیعی بود که مغموم شوند. دکتر به آنان سفارش کرد که دست و پایش را نرمش دهید، خم و راست کنید و برای اینکه زخم بستر پیدا نکند، او را ساعتی یکبار از یک دنده به دنده ی دیگر بچرخانید. نهایتاً علی اکبر به عنوان همراه بیمار، پهلویم ماند و دادا به شهرضا برگشت.

بیمارستان شهدای تجریش تهران

بعد از یک هفته مرا با هواپیما به تهران و به بیمارستان شهدای تجریش اعزام کردند. چون نمی توانستم بنشینم سه ردیف صندلی هواپیما را برداشته بودند و به جای آن برانکارد مرا نصب کردند.

به علت زیاد بودن تعداد مجروحین ناشی از عملیات محرم، من بمدت یک هفته در اورژانس بیمارستان  بستری بودم. به جز پانسمان زخم گردن، عملاً هیچ کار دیگری برای من انجام نمی دادند. این کم محلی مرا ناراحت کرده بود. هر چه می گفتم مرا به بخش منتقل کنید و بطور اساسی به درمانم بپردازید، می گفتند: ظرفیت بخش تکمیل است و هیچ تخت خالی برای انتقال شما به بخش وجود ندارد، شما باید به اصفهان اعزام شوید.

 پدر و مادرم هم با زحمت و دردسر فراوان به ملاقاتم آمدند و البته آنها هم گریه و گریه...، یک شب را هم کنار تخت من، روی زمین در همان اورژانس بیمارستان بیتوته کردند. بیچاره ها دلشان نمی آمد در این فرصت کم از فرزندشان دور باشند، البته جایی را هم بلد نبودند که بروند و استراحت کنند. فردای آن روز برگشتند. مرا هم چند روز بعد به اصفهان اعزام کردند.

هجرت به بیمارستان کاشانی اصفهان

در بیمارستان آیت ا..کاشانی اصفهان بستری شدم. از همان روز اول سیل ملاقاتی از شهرضا برای دیدن من به بیمارستان سرازیر شد. برایشان تازگی داشت. آخر یکی از هم محله ای هایشان مجروح جنگی شده بود، آن هم از نوع نخاعی اش.

اكثر آقايان و صد درصد خانم ها گريه مي كردند، چون آن آقا رمضاني كه آنها سه ماه پيش ديده بودند، خيلي زبل و پر تحرك و با لباس زيباي بسيجي، با اين رمضان نحيف و لاغر كه الان مثل يك تكه گوشت روي تخت افتاده بود و هيچ حس و حرکتی هم نداشت، زمين تا آسمان فرق داشت. با تعجب به من نگاه می کردند، می دیدم که یواشکی ملافه را کنار می زدند، کف پای مرا می خاراندند، اما هیچ عکس العملی از من نمی دیدند. بعــــــد با یکدیگر در گوشی پچ پچ می کردند. شاید به هم می گفتند، این دیگر خوب شدنی نیست.

برادرهایم به ترتیب وشیفتی و معمولا 24ساعته بعنوان همراه، از من مراقبت می کردند وکارهای مرا انجام می دادند. غذا دادن، تیمم دادن و مهر به پیشانیم گذاشتن برای نماز، این پهلو به آن پهلو کردن به خاطر جلو گیری از پیدایش زخم بستر، خالی کردن کیسه ی ادرار و... از عمده کارهایی بود که یک همراه موظف به انجام آن بود. البته بعضی وقتها همراهان آماتوری مثل دایی، پسردایی وپسرخاله و...هم جایگزین همراه های حرفه ای که برادرهایم باشند، می شدند و كمك مي كردند و البته همگی صادقانه خدمت می کردند. دستشان درد نکند. من خودم را مدیون همگی شان می دانم.

یک روز صبح ، برادرم کیسه ی ادرار را خالی کرد، بعد از ظهر که می خواست مجددا کیسه را خالی کند، با تعجب به من گفت یک قطره ادرار هم در کیسه جمع نشده، با اینکه مایعات هم به وفور مصرف کرده بودم. قضیه را به پرستار گفت. پرستار ملافه را کنار زد نگاهی به مثانه ی من کرد، مثانه ورم كرده بود، گفت "حبس ادرار" شده ای. اولین باری بود که در طول عمرم این واژه ی مرکب را می شنیدم. پرستار سوند موجود را در آورد ویک سوند جدید وصل کرد. گویا مجراي سوند قبلی بر اثر وجود رسوبات زیاد مسدود شده بود. اولین باری بود که برادرم تعویض سوند را مشاهده می کرد و موقع زدن سوند به من، حالت چهره اش تغییر کرد ونگرانی در چهره اش مشهود بود. از من پرسید درد دارد؟ گفتم: نه من هیچ دردی احساس نمی کنم. وقتی سوند جدید وصل شد، کیسه ی ادرار ظرف دو دقیقه پر از ادرار شد. اینجا بر معلوماتم اضافه شد و مفهوم واژه ی" احتباس ادرار" را هم یاد گرفتم!.

در بیمارستان کاشانی چند تا عکس از گردنم گرفتند، اما پزشکان اصفهان هم به این نتیجه رسیده بودند که برای این گردن پر از ترکش کاری نمی شود کرد. به پيشنهاد يكي از دكترها يكبار هم عكس رنگي گرفتند و البته اميدوارتر شده بودند چون ماده حاجب كه از طريق كانال نخاع تزريق كرده بودند از ناحيه ي آسيب ديده ي گردنم عبور كرد. عبور ماده ی حاجب از محل آسیب دیده، بیانگر اين بود كه نخاع به طوركلي قطع نشده واميدي براي برگشتن حس يا حركت در آينده وجود دارد. دكترها خوشحال شدند و من خوشحال تر، ولي گفتند فعلا باید به آسایشگاه جانبازان بروید تا در آنجا با انجام فیزیوتراپی بهتر شوید.

مفهوم فيزيوتراپي!

 فیزیوتراپی كلمه اي نا آشنا و دهان پر كني بود كه فكر مي كردم معجزه مي كند. از دكتر معني اين واژه را پرسیدم، او هم با آب و تاب تمام برايم توضيح داد كه با استفاده از روش هاي خاص نرمش درماني و با استفاده از دستگاه هاي مغناطيسي و الكتريكي  اعصاب و عضلات شما را تحريك مي كنند، با تحریک اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیک، به مرور زمان عضلات شما به كار افتد!.

اين توضيحات دكتر در باره ي فيزيوتراپي بارقه ي اميدي در دلم زنده كرد و به اين نتيجه رسيدم كه در آينده اي نه چندان دور دوباره روي پاهايم مي ايستم،راه می روم، دوباره به جبهه مي روم يا براي اولين بار به عنوان یک معلم جوان، سر كلاس مي روم و به بچه ها درس "بابا آب داد ديگه شعار ما نيست بابا خون داد" مي دهم. همانطور كه قبلا گفتم من دانشجوي تربيت معلم بودم و قرار بود از اول مهر براي تدريس سر كلاس درس حاضر شوم.

اما چند ماه بعد و مطمئن تر چند سال بعد متوجه شدم، كه فيزيوتراپي فقط یک  واژه ي دهان پركن است، نه معجزه مي كند و نه شفا مي دهد. بلكه اگر شرایط فراهم باشد، فرد ضايعه ي نخاعي بهبودي حاصل كند و در واقع نخاع کاملاً قطع نشده باشد، فيزيوتراپي درتسریع كسب سلامتي فرد آسیب دیده موثر است، همين. به قول معروف چاه بايد از خودش آب داشته باشد. فرض كنيد فرد فيزوتراپ هر روز يك ساعت هم پاي شما را خم و راست كند، يا با برق ضعيف شده ي ده بيست ولتي عضلات دست يا پاي شما را تحریک کند، وقتي اعصاب از ريشه قطع باشد ازپيشرفته ترين وسايل فيزيوتراپي هم كاري بر نمي آيد.

شايد فردي كه بتازگي دچار ضایعه ی نخاعی شده و اين باور مرا در باره ي فيزيوتراپي و نرمش درماني مطالعه کند مرا فردي نااميد و كم اطلاع تلقي كند و از من عصباني هم بشود ولي واقعيت همين است كه گفتم فيزيوتراپي معجزه نمي كند. و فرد عاقل كسي است كه در طول حيات خود هميشه با واقعيات موجود زندگي كند.

 بايد دعا كنيم هيچ كس در دنيا دچار ضایعه ی نخاعی نشود، اگر هم اين اتفاق براي كسي افتاد(و هيچ كس هم مستثني نيست چون حادثه خبر نمي كند) بايد بپذيرد كه زندگي با نخاع آسیب دیده یا قطع شده هم براي خودش شيوه اي از زندگي است (البته با اعمال شاقه) و باز هم فرد عاقل كسي كه بتواند راه حلي بيابد كه بتواند با بهترين روش با اين كلكسيون درد و رنج و محروميت از لذات مادي و حتي برخي لذت هاي معنوي، زندگي را به انتها برساند. بعضی اوقات تقدیر الهی و امتحاناتی که حقتعالی از بندگانش به عمل می آورد، کاملا به نفع آن بنده است، اما ما به دلیل ناآگاهی از خداوند شاکی هستیم که خدایا چرا ما را برای این امتحان سخت انتخاب کردی؟

« وقتي روز قيامت برپا مي‌‌شود، به آنان كه در راه خدا به شهادت رسيده‌اند، خطاب مي‌‌رسد كه وارد بهشت شويد، وقتي از در بهشت وارد مي‌‌شوند،مي‌‌بينند كه جمعي جلوتر از آنها وارد بهشت شده‌اند و بر صدر مجلس بهشت نشسته‌اند. شهيدان به درگاه خدا عرض مي‌‌كنند:

پروردگارا! ما جان را نثار پيشگاه تو كرديم و بر اثر اين كار فرزندان‌مان يتيم و همسران‌مان بيوه شده‌اند و از درگاهت سوال داريم،علت چيست كه اين عده قبل از ما وارد بهشت شده‌اند و بر جايگاه بالا و صدر بهشت مسكن گزيده‌اند؟ از طرف خداوند مهربان وكريم به آنان خطاب مي‌‌شود كه اينها مستمندان و گرفتاران امت محمد (ص) هستند.

شما در همه عمر يك بار به تيغ جفاي كفار گرفتار شده‌ايد و به شهادت نائل شديد ولي اينها روزي صد بار با تيغ بلا و تير امتحان بلا شربت شهادت را مي‌‌نوشيدند و در عين حال صبر را پيشه مي‌كردند و مي‌‌گفتند: و اصبر علي ما اصابك. و آيات صبر را زمزمه مي‌‌كردند و دائما مي‌‌گفتند: بسم‌الله الرحمن الرحيم والعصر ان الانسان لفي خسر... در نتيجه درجه شهادت شما به درجه صبر آنها نمي‌‌رسد.» {پاورقی سفينة البحار – ج 2}

من معتقدم رسانه هاي جمعي ما بايد بيش از پيش اطلاع رساني كنند، مردم و مخصوصا قشر جوان و پر تحرك ما را از تبعات آسیب دیدن نخاع آگاه كنند، تا افراد جامعه بيشتر از خودشان مراقبت كنند و گرفتار اين بلا نشوند. متاسفانه در زمان كنوني اكثر كساني كه به اين عارضه دچار مي شوند جواناني هستند كه با موتور سيكلت يا با ماشين و با سرعت غير مجاز و با تصادف، به خاطر چند لحظه لذت بردن از، مثلا تك چرخ زدن با موتور، يا سبقت گرفتن از دوستشان يا... به اين بلاي دائمي و نا محدود دچار مي شوند.

از بحث اصلي خارج نشوم، بايد به آسايشگاه جانبازان مي رفتيم اما براي رفتن به آسايشگاه بايد هفت خان رستم را طي مي كردم. به همين آساني هم نبود كه سوار آمبولانس شويم و از بيمارستان برويم آسايشگاه جانبازان.                                                        

 سـر ارادت مــا و آستــان حضـرت دوســـت

چند روز متوالی بود که می خواستند مرا به اتفاق چند تا از جانبازان قطع نخاع دیگر به آسایشگاه جانبازان منتقل کنند، اما در آسایشگاه تخت خالی وجود نداشت. از طرفی به مدیریت بیمارستان آیت ا.. کاشانی گفته بودند، چون عملیات بعدی در پیش است سعی کنید مجروحان را مرخص یا منتقل کنید، تا بيمارستان براي مجروحين عمليات بعدي مهیا و ظرفيت لازم را داشته باشد.

به همین دلیل مذکور، مرا از بيمارستان كاشاني مرخص كردند. با برانكارد آمديم داخل حياط، منتظر بوديم آمبولانس بيايد تا حركت كنيم. احساس سردي كردم. برادرم پتو را روي سرم كشيد تا از سوز سرما در امان باشم. رهگذري كه از كنار ما عبور مي كرد، به برادرم گفت خدا بيامرزتش! پير بود يا جوان؟ برادرم گفت: كي پير بود يا جوان؟ رهگذر گفت همين مرده اي كه كنارش ايستاده اي! برادرم ناراحت شد، به او گفت نمرده، منتظر آمبولانس هستيم تا ببريمش به يك بيمارستان ديگر. پس چرا تكان نمي خورد؟ داداش گفت، مجروح جنگي است، نخاعش آسيب ديده نمي تواند حركت كند. من هم از زير پتو صحبت هاي آنها را مي شنيدم. برادرم، هم ناراحت شده بود هم خنده اش گرفته بود. به من گفت رمضان امروز مرده هم شدي! سـر ارادت مــا و آستــان حضـرت دوســـت/ كه هر چه بر سر ما مي رود، ارادت اوست

 در هر صورت من و آقاي محمود كرمي همرزم و همشهري ام را به جاي بردن به آسايشگاه، به بيمارستان اميد منتقل كردند. یکی از اتاق ها را به جانبازان اختصاص داده بودند. دراين بيمارستان براي اولين بار، آقای كرمي را بعد از مجروحيت هر دويمان ملاقات كردم. در بيمارستان قبلي (کاشانی) با كمك پيك، كه همان همراهانمان بودند با هم چت مي كرديم . معلوم شد هر دو در يك عمليات، (محرم) يك شب،(13/8/61) يك ساعت و در يك كانال، در منطقه ي عين خوش و هر دو با هم با تركش خمپاره مجروح شده بودیم و از قضا هر دو دچار ضايعه ي نخاعي شده ايم، منتها او از ناحيه ي نخاع كمر و من از ناحيه ي نخاع گردن مورد اصابت قرار گرفته بودم.

 بيمارستان اميد اصفهان مخصوص بيماران سرطاني بود. بيماران سرطاني بعضا با دست يا پاي قطع شده و با موهاي ريخته شده از اتاق های دیگر به ديدن ما مي آمدند. تصور كنيد، با ديدن اين صحنه ها چقدر وضعیت روحی ما ارتقاء پیدا می کرد!

با اين اوضاع روحيه مان خراب شد. سروصداي برادرها كه مراقب و حامي ما بودند هم، در آمد. بعد از چند روز اعتراض و دعوا و مرافعه مرا که وضعیتم وخیم تر بود، به بيمارستان امين منتقل كردند. وضعيت بيمارستان امين هم چندان بهتر از بیمارستان اميد نبود. مرا روي يك برانكارد چرخدار گذاشتند و با آسانسور به زير زميني در بيمارستان بردند. در آن زير زمين، اثر چنداني از بيمار و پرستار و پزشك نبود! كمي غيرعادي مي نمود. وارد يك اتاق شديم كه گويا با بخش هاي اصلي بيمارستان هيچ ارتباطي نداشت. يك بيمار مسن و يك جانباز قطع نخاع در آن اتاق بستري بودند. نام آن جانبازسيد برخوردار موسوي اهل پادنای سميرم بود.

اما بشنويد داستان آن پيرمرد را. او پيرمرد تنهايي بود كه هيچ كس را نداشت، مرتب درد مي كشيد و فرياد مي زد و از پرستارها تقاضاي تزريق آمپول مسكن مي كرد، بعد از گرفتن مسكن آرام مي شد و البته شنگول!، شروع مي كرد به آواز خواندن. بعضي اوقات مداحي مي كرد و گاهی روضه مي خواند، گاهی هم ترانه های محلی می خواند:

تو به باغ رفته بودي

بله بله بله رفته بودم.

 يار مرا ديده بودي

بله بله بله ديده بودم.

كجاي يارم درد مي كرد؟...

جالب بود، از من و سيد مي خواست همراهي اش كنيم و بله بله بله را برايش بگوييم، ولي خنده امانمان نمي داد.

 بعضي اوقات نمازش را نيمه كاره رها مي كرد، بعضي وقت ها هم چند تا نماز پشت سرهم مي خواند،هنوز سلام نماز تمام نشده بود تكبيرة الاحرام نماز بعدي را مي گفت. سيدبرخوردار، شديدا مي خنديد و من هم از خنده هاي سید خنده ام مي گرفت. سید مي گفت، از من و تو خوش شانس تر، و از اين بيمارستان مجهزتر، توی ايران پيدا نمي شود! نكند تبعيد شده ايم؟ به او گفتم صد رحمت به بيمارستان سرطاني ها!

واقعا از اين وضعيت خسته شده بودم. برادرم را به اتفاق برادر سيد، فرستاديمشان بنياد شهيد تا مراتب اعتراض ما را به گوش آنان برسانند. شده بوديم گوشت قرباني و يا توپ فوتبال. ما را از اين بيمارستان به آن بيمارستان پاس مي دادند. بالاخره بعد از چند روز رفت و آمد، اعتراض ها اثر كرد و مقدمات اعزام ما به آسايشگاه جانبازان فراهم شد.

مسئولین بنیاد شهید به ناچار عده ای از جانبازان بستری در آسایشگاه را که وضعیت جسمی شان اندكي بهتر شده بود، برای اسکان به هتل عالی قاپو برده بودند. و به ناچار  آنها را روزی یکبار برای فیزیوتراپی، پانسمان زخم ها، يا ويزيت دكتر و... با آمبولانس به آسایشگاه می آوردند.

با این چاره اندیشی بنياد، بستر ورود من، سيد برخوردار،  آقای کرمی و تعدادی از جانبازان جدیدالورود به چنبره ي جانبازان نخاعی  بستري در آسایشگاه فراهم شد. گويي به يك پيروزي بزرگ دست يافته بوديم كه از آن بيمارستان هاي عجيب و غريب به اين منزل شيك كه نامش آسايشگاه بود نقل مكان كرده ايم.

 بستری شدن در آسایشگاه                              

می گفتند اين منزل متعلق به یکی از اشرافیان و طرفداران رژیم طاغوت بوده که از ایران فرار کرده است. يك باب منزل هر چه قدر هم بزرگ باشد، بالاخره خانه است و وسعت و امكاناتش محدود. و از نظر امکانات خيلي با يك مركز درماني توفير دارد.

نكته: شاید الان که من و شما این جملات را می خوانیم تصور کنیم مکانی که جانبازان بعنوان آسایشگاه از آن استفاده می کرده اند غصبی بوده، نمازهایی راهم که در آنجا خوانده می شده همه باطل بوده. اما اگر به 27سال پیش برگردیم و اوج هجمه ی دشمن وکمبود شدید امکانات و تحریم ها را تصور کنیم. شاید به مسئولین برای استفاده از این منزل در آن زمان خاص، حق بدهیم وبه آنان خرده نگیریم.

مرا روي تختي کنار تخت یکی از جانبازان خواباندند. اولین سوالی که از این جانباز عزیز(ابراهیم جانثاری) کردم این بود: شما چند ماه است مجروح شده ای؟

جانثاری خنده ی معنا داری کرد وبا آن لهجه ی شیرین اصفهونیش گفت: من چهار سالِس مجروح شدم.

وقتی گفت چهار سال، گفتم نکند من هم بايد چند سال...!؟ آخر من فکر می کردم با دو یا سه ماه فیزیوتراپی سالم می شوم و ادامه ی زندگی.

وقتی دید دستهای من حرکت نمی کند گفت: تو قطع نخاع گردنی هستی؟ بلافاصله گفتم: نه من قطع نخاع نیستم فقط ترکش توی گردنم خورده.

جانثاری که هنوز چند دقيقه ای از آشنايي مون با هم نگذشته بود، با من پسرخاله شد و گفت: خٌـ‍‍ب خَره ! همین یعنی قطع نخاع دیگه! منم  تو تظاهراتی سالی 57 تير خورده تو كِمِرم آ نُخام قَد شد.

سوال کردم شما از چهار سال پیش تا حالا فرقي هم كرده ايد؟ بهتر شده اید؟

باز هم خندید و گفت: هیچ فرقی نکرده ام.

گویا زمان آن فرا رسیده بود که دیگر به خودم بقبولانم که ضایعه ی نخاعی و قطع نخاع و فلج و معلول همه در یک زیر مجموعه اند و تفاوت چندانی با هم ندارند و باید قبول کنم که من هم یک انسان ضايعه نخاعي هستم و باید با این وضعیت پیش آمده کنار بیایم.

عقل مي گفت كه دل منزل و مأواي من است

عشق خنديد كه يا جاي تو يا جاي من است

کم کم با وضعیت زندگی در آسایشگاه، فیزیوتراپی، هیدروتراپی و... و از همه مهمتر دوستان خوب جانبازم انس گرفتم. دوستان عزیزی که الان در آرزوی دیدنشان هستم. والبته بعضی از آنان را کم و بیش موفق به زیارتشان می شوم. و متاسفانه برخی از آن خوبان را اسم شان را هم فراموش کرده ام.

جانبازان عزیز: محمود کرمی، جمشید سهرابی، مرتضی شهرآشوب، احمد امینی، حسن کاظمی، احمد شمس، حسن یزدانی، ابراهیم جانثاری، محمدعلی طالبی و... دوستانی هستند، که در بدو ورود به آسايشگاه با آنان آشنا شدم و هنوز هم اسامی زيبايشان در دفترخاطرات مغزم به یادگار مانده است برای همگی شان آرزوی موفقیت می کنم.

 زندگي در آسايشگاه شروع شد. هر جانباز جدیدالورود يك همراه داشت. معمولاً همراهان، يا پدر جانباز بودند يا برادر او، كه كار و كاسبي خود را رها كرده بودند و براي مراقبت از عزيزشان به آسايشگاه آمده بودند. حدود 20 الي 30 تا جانباز بوديم و فقط هر شيفتي دو تا پرستار داشتیم. بيچاره پرستارها فقط فرصت مي كردند دارو بدهند، زخم ها را پانسمان كنند و سوند تعويض كنند، بقیه ی کارها به عهده ی همراه ها بود.

هنوز زخم گردنم که ناشی از اصابت ترکش بود کاملا خوب نشده بود، كه متوجه شدم زخم بستر هم پيدا كرده ام. علت پیدایش زخم بستر نداشتن حس و خوابیدن زیاد است. وقتی فرد نخاعی مجبور باشد به مدت زیادی بخوابد خون درست به سلول های پوست نمی رسد، پوست ابتدا سیاه و بعد زخم می شود. متاسفانه این نوع زخم خیلی دیر بهبود می یابد. برادرم بايد هر دو ساعت يكبار مرا از اين دنده به طرف ديگر مي چرخاندند، تا زخم بسترم بدتر نشود. اگر مي توانستم به صورت بخوابم كمتر مشكل داشتم. جانبازان نخاعي كمري بعضا راحت تر به شکم مي خوابيدند ولي اينگونه خوابيدن براي گردني ها ميسر نبود.

چند هفته گذشت، زخم گردنم روز به روز بهتر مي شد و در واقع گودي هايي كه در دو طرف ستون فقرات گردنم توسط ترکش ايجاد شده بود در حال پُر شدن بود. قبلا موقع پانسمان دردي احساس نمي كردم. اما چند روزي بود اين درد را كم كم حس مي كردم، حتي سردي مايع بتادين را حس مي كردم.

امیدواری در بهبودی

توانستم كمي شانه هايم را تكان بدهم. خيلي خوشحال بودم. چند روز بعد در قسمت كمرم احساس سوزش كردم. موضوع را به پرستار گفتم، پرستار گفت: خوشحال باش، دارد حس بدنت برمي گردد.  برگشتن همین حس اندك، باعث شد زخم بسترم زودتر از آنچه كه فكر مي كردم، بهبود يابد. ظرف چند هفته ي بعد، احساس مي كردم تمام بدنم دارد حس لامسه اش بر مي گردد. البته در قسمت بالاي تنه بيشتر و در قسمت پايين تنه كمتر. برگشتن این حس لامسه خيلي خفيف بود. ولي خوشحالي و تشكر من از خداي بزرگ بي نهايت شدید بود.

زخم گردن و زخم بستر هر دو كاملا خوب شده بود و ديگر نيازي به پانسمان نداشتم. يك روز كه ملافه از روي پايم كنار رفته بود سعي كردم انگشت پايم را تكان دهم متوجه شدم كمي تكان خورد اول فكر كردم خيالاتي شده ام. برادرم را صدا كردم و تلاش خود را تكرار کردم. او با خوشحالي گفت واقعا انگشت پایت تكان مي خورد. پرستار، همراه و خود جانبازها خوشحال شده بودند، كه كاوسي مي تواند شست پاي چپش را تكان دهد. شايد بارقه ي اميدي هم در دل جانبازان ديگر ايجاد شد كه ان شاا.. ما هم بتوانيم روزي حس و حركت خود را بازيابيم و بتوانيم دوباره روي پاهاي خود بايستيم.

اين خبر به گوش دكتر فيزيوتراپ هم رسيد. او آمد مرا معاينه كرد و مطمئن شد كه اين حركت انگشت واقعا ارادي است و ربطي به اسپاسم كه يك حركت غير ارادي است ندارد. چون اكثر جانبازان داراي حركت غير ارادي (اسپاسم)بودند. دكتر بلافاصله دستور انجام فيزيوتراپي را صادر كرد. و قرار شد از هفته ي آينده براي انجام فيزيوتراپي به زير زمين همين خانه يا آسايشگاه مي رفتيم. و متذکر شد، ابتدا بايد به حمام بروي و بعد روي ويلچر نشستن را تمرين كني.(شستشویی کن وانگه به خرابات خرام)

دقيقا يادم نمي آيد ولي فكر مي كنم حدود دو ماه بود كه از تاريخ مجروح شدنم مي گذشت و من هنوز حمام نرفته بودم. موهاي ژوليده، ريش هاي بلند(البته ريش هايم هنوز تُنُك بود به آن صورت بلند و پر پشت نشده بود كه خيلي به چشم بيايد). برادرم به اتفاق برادرِ محمود كرمي مرا روي برانكار خواباندند و به حمام بردند و به قول معروف حسابي چرك و پي كردم. (محمد كرمي، برادر محمود بعد به جبهه رفت و به شهادت رسيد. روحش شاد)

روز بعد قرار شد مرا روي ويلچر بگذارند. سه چهار نفر دست و پاي مرا گرفتند و يك نفر هم سرم را نگاه داشته بود. به محض اينكه روي ويلچر قرار گرفتم دچار سرگيجه ي شديدي شدم و جلوي چشمانم سياه شد، فورا دوباره مرا روي تخت برگرداندند. با خوردن كمي آب قند كمي بهتر شدم. از بس سرگیجه اذیتم کرد از نشستن روی ویلچر منصرف شدم و اعلام کردم من دیگر روی ویلچر نمی نشینم.

روز دوم دكتر آمد و گفت بايد روي ويلچر بنشيني. داستان سرگيجه ي ديروز را برايش تعريف كردم. دكتر گفت چاره اي نيست بايد كم كم نشستن را شروع كني تا بتواني بيايي فيزيوتراپي. دوباره مرا روي ويلچر گذاشتند و باز هم سرگيجه، اما نه بشدت ديروز. دكتر خودش ويلچر را تك چرخ كرد سرم را كمي پايين آورد، خون به مغزم رسيد و سرگيجه ام كمتر شد. با همين وضعيت تك چرخ، چند متري در فضاي آسايشگاه چرخيديم و دوباره روي تخت منتقل شدم.

روز سوم وضعيتم بهتر شده بود و حدود بيست دقيقه اي روي ويلچر نشستم و دوستان جانباز را از نزديك ملاقات كردم. (بيچاره ما و دوست كه همچون دو چشم / همسايه ايم و منزل هم نديده ايم) با اينكه دو سه هفته بود در آسايشگاه بستري بودم اما همه چيز برايم تازگي داشت. بعضي از عزيزان جانباز كه زخم بستر داشتند مي گفتند ايكاش زخم ما بهبود يافته بود و ما هم مي توانستيم روي ويلچر بنشينيم. با جانبازاني كه در سالن سمت چپ بستري بودند آشنا شدم. حتي داخل آشپزخانه رفتم. هنوز اين جمله ي آقاي عرب آشپز آسایشگاه، در ذهنم هست كه با چهره ای گشاده  و مهربانانه به من گفت كاوسي جان خوش اومدي به آشپزخانه، از غذاهاي من راضي هستي؟ گفتم البته، غذاي به اين خوبي و خوش عطري چرا راضي نباشم؟ توی جبهه كه از اين غذاهاي رنگي نبود، آنجا  بعضي وقتها اصلا سير هم نمي شديم. با اين غذاهاي لذيذ، هم خدا را شاكرم و هم از شما تشكر مي كنم.(او الان ديگر در قيد حيات نيست برايش فاتحه بخوانيد)

داستان ملاقاتي

مسئله ي ملاقاتي هم براي خودش داستاني شده بود. با افراد بزرگسال که به دیدنمان می آمدند، مشكلي نداشتيم، چون مي آمدند تفقد و دلجويي و احوالپرسي مي كردند و مي رفتند. فوقش سوال مي كردند چند ساله ايد؟ كدام منطقه مجروح شديد؟ حالا بهتر هستيد يا نه؟ پاسخ سوال ها خيلي سخت نبود، با گفتن چند تا كلمه ي كليدي پاسخ آنها داده مي شد و قضيه ي ملاقاتي فيصله پيدا مي كرد. اما مشكل زماني بود كه بچه ها و دانش آموزان مي آمدند و از ما درخواست تعريف كردن خاطره مي كردند. بچه هاي معصوم حق داشتند، با چه ذوق و شوقي آمده بودند ديدن مجروح جنگي، دوست داشتند در باره ي جنگ، روحيه ي رزمندگان، وضعيت دشمن و... اطلاعات كسب كنند. از طرفي ما هم از بس خاطره ي تكراري تعريف كرده بوديم خودمان خسته شده بوديم. بعضي وقت ها مي خواستند سوال كنند شما در كدام عمليات مجروح شده ايد؟ دستپاچه مي شدند مي گفتند، ببخشيد برادر شما تو كدام عمليات شهيد شده ايد؟

بعضي وقت ها كه همراهم كنارم نبود، وقتي ملاقاتي ها گل و شيريني تعارف مي كردند من به آنها مي گفتم ببخشيد نمي تونم بردارم. آنها گل، شيريني يا كتاب را روي كمد مي گذاشتند و مي رفتند. بعضي شان وقتي اين وضعيت ما را مي ديدند خیلی متاثر می شدند. بلند بلند دعا مي كردند و از خداي منان تقاضاي شفاي عاجل برايمان مي كردند. جالب بود اكثر كتاب هايي را که به ما اهدا می كردند، در باره ي استعاذه و توبه و زندگي پس از مرگ و...بود. نمي دانم در اين چهار پنج سالي كه از سن تكليفم گذشته بود چقدر گناه كرده بودم كه بايد مرتب راه هاي  توبه مي آموختم و به آن عمل مي كردم.

كم و بيش روزي يكبار روي ويلچر مي نشستم و هر روز زمان نشستن را بيشتر مي كردم. ديگر از سرگيجه خبري نبود. جالب اين بود كه با توجه به تعداد زياد جانبازان بستری در اين مركز فقط چند تا ويلچر بيشتر وجود نداشت، در صورتي كه توقع اين بود هر كدام از ما حد اقل يك ويلچر جداگانه داشته باشيم، آن هم ويلچرهاي درب داغان آن زمان كه اصلا قابل مقايسه با ويلچرهاي امروزي نیست.

رفتن به خانه ی پدری

دلم براي خانه و محله مان تنگ شده بود. خيلي از كساني كه برايشان مقدور نبود به ملاقاتي ام بيايند برايم پيغام داده بودند كه به منزل بروم تا بتوانند به ديدنم بيايند. اما يك مشكل وجود داشت خانه ي پدري ام، از آن خانه هاي قديمي و خشت و گلي بود و اصلا براي بيتوته ي يك جانباز قطع نخاع حتي براي دو روز هم مناسب نبود. تصميم گرفتيم به منزل برادر بزرگترم برويم.

هيچ كدام از برادرهايم ماشين نداشتند، فکر می کنم آن زمان تاكسي تلفني هم نبود. برادرم قصد عزیمت من به منزل را، به بنياد گفت. آنها هم ظهر پنج شنبه اي بود يك دستگاه پيكان وانت براي انتقال من به منزل فرستادند! وقتي سوال كرديم چرا وانت؟ گفتند: هذا بضاعتنا ! حالا فكرش را بكنيد، يك انسان قطع نخاع را كه روي ويلچر هم به زور مي تواند تعادلش را حفظ کند، چگونه مي خواهد روی صندلی يك وانت بنشيند!

شوق رفتن به منزل آن هم حدود چهار ماه بعد از ترك آن، مرا وادار كرد به هر زحمتي بود جلوي آن وانت مدل بالا! بنشينم و پس طي مسافت 80 كيلومتر به شهرضا و به روستاي مان جرم افشار برسم. از ابتداي ورود به روستا تمام خاطرات 4 ماه پيش، يعني هنگام اعزام به جبهه و مشايعت مردم خونگرم محله مان، در ذهنم تداعي شد. هنگام اعزام روبروي مدرسه ي راهنمايي روستا كه يكي از كلاس هايش هم پايگاه بسيج بود، به اتفاق دو دوست ديگرم (مهاجري و بيات) از مردم خدا حافظي كرده و طلب حلاليت کرده بوديم. يادم آمد كه در آن روز مرا وادار كردند برايشان سخنراني كنم. هنوز هول كردن آن روز، بابت سخنراني كردن را فراموش نكرده ام.

ساعت حدود 2 بعد ازظهر بود رسيديم سر كوچه اي كه منزل دادا در آن كوچه بود. اولين كسي كه از اهالي روستا مرا ديد حاج مصطفي خراجي بود. درب ماشين را باز كرد مرا بوسيد سرش را روي شانه ام گذاشت با گريه گفت رمضان دوست نداشتم با اين وضعيت ببينمت. در ضميرم گفتم خودم هم دلم نمي خواست با اين وضعيت به خانه برگردم. آخر من هنگام اعزام به جبهه دعاي اللهم الرزقنا توفيق الشهادة في سبيلك قرائت کرده بودم و مردم هم آمين گفته بودند. حاجي قبل از اينكه ديگران تصميم بگيرند مرا با چه روشي داخل منزل ببرنند كه كمتر آسيب ببينم، مرا بغل كرد و داخل منزل برد. در حین رفتن به طرف منزل با همان لهجه ی محلی گفت: رمضون چَنزه سُبُک شدِی؟ (چقدر سبک شده ای؟) مرا روي تخت فنري كه از قبل آماده كرده بودند خواباند. اقاي خراجي باز كنار تختم نشست و از من دلجویی كرد. باور نمي كردم كسي كه قبل از انقلاب كدخداي محل بوده و بالاخره براي خودش برو بيايي داشته، اينقدر دل نازك باشد و به اين راحتي متالم شود. او الان در قيد حيات نيست خدايش رحمت كند.

از بعد از ظهر همان  روزسيل ملاقاتي بود كه به دیدن من شتافت. با اينكه در محل تلفن وجود نداشت، ولي اطلاع رساني توسط اهالي قوي بود. بعضي وقتها بقدري شلوغ مي شد كه جا براي ورود همه ي افراد داخل اتاق نبود. همه سعي مي كردند حتي الامكان خودشان را به تخت من نزديك كنند تا مرا بهتر ببينند و بهتر به من اظهار ارادت كنند. يادم مي آيد به خاطر اينكه ادرار به مثانه پس نزند و احيانا سوند كِش نيايد، كيسه ي ادرار را کنار تخت روي چهارپايه اي گذاشته بودیم. يكي از زنان مسن ملاقات كننده به من گفت: ننه سِرُمَت افتاده پايين به يك نفر بگو بيايد سرُم را بگذارد بالا! گفتم: مادر جون اين نوع سرُم بايد پايين باشد و با اون سرم هاي ديگري كه شما ديده ايد فرق مي كند. خدا پدر اون ننه جون را بيامرزد كه زياد در مورد محتويات سرم، رنگ و حجم آن تفتيش نكرد، و الا بايد مي پرسيد ننه، چرا به جاي اينكه سرمت كم شود، زياد هم مي شود؟!

بيچاره برادرها و زن برادرانم بايد مرتب از ملاقاتي ها پذيرايي مي كردند. پدر و مادرم هم، كه كم و بيش مسن بودند نيازي به مساعدتشان شان احساس نمی شد، چون نيروي پذيرايي كننده زياد بود و نوبت به آنان نمي رسيد، اما براي نشستن در كنار من و غصه خوردن، و درد دل كردن مخصوصا با ملاقات كنندگان مسن، به خوبي انجام وظيفه مي كردند. بعضي وقت ها كه دور و برمان خلوت تر مي شد با خواندن اشعار سنتي غمناك به من روحيه مي دادند!

مثلا مادرم با همان لهجه ي شهرضايي و غمناك مي خواند:

تا بودم سوزني دَسُد مَ بوُدم

ميونِ پنجه و شصسُد مَ بوُدم

آخرش هم معنا و مفهوم اين شعر را نفهميدم.

البته خداي نا كرده نمي خواهم مادرعزيزم را در آن موقعيت خاص، به تضعيف روحيه ام متهم كنم، من همین الان هم دستانش و صورت چروکیده اش را می بوسم. بنده خدا حق داشت، جوان رشيدش را سالم فرستاده بود جبهه، حالا يك تكه گوشت كه فقط سرش و تا اندازه اي شانه هايش حركت مي كرد تحويلش داده بودند. بايد مثل بچه ها غذا دهانش مي گذاشتند، هيچ كنترلي نداشت و...

بعضي از ملاقات كنندگان محترم هم وقتي وضعيت مرا مي ديدند چندين بار پشت سر هم نوچ نوچ كرده و پشت سر هم خدا را شكر مي كردند. الان كه اين سطور را مي نويسم اين نوع رفتار كاملا برايم عادي است، ولي آن زمان با شنيدن اين نوچ نوچ ها واقعا عذاب مي كشيدم، اينطور در ذهنم تداعی می شد که منظورشان اين است، كه خدا را شكر كه ما مثل اين بنده خدا فلج نيستيم. معبودا مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن، تا کوچکی چیزهایی که ندارم، آرامشم را بر هم نزند.

دو روز بعد يعني روز شنبه دوباره به آسايشگاه برگشتم. احساس مي كردم در آسايشگاه راحت ترم به چند دليل: اول اينكه خداوند متعال طبع انسان را طوري خلق كرده كه هر جا كه قرار شد زندگي كند، به آن مكان عادت پيدا مي كند. دوم اينكه امكانات آسايشگاه با منزل قابل مقايسه نبود. و سوم اينكه جانباز هاي ديگر همدرد من بودند و قاعدتا از لحاظ روحي تحمل مشكلات برايم آسان تر بود. و از همه مهم تر اينكه قرار بود در آسايشگاه به فيزيوتراپي بروم و بتوانم دوباره راه بروم!

انجام فيزيوتراپي رسما آغاز شد. سوار ويلچر مي شدم و مي بايستي از شيب تندي كه وجود داشت وارد زير زمين مي شديم. در آنجا پاهايم را با فنر به سقف كابين متصل مي كردند، تا با فشار به فنر پايم را مثلا حركت دهم! من كه نمي توانستم، برادرم به جاي من پايم را به طرف پايين مي فشرد و فنر آن را به طرف بالا می کشید.

دست هايم را با باند كشي به  قرقره مي بستند كه حركت دهم. بعد هم با دستگاهي كه كارش ايجاد شوك ضعيف بر روي تاندون ها و تحريك ماهيچه ها بود مقداري دست و پاهايم را به حركت ترغيب مي كردند و البته در آن زمان من فكر مي كردم ماشاا.. چه دستگاههاي پيشرفته اي! گويا دارد معجزه صورت مي گيرد، در صورتيكه اين دستگاه چيزي نبود به جز يك ترانس كوچك كاهنده ي ولتاژ الكتريسته كه با قطع و وصل اين برق ضعيف شده عضلات دست و پا منقبض و منبسط مي شد و در ظاهر پاي فلج تكان مي خورد.

الحمدالله وضعيت حسي و حركتي من روزبروز بهتر مي شد ولي من خودم ناراحت بودم براي برادرهايم كه بايد كار و زندگي شان را رها مي كردند و براي مراقبت از من و بردن من به فيزيوتراپي و و کارهای دیگر من به نوبت به آسايشگاه مي آمدند. دقيقا حس مي كردم كه  به كار و زندگي شخصي شان آسيب وارد مي شود.

يك مشكل ديگر هم به وجود آمده بود و آن كمبود جا و تخت براي مجروحين جديدالورود به آسايشگاه بود. طبيعي بود كه با انجام هر عملياتي در جبهه بر تعداد مصدومين و مجروحين افزوده مي شد.

مسئولين بنياد به فكر تصاحب مكاني بودند كه آن مكان بتواند نيازهاي بستري شدن و توانبخشي خيل عظيم جانباز، كه روزبروز هم بر تعدادشان افزوده مي شد را تامين كنند. گزينه هاي مختلفي را براي رفع اين نياز در سطح شهر انتخاب وبررسي كردند. مكاني را كه از جاهاي ديگر مناسب تر ديدند كانون فرهنگي تربيتي شهيد مطهري بود، واقع در خيابان كمال اسماعيل نزديك پل خواجو و در واقع يكي از زيباترين مكان هاي شهر اصفهان، يعني كنار زاينده رود زيبا!

نقل مکان به آسایشگاه جدید

اين مكان داراي ساختماني مجهز و در محوطه اي بزرگ با درختان سربه فلك كشيده بود. مالكيت اين مكان شنيدني است. اصل زمين آن متعلق به شركت دخانيات، و كارخانه ي توليد تنباكو در همين مكان مشغول به كار بوده است. قبل از انقلاب هويدا نخست وزير شاه معدوم، براي ساختن مكاني تفريحي براي جوانان اصفهان به عنوان «كاخ جوانان» قسمتي از زمين كارخانه را تصاحب مي كند و دستور احداث ساختمان فرهنگي، استخر و... را صادر مي كند.

ابتدا مسئولین بنیاد از راه دیپلماسی وارد کارزار شدند. از مسئولین اداره کل اموزش و پرورش درخواست کردند این مکان را در اختیار بنیاد شهید قرار دهند، که بنیاد بتواند بعنوان آسایشگاه و مرکز توانبخشی از آن استفاده کند. اما مسئولین آموزش و پرورش با تکیه بر قانون و اینکه اینجا ملک آموزش و پرورش است!، از تحویل آن به بنیاد امتناع می ورزیدند.(بعدا فهمیدیم خودشان هم سند محکم و متقنی ندارند و اداره ی دخانیات از آنان شاکی است!)

مسئولین بنیاد معتقد بودند در این زمان خاص که اوضاع کشور بحرانی است و ما هیچ مکانی را نداریم که جانبازان را در آن بستری و درمان کنیم، صحبت از تملک و بخشنامه و کار فرهنگی و... حرف بیهوده ایست و به مسئولین آموزش و پرورش هشدار داده بودند که اگر با زبان خوش این مکان را در اختیار ما قرار ندهید ما خود جانبازها را می آوریم در اینجا، یعنی همین کانون فرهنگی تربیتی. خودتان با آنان صحبت کنید. سرانجام هم این اتفاق افتاد.

در یک روز صبح بهاری به تحریک مسئولین بنیاد، اسب ها را زین کردیم و به سوی ساختمان کانون حرکت کردیم. چند تا وانت کرایه کردند، تعدادی از تخت ها را به بالصطلاح آسایشگاه جدید منتقل کردند و در سالن نسبتا بزرگ آنجا موقتا مستقر شدیم. (فتح اولین خاکریز)

 درب بقیه ی سالن ها ، آشپزخانه، آمفی تاتر، کتابخانه و... را قفل کرده بودند. جالب بود تعدادی از کارمندان کانون هم برای انجام کارهایشان پشت میز نشسته و به امور ارباب رجوع رسیدگی می کردند. خبر لشکرکشی ما به گوش مسئولین آموزش و پرورش رسید. سراسیمه آمدند مناظره های تک نفره و چند نفره آغاز شد. آنها اصرار داشتند که این مکانی شما تصاحب کرده اید غصبی است و نمازتان در این مکان اشکال دارد. ما هم در صدد توجیه عمل مان می گفتیم ما که  سلامتی مان را برای حفظ این مملکت فدا کرده ایم برای ادامه ی درمان نیاز به جا و مکان داریم از طرفی بنیاد شهید هم که یک ارگان نوپاست، بودجه ی چندانی ندارد که بخواهد ساختمانی بخرد یا بسازد. پس شما باید با ما همکاری کنید!

یکی از بچه ها به یکی از کارمندان آموزش پرورش با لهجه ی غلیظ اصفهانی گفت: تو غصه یی باطل بودن نومازا (نمازها) مانا نخور! ما هر وقت خَب شدیم (بهتر شدیم) می رویم خونامون آ قِضا نومازایی کا اینجا خوندِیما دوباره به جا می یاریم!

یکی از آقایان مناظره کننده وقتی فهمید من دانشجوی تربیت معلم بوده ام و حالا در صف مخالفان آموزش و پرورش قرار گرفته ام. به من گفت از تو دیگر توقع نداشتم شما که خودت فرهنگی هستی دیگه چرا؟!

به او گفتم دوست عزیز شما معتقدید  در حال حاضر در این مملکت کار فرهنگی می کنید و تکیه گاه این فرهنگ را دین مبین اسلام می دانید. باید دین و مملکتی وجود داشته باشد که شما برای آن  کار فرهنگی بکنید یانه؟ برای حفظ بقای این کشور باید از جان مایه گذاشت، که این کار راهم این جانبازان و دوستان شهیدشان انجام دادند. ثانیا شما هم اگر از نزدیک با وضعیت جسمی و مشکلات فراوان جانبازان آشنا شوید و آن منزل مسکونی را که حداکثر برای یک خانواده ی 5 یا 6 نفره ساخته اند با این همه جانباز بستری ببینید، به ما حق می دهید که چنین کاری بکنیم. به ایشا ن گفتم این اشتباه است که منِ جانباز با شمای کارمند رو در روی هم قرار گیریم و اینگونه با هم بحث کنیم این کار مسئولین است که بنشینند و به طریقی خداپسندانه مشکل را حل کنند. ولی وقتی مسئولین آموزش و پرورش زیر بار مذاکره نرفته اند، مسئولین بنیاد هم این روش را اتخاذ کرده اند، صحیح یا غلط بودن این نوع رفتار و روش برخورد را هم من نمی توانم قضاوت کنم.

کمبودهای آسایشگاه جدید

بعد از کش و قوس های فراوان در مراحل بعدی کل ساختمان مذکور تصرف شد. سپس آخرین خاکریز، یعنی سلف سرویس و آشپزخانه و آمفی تاتر هم فتح شد. مشکل بزرگ و اساسی این ساختمان نبود سرویس بهداشتی  و حمام مناسب بود. بچه ها باید برای رفتن به حمام با آمبولانس به آسایشگاه قبلی می رفتند و برمی گشتند. مسئولین بنیاد و آسایشگاه برای ساختن سرویس بهداشتی مناسب خیلی وقت تلف می کردند، در صورتی که این کار باید اورژانسی انجام می شد. وقتی انتقاد می کردیم آنها کمبود بودجه را بهانه می کردند. نمی دانم چرا هیچکس ما را درک نمی کرد. من ضعف مدیریت را به آنان گوشزد می کردم و آنها باز هم توجیه مسخره ی کمبود بودجه را عنوان می کردند. آخر مگر ساختن چند تا حمام و سرویس بهداشتی چقدر هزینه داشت؟

روزی غلامحسین کرباسچی که در آن زمان استاندار استان اصفهان بود، برای دیدن جانبازان به آسایشگاه آمده بود. از بچه ها دلجویی کرد و گفت اگر مشکلی دارید که حل آن از عهده ی من برآید، من در خدمتم. او را به طرف سرویس بهداشتی نیمه تمام که حدود دوماه بود منتظر کاشیکاری و لوله کشی بود بردیم. کم کاری مسئولین بنیاد و وضعیت سخت جسمی خودمان و عدم کنترل ا.د.ر.ا.ر و م.د.ف.و.ع را برای ایشان توضیح دادیم. خیلی متاثر شد و گفت ناراحت نباشید درست می شود و رفت. بعد از رفتن او مسئول آسایشگاه، برتافت و از من و چند تا از بچه ها که کرباسچی را در جریان کم کاری شان قرار داده بودیم گله و انتقاد کرد.البته من و دوستانم این بیدی نبودیم که از این بادها بلرزیم!

گویا انتقاد سازنده مان ثمر داد، فردای آن روز کرباسچی عده ای لوله کش کاشیکار و ... به آسایشگاه گسیل داشت و ظرف مدت 15 روز سرویس بهداشتی کاملی تحویل دادند و رفتند. ما هم مراتب تشکر خود را توسط سرپرست همان عوامل اجرایی خدمت ایشان ابلاغ کردیم. فعلا در صدد بحث پیرامون رویه ی سیاسی ایشان در زمان حال نیستم. در یک کلام موضع او را در انتخابات سال 88 نپسندیدم. به قول حضرت امام(ره) میزان وضعیت حال افراد است. اما عملکرد او در آن زمان قابل تقدیر است.

تصمیمی از سر ناچاری

وضعیت ساختمان، تجهیزات و مخصوصاً قسمت فیزیوتراپی مرکز روزبروز بهتر و مجهزتر می شد. مرتب به فیزیوتراپی می رفتم. کم کم می توانستم چند ساعت روی ویلچر بنشینم و ویلچر را خیلی آهسته و با سرعت یک مورچه به پیش ببرم. با اینکه ویلچر رانی برایم مشکل بود، اما حوصله ام از خوابیدن روی تخت سر می رفت.

اذیت شدن برادرانم به خاطر مراقبت از من، مرا رنج  می داد. تصمیمم نهایی را گرفتم و به آنها گفتم دیگر نیازی نیست شما پهلوی من بمانید و از من مراقبت کنید، بروید و به زندگی خودتان برسید. دیر یا زود این تصمیم باید عملی می شد. البته می توانستم به برادرها بگویم من اذیت می شوم و شما باید پهلوی من بمانید، اما این کار را خودخواهی می دانستم و وجدانم قبول نمی کرد آنها از کار و زندگی شان بزنند و مراقب من باشند. با اینکه تنها گذاشتن من برایشان مشکل بود، اما چاره ای هم نداشتند، علی رقم میل باطنی شان رفتند و فقط مواقع ملاقاتی به دیدنم می آمدند.

هنوز نمی توانستم قاشق در دست بگیرم و غذا بخورم. از این بابت خیلی زجر می کشیدم. بعضی وقت ها اتفاق می افتاد همه ی بچه غذایشان را خورده بودند و من هنوز منتظر بودم یک پرستار، مشغله اش کمتر شود و فرصت کند غذا دهان من بگذارد. واقعا تنها شده بودم و اذیت می شدم بعضی وقت ها بغض گلویم را می گرفت، می گفتم خدایا اگر مصلحت  بود من قطع نخاع شوم، لااقل می خواستی از کمر قطع نخاعم کنی. اگر دستهایم سالم بود حداقل می توانستم خیلی از کارهایم را خودم انجام دهم.

هر وقت به منزل می رفتم مادرم از روی دلسوزی سوال می کرد: ننه حالا که همراه نداری کی غذا دهانت می گذارد؟ چه کسی کارهایت را انجام می دهد؟ و من همه چیز را خوب و ایده ال برایش توصیف می کردم. گفتم مادر است، بگذار دلش نسوزد. ولی واقعیت همان بود که گفتم، حتی گاهی اوقات برای یک حمام رفتن باید دو یا سه روز در نوبت می ماندم.

 همانطور که اشاره کردم باید صبر می کردم تا یک پرستار از کارهای مهمترش فراغت می یافت، تا بتواند غذا دهان من بگذارد.

 از آنجایی که احتیاج انسان را وادار به ابتکار می کند، تصمیم گرفتم هر طور شده خودم غذا خوردن را شروع کنم و وابسته به کسی نباشم. قاشقی را با باند کشی به دست چپم که حرکتش بیشتر بود بستند و شروع کردم به غذا خوردن. نصف از غذا را بیرون از بشقاب ریختم و به اندازه ی یک کوه کندن خسته شدم. اما واقعا خوشحال بودم که خودم توانسته ام غذایم را بخورم. این روند روبه رشد، روز به روز ادامه یافت و با بهتر شدن حس و حرکت دست هایم، یکی دو ماه بعد توانستم بدون اینکه قاشق را به دستم ببندم غذا بخورم. ویلچر را هم بهتر می راندم البته با خستگی زیاد.

تلاش خالصانه ی دکتر فیزیوتراپ

خوشبختانه وضعیت جسمی ام روزبه روز بهتر می شد. کم کم می توانستم چند دقیقه ای با کمک یک نفر داخل پارالل بایستم، دکتر پورمومنی، فیزیوتراپ، که بچه ها او را حاج آقا پورمومن خطاب می کردند ( او آدم جدی یی بود و بندرت می خندید، اما بداخلاق نبود) لبخند ملیحی زد و گفت: کاوسی اگر اینطور پیشرفت کنی ان شاا.. تا یک سال دیگر بیشتر مهمان ما نخواهی بود، ولی مطمئن باش دیگر نمی توانی به جبهه بروی. دکتر می گفت یک جانباز هم داشتیم به نام ادیب وضعیتش مثل تو بود، او الان راه می رود ولی مثل چارلی چاپلین!

تلاش و امیدواری حاج آقا پورمومن، باعث شد جلسات فیزیوتراپی من که روزی دو ساعت صبح ها بود، به عصر هم کشیده شود. بعد از ظهرها هم دو ساعت تمرین می کردم.

ابتکار برای مخفی نگهداشتن کیسه ی ادرار

یکی ازمشکلاتی که مرا خیلی اذیت می کرد، مشکل سوند فولی (دائمی) مخصوصا در مواقع فیزیوتراپی بود. بعضی وقت ها ادرار نشت می کرد، وقتی سوند را در می آوردم تا ادرار خودش بیاید مجددا ادرار نمی آمد و دچار احتباس ادرار می شدم. مجبور بودم دوباره سوند بزنم. این قضیه چندین بار تکرار شد، یکبار متوجه شدم اگر با دست روی مثانه ام ضربه بزنم، ادرار کم کم می آید. با این وصف سوند را کنار گذاشتم و بدلیل عدم کنترل ادرار، از کیسه و کاندوم استفاده کردم. البته کاندوم هم بعضی وقت ها در می آمد. {پاورقی. حالا فهمیده ام این ضربه زدن برای دفع ادرار کاملا اشتباه بوده، چون باعث برگشتن ادرار از مثانه به کلیه و سبب از کار افتادگی کلیه می شود. بهترین روش برای تخلیه ی مثانه یک فرد نخاعی زدن سوند یکبار مصرف نلاتون است}. برای جلوگیری از این اتفاق، کیسه ی ادرار را روی جاپایی ویلچر می گذاشتم تا کاندوم در نیاید. البته این مسئله باعث می شد جلوی ملاقاتی ها خجالت بکشم. همین خجالت کشیدن ها باعث شد تا با بچه ها همفکری کردیم و به یک نتیجه ی واحد رسیدیم. کیسه ی ادرار را داخل یک کیسه ی پارچه ای گذاشتیم و کیسه ی پارچه ای را به ساق پا می بستیم و شلوار می پوشیدیم، دیگر کیسه نمایان نبود. با بچه ها به شوخی به همدیگر می گفتیم ما حالا دیگر کنترل داریم! منتها کنترل از راه دور!

... با پیشرفتی که در وضعیت حس و حرکتم مشاهده می کردم، ترغیب شدم روزبروز بر دامنه ی فعالیتم بیفزایم. حالا دیگر می توانستم با کمک فرد دیگری روزی 10 دقیقه داخل پارالل راه بروم و کم و بیش ویلچر را با کمک کف دستهایم برانم، نه با کمک انگشتانم. سرعت ویلچررانیَم هم، مثل سرعت حرکت  یک مورچه سواری اندکی افزایش یافته بود.

چون حرکت کتف هایم خیلی محدود بود، ویلچری به من دادند که با بقیه ی ویلچرها متفاوت بود. این ویلچر مخصوص، چرخ های بزرگش جلو بود و چرخ های کوچکش عقب و من را حت تر می توانستم آن را حرکت دهم. البته این ویلچر عیب بزرگی هم داشت که بعدا توضیح می دهم.

یکسال بعد از مجروح شدن دیگر بدون کمک فرد دیگری داخل پارالل راه می رفتم. در جاهای کاملا مسطح، کم و بیش ویلچررانی می کردم. اگر نان یا کباب را برایم تکه تکه می کردند خودم به تنهایی غذا می خوردم. اگر دستانم را می گرفتند می توانستم با کمک فرد دیگری روی پاهایم بایستم و سوار ماشین شوم.

فیزیوتراپی را با جدیت ادامه می دادم اما احساس می کردم از پیشرفت سابق دیگر خبری نیست. نا امید نبودم و باز هم به تلاشم ادامه دادم.

ادامه ی تحصیل درآسایشگاه

از تربیت معلم شهید باهنر اصفهان نامه ای برایم آمد که شما دوترم از تحصیل تان را در این مرکز با موفقیت طی کرده اید و بدلیل عدم مراجعه به تحصیل در ترم های بعدی می توانید واحدهایی را که پاس نکرده اید، دوباره امتحان بدهید درغیر اینصورت باید خسارت این یکسال را بپردازید. شاید رسیدن این نامه باعث شد ترغیب شوم و درس خواندن را دوباره ادامه دهم. به تربیت معلم رفتم و برای بعضی از واحدهای درسی ام درخواست استاد خصوصی کردم. خدا خیرشان بدهد برایم استاد فرستادند. در کنار فیزیوتراپی به درس خواندن هم مشغول شدم. بعضی اوقات با کمبود وقت مواجه می شدم. به خاطر حجم زیاد دروس و ضیق وقت، سه یا چهار هفته یکبار هم به منزل نمی رفتم و بدین خاطر از طرف اطرافیان و مخصوصا مادرم شماتت می شدم.

چون نمی توانستم خودکار در دستم بگیرم و انشا کنم از بابت درس خواندن هم با مشکل مواجه بودم. اما چون تصمیم خودم را گرفته بودم باید تا آخر کار می ایستادم. موقع امتحان گرفتن هم یک نفر سوالات امتحانی را از مرکز می آورد، من جواب سوالات را می گفتم  و منشی می نوشت. نهایتا قبول شدم و مدرک فوق دیپلم تربیت معلم در رشته ی حرفه و فن را اخذ کردم.

آقا معلم آسایشگاه

دوستانی که درس و تحصیل را رها کرده و به جبهه رفته بودند و جانباز شده بودند، مجددا در آسایشگاه شروع به ادامه ی تحصیل کردند. و من که حالا دیگر آقا معلم شده بودم!(بلانسبت)؛ برای تدریس کتاب حرفه و فن بچه ها دیگر از اداره آموزش و پرورش معلم  درخواست نکردند و مسئولیت تدریس این کتاب به من محول شد. البته مشکلی که وجود داشت، این بود که چون من با جانبازان بستری در آسایشگاه مانند اعضای یک خانواده و در طول شبانه روز با هم بودیم و شوخی می کردیم و به قول امروزی ها خیلی با هم مچ بودیم، آنها درس مرا زیاد جدی نمی گرفتند. وقتی از آنها سوال می کردم، گاهی اوقات قادر به پاسخگویی نبودند. وقتی اخم هایم را در هم می کشیدم، می خندیدند و می گفتند کاوسی اینقدر معلم های دیگر برای ما سختگیری می کنند، تو را خدا تو یکی دیگر ما را اذیت نکن! ولی به آنها گوشزد کردم موقع امتحان من با هیچ کس شوخی ندارم، نمره نیاوردید ارفاق بی ارفاق!. تعریف از خودم نکنم در پایان ترم بچه ها از نحوه ی تدریس من راضی بودند.

یکی از کسان دیگری که من مسئولیت سواد آموزی به او را تقبل کرده بودم، فردی بود که اصلا سواد نداشت. او بعنوان مراقب برای انجام کارهای روزمره ی جانبازان استخدام شده بود. با اینکه سواد نداشت، ولی خیلی با معرفت بود و در واقع عاشق جانبازان بود و در کمک به آنها از هیچ کوششی فروگذار نبود. جوانی قد بلند چهار شانه و قوی. ساکن یکی از روستاهای اصفهان بود. روزی از من خواهش کرد که به او خواندن و نوشتن یاد بدهم. می گفت بخاطر بی سوادی چندین بار آبرویم نزد مردم رفته و واقعا خجالت کشیده ام. من به درخواست او پاسخ مثبت دادم و با گفتن یک "یاعلی" کار را آغاز کردیم. تصور کنید معلمی که نمی تواند قلم در دست بگیرد و شاگرد متاهل 25 ساله ای که سواد ندارد!

 از مقدماتی نهضت سواد آموزی شروع کردیم. چون تشنه ی یاد گرفتن بود، پیشرفت کارش خوب بود و به راحتی قبول شد. سال بعد هم تکمیلی نهضت را قبول شد. البته در درس ریاضی ضعیف بود. برای یاد دادن جدول ضرب به او خیلی اذیت شدم. هر چه یاد می گرفت، فردای آن روز دوباره فراموش می کرد. یک روز به او گفتم  تو فردا که آمدی فقط یاد بگیر 4 ضربدر7 می شود 28 همین. فردا وقتی آمد، هنوز از راه نرسیده از او پرسیدم چهار هفت تا، گفت 28 تا. گفتم آفرین امیدوار شدم. چطوری حفظ کردی؟ گفت از خانه تا اینجا فقط توی مینی بوس تکرار می کردم، چهارهفت تا می شه بیست وهشت تا. اما هنوز شک داشتم یاد گرفته یا نه . وسط دیکته گفتن پرسیدم چهار هفت تا؟ دوباره فراموش کرده بود! جریمه اش کردم. گفتم فردا که آمدی دو صفحه بنویس چهار هفت تا مساوی بیست و هشت تا. بقیه ی جدول ضرب را هم با همین منوال یادش دادم. مطمئنم روش تدریس من در این زمینه بدون اشکال نبوده است. سال بعد هم پنجم ابتدایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و به عنوان یکی از اعضای شورای اسلامی روستای شان انتخاب شد.

سقوط

 یکبار با خودم گفتم من که می توانم روی پاهایم بایستم و داخل پارالل راه بروم، چرا نتوانم بدون اینکه از کسی کمک بخواهم، برای خوابیدن روی تخت خودم اقدام نکنم؟ جاپایی های ویلچر را بالا زدم، به سختی دستانم را به کمد کنار تخت گرفتم و بلند شدم ایستادم. وقتی آمدم بنشینم لب تخت، کمد چون چرخ داشت حرکت کرد و از تخت دور شد، دستانم از کمد رها شد. چنان محکم با سر روی زمین افتادم که برق از چشمانم پرید!(واقعا نور شدیدی مشاهده کردم) پرستارها آمدند مرا با کله ای ورم کرده روی تخت گذاشتند و شماتتم کردند که چرا اینکار را کردی؟ تا چند روز سرم گیج می رفت و خودم به خودم می خندیدم که این چه کار... بود که من انجام دادم. (خودتان جای نقطه چین را پر کنید).

شاید شما هم که اکنون به این اتفاق فکر می کنید، در پی نقد کار من برآیید، ولی باور کنید در آن زمان دوست داشتم هر چه زودتر بهبود یابم و مستقل شوم و حداقل بتوانم کارهای شخصیم را خودم انجام دهم و وابسته به کسی نباشم. جوان 20 ساله ای را تصور کنید که تا یک سال قبل مثل آهو از کوه و کتل بالا می رفته، چقدر جنب و جوش داشته، حالا باید برای راحت ترین کار یعنی خوابیدن هم باید از دیگران کمک بگیرد. واقعیت این است که سلامتی تاجی ست بر سر انسانهای سالم که تنها بیماران قادر به دیدنش هستند.

باور کنید درخواست کمک و رو زدن به دیگران، آن هم برای پیش پا افتاده ترین کارها خیلی مشکل است. هضم این جمله را افرادی که دچار ضایعه ی نخاعی از گردن هستند، خوب درک می کنند و در واقع « به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را». اما چه باید کرد که:

عشق را با بلا هم آغوشی است

مستی این شراب خاموشی است

راحتی از دل رمیده مخواه

میوه ی عشق، خانه بر دوشی است

و این داستان: پارسایی  را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به(بهتر) نمی شد...   مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجل علی الدام گفتی. پرسیدندش که شکر چه می گویی؟ فرمود: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی .

آیا فرد نخاعی هم می تواند شنا کند؟

استخر  نسبتا بزرگی در محوطه ی آسایشگاه بود که در فصل تابستان، عصرها در آن شنا می کردیم. صبح ها، هم آب استخر سرد بود و هم رفت و آمد زیاد بود لذا امکان آب تنی وجود نداشت.

ممکن است کسی سوال کند مگر انسان قطع نخاع هم می تواند شنا کند؟ پاسخ مثبت است. قسمت پایین تنه که حس و حرکت ندارد، معمولا روی سطح آب می ایستد و فرد نخاعی با روش کرال پشت به راحتی می تواند شنا کند. شنا برای فرد نخاعی بسیار مفید است و توصیه ی پزشکان محترم هم مبنی بر استمرار آن است. شنا کردن نه تنها برای فرد نخاعی از لحاظ جسمی بسیار مفید خواهد بود (چون فشار روی تمام سطح بدن به یک اندازه تقسیم می شود) بلکه از نظر روحی و ایجاد نشاط  نیز هوده ی مضاعفی برای فرد شنا کننده، در پی خواهد داشت.

 نکته اینکه اگر فردی قبل از آسیب دیدن نخاعش به فن شنا، آشنا بوده باشد و دستانش سالم باشد به راحتی می تواند شنا کند. ولی اگر قبلا شنا بلد نبوده به دلیلی که ذکر شد، با یکی دو جلسه تمرین به راحتی با فن شنا کردن آشنا خواهد شد.

اما وضعیت من با دیگر جانبازان کاملا متفاوت بود. من اندکی حس و حرکت داشتم و می توانستم با حمایت یک نفر در استخر راه بروم. دکتر فیزیوتراپ هم به من تاکید کرده بود حتما داخل استخر راه بروم. دوست عزیزی بنام سلمانی، اکثر اوقات در استخر به من کمک می کرد. او جوان مهذب و خوش رویی بود که در قسمت واحد فرهنگی و کتابخانه آسایشگاه کار می کرد و با هم خیلی صمیمی  بودیم. من از این رفاقت سو استفاده کردم و از او خواستم بعد از اتمام کار اداری اش، مرا در شنا کردن یاری کند  و البته او هم از کمک به من مضایقه نکرد.

داخل آب به خاطر سبکی وزن راحت تر راه می رفتم. حتی بعضی وقت ها سه چهار قدم بر می داشتم و او موقع سقوط در آب، دستم را می گرفت و مانع افتادم می شد. روزی به او گفتم می خواهم چند ثانیه ای در آب غوطه ور شوم، دست و پا بزنم، بعد شما مرا از آب بیرون بکشید. او هم قبول کرد و بعد از حدود چهار ثانیه غوطه ور بودن در آب، مرا سرپا می کرد. این حرکت خیلی برایم لذت بخش بود و در روزهای بعد هم مدام تکرار می شد.

اما بشنوید از اتفاقی که در یکی از روزهای آشِنا کردن برای من افتاد، که در آن اتفاق نه تنها نیم عمر من، که تمام عمر من نزدیک بود بر فنا شود!(اشاره به داستان نحوی و کشتیبان)

قضیه از این قرار بود که در روز حادثه من طبق معمول چند قدمی در استخر راه رفتم و سعی می کردم بیشتر تعادل خودم را حفظ کنم و حتی الامکان یک قدم بیشتر بدون کمک او راه بروم. آقای سلمانی هم تامل می کرد، من در آب غوطه ور می شدم، بعد از چند ثانیه مرا از آب بیرون می کشید.

در قسمت عمیق استخر، صحنه ی اکشِنی در حال اتفاق بود. افراد سالم، تصمیم گرفته بودند به زور یکی از کارمندانی که قدری از ارتفاع هراس داشت را، بالای دایو (سکوی پرش) برده و او را به پایین پرت کنند. صحنه ی جالب و خنده داری شده بود. البته من فقط سر وصدا و خنده هایشان را می شنیدم. چون اگر سرم را معطوف جای دیگری می کردم احتمال ولو شدنم در آب حتمی بود.

طبق دفعه های قبل، و با اطمینان از اینکه یک ناجی حواس جمع، کنارم ایستاده خودم را داخل آب رها کردم؛ اما ...اما هر چه انتظار کشیدم، او مرا از داخل آب بیرون نکشید. گویا محو تماشای صحنه ی اکشن و در واقع پرتاب اجباری همکارش از دایو شده بود و بطور کلی در این چند لحظه کاوسی را از یاد برده بود. یک ثانیه... دو ثانیه... سه ثانیه... ده ثانیه، هر چه برثانیه ها افزوده می شد خودم را به مرگ نزدیک تر می دیدم. تلاش کردم به نحوی دستم را به پاهای او بزنم تا  از غرق شدنم مطلع شود، اما تحرک من داخل آب بسیار ناچیز بود و پاها ی او دست نایافتنی. در آن لحظه با تمام وجود از خداوند طلب استعانت و نجات کردم. فاذا رکبوا فی الفلک دعوالله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البر اذا هم یشرکون.{ پاورقی آیه 65 سوره عنکبوت} فکر می کنم خالص ترین دعا در طول عمرم همان دعا بود و البته مستجاب هم شد.

لطف خدا شامل حالم شد، یکی از بچه ها که معمولا همدیگر را در استخر می دیدیم، اتفاقی در حال گذر از کنار اقای سلمانی بوده از او می پرسد: امروز کاوسی را نیاوردی شنا؟ (من صدای او را از داخل آب می شنیدم!) جناب  سلمانی، تازه به فکر من می افتد و یادش می آید انسان غرق شده ای، در کف آب منتظر ناجی است.

با دستپاچگی مرا از آب بیرون کشید. اما جایتان نه خالی تا آنجا که می توانستم از آب استخر تناول کردم، فکر می کنم دوسه لیتری آب نوش جان کردم. از من عذرخواهی کرد و گفت ببخشید بچه ها حواس مرا پرت کردند. به شوخی به او گفتم نکند با بنیاد تبانی کرده بودی یک جانباز را از سرش رفع کنی؟! و باز هم عذر خواهی کرد. به او گفتم خدا را شکر که به خیر گذشت، فعلا که عزرائیل تا لب استخر آمد و با ماموریت نیمه تمام برگشت!

تشییع جنازه ی شهدا

شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان" عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب " فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی" پروردگارند. {پاورقی امام خمینی (ره)}

نه تنها من بلکه اکثر جانبازان عاشق رفتن به دعا در گلستان شهدا و در منزل عزیزانی که شهید می شدند بودیم. برعکس این روزها که دل سنگ شده ایم، واقعا در آن زمان در فراق شهدا و مصائب اباعبدالله الحسین(ع) اشک می ریختیم.معمولا در هر ماه یک یا دو بار تشییع جنازه ی شهدا بود. ما که نمی توانستیم مانند مردم پیکر شهدا را مشایعت کنیم، به ردیف درب آسایشگاه کنار پیاده رو به صف می شدیم و عبور کاروان پرندگان سبکبال و در واقع عروج آن عزیزان را به نظاره می نشستیم و حسرت می خوردیم، واقعا ناراحت بودیم، دلیلش هم کاملا روشن بود اینکه می دیدیم از قافله ی شهدا عقب افتاده ایم.

سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین تکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردند و برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من؟
رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟
مرا این پشت مگذارید بی پا
گناهم چیست پایم بود در خواب
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر غبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زان سو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

همیشه این احساس به من دست می داد که شهدا یک راه میان بر، برای رسیدن به خدا انتخاب کردند. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، راستش به آنها حسودیم می شد. من و امثال من باید سالها  در این دنیا جان بکنیم، با مشکلات دست و پنجه نرم کنیم، تا بلکه بتوانیم نصف راهی را که آنها پیموده اند را طی کنیم .

پیش خودم فکر می کردم این پرنده های سبکبال ره صد ساله را یک شبه پیمودند و به معبود رسیدند و نزد پروردگارشان عند ربهم یرزقون هستند ومن بیچاره هنوز اندر پی یک کوچه ام ومعلوم هم نیست تا کی باید اسیر این مرکب فلزی (ویلچر) باشم. و باز هم معلوم نیست وقت پر شدن پیمانه و وقت رفتن به دیار حضرتش، دین سالمی دارم یا نه؟ آیا در این امتحان سخت نمره ی قبولی می آورم یا نه؟ حضرت علی (ع) می فرمایند: حکمت وزیدن باد رقصاندن شاخه ها نیست بلکه امتحان ریشه هاست، خدایا ما را در این امتحانات مشکل سربلند کن.

الان که این حروف را بعد از 28 سال تایپ می کنم بهتر واقفم که تفکرم کاملا صحیح بوده. آمیختگی حق و باطل از ویژگی های لاینفک آخرالزمان است. واقعا در هراسم که آیا با دین کامل از این دنیا می روم، یا بعد مرگم اول مکافات و سوال جواب است. خدایا این همه امتحان سخت از ما نگیر. به خودت قسم می ترسم کم بیاورم. می ترسم رفوزه  شوم . خودت دستم را بگیر.

مکان عبور کاروان تشییع شهدا از روبروی آسایشگاه بود. معمولا مسیر عبور از میدان امام حسین(ع) شروع می شد، چهارباغ پایین، میدان انقلاب، خیابان کمال اسماعیل، پل خواجو، خیابان سجاد و به گلستان شهدای اصفهان ختم می شد.

معمولا در ابتدای کاروان تشییع شهدا، گروه های موزیک هَیَآت مذهبی غمگنانه در سازهای خودشان می نواختند و بی اختیار اشک از چشمان هر بیننده ای سرازیر می شد. بعضی از هیئت ها برای اینکه جانبازان با همرزمان شهیدشان با تامل بیشتری وداع کنند، روبروی آسایشگاه مکث بیشتری می کردند. مردم هم وقتی نگاهشان به قیافه های نحیف و خسته ی ما روی ویلچرها می افتاد؛ و نگاه های عمیق و حسرت آلود ما به تابوت شهدا را می دیدند، بیشتر متاثر می شدند. بعضی از آنها صورت جانبازان را می بوسیدند و ضمن اشاره به تابوت شهدا می گفتند، نمی دانیم در فراغ شهدا بگرییم یا برای زجر کشیدن شما؟

زمان تشییع پیکر پاک سردارشهید حاج حسین خرازی را خوب به یاد دارم. پیکر او را به محوطه ی بنیاد شهید آوردند. شهر اصفهان کاملا تعطیل بود و خیابان کمال اسماعیل هم کاملا مسدود شده بود. آقای کروبی که در آن زمان مسئول بنیاد شهید بود، سخنرانی کرد و بعد آقای آهنگران در رسای شهید خرازی نوحه سرایی کرد، به طوریکه همه منقلب شده بودند. این جمله اش هنوز در ذهنم مانده که گفت: حسین خرازی انتظار شهادت تو را داشیم. مهدی تو به دنیا آمده و بعد این نوحه را خواند:

اسوه ی شب شکاران

فخر طلایه داران

حسین خرازی

حسین خرازی

 قسمت هیجدهم

سفر تفریحی به دهکده ی زاینده رود

در ادامه ی زندگی و درمان در آسایشگاه علاوه بر انجام کارهای روزمره به کارهای جنبی هم می پرداختیم، از جمله بازدید از مکان های مختلف مثل پایگاه هشتم شکاری و دیدن هواپیماهای اف 14 یا بازدید از شرکت تولید رادیو و تلویزیون؛ یا بازدید از مراحل مختلف تولید روغن در کارخانه ی روغن نباتی ناز و...

از جمله بازدیدها و سفرهایی که معمولا هرسال هم تکرار می شد، سفر به دهکده ی تفریحی سد زاینده رود بود. سد زاینده رود تقریبا کنار شهرستان چادگان واقع شده است. مکانی با هوایی بسیار مطبوع و چشم اندازی سرسبز و زیبا. فاصله ی سد زاینده رود تا اصفهان حدود دو ساعت راه بود. با اتوبوس مخصوصی که صندلی های آن را برداشته بودند و به راحتی می شد با ویلچر داخل آن رفت، عازم سفر به دهکده ی زاینده رود می شدیم.

واقعا در این چند روزی که در این اردو بودیم به ما خوش می گذشت. این خاطره ی شاد که در یکی از این سفرها باعث انبساط خاطر بچه ها شد، هرگز از ذهنم پاک نمی شود. بچه ها داخل اتوبوس خربزه می خوردند و پوسته های آن را به طرف سر آقای راننده (سالاری) پرتاب می کردند. او که در حال رانندگی نمی توانست از خودش دفاع کند، خواهش می کرد که پوسته خربزه توی سرش نزنند. اما هرچه التماس می کرد، نتیجه عکس بود و ترکش های پوسته خربزه بیشتر بر سرش فرود می آمد.

یکبار اینقدر ناراحت شد که اتوبوس را متوقف کرد و گفت من دیگر رانندگی نمی کنم، مگر اینکه قول بدهید که دیگر پوسته پرتاب نکنید! ما قول دادیم. اما بلافاصله بعد از حرکت اتوبوس و سرعت گرفتن آن، توبه شکستیم و پرتاب پوسته خربزه را شدیدتر ادامه دادیم. البته من بدلیل ضعیف بودن دستانم نمی توانستم پوسته پرتاب کنم، اما در ترغیب بچه ها برای پرتاب های دقیق تر و بیشتر به طرف سیبل مقابل که سر آقای راننده بود، نقش لیدر تیم را بازی می کردم. بیچاره مستاصل شده بود. دوباره اتوبوس را نگه داشت از پشت فرمان کنار آمد و شخصا پوسته ها را دانه دانه جمع کرد و از پنجره ی اتوبوس بیرون انداخت، تا غائله ختم شود. البته مقصر اصلی خود آقای سالاری بود، بدلیل اینکه این فرد اصلا بلد نبود بداخلاق باشد و اگر اخمی هم می کرد، مشخص بود آن اخم تصنعی است. او واقعا مانند اسمش، سالار بود و قلبی از طلا داشت.

در ابتدای صبح که برای اقامه ی نماز بیدار می شدیم کسی حق نداشت دوباره بخوابد این جزو قانون اردو بود که همه آن را پذیرفته بودیم. ساعت 6 صبح وسط تیر ماه بقدری هوا خنک و مطبوع بود که دندان هایمان از سرما به هم می خورد. بعضی اوقات ظهرها پاچه های شلوارها را بالا می زدیم و با ویلچر داخل آب، البته قسمت های کم عمق پشت سد، دور همدیگر ناهار می خوردیم و باقیمانده ی غذاهایمان را که قائدتاً سهم ماهیها بود را داخل آب می ریختیم. قایق سواری جزو برنامه های اصلی و مفرح اردو بود. ما را با ویلچر و البته با "بادی گارد" داخل قایق می گذاشتند و در فضای خنک و مفرح پشت سد، قایق سواری می کردیم. تماشای سد و دیدن حجم آب پشت آن و مناظر زیباترش، خیلی برایمان جالب بود؛ اما من برای اولین بازدید از سد خاطره ی خوبی ندارم. به این دلیل که توضیح می دهم:

ویلچر مخصوص مرا که با بقیه ی ویلچرها متفاوت بود را، که یادتان هست. این ویلچر چرخ های بزرگش جلو بود و چرخ های کوچکش عقب. و عیب آن این بود که زود منحرف و یا چپ می شد. بعد از پیاده شدن از اتوبوس برای بازدید از سد، حاج آقا موسوی (امام جماعت و مسئول فرهنگی اردو) مسئولیت هل دادن و هدایت ویلچر مرا به عهده گرفت. چون قسمت تاج سد محوطه ی مسطح و وسیعی بود، وقتی ویلچر بچه ها را با شتاب هل می دادند، حدود100 متر براحتی به جلو می رفتند. اما ویلچر مرا به دلیلی که گفتم، نمی شد مثل ویلچرهای دیگر هل داد چون خطر واژگونی اش صد درصد بود. اما متاسفانه حاج آقا از این قضیه بی اطلاع بود. او با پیروی از دیگر همراهان، ویلچر مرا با شتاب هر چه سریعتر هل داد و گفت: ... برو کاوسی!

بعد از پیمودن حدود سه یا چهار متر مسافت دقیقا نمی دانم ویلچر چند دور، دور خودش پیچید و مرا محکم روی زمین کوباند. حاج آقا موسوی سراسیمه بالای سرم آمد و حسابی شرمنده شده بود و پشت سر هم عذر خواهی می کرد. بچه ها، هم خنده شان گرفته بود و هم ناراحت شده بودند، چون واژگون شدن سریع مرا از نزدیک نظاره می کردند!

سالاری (راننده اتوبوس) هم رسید. به شوخی گفت: حالا هی بچه ها را تشویق کن که پوسته خربزه توی سر من بزنند! این هم سزای عملت! مظلوم گیر آورده بودید؟! هان؟ نهایتا با زخم مختصر سَرم، قائله ختم به خیر شد.

این اردوها و شادی و نشاط، مربوط به سالهای 62 تا 67 بود. الان دیگر از این نوع تفریحات برای جانبازان خبری نیست. متاسفانه در سال های اخیر مسئولین بنیاد به این نیاز مهم جانبازان، یعنی تفریح و زیارت و گردش کمتر اهمیت می دهند.

"لحظات مرگ و زندگی" قسمت نوزدهم

پیدایش سنگ مثانه

از مشکلاتی که مرا خیلی رنج می داد، مشکل بالا بودن ph  ادرار،  و نتیجه آن سوزش ادرار بود. این عارضه به مرور باعث ایجاد سنگ در مثانه ام شد. با انجام رادیولوژی به وجود سنگ در مثانه ام پی بردم. خیلی عذاب می کشیدم. مخصوصا زمانی که سنگ، دقیقا روبروی منفذ خروجی ادرار قرار می گرفت. در چنین مواقعی دچار "احتباس ادرار" می شدم.

گفتن واژه ی "احتباس ادرار" فقط به زبان آسان است. با نیامدن ادرار، دچار افت شدید فشار خون می شدم و انگشتان دستانم سردِ سرد می شد. گردن و پشت سرم بشدت تیر می کشید و با عارض شدن سردرد شدید، چشمانم می خواست از حدقه بیرون بزند.

وقتی این اتفاق می افتاد، ناچار بودم خودم را بدست پرستاران آماتوری بسپارم که به من سوند بزنند تا ادرار تخلیه شود و راحت شوم. اما بدلیل وجود سنگ در مثانه دوباره این مشکل در دفعات بعد، باز هم تکرار می شد و من باید دوباره زجر می کشیدم.

به پزشک ارولوژ (متخصص کلیه و مثانه) مراجعه کردم. او تصمیم به شکستن سنگ مثانه با وارد کردن دستگاه سنگ شکن (مکانیکی)! از داخل مجرای ادراری گرفت.

بدون اینکه کسی را بعنوان همراه، با خود ببرم، در بیمارستان دکتر شریعتی اصفهان بستری شدم. نمی دانم چه حسی باعث شده بود که نمی خواستم به یکی از برادرانم بگویم در بیمارستان بر بالینم بیایند. هم خجالت می کشیدم، هم نمی خواستم مزاحم کارشان شوم. مرا به اتاق عمل بردند (اولین باری بود که اتاق عمل را از نزدیک می دیدم) خودم به خودم دلداری می دادم که اتاق عمل که ترس ندارد!

چیزی شبیه سطل بزرگی که شیلنگی به آن وصل کرده بودند، به پایه ای کنار تخت اتاق عمل آویزان کرده بودند. برایم علامت سوال بود که وجود این سطل آن هم در اتاق عمل چه علتی می تواند داشته باشد؟ از شما چه پنهان کمی فضول تشریف داشتم! شاید این نوع فضولی ها از مقتضیات جوانی باشد. علت وجود آن را  سوال کردم. گفتند داخل این ظرف سرم شستشو می ریزیم که بعد از شکستن سنگ توسط دستگاه سنگ شکن، سنگ های ریز شده مخلوط با سرم از مثانه بیرون بیاید. یک لحظه هم چشمم به دستگاه سنگ شکنی افتاد که دست دکتر بود و داشت آن را تست می کرد. وحشت کردم... خدا را شکر که به واسطه ی اندک حسی که داشتم مجبور شدند بی هوشم کنند.

لحظه ی بی هوش شدن خیلی برایم لذت بخش بود. نمی دانم کارشان چقدر طول کشید. تا چشم باز کردم خودم را در بخش و روی تخت دیدم. با کشیده های آرامی که پرستار به صورتم می نواخت، به هوش آمدم. از شدت سرما به خود می لرزیدم. با وجود اینکه سه تا پتو روی من انداخته بودند، باز هم احساس سردی می کردم. بعد از ساعتی پرستار را صدا زدم. بعلت وجود تب شدید از او خواستم پتوها را از رویم بردارد. چشمم به بسته ای افتاد که داخل آن تعداد زیادی سنگ ریز مشهود بود. فکر می کنم دکتر برای نشان دادن مهارتش سنگ ها را بعنوان کادو برای من روی ملحفه گذاشته بود.

بعد از کنار رفتن ملافه ملاحظه کردم سوند خیلی کلفتی(شماره ی 18 یا 20) به من زده بودند تا چنانچه سنگریزه ای در مثانه باقی مانده، همراه با ادرار دفع شود. داخل کیسه ی ادرار هم پر از ادرار مخلوط به خون بود. چه بلایی به سر مثانه ام آورده بودند، خدا می داند!

از بیمارستان مرخص شدم ولی بعد از چند ماه، مشکل پیدایش سنگ دوباره تکرار شد؛ این بار حجم سنگ به بزرگی یک گردو شده بود و با عکس رادیولوژی ساده هم کاملاً مشهود بود. عملیات قبلی با درد سر بیشتری مجددا تکرار شد و بار سوم هم، هم.

برای دفعه ی چهارم پیش دکتر دیگری رفتم و شرح ماوقع را برایش توضیح دادم. دکتر محمدی جوانی با وقار و خوش برخورد بود. او گفت این دستگاه های سنگ شکن مکانیکی شبیه قیچی قندی عمل می کند، اگر ده بار دیگر هم با این وسیله سنگ های مثانه ات را بشکنی باز هم مشکل تکرار خواهد شد. معتقد بود سنگ ریزه هایی که از مثانه خارج نمی شود، به مرور زمان روی هم رسوب می کنند و مجددا باعث تشکیل یک سنگ جدید می شوند. دکتر متذکر شد، از عوارض شکستن سنگ مثانه از طریق مجرای ادرار، این است که مخاط مجرای ادراری گشاد شده، به مرور زمان گوشت اضافی می آورد و دچار تنگی مجرا می شوید. این پیش بینی دکتر صحیح از آب درآمد و من هم اینک با این مشکل دست و پنجه نرم می کنم.

او برای چهارمین بار در بیمارستان کاشانی (بیمارستانی که خاطره ی خوشی از آن نداشتم!) و با دستگاهی بنام اولتراسوند، تمام سنگ های موجود در مثانه ام را کاملا متلاشی کرد و من برای همیشه از شر سنگ مثانه راحت شدم. او در حال حاضر یکی از متخصصان مجرب ارولژی است. خداوند یاورش باد.

نکته: بیشترین لطماتی که ما افراد نخاعی متحمل می شویم، بخاطر کم اطلاعی و عدم شناخت نسبت به نوع مشکلاتمان از طرف خود و بعضاً پزشکان دور و برمان است. اگر همان روز اول سنگ مثانه ی مرا با دستگاه اولتراسوند شکسته بودند، من نه مجبور بودم چندین بار به اتاق عمل بروم  و نه الان با تنگی مجرای ادرار مواجه بودم. مشکلات ناشی از تنگی مجرای ادرار را بعدا توضیح می دهم.

ادامه دارد...

پی نوشت:

سلامتی تاجی ست بر سر انسانهای سالم که تنها بیماران قادر به دیدنش هستند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 0:15  توسط رمضانعلی کاوسی  |