روزهای جانبازی

لحظات مرگ و زندگی (قسمت بیستم)

با سلام. لحظات مرگ و زندگی به شرح چگونگی مجروح شدن من در عملیات محرم و اتفاقات بعد از آن می پردازد. برای مطالعه ی قسمت های اول تا نوزدهم (این جا) کلیک کنید.

یادی از جانبازان شهید

زندگی کردن در آسایشگاه بعضی وقت ها خیلی عذاب آور و نومیدانه بود. بعضاً به فکر آینده ی خود می افتادم و برای اینکه در آینده چه سرنوشتی برایم رقم خواهد خورد، مغموم می شدم و غصه می خوردم. اما وقتی وضعیت وخیمِ جسمی و روحی بعضی از جانبازان عزیز بستری را می دیدم، خودم را شماتت می کردم و با تلاوت ذکر استغفرالله، به خودم تلنگر می زدم و خدا را شکر می کردم.

بعضی از جانبازان بزرگوار، واقعا عذاب می کشیدند. توصیف وضعیت سخت آنان، برای ما که از دور دستی بر آتش داریم، وصف ناشدنی است و به قول آن شاعر « احساس سوختن به تماشا نمی شود/ آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم » مشاهده ی زجر کشیدن  آنان غم سنگینی بر دل آدم می نشاند. اجازه دهید حالا که سخن از این عزیزان پیش آمد تا آنجایی که ذهنم کمک می کند از آنان یادی بکنم. بعضی از این عزیزان با تحمل درد و رنج فراوان، نهایتا به شهادت رسیدند. روانشان شاد.

جانباز شهید صفر علیخانی

دانشجوی رشته ی ادبیات فارسی بود. از ناحیه ی سر مجروح و دچار ضربه مغزی شده بود. بعضی اوقات که هوش و حواسش سر جا بود اشعار عرفانی زیبایی برایمان قرائت می کرد. شعری که برخی اوقات زمزمه می کرد:

دیدی صفرا حریف این راه نِیی؟

دیدی صفرا زعشق اگاه نِیی؟...

وقتی دچار تشنج می شد چند پرستار با هم جمع می شدند، از او مراقبت می کردند که از تخت پایین نیفتد. اکثر اوقات دستان او را به تخت می بستند که خودش را از تخت پایین نیندازد.

 جانباز شهید عربشیر بخشی پور

نوجوانی ساده و بی الایش از روستای نقنه ی شهرستان بروجن. از ناحیه ی گردن دچار ضایعه ی نخاعی شده بود. بعد از گذشت چند ماه از مجروح شدن، کمی دستانش به حرکت درآمد. سواد نداشت. از کلاس نهضت سواد آموزی شروع به آموزش کرد. نیازی به پرورش نداشت، چون آن را در دانشگاه جبهه با نمره ی قبولی باتمام رسانده بود و مدال جانبازی را بر گردن آویخته بود. دستان ضعیفش توانایی گرفتن مداد یا خودکار را نداشت. مشق هایش را با ماژیک می نوشت. خیلی خوشحال بود که با سواد شده است. اما بدلیل پایین بودن مستمر فشار خون، ناگهان دچار ایست قلبی شد و به دیار حق شتافت. مربی اش که یک معلم بازنشسته و یک پدر شهید بود، هنگام شهادت این عزیز، مثل ابر بهار گریه می کرد.

جانباز شهید محمد رجبی

از ناحیه ی گردن قطع نخاع شده بود. کلیه هایش شدیداً سنگ ساز شده بود. به طوری که نه تنها فضای کلیه هایش مملو از سنگ بود، که حالب او نیز بر اثر وجود سنگ فراوان دچار آسیب شده بود. او را به المان اعزام کردند و مجبورشدند از دو طرف پهلوهایش روبروی کلیه ها را سوراخ کنند، کیسه های مخصوصی شبیه کیسه ی کلستومی روی این سوراخ های ایجاد شده بچسبانند، تا ادرار در این کیسه ها جمع آوری و تخلیه شود. اما این ترفند هم کارگر نیفتاد و رجبی عزیز با تحمل تلخ ترین درد های دنیا، به دیار آخرت شتافت. روحش شاد..

جانباز شهید سید برخوردار موسوی

اهل پادنای سمیرم بود. بر اثر اصابت مستقیم تیر دشمن به نخاعش از ناحیه ی کمر کاملا قطع نخاع شده بود. یادم می آید در سفری که با هم در مشهد مقدس بودیم، سید با شوخی به من گفت: کاوسی امام رضا (ع) مثل اینکه تصمیم ندارد مجروح جنگی و قطع نخاع را شفا بدهد، کاشکی یکی پیدا می شد یک رگبار خالی می کرد توی سرمان و از این وضعیت راحت می شدیم. گفتم سید ناشکری نکن باید راضی باشیم به رضای خدا. فکر کنم حدود سه ماه بعد از این صحبت، وقتی سید برای دیدار خانواده اش به پادنا (از توابع شهرستان سمیرم) رفته بود، جوانکی خام و شاید مریض یا منافق، یک خشاب رگبار کلاش توی سینه اش خالی کرد و او را به شهادت رساند. روانش شاد.

جانباز شهید علی رضا بیات

قطع نخاع از ناحیه ی کمر، جوانی آرام با بدنی لاغر و نحیف. علاوه بر آسیب دیدگی نخاع، روده ها و امحا و احشای شکمش هم آسیب دیده بود. شکمش روز بروز بزرگتر می شد و هرچه هم دارو مصرف می کرد مشکل اجابت مزاجش حل نمی شد. نهایتا عفونت شدید تمام بدنش را فرا گرفت و به رحمت حق پیوست. روحش شاد.

جانباز شهید عباس سلمانی

از ناحیه سر دچار ضربه مغزی شده بود. به جز پدر و مادر و برادرانش فرد دیگری را نمی شناخت. تقریباً تمام خاطرات گذشته را فراموش کرده بود. به سختی سخن می گفت. چند کلمه مثل آب، غذا، پرستار و... را یاد گرفته بود. وقتی می خواست از روی تخت روی ویلچر بیاید می گفت: پرستار وَخی (وَخی به لهجه ی اصفهانی یعنی بلند شو) منظورش این بود که مرا روی ویلچر بگذارید. خداوند روح این شهید و همه ی شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی را با شهدای کربلا محشور بگرداند.

قسمت بیست ویکم

روحیه ی دعا

آنچه که در روحیه و ذهن جانبازان از حال و هوای جبهه برایشان به یادگار مانده بود، علاقه به خواندن دعا و راز و نیاز با معبود بود. گاهی اوقات شب های جمعه مراسم دعای کمیل در آسایشگاه برگزار می شد. بعضی اوقات مراسم دعا، توسط دوستان یا اقوام جانبازها برگزار می شد و بعضی وقت ها مداحان شهر مثل حاج مهدی منصوری،آقای اصفهانی، آقای مالکی و... برای برگزاری دعا به آسایشگاه می آمدند. اما حضور مداحان مطرح و خوش صدا در آسایشگاه، روز به روز کم رنگ تر می شد. به چند دلیل:

هرچه بیشتر از جنگ می گذشت بر تعداد شهدا افزوده می شد و مداحان باید بیشتر برای مراسم شهدا وقت می گذاشتند و طبیعی بود که شهدا در اولویت قرار داشتند.

جهت تقویت روحیه ی رزمندگان، حضورِ مداحان خوش صدا و معروف در جبهه ها بیشتر احساس می شد؛ بدین سبب آنان بیشتر وقت شان را در جبهه برای دعا و نیایش سپری می کردند.

و دلیل سوم، به نظر من مداحان معمولاً خواندن و مداحی کردن در جاهایی که جمعیت زیادتر و جوانان پر شوری بودند را، بیشتر می پسندیدند. ما که تعدادی جانباز بد حال بودیم، اکثراً ویلچری بودیم یا روی تخت افتاده بودیم و توان اینکه یک صلوات بلند هم بفرستیم نداشتیم، چه رسد به اینکه بخواهیم محکم به سینه بزنیم و با مداح همکاری کنیم، به قول معروف دم بدهیم، یا مثلا یک دقیقه بطور مستمر حسین حسین کنیم!

واقعاً در آن سال های بحبوبه ی جنگ و با روحیه لطیفِ معنوی که جانبازان از جبهه و حال و هوای آن به ارث برده بودند، فیض بردن از برگزاری دعای کمیل یا توسل کاملا در آسایشگاه احساس می شد. و واقعاً بچه ها از برگزار نشدن مستمر دعا در آسایشگاه ناراحت بودند. بنابر این تصمیم گرفتیم برای استفاده از فیوضات معنوی دعا به گلستان شهدای اصفهان برویم. این کار یک حُسن داشت و آن این بود که عملا وارد اجتماع می شدیم و با مردم دمخور می شدیم و در واقع مفری ایجاد می شد، برای فرار از گوشه نشینی محض در آسایشگاه. و یک عیب هم داشت که جانبازها یی که زخم بستر داشتند و نمی توانستند از تخت پایین بیایند از فیض دعا بهره مند نمی شدند.

خواندن دعایی که به طنز شبیه بود

یکی از جانبازان پیشنهاد کرد، که خودمان در سالن آمفی تاتر آسایشگاه، شب های چهارشنبه دعای توسل و شب های جمعه دعای کمیل  برگزار کنیم. به او گفتیم پیشنهاد خوبیست ولی ما که مداح نداریم!

با لهجه ی غلیظ اصفهونی گفت: غصه یی اونا نخورید، من خودم مداحم!  آ از اوِلی دعا تا آخِری دعا را یه نِفِس برادون می خونم ! گفتیم امتحانش مجانیه. از همین هفته شروع می کنیم.

شب چهارشنبه  فرا رسید. قرار شد دعای توسل بخوانیم. ابتدا بچه هایی که روی تخت خوابیده بودند و بخاطر داشتن زخم بستر نمی توانستند روی ویلچر بنشینند، با همان تخت به سالن منتقل شدند. بعد ویلچری ها هم به ترتیب وارد سالن شدند، با قرار گرفتن همه ی افراد به سمت  قبله مقدمات دعا فراهم شد.

یک عدد چراغ مطالعه، یک پارچ آب و یک کتاب مفاتیح روی میز گذاشته شد و جناب مداح هم برای قرائت دعا و مداحی تشریف آوردند.

بعد از درخواست قرائت چند تا صلوات بلند از مستمعین، آقای مداح دستور فرمودند چراغ ها خاموش شود تا معنویت بیشتری بر دعا حکمفرما شود! و کسی برای گریه کردن از بغل دستی اش خجالت نکشد.

دعای توسل شروع شد. بچه ها کم و بیش، "یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله" را تکرار می کردند. اما مصیبت زمانی شروع شد، که نوبت درخواست شفاعت از امام سوم یعنی امام حسین(ع) فرا رسید. او می خواست به پیروی از مداحان دیگر و با خواندن روضه مجلس را به اصطلاح گرم کند.

صحنه ی جالبی بود . سالن تاریک، نور چراغ مطالعه توی صورت جناب مداح، و مداح آماتوری که شروع کرد به خواندن روضه. شروع خوبی داشت اما ناگهان کلاف روضه خواندن از دستش خارج شد. واقعاً حول کرده بود. بنده خدا تقصیری هم نداشت، فکر می کنم برای اولین بار بود می خواست در جمع عده ای روضه بخواند. وقتی نشد روضه را به انجام برساند، آن را نیمه کاره رها کرد و شروع کرد به خواندن ادامه ی دعا...

در انتهای سالن، بچه ها خنده شان گرفته بود و برای اینکه مجلس دعا به هم نخورد، یکی یکی و به آهستگی از سالن خارج می شدند. اما دیگر کار از کار گذشته بود و ویروس خنده سرتا سر سالن را فرا گرفته بود  و همه ی جانبازها برای ترک جلسه ی دعا، از همدیگر سبقت می گرفتند. تقریبا همه ی جانبازان ویلچری صحنه را ترک کردند. فقط ماندند جانبازانی که روی تخت خوابیده بودند. اشک از چشمان آنها جاری بود. البته نه بخاطر نوای غم انگیز آقای مداح؛ بلکه به خاطر شدت خنده! کارشان از گریه گذشته بود.

تقریباً من آخرین فرد ویلچری بودم که داشتم از سالن خارج می شدم. یکی از بچه هایی که روی تخت بود به من گفت: به یک پرستار بگو بیاید ما را ببرد، بیچاره شدیم از بس خندیدیم. پیام ابلاغ شد و جانبازانی هم که روی تخت بودند، به ترتیب و به کمک پرستارها سالن را ترک کردند. آقای مداح که داشت با صدای بلند دعا را می خواند، متوجه نقل و انتقال و خنده های پشت سرش شد. من از بیرون در سالن او را می دیدم که زیر چشمی تحرکات پشت سرش را رصد می کرد. در حقیقت کنجکاو شده بودم ببینم آخر داستان به کجا می انجامد.

تاب و توانش پایان یافت. دعا را قطع کرد. مکث معنا داری کرد و با صدای بلند و اعتراض آمیزی گفت: نامردا اینجوری میان دعا؟ اینجوری می خواهید با خدا راز و نیاز کونید؟ مِگِه دُعاوُم خنده دارِد کا می خندید؟ چند بار دیگر جمله ی خیلی نامردید را تکرار کرد و به حالت قهر سالن را ترک کرد.

ادامه دارد...

قسمت بیست ودوم

عمل جراحی روی دست چپم

یکی از مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم می کردم، عدم حرکت انگشتان دست هایم بود. بر عکس بیشتر جانبازان آسیب نخاعی از گردن، که اکثراً انگشتان دست هایشان جمع و بصورت مشت شده بود، انگشتان دست من صاف و کشیده بود و نمی توانستم اشیاء را با دست بردارم.

شنیدم یک پزشک اورتوپد بنام دکتر ناظم که از قضا همشهری خودم هم بود، با جابه جا کردن  تاندون های دست، یک سری حرکات جدیدی در انگشتان دست خلق می کند. خوشبختانه قبل از من دوست عزیزم، جانباز بزرگوار گردنی آقای علیرضا کشوری این عمل را روی دستش انجام داده بود و بحمدالله عمل موفقیت آمیز بود..

نزد دکتر ناظم رفتم. آنچه برای دکتر مهم بود، میزان حرکت و قدرت مچ دست بود. قدرت حرکت مچ دست راست و کلاً ضعف عضلات این دست، دکتر را برای عمل روی دست راست ترغیب نکرد؛ اما خوشبختانه قدرت حرکت مچ دست چپم به طرف بالا بسیار خوب بود و دکتر این امید را به من داد که با انجام عمل روی این دست، بتوانم انگشتان دستم را مشت کنم. دقیقا این جمله ی جناب دکتر بعد از سال ها هنوز در ذهنم مانده که دست خودش را مشت کرد و گفت: «به یاری خداوند کاری می کنم که بتوانی دستت را اینجوری مشت کنی»، البته نه مثل من، ولی قول می دهم از این عمل راضی باشی.

این جمله ی دکتر واقعاً به دلم نشست و بارقه ی امیدی در دلم به وجود آمد و خدا را شکر کردم که در آینده می توانم اشیاء را با دستم بگیرم. دکتر برایم توضیح داد که ما یکی از تاندونهای مچ را قطع می کنیم و آن را به تاندون انگشتانی که حرکت ندارند گره می زنیم، و شما می توانی انگشتانت را خم کنی. بدون فوت وقت خودم را در بیمارستان شهید صدوقی اصفهان به تیغ دکتر سپردم.

به گفته ی خود دکتر عمل پیچیده، سخت و وقت گیری بود. ساعت 10 صبح که داخل اتاق عمل رفتم، ساعت 5 بعد از ظهر به هوش آمدم.

آن زمان یعنی در بحبوبه ی جنگ، دکتر ناظم خودش را وقف مجروحین جنگی کرده بود. یادم می آید اولین بار که او را دیدم تعجب کردم. خیلی ساده و خاکی بود.یک اوِرکت بسیجی پوشیده بود و رفتار و صحبت کردنش دقیقا مثل بسیجی ها توی جبهه بود. طبق گفته ی کارکنان بیمارستان شهید صدوقی، او از صبح زود تا ساعت 10 شب در اتاق عمل بدون هیچ چشم داشتی مشغول عمل جراحی روی مجروحین جنگی بود. و می گفتند حتی المقدور تلاش می کرد تا آنجایی که امکان دارد، دست و پای آسیب دیده از تیر و ترکش را طوری ترمیم کند که نیاز به قطع آن عضو نباشد، حتی اگر مجبور بود چندین ساعت در اتاق عمل روی پای خودش بایستد و روی عضو آسیب دیده کار کند. در حال حاضر او یکی از بهترین دکترهای ارتوپد ایران است و شنیده ام تخصص اصلی اش روی مفاصل زانوی پاست. خداوند بر توفیقاتش بیفزاید.

وقتی به هوش آمدم، دستم آتل بندی شده بود و آنچه که مرا به تعجب وا داشت میله ی نازکی شبیه میخ بود که از جلوی ناخن داخل شستم فرو کرده بود. از پرستار علت این کار دکتر را پرسیدم؟ گفت دکتر می خواسته مدتی انگشت شست شما خم نشود و به تاندونهای جابجا شده آسیبی نرسد. یک هفته بعد برای کشیدن بخیه ها پیش دکتر رفتم. وقتی آتل را باز کرد دلم خیلی ریش شد. به شوخی به دکتر گفتم، جایی دیگری هم روی این دست بود که شما با تیغ آن را پاره پاره نکرده باشید؟ دکتر هم گفت چه کنم می خواستم برای همشهری ام سنگ تمام بگذارم، مجبور شدم دستش را اینجوری کنم.

از بیمارستان به آسایشگاه آمدم. حدود یک ماه دستم در آتل بود. در این یک ماه دیگر نمی توانستم خودم غذا بخورم و نمی توانستم ویلچر برانم. این عدم تحرک باعث می شد بعضی اوقات میان انبوهی ملاقاتی گیر بیفتم و برای آنان خاطره تعریف کنم. اکثرا بچه ها از خاطره گفتن فرار می کردند.                                      

بعد از یک ماه، آتل را باز کردند و دکتر دستور فیزیوتراپی روی دستم را صادر کرد. دکتر فیزیوتراپ ابتدا میله ای را که در انگشت شستم بود با انبردست بیرون کشید و کم کم فیزیوتراپی را شروع کرد. چیزی که هم برایم تعجب برانگیز و در واقع خنده دار بود، این بود که وقتی تصمیم می گرفتم مچِ دستم را بالا بیاورم انگشتان دستم خم می شد!

دکتر گفت این نقیصه باید با تمرکز و تمرین و فیزیوتراپی برطرف شود و همین اتفاق هم افتاد. حدود یک ماه فیزیوتراپی رفتم و به لطف خداوند بزرگ، آنچه دکتر پیش بینی کرده بود اتقاق افتاد و من دیگر می توانستم اشیائی مثل قاشق، لیوان و حتی بعدها خود کار راهم در دست بگیرم.

پی نوشت:

دوست عزیزم جانباز بزرگوار نخاعی «حاج ولی الله کشوری»در بستر بیماری افتاده و شدیدا با درد دست و پنجه نرم می کند. خواهش می کنم در این ماه عزیز برایش دعا بفرمایید.

قسمت بیست و سوم

چند سال از حضورم در آسایشگاه سپری می شد و تقریبا نمودار بهبودی ام سِیری نزولی داشت. به عبارتی دیگر، هر چه بیشتر فیزیوتراپی می رفتم و هرچه بیشتر در پارالل راه می رفتم، تغییر چشمگیری مشاهده نمی کردم. خیلی از بچه ها که با انجام فیزیوتراپی تغییری در وضعیت جسمی شان حاصل نشده بود، بطور کلی از رفتن به فیزیوتراپی صرفنظر کرده بودند.من هم عملا می دیدم که حضورم و بستری بودنم در آسایشگاه نوعی وقت تلف کردن است. زندگیِ بی هدف و تکراری.

بچه هایی که وضعیت جسمی شان بهتر بود. فکر ازدواج و تشکیل خانواده در ذهن شان رسوخ کرد. آن زمان برعکس زمان فعلی که با پیشرفت علم خیلی از مشکلات قابل حل شده، این تفکر که فرد نخاعی از نظر جنسی و تولید مثل مشکل دارد، کاملا بین جانبازها رواج داشت و بعنوان یک سد برای جلوگیری ازتشکیل خانواده، خودنمایی می کرد.

بعضی از جانبازان به این نتیجه رسیده بودند که با همسران شهدا که اکثرا فرزند هم داشتند، ازدواج کنند. یادم نمی آید اولین جانبازی که ازدواج کرد چه کسی بود، ولی اراده ی قوی او باعث شد، سد مذکور شکسته شود و بچه ها یکی یکی برای ازدواج آستین همت بالا بزنند.

شهرستان نجف آباد همانطور که در پیروزی انقلاب و دفاع مقدس پیشقدم بود و بیشترین شهید را تقدیم انقلاب اسلامی کرده بود، در این زمینه هم به نوعی پیشتاز شد و در واقع این همسران شهید اهل نجف آباد بودند، که به ازدواج با جانبازان قطع نخاع تن دادند.

من هم از تنهایی و زندگی تکراری در آسایشگاه خسته شده بودم. با خود می گفتم ایکاش می شد من هم تشکیل خانواده بدهم و از این زندگی بی هدف و تکراری رهایی یابم. اما خاکریزها و موانع متعددی را پیش چشم خود می دیدم، که اقدام به ازدواج را برای من غیر ممکن می نمود از جمله:

جانبازان قطع نخاع کمری لااقل دستهایشان سالم بود و می توانستند خیلی از کارهایشان را خودشان انجام دهند، اما چه کسی حاضر بود با یک فرد قطع نخاع از ناحیه گردن ازدواج کند؟ و اصلا به چه امیدی؟

از نظر مالی و داشتن خانه و ماشین و... هم در حد صفر بودم. آن زمان بنیاد در ماه 500 تومان(منظورم 500 تا یک تومانی) به ما مستمری می پرداخت که پول تو جیبی هم نمی شد!

ترس از بچه دار نشدن و عدم توانایی جنسی هم مزید بر علت بود.

از طرفی وقتی زندگی جانبازانی را که متاهل شده بودند و روحیه ی مضاعفی را که با ازدواج کسب کرده بودند، می دیدم، باز هم دلم می خواست من هم مثل آنها سر و سامان پیدا کنم. حتی با چند تا از بچه هایی که متاهل شده بودند و با آنان صمیمی تر بودم، صحبت کردم. آنان صد در صد از تصمیمی که گرفته بودند راضی بودند. اما من به دلایلی که گفتم از فکر ازدواج در آن زمان صرف نظر کردم.

کم کم خبر تزویج همسرا ن شهدا و حتی دختران مجرد با جانبازان در سطح شهر پیچید و بعبارتی تابو شکسته شد. بطوری که بعضی اوقات خود نسوان بیوه یا جمعیت اناث هم برای ازدواج با جانباز پیشقدم می شدند.

در یک روز ملاقاتی یکی از همسران شهدا که همراه جمعیت ملاقات کننده به آسایشگاه آمده بود، کنار تخت یکی از جانبازها با شرم و حیای فراوان و بطور غیر مستقیم به یکی از جانبازها تفهیم کرده بود که حرفی ندارد برای فرار از تنهایی با یک جانباز ازدواج کند. و آن جانباز زرنگ هم بلافاصله در صفحه ی اول کتابی که در دسترسش بود، می نویسد: "خواهر گرامی شما حاضرید با من ازدواج کنید؟" و کتاب را تقدیم می کند به فرزند آن خانم. همین حرکت باعث شد که مقدمات ازدواج بین آن دو فراهم شود.

خاطره ی دیگر: یک روز بعد از ظهر و در ساعت غیر اداری و در یک روز غیر ملاقاتی، یک خانم با دخترش به آسایشگاه مراجعه می کند و به نگهبان درب ورودی می گوید؛ دخترم قصد دارد با یک جانباز ازدواج کند. نگهبان به او می گوید؛ الان مسئول آسایشگاه حضور ندارد، شما برای هماهنگی لازم، فردا صبح مراجعه کنید. و آن خانم اصرار می کند ما از راه دوری آمده ایم و می خواهیم حداقل در باره وضعیت جسمی و... جانبازان با کسی صحبت کنیم. نگهبان هم دلش به رحم می آید به آنان می گوید بروید داخل و برای کسب اطلاعات، با آقای کاوسی صحبت کنید.

در حالی که  پتو را روی سرم کشیده و به خواب عمیقی فرو رفته بودم. متوجه شدم خانمی مرا به اسم صدا می زند. با تعجب  از خواب بیدار شدم. دو تا خانم چادری بالای سرم دیدم. با خود گفتم بعضی از مردم چقدر خروس بی محل هستند. در روز غیر ملاقاتی، آن هم بعد از ناهار که اکثر بچه ها خوابند، اینها به ملاقاتی آمده اند. حین سلام و احوالپرسی در این فکر بودم که یک خاطره ی کوتاه برایشان تعریف کنم و دوباره بخوابم. اما با تعجب دیدم آن دو نفر نقل خاطره از من نخواستند، بلکه خانم مسن تر بی مقدمه ضمن معرفی دخترش گفت: دخترم حاضر است با یک جانباز ازدواج کند. شما را معرفی کرده اند.

از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. گفتم چه کسی مرا به شما معرفی کرده؟

گفت: نگهبان درب ورودی

یک نگاه به دخترش کردم، دیدم از نظر سنی تفاوت چندانی با مادر چهل پنجاه ساله اش ندارد.

گفتم من فعلا قصد ازدواج ندارم و وضعیت جسمی ام خیلی ناجور است. من از گردن قطع نخاع هستم.

گفت: برای دخترم مهم نیست وضعیت جسمی شما چقدر وخیم است، هدف ایشان خدمت به یک جانباز است.هر کاری شما داشته باشید او برایتان انجام می دهد. مهم این است که شما با هم ازدواج کنید و ثمره ی ازدواجتان، یک یا چند گوینده ی "لااله الاالله محمد رسول الله" باشد (منظورش بچه دار شدن بود).

گفتم: کاملا منظورتان را متوجه شدم. ببینید، اکثر این جانبازهایی که روی این تخت ها خوابیده اند قطع نخاع هستند و نمی توانند بچه دارشوند. دختر شما باید با یک جانباز قطع عضو ازدواج کند، بیشتر جانبازان قطع عضو هم در منزل بسر می برند. تشکر کردند و رفتند و من نفس راحتی کشیدم. بعد از خدا حافظی با آنان، در حالی که کاملا خواب از سرم پریده بود، بلافاصله رفتم نگهبانی و حسابی حال آقای نگهبان را جا آوردم، که دیگر برای من آش درست نکند... ادامه دارد

قسمت بیست و چهارم

وسیله ی نقلیه مناسب برای جانبازان

همانطور که اشاره شد. نه تنها من، که اکثر بچه ها احساس می کردند فقط دارند در این محیط محدود (اسایشگاه)، با برنامه های تکراری اش عمر تلف می کنند. بچه هایی که دستانشان سالم بود به فکر تهیه ی وسیله ی نقلیه افتادند، اما در بازار از خود روی اتوماتیک با قیمت مناسب که یک فرد معلول بتواند با آن رانندگی کند خبری نبود. به ناچار به فکر تهیه ی موتور سه چرخ افتادند. یکی پس از دیگری با مساعدت بنیاد یا سپاه، صاحب موتور سه چرخ شدند و به تبع آن دارای روحیه ای مناسب تر. اما من و چند تا از دوستان نخاع گردنی در حسرت داشتن موتور سه چرخ،  و در حسرت عدم توانایی رانندگی با این وسیله ی نقلیه ی روز آن زمان.

اواخر شب که خیابان ها خلوت می شد، تعداد زیادی موتور سه چرخه سوار را می دیدی که پشت سر هم در خیابان های شهر، پل خواجو، سی و سه پل، کوه صفه و جاهای دیدنی شهر پرسه می زنند. وقتی برمی گشتند نشاط و شادمانی را در چهرها یشان مشهود بود. وقتی هم از اتفاقات پیش آمده در این سفر درون شهری، مثل بستنی خوردن، ساندویچ خوردن، با فلانی صحبت کردن و... تعریف می کردند بر حسرت ما انسان های از تفریح وامانده افزوده می شد.

حدود یک سال بعد، سپاه به تمام جانبازان ویلچری پاسدار و بسیجی، یک دستگاه موتور سه چرخ اهدا کرد و جلوی آن هم این جمله را حک کرده بودند « اهدایی به رزمنده ی جانباز». برای من هم یکی از این موتورها ارسال شد، با این تفاوت که موتور من، بدلیل اینکه توانایی رانندگی با آن را نداشتم برای خاک خوردن به انبار منزل همسایه مان منتقل شد. بقیه ی جانبازان ویلچری از بنیاد موتور تحویل گرفتند.

بعضی از جانبازان از تحویل گرفتن موتور سه چرخ طفره رفتند و به وسیله ی نقلیه ای، غیر از خودروی دنده اتوماتیک راضی نشدند. بعضی از بچه ها با چندین بار سفر به بنیاد مرکز، بقدری پیگیری و اصرار کردند که توانستند پیکان سواری دنده اتوماتیک! از بنیاد بگیرند. در آن زمان یعنی زمان جنگ، اکثر وسایل و اقلام موجود در بازار دو نرخی بود. یعنی اینکه قیمت دولتی و آزاد داشت. تا آنجائیکه ذهنم یاری می کند، بنیاد از کسانی که پیکان دنده اتوماتیک گرفتند، نفری هشتاد هزار تومان گرفت. قیمت خودروی پیکان آزاد در آن زمان حدود سیصد هزار تومان بود.

با تحویل گرفتن چند تا پیکان دنده اتوماتیک توسط بعضی از جانبازان، سرو صدای بقیه هم درآمد که چرا به ما ماشین نمی دهید؟

نمی دانم چه مشکلی پیش آمده بود که شرکت ایران خودرو دیگر قادر به تهیه ی گیربکس اتوماتیک برای خودروی پیکان در آن زمان نبود. معضل بزرگی، هم برای جانبازان، هم برای بنیاد به وجود آمده بود، تا اینکه یک مبتکر سمنانی توانست سیستمی را طراحی کند که این سیستم گاز ، کلاچ و ترمز خودرو را دستی می کرد و فرد معلول به راحتی می توانست با این سیستم رانندگی کند. در واقع مشکل حل شد. مسئولین بنیاد با راهنمایی و رانندگی هم هماهنگی کردند، مشکل گواهینامه هم با قید یک جمله روی آن مبنی بر: «رانندگی با کلاچ، ترمز و گاز دستی» مرتفع شد. اما من همچنان در حسرت رانندگی! ( در قسمت های آینده چگونگی رانندگی کردنم با موتور سه چرخ و خودروی دنده اتوماتیک را توضیح خواهم داد.)

اوقات فراغت

علاوه بر شنا کردن که قبلا توضیح دادم، یکی دیگر از سرگرمی هایی که جانبازان را مشغول می کرد ورزش تنیس روی میز و بسکتبال روی ویلچر بود. که در این مورد هم ما جانبازان گردنی هیچ سهمی نداشتیم. فقط بعضی اوقات بازی آنان را تماشا می کردیم و البته باز هم با حسرت!

پرداختن به ورزش برای یک فرد نخاعی از اوجب واجبات است. هر معلولی که به سبب کاهلی از ورزش کردن سر باز زند به خودش ظلم کرده است. در یکی از سالن های ورزشی جمله ای از رهبر معظم انقلاب خواندم مبنی بر "واجب بودن ورزش برای افراد جانباز و معلول".

ورزش بسکتبال با ویلچر یکی از جذاب ترین ورزش های مخصوص این قشر است، که نشاط  روح و سلامتی جسم را برایشان به ارمغان می اورد.

از دیگر سرگرمی هایمان در آسایشگاه مشاهده ی تلویزیون بود که فقط یک کانال داشت. این یک کانال هم از ساعت 4 بعد از ظهر با پخش برنامه ی کودک شروع می شد. البته نیمی از برنامه ی کودک هم با نشان دادن نقاشی کوچولوهای عزیز سپری می شد!. هفته ای یک فیلم سینمایی اکثرا خارجی و در هر هفته هم یک سریال تلویزیونی نشان می داد. بقیه ی برنامه ها شامل پخش مستند، میز گرد، راز بقا، اخبار و در راس آن اخبار جنگ بود که البته با ولع آن را پیگیری می کردیم.

کم کم که پیشرفت کردیم، آواز و تصنیف های محمد رضا شجریان، شهرام ناظری و برخی خوانندگان جدید را هم گوش می کردیم. بعضی از جانبازان عزیز به این نوع موسیقی هم ایراد می گرفتند. یک روز داشتیم با اتوبوس ویژه به جایی می رفتیم. آقای راننده سرود دایه دایه وقت جنگه و یار دبستانی من را گذاشت. یکی از جانبازان از راننده خواست پخش آن را متوقف کند. معتقد بود گوش دادن به این نوع از موسیقی های شاد حرام است. اکثر بچه ها معتقد بودند این نوع موسیقی غنا نیست و شنیدن آن بلا اشکال است و با خاموش کردن پخش صوت اتوبوس مخالفت کردند. نهی از منکر این جانباز عزیز کارگر نیفتاد. و او مجبور شد تا رسیدن به مقصد، درِ گوش هایش را انگشتانش مسدود کند، تا به قول خودش از شنیدن موسیقی لهو ولعب در امان باشد.

ادامه دارد...

قسمت بیست ششم

سفر حج تمتع سال82

سفر حج دعوت است نه قسمت. سال 82 خداوند دعوت کرد و موفق شدم به زیارت مدینه النبی و مسجدالحرام بروم. هر جانباز 70 درصدی که قبلاً فیش حج تمتع خریده باشد می تواند از طریق بنیاد به اتفاق یک همراه به سازمان حج و زیارت معرفی شود وبدون نوبت به حج مشرف شود. من چون جانباز گردنی بودم برای سفر به دو مراقب نیاز داشتم و متاسفانه بنیاد با اعزام دو همراه موافقت نمی کرد. مجبور شدم به تهران سفر کنم و با تشریح وضعیت جسمی ام برای مسئولین امر، آنان را مجاب کنم که اجازه بدهند دو تا از برادرانم را با خود بیاوروم.

البته جدای از اعزام بدون نوبت، بنیاد جانبازان 70 درصد را به کاروان ویژه معرفی می کرد. این کاروان از اتوبوس بدون صندلی، آمبولانس، دوتا پزشک آشنا به وضعیت جانبازان نخاعی و... برخوردار بود.

مدینه گفتن و مکه شنیدن، شنیدن کی بود مانند دیدن. ابتدای سفر وارد مدینه شدیم و ساعت 11 شب به اتفاق حاج آقا راشد یزدی روحانی کاروان وارد مسجدالنبی شدیم. باور نمی کردم در جایی آمده ام که روزی رسول گرامی خداوند در آن مکان قدم گذاشته. تاریخ اسلام به سرعت در ذهنم مرور می شد. محراب نماز پیامبر، ستون توبه، خانه ی حضرت زهرا (س). چشمم به شبکه های زیبای مضجع شریف پیامبر عزیز اسلام افتاد. خواستم اندکی تامل کنم و چشمانم را با دیدن آن مضجع شریف نوازش و نورانی نمایم، که شرطی ها مانع ایستادن شدند، با اینکه اواخر شب بود و مسجد نسبتا خلوت بود، اما مامورین مستقر در آنجا با غیظ مردم را به طرف درب خروجی هدایت می کردند. مرد جوانی را دیدم که روبروی قبر پیامبر(ص) و حتی در فاصله ای دورتر، با چشمانی اشکبار با خدا و رسولش نجوا می کرد. مامور عرب خطاب به او: ایرانی؟ جوان با اشاره ی سر به او جواب مثبت داد. مامور سریع بازوی او را گرفت و گفت بیرون، بیرون و او را از مسجدالنبی اخراج کرد.

روزی که قرار بود به زیارت دوره برویم متاسفانه من دچار احتباس ادرار شدم و نتوانستم همراه آنان بروم. کارم به بیمارستان کشید. توضیح نمی دهم با چه بدبختی و فلاکتی به من سوند زدند و چی کشیدم.

بعد از 8 روز اقامت در مدینه و وداع تلخ با شهر پیامبر، راهی مسجد شجره شدیم و ضمن پوشیدن لباس احرام و گفتن ذکر زیبای «لبیک اللهم لبیک ...» و بسوی سرزمین وحی حرکت کردیم. نزدیک صبح رسیدیم مکه و در هتل مستقر شدیم. همه به جز جانبازان نخاعی برای طواف و انجام عمره ی مفرده راهی مسجدالحرام شدند و هنگام ظهر باز گشتند. ما تا ساعت دوازده شب محرم بودیم. ساعت دوازده برای انجام اعمال راهی مسجدالحرام شدیم. هراس داشتیم که نکند اعمالمان را صحیح به جا نیاوریم! برای اولین بار چشمم به خانه ی خدا افتاد. خانه ای که به تعبیر دکتر شریعتی زیباترین عمارت تاریخ است. در همان وهله ی اول این سه تا درخواست را از معبودم نمودم: اللهم عجل لولیک الفرج، اللهم اشف کل مریض و اللهم اصلح کل فاسد من امورالمسلمین.

آقای راشد با صبر و حوصله ی فراوان و توضیح کافی ما را در انجام مراسم راهنمایی کردند. افراد ویلچری را نمی گذاشتند در طبقه ی همکف طواف کنند. طبق نظر مراجع شیعه باید حتما در طبقه ی همکف طواف می کردیم. مجبور شدیم در طبقه ی فوقانی طواف کنیم و به فتوای آیت الله خامنه ای یک نفر هم در طبقه ی همکف به نیابت از ما طواف کند. بعد از طواف و نماز طواف و سعی بین صفا و مروه و تقصیر، لباس آخرت را از تن خارج کردیم و دوباره لباس دنیا را به تن.

در روزهای بعدی حضور در مسجدالحرام، اکثر افراد طواف مستحبی به جا می آوردند ولی من بدلیل اینکه نمی توانستم خودم ویلچر برانم ترجیح می دادم گوشه ای بنشینم و فقط به کعبه نگاه کنم. نگاه به زیباترین بنای تاریخ و افرادی که پروانه وار گرد خانه حضرت دوست می چرخیدند، لذتی داشت که با هیچیک از لذات دنیوی قابل مقایسه نبود.

بعضی از روزها داخل هتل برنامه داشتیم. حاج آقا راشد با سخنرانی و لهجه ی شیرین یزدی خود ارشاد می فرمودند. بعضی از روزها هم مداح اهل بیت حاج محمود کریمی برایمان مداحی می کردند و حسابی از بچه ها گریه می گرفتند. از همه چیز حاج محمود خوشم آمد به جز یک مورد. وقتی شروع می کرد به مداحی و روضه خوانی یک عده ای از خدمه ی کاروان و بعضی از افرادی که همراه او به محل اسکان ما می آمدند، هنوز او شروع به خواندن روضه نکرده بود که اینها با داد و فریاد، شروع به گریه می کردند و توی سر و مغز خودشان می زدند. یک شب یکی از آنان در اوج روضه سرش را چندین بار محکم به شیشه ی پنجره کوبید و غش کرد. به نظر می رسید غش کردن او بیشتر تصنعی باشد تا واقعی!

طبق فتوای مراجع افراد مسن و بیمار اجازه دارند قبل از وقوف در عرفات و منا و رمی جمرات و... طواف، نماز طواف، سعی صفا و مروه و نماز نسا را به جا آورند. با پی گیری آقای مجید درزی مسئول کاروان، توانستیم قبل از اعزام به عرفات و مشعر ومنا و.. آن هم در طبقه ی همکف طواف را به جا آوریم و بسوی صحرای عرفات حرکت کردیم. نماز صبح را در چادرهای عرفات خواندیم و تا ظهر روی زمین های نمناک که فقط با پتوهای نازکی مفروش شده بود، از فرط خستگی خوابیدیم. وقتی نزدیک های ظهر بیدار شدیم مراسم برائت از مشرکین هم تمام شده بود. بعد از ظهر دعای عرفه ی امام حسین (ع) توسط حاج آقا راشد و حاج محمود کریمی قرائت شد. حاج محمود واقعا کولاک کرد. بعضی از بچه ها از بس گریه کردند به سکسکه افتادند. چندتا از آنها واقعا غش کردند. از کاروان های دیگر هم به چادر ما آمده بودند، جای سوزن انداختن نبود. روایت هست حضرت مهدی (ع) حتماً در روز عرفه به خیمه های شیعیان سر می زنند. آرزو می کردم حضرت عنایتی هم به من گنهکار بکنند.

بعد از نماز مغرب وعشا و صرف شام (نان وپنیر و ماست و نان خشک) ویلچری ها و کسانی که راه رفتن برایشان مشکل بود با اتوبوس و بقیه پیاده به طرف صحرای مشعر حرکت کردیم. خلاصه کنم آنهایی که پیاده به راه افتاده بودند، زودتر از ما به مشعر و منا رسیدند. ما نماز صبح مان را چند دقیقه قبل از طلوع آفتاب خواندیم.

افراد همراه به نیابت از جانبازان ویلچری رمی جمرات را انجام دادند و برای خودشان هم. بعد هم قربانی، که به هیچ کس اجازه ی ورود به قربانگاه را نمی دادند مگر نماینده ی کاروان که به نیابت از همه ی حجاج کاروان، ذبح گوسفند را انجام می داند و با موبایل اطلاع می دادند. هر کس نامش اعلام می شد برای تراشیدن سر اماده می شد و بعد از تراشیدن سر از احرام خارج شدیم و شدیم حاجی. چقدر توانستم در این سفر با معبود رابطه برقرار و صحبت کنم، از حضرتش شرمنده ام. کعبه سنگی است که ره گم نشود  حاجی احرام دگر پوش ببین یار کجاست .

ادامه دارد...

قسمت بیست و هفتم

چگونگی اخذ گواهینامه ی ویژه

با توجه به اینکه گواهینامه نداشتم، با دستی کردن گاز و ترمز، بعضی اوقات در مکان های خلوت شهر رانندگی می کردم. اوایل کار خیلی هراس داشتم. اما هرچه بیشتر تمرین می کردم بیشتر مسلط می شدم. یکی از دلایل تسلط خودم را در رانندگی با ماشین این می دانستم که قبلا با موتور سه چرخ بی مهابا تمام شهر را طی کرده بودم. روز به روز وضعیت رانندگی ام بهتر می شد، اما بدون گواهینامه رانندگی کردن را عاقلانه نمی دیدم. مقدمات اخذ گواهینامه را فراهم کردم و در ظرف یک روز آیین نامه و شهر را در شهر خودمان قبول شدم. منتها کارشناس ممتحن فرمودند چون شما از لحاظ فیزیکی مشکل دارید، باید چند تا کارشناس هم در استان رانندگی شما را تایید کنند.

به شهرک آزمایش اصفهان رفتم. یکی از آقایان کارشناس که پلیس خوش خلقی هم بود کنار دستم نشست، از من امتحان گرفت و رانندگی مرا تایید کرد. پشت کارت نوشت «رانندگی مشروط فقط با خودروی دنده اتوماتیک و فرمان هیدرولیک و با گاز و ترمز دستی». تا اینجا ی کار خیلی خوشحال بودم، اما از آنجاییکه طبق قانون باید سه تا کارشناس رانندگی مرا تایید می کردند، یکی از آنها دستش را جلو آورد و گفت دست مرا فشار بده. طبیعی بود که من نمی توانستم دست او را بفشارم. گفتم جناب سروان من باید بتوانم دستی ماشین را محکم با دستم بگیرم که می توانم. باید بتوانم روان رانندگی کنم که همکارتان تایید کردند. چرا شما سخت می گیرید؟ کارت را از من گرفت و با خودکار قرمز نظر همکارش را خط خطی کرد و گفت شما نمی توانید رانندگی کنید. امیدهای چند دقیقه قبل من به یاس مبدل شد و با دلی شکسته راهی منزل شدم.

با این شکستی که متحمل شدم، دیگر دل و دماغ رانندگی کردن نداشتم. همسرم هم به خاطر مشغله ی زیادی که در منزل داشت فرصت نمی کرد مرا با ماشین بیرون ببرد. به ناچار همان گزینه ی رانندگی با موتور سه چرخ را با تمام مشکلاتش مثل سرماخوردگی و... ترجیح دادم. ولی راضی بودم به رضایت خدا. چون معتقد بودم حتما مصلحتی در کار بوده باید صبر می کردم.

حدود یک سال گذشت. یکی از دوستان جانبازم از آسایشگاه جانبازان اصفهان زنگ زد که اگر می خواهی گواهینامه بگیری فردا اول وقت در آسایشگاه حاضر باش.

همیشه اقدامات جمعی نسبت به اقدام فردی بهتر نتیجه می دهد. قضیه از این قرار بوده که روزی رئیس راهنمایی و رانندگی اصفهان برای ملاقات جانبازان به آسایشگاه می رود. بچه ها به او می گویند شما چه به ما گواهینامه بدهید چه ندهید، ما مجبوریم برای ادامه ی زندگی روزمره سوار ماشین شویم و رانندگی کنیم، پس چه بهتر که شما به جانبازانی که می توانند رانندگی کنند گواهینامه بدهید که خدای ناکرده اگر تصادفی پیش آمد، جانباز صد در صد مقصر شناخته نشود. ایشان هم قول می دهند که اگر جانبازان در امتحان آیین نامه قبول شوند و بتوانند رانندگی کنند، ما مانعی برای دادن گواهینامه به ایشان نمی بینیم.

در آن روز من هم از نو امتحان دادم  و موفق به اخذ گواهینامه شدم. البته زیاد مسافت های طولانی را پشت فرمان نمی نشینم و بیشتر داخل شهر و در فصل زمستان از ماشین استفاده می کنم. دلیلش هم واضح است با این شلوغی شهر و نبود جای پارک، ترجیح می دهم که از موتور سه چرخ استفاده کنم که اگر مجبور شدم داخل پیاده رو هم بروم، کسی مانعم نشود.

 

                                                                «پایان»

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 16:14  توسط رمضانعلی کاوسی  |