روزهای جانبازی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

                  

خبرگزاری ایمنا: اکبر سلطانی؛ دلاورمرد جبهه‌های هشت سال دفاع مقدس، جانباز قطع نخاع و قهرمان رشته شنا، پس از تحمل سال‌ها رنج و سختی به درجه رفیع شهادت واصل شد.

يکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۱:۰۴

به گزارش ایمنا، شهید اکبر سلطانی یادگار هشت سال دفاع مقدس، جانباز قطع نخاع و قهرمان مسابقات ورزشی در رشته شنا و دارنده ۶ مدال طلای مسابقات مجروحین جنگی جهان در نیوکاسل انگلستان در رشته شنا بود که پس از تحمل سال‌ها رنج و سختی ناشی از مجروحیت، به خیل شهدا پیوست.
خبرگزاری ایمنا؛ شهادت این قهرمان عرصه دفاع مقدس و همچنین عرصه ورزش بین الملل را به خانواده او تبریک و تسلیت عرض می‌نماید.

به گزارش ایمنا، داریوش وکیلی؛ معاونت پژوهش بنیاد شهید و امور ایثارگران استان اصفهان با بیان این خبر اظهار کرد: مراسم وداع جانباز سلحشور و یادگار هشت سال دفاع مقدس، حاج اکبر سلطانی که شب گذشته و پس از سالها تحمل درد و سختی به خیل شهیدان پیوست، روز دوشنبه؛ یازدهم اسفندماه و از ساعت ۸ و نیم تا ۹ و نیم صبح و در محل آسایشگاه جانبازان شهید مطهری برگزار می‌گردد.
وی با بیان این که شهید سلطانی از ورزشکاران و قهرمانان آسیایی در رشته شنا بوده است، تصریح کرد: مراسم تشییع پیکر مطهر این شهید والامقام نیزفردا از ساعت
۱۰ صبح و از محل فلکه فیض به سمت گلزار شهدای اصفهان و با حضور اقشار مردم و مسوولان انجام می‌شود.
به گفته معاونت پژوهش بنیاد شهید و امور ایثارگران استان اصفهان، مراسم ختم شهید حاج اکبر سلطانی، روز سه شنبه
۱۲ اسفندماه از ساعت ۸ و سی دقیقه تا ۱۱ در مجسد النبی واقع در خیابان شهید میثمی، پل حسابی برگزار می‌شود.
وی در خاتمه یادآورشد: مراسم گرامیداشت یاد و خاطره این شهید بزرگوار نیز روز جمعه و از ساعت دو و سی دقیقه تا
۵ و سی دقیقه در مکان خیمه گلستان شهدای اصفهان برپا خواهد شد.

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:57 ] [ کاوسی ]

یک شب چهارشنبه ای در خط مقدم بچه های رزمنده مراسم دعای توسل گرفته بودند. توی سنگرها برق نبود. بچه ها با فانوس و چراغ زنبوری سنگر را روشن می­کردند. موقع دعا خواندن فیتیلۀ چراغ ها را پایین می کشیدند که سنگر تاریک شود. دعا خوان­ها هم معمولاً یا دعا را حفظ بودند، یا با همان نور کم از روی مفاتیح می­خواندند.

دعا که شروع شد، یکی از رزمنده ها بلند شد. یک شیشه عطر در دستش بود. کف دست رزمنده ها عطر می­ریخت و می گفت: «برادر التماس دعا». بچه­ها همانطور که "یا وجیهاً عندا.." می گفتند، دستها را به هم می­مالیدند و به صورت خود می­کشیدند. درون سنگر خاکی معطر شده بود. صدای زمزمۀ دعا با صدای زوزۀ خمپاره ها در هم آمیخته بود. بعید نبود خمپاره ای در دهانۀ سنگر فرود آید و دعای دعاگویان مستجاب شود و همه با هم پرواز کنند. با اینکه مداح چندان هم وارد نبود؛ اما بچه­ها از یک دقیقۀ دیگر خود هم خبر نداشتند، دنبال بهانه می­گشتند که گریه کنند.

دعا تمام شد. سرهایی که از خوف خدا به زانوها هدیه شده بود، بلند شد. اشکها با آستین­ها پاک شد. بچه­ها از لحاظ روحی شارژ شدند. صورتها از گریه تر ولی خندان بود. طبیعی است که بعد از هر دعایی و هر گریه­ای برای خدا و در مصائب اباعبدا..(ع)، آرامش خاصی نصیب انسان شود. فتیلۀ فانوس­ها را بالا کشیدند. رزمنده ای به دوستش گفت: «تو چرا صورتت سیاه شده؟!» دوستش گفت: «صورت خودتم سیاهه!»وقتی دقت کردند، دیدند سر و صورت و لباس همه سیاه شده است. آن رزمندۀ خوش ذوق، توی شیشه عطرش جوهر خودنویس ریخته بود. چون فضای سنگر تاریک بود، بچه­ها فقط بوی عطر را متوجه می­شدند و سیاهی صورتها را نمی­دیدند.

بچه ها حسابی به آن رزمنده­ای که به بقیه عطر داده بود، کتک مفصلی زنند و برایش جشن پتو گرفتند. وقتی بچه­ها آرام شدند، رزمندۀ عطار گفت: «بچه­ها بیایید، باهاتون حرف دارم. حکایت این عطر سیاه مثل حکایت دنیا می­مونه. دیدید چه طوری با دست خودتون، صورتتونو سیاه کردین؟ دنیا، هم تاریکه هم نورش کمه. تباهی و زشتی زیاد داره. شیاطین هم گناهها و سیاهی­ها را با یه عطری خوشبو می­کنن. ما خیال می­کنیم داریم عطر می­زنیم، غافل از این که صورت و دلمون را سیاه می­کنیم. وقتی می­فهمیم چه کرده­ایم، که قیامت می­شه و چراغها را روشن می کنند. اونوقت متوجه می­شیم که چه بلایی سرمون اومده ...»

[ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ ] [ 12:18 ] [ کاوسی ]

ساعت 8 صبح، در خیابان های سطح شهر، دختران جوانی را می بینی که با زحمت زیاد کرکرۀ کشویی درب مغازه ها را باز می کنند. دخترکانی که با حقوقی بسیار کم به عنوان فروشنده یا دفتردار در استخدام صاحب مغازه اند. دخترانی که با لبخند بر لب و روابط عمومی بالایشان برای صاحب مغازه مشتری جلب می کنند.

مگر پسرها کجایند که دختران باید صبح به این زودی سرِ کار حاضر شوند؟ درست حدس زدید. پسرها خوابند. پسرهایی که به خاطر بیکاری تا ساعاتی بعد از نصف شب دنبال خوشگذرانی های مشروع یا غیرمشروع خود بوده اند، مجبورند بخوابند تا کسر خوابشان تأمین شود.

راستی آقای مغازه دار، چرا شما پسرهای بیکار را استخدام نمی کنی؟

جواب: «پسرها توقع شون بالاست. مبلغ زیادی را به عنوان دستمزد طلب می کنند. دخترا قانع اند، همین که پول تو جبیبی شون تامین بشه خدا را شکر می کنند.» این یکی از جوابهای مغازه دار است که البته تا حدّی هم منطقی به نظر می­رسد؛ اما تمام جواب نیست، چون می دانیم تمام آنچه را در سر می پروراند، به زبان نمی آورد. او نیک می داند که با چشم و ابرو و لبخندهای دخترکان جوان بهتر می تواند مشتری جذب کند. 

                             

عاقلان می دانند، کار کردن یک دختر جوان در یک محیط مردانه می تواند معضلات فراوانی را به بار بیاورد. در این مورد فقط به کلام مقام معظم رهبری اکتفا می کنم که فرمودند: «جاذبه جنسی یکی از بزرگ‌ترین دام‌هاست؛ مراقب باشید!»

هدفم از طرح این مبحث خدای ناکرده تهمت زدن به خانم­هایی که بیرون از منزل کار می­کنند یا صاحبان مغازه ها و شرکتها، نیست. خوشبختانه در شهر ما هنوز هم حریم ها حفظ می شود. قصد من آسیب شناسی مسئله است که باید متفکران و دلسوزان جامعه فکری برای آن بکنند. این یک واقعیت است که هرچه روزبه­روز بر تعداد مستخدمین دختر اضافه شود، به همان میزان بر تعداد پسرها و مردهای بیکار و فاقد شغل جامعه که باید نان آور خانواده باشند، افزوده می شود. چرا باید پسرهای ما بیکار باشند و دختران در مغازه ها، شرکت ها و حتی کارخانه ها به کارهای سخت تن دهند؟

می دانم که این دستنوشتۀ من هیچ کاسب و مدیر شرکتی را ترغیب نمی کند که وقتی نیروی کار ارزانی وجود دارد، سراغ نیروی کار گران­تر برود. شاید این تذکر من فقط آب در هاون کوبیدن باشد؛ اما باید همۀ ما این واقعیت را بپذیریم که داریم به خاطر منافع شخصی خودمان چشمانمان را روی بسیاری از واقعیت ها که در رأس آن بیکاری جوانان است، می بندیم. اصلاً فکر این را هم نمی کنیم که زیادتر شدن سرمایۀ مغازه یا شرکت ما به چه قیمتی تمام می شود. متأسفانه امروزه حتی بعضی از متشرعین جامعه هم فقط به خاطر اینکه پول کمتری به عنوان دستمزد بدهند، سرشان را زیر برف می کنند و از استخدام مردها سرباز می زنند!

وقتی جوانی بیکار شد، سراغ کارهای خلاف شرع می رود.

به ما چه؟

سن ازدواج روزبه­روز بالا می رود.

به ما چه؟

جوانان بیکار دچار افسرگی و سرخوردگی می شوند.

به ما چه؟ ...

دقت کرده اید، در همین دو سه ماه گذشته چند بار چاقوکشیِ منجر به قتل در شهر ما رخ داده است؟ شما فکر می کنید افرادی که الآن پشت میله های زندان در انتظار اعدام هستند، افرادی جانی و از خدا بی­خبر و لامذهب بوده اند؟ اینطور نیست. بیشتر آنها به خاطر افسردگی و فشارهای روحی ناشی از بیکاری، تجرد و ...، یک لحظه از خود بیخود و دست به چاقو شده­اند. اگر جوان ما شاغل و سرگرم کار و زندگی بود، آیا دست به جنایت می زد؟

متأسفانه این روزها بیشتر دختران جامعۀ ما به خاطر حس استقلال طلبی و ... دنبال کار می روند و رسالت اصلی خود را که ارائۀ نقش همسری، مادری و ادارۀ یک زندگی است، فراموش کرده اند. به فرمودۀ نبی مکرم اسلام دختر ریحانه است. بسیاری از کارهایی که زنان و دختران ما امروزه به آن مشغولند در شأن یک زن مسلمان نیست. قداست یک دختر جوان بالاتر از این است که بخواهد از صبح تا شب برای یک حقوق اندک جلوی صدها نامحرم تعظیم کند و لبخند بزند.

من با کار کردن زنان بیرون از منزل مخالف نیستم. من برای همۀ خانمهایی که با حجاب اسلامی بیرون از منزل کار می­کنند احترام قائلم. بسیاری از کارهای فرهنگی که خانمها در جامعه انجام می­دهند، از نظر اینجانب قابل ستایش و تقدیر است. من با این که دختر جوانی با پوششی غیرمتعارف و جِلف در میان تعداد زیادی نامحرم کار کند، مخالفم. کار کردن یک زن یا دختر در یک محیط کاملاً زنانه هیچ ایرادی ندارد؛ اما سوء استفاده از شکل و قیافۀ ظاهری یک زن برای جذب مشتری  خلاف شرع است. در بسیاری از ادارات ما تعداد زیادی خانم در یک اتاق به کارهای محولۀ خود مشغولند و کارشان را هم به نحو احسن انجام می دهند. هیچ ایرادی برای اینجور کار کردن نیست. ما نباید سرمان را زیر برف کنیم و به بهانۀ ایجاد شغل برای خانمها محرمات الهی را زیر پا بگذاریم.

دوستی می گفت: «چند روز پیش دختری را دیدم که در مغازۀ تعویض روغنی در اصفهان کار می کرد!» به نظر شما کار کردن یک دختر در یک مغازۀ تعویض روغنی که فقط با روغن و گریس و... سر و کار دارد، چه توجیهی می تواند داشته باشد؟! شما قضاوت کنید.

[ جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 23:18 ] [ کاوسی ]

               

در مزارآباد شـهر نیستی .............اسـتخوان زندگی پوسـیده بود

مرگ وحشت با دهان اسـلحه ...... اسکلت ها را دهان بوسـیده بود

دیـو در تاریکی آن سـالـها .............. از تن آلاله ها ، جان می گـرفت

خون سرخ شاهدان نوشیده بود ....غنچه هاشان را به دندان می گرفت

آدمی افسـون شـیطان پلید، ...........گوسـفندان راضی از چوپانشـان

گر کسی بیدار می شد ناگهان.....کشته می شـد بی صدا یا بی نشان

در چنین ظلمت شب ایران زمین ........ ناگهان، نـوری درخشـیدن گرفت

روح روح ا..،جان در تن دمید............ ابر رحمـت نـیز باریدن گـرفت

آمد آن آرام جان از هجرتش ...........گوئیا آن شب شـده صبح سـپید

مردمانـش گشـته با هم متحد ........ نـور ایمـان در دل آنها دمـید

مردم بیدار گشـته می شـدند ........ هـمصـدا با رهـبر بیـدارگر

با غریو مشــتهای لالــه ها ..........دیـو شـد از کاخهایش در بـدر

نورحـق تابـید در دلهـای ما ........ دست ها دست خدایی گشته بود

نارها گشــته اســیرنـورها .............. موسـم جشن رهایی گشته بود

سالگشت دیگری از ره رسـید .......... تهنیت ای دوسـتان، همسنگران

شادی خود را کمی قسمت کنید ........    سهم دارند از شـماها دیگران

پی نوشت:

این شعر زیبا توسط "یاد خاطرات" برایم ارسال شده است.

[ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 18:16 ] [ کاوسی ]

جلسه خواستگاری بعد از نیم ساعت سکوت(قابل توجه خیلی‌ها)

مادر داماد : ببخشین ، کبریت دارین؟

خانواده عروس : کبریت ؟! کبریت برای چی!؟

مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بکشه…

خانواده عروس : پس داماد سیگاریه….!؟

مادر داماد : سیگاری که نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سیگار می چسبه..

خانواده عروس : پس الکُلی هم هست..!؟

مادر داماد : الکلی که نه… والا قمار بازی کرده و باخته ! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره. خانواده عروس : پس قمارم بازی می کنه…!؟

مادر داماد : آرهدوستاش توی زندان بهش یاد دادن… خانواده عروس : پس زندانم بوده…!؟

مادر داماد : زندان که نه… والا معتاد بوده ، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن…

خانواده عروس : پس معتادم بوده…!؟

مادر داماد : آره… معتاد بود ، بعد زنش لوش داد…

خانواده عروس : زنش !!!؟؟؟

نتیجه اخلاقی : همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته باشین !

پی نوشت:

ببخشید فرصت نکرده­ام مطلب جدید بنویسم. این مطلب را نمی دونم قبلا از کجا کپی کرده ام. فعلا...

[ سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 22:34 ] [ کاوسی ]

             

وقتی من از وسیلۀ نقلیه برای افراد معلول و جانباز حرف می زنم، شما نه یک وسیلۀ نقلیه، چیزی فراتر از یک وسیلۀ نقلیه و در واقع پای یک فرد ویلچر نشین را در ذهنتان تجسم کنید.

موتور سه چرخ یا چهار چرخ مسقف یکی از نیازهای افراد ویلچر نشنین مخصوصاً افراد نخاعی است. اما در جامعۀ پر رمز و راز و ماشینی امروزی هیچ کس در این زمینه به فکر جانباز و معلول نیست؟ نه صنعتگر، نه تاجر، نه دولت! و نه هیچکس دیگر. تعداد زیادی معلول ویلچری در جامعۀ ما زندگی می کنند که به خاطر نبودن و نداشتن وسیلۀ نقلیۀ مناسب خانه نشین­ شده­اند و نمی توانند در جامعه حضوری عادی و فعال داشته باشند. اجازه بدهید برای روشن شدن مسأله در بارۀ خودم بگویم تا مطلب بهتر روشن شود. افرادی مثل من در جامعه بسیارند و نیازمند توجه بیشتر در باره موضوع مطرح شده هستند.

من جانباز ضایعه نخاعی جنگ تحمیلی هستم. 32 سال است که بر اثر اصابت ترکش خمپاره دچار ضایعه نخاعی از ناحیۀ گردن شده­ام. حدود 26 سال است که با موتور سه چرخ رانندگی می کنم. دستانم ضعیف است ولی با تغییراتی که توسط یکی از دوستان بزرگوارم در کلاچ، ترمز و گاز موتور ایجاد شده، قادر به رانندگی هستم. مشکل اساسی من چگونه سوار و پیاده شدن در موتور سه چرخ است. بسیاری از افراد نخاعی دوست دارند بتوانند با ویلچر داخل وسیلۀ نقلیه شوند و رانندگی کنند. مشکل دیگرم این است که در فصل زمستان به خاطر سردی هوا و بارندگی نمی توانم از موتور سه چرخ استفاده کنم. تصاویر زیادی از موتورهای سه چرخ و چهارچرخ در اینترنت دیدم. به این نتیجه رسیدم که اگر این وسایل نقلیه در ایران هم تولید می شد یا به نوعی وارد می شد، مشکلات فراوان من و امثال من حل می شد. 

                        

ما افراد معلول اگر قادر باشیم با ماشین دنده اتوماتیک هم رانندگی کنیم، به خاطر اینکه نمی توانیم همه جا از ماشین پیاده شویم و جای پارک هم در خیابانهای اصلی شهر وجود ندارد با مشکل مواجه­ایم. موتور سه چرخ محاسن فراوانی دارد که به راحتی می توان با آن در سطح شهر رانندگی کرد و برای پارک کردن هم با هیچ مشکلی مواجه نشد.

توقعی که من و دوستان جانباز و معلولِ مثل من از صنعتگران، تاجران و دولت داریم این است که فقط یک روز خودشان را جای ما بگذارند. معتقدم اگر اقشار مذکور فقط یک ساعت در بارۀ ما فکر کنند و مشکلات ما را بررسی کنند و زیر ذره بین بگذارند، نوع نگاهشان تغییر خواهد کرد و نسبت به ما بیشتر احساس مسئولیت خواهند کرد. از مسئولان بنیاد شهید و بهزیستی توقع توجه چندانی ندارم چون بر این باورم اگر فکر ما بودند تا حالا یک فکر اساسی کرده بودند. البته ناامید هم نیستم. شاید با مطالعۀ این مطلب من، وجدانی بیدار و تلنگری حاصل شود و کسی به فکر حل نمودن مسئله بیفتد. اما از صنعتگران محترم توقع دارم به خاطر رضای خدا لحظاتی به فکر همنوعان جانباز و معلول خود باشند و با ساختن وسیلۀ نقلیۀ تک نفرۀ مسقفی مراتب خوشحالی همنوعان خود را فراهم کنند. وسیله ای که بتوان به راحتی با ویلچر داخل آن رفت و از سرما و گرما محفوظ بود. تاجران محترم هم چنانچه به فکر وارد کردن این وسیله بیفتند، علاوه بر کسب اجر معنوی، از سود مناسبی هم برخوردار خواهند شد. مطمئن باشید افراد جانباز و معلولِ فراوانی هستند که به دنبال خرید چنین وسیلۀ مناسبی هستند...  

این مطلب با تصاویر متنوع در سایت(پارس لیفت) هم درج شده است.

[ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ ] [ 21:26 ] [ کاوسی ]

            

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه. راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد. نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس. از جدول کنار خیابون رفت بالا. نزدیک بود که چپ کنه؛ اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد.

برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد. سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: «هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!» مسافر عذرخواهی کرد و گفت: «من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه» راننده جواب داد: «واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!»

[ یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ ] [ 23:48 ] [ کاوسی ]

صحن و سرای امامزادگان واجب التعظیم در کشور ما قطعاتی از بهشت است. این افتخار نصیب ما مردم شهرضا هم شده که امامزاده شاهرضا را مانند نگینی درخشان در میان خود داریم و از فیوضات معنوی این فرزند امام بهره­ می­بریم. وقتی وارد صحن و سرای امامزاده می شویم، گویا تمام غم­های عالم از دلمان رخت بر می­بندد. سبک می­شویم. شاد می­شویم. می­دانید چرا؟ چون این قطعۀ بهشت، سرشار از معنویت و انرژی­ مثبت است... 

             


ادامه مطلب
[ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 15:46 ] [ کاوسی ]

این صدای یک کلنگ برقی است که در حال تخریب یک ساختمان بتونی است. چه اشکالی دارد؟ کار کلنگ خراب کردن است. از قدیم و ندیم گفته اند:«تا خراب نشه، آباد نمی شه. باید ساختمانهای قدیمی را در بافتهای فرسوده خراب کرد تا بشود به جای آن یک ساختمان شیک و جدید بنا کرد.» من هم اینقدر سواد دارم که بفهمم تا خراب نشه آباد نمی شه؛ اما سؤال این است که:

-        چرا ساختمانی که هنوز تمام نشده و به بهره برداری نرسیده را دارند خراب می کنند؟

-        جواب: «مهندسین تشخیص داده اند که بتون ریزی، فونداسیون و آهن بندی ساختمان استاندارد نیست و باید تخریب بشه.»

-        ببخشید برادر! «تکلیف پولهایی که مردم هزار تومان، هزارتومان توی مراسم نماز جمعه در اون کیسه های سبز می انداختند، چی می­شه؟»

-        «نمی دونم»

-        مگه می­شه ساختمان به این با عظمتی مهندس ناظر نداشته که حالا مجبور باشند، خرابش کنند؟...

متن فوق قسمتی از گفتگوی من با یکی از کسبۀ خیابان ابوذر است. او خداحافظی کرد و به مغازه اش رفت و من در فکر فرو رفتم. چرا ما مردم شهرضا برای طرح های عمرانی عمومی اینقدر کم اهمیت هستیم. چند سال پیش با قطره قطره پول این مردم سرمایه جمع کردیم، خانه های قدیمی را خریدیم، تخریب کردیم تا مصلای نماز جمعه بسازیم. به نظر من اگر همۀ خانه های کلنگی را در آن زمان رایگان هم در اختیار ستاد نماز جمعه می گذاشتند، نباید در این خیابان باریک و پر ازدحام مصلی می ساختیم. ما فکر نکردیم مردمی که می خواهند به نماز جمعه بیایند، وسایل نقلیه شان را کجا باید پارک کنند؟ به نظر شما اگر ساختمان مصلی تمام هم می شد، مردم نه با ماشین، بلکه با دوچرخه و موتورسیکلت هم به نماز جمعه می آمدند، راه بندان نمی شد؟ تعجب می کنم در دنیای ماشینی امروز به ساختمان های چند طبقه، که فکری برای پارکینگ ماشین ها نکرده باشند، مجوز نمی دهند، آن وقت ما برای یک ساختمان عمومی که در روزهای جمعه و به مناسبت های مختلف پذیرای هزاران نماز گزار است فکری نکرده ایم!

نمی دانم چه فکری هم کردیم که تعدادی شهید گمنام را هم در زیرزمین این ساختمانی که الآن باید تخریب شود، دفن کردیم. ما که با این عمل مان این بندگان برگزیدۀ خداوند را که غریبانه شهید شدند، به قول آن دوست خوش ذوقمان در مصلی گمنام شان کردیم.

معمولاً در بلاد غیرمسلمان که ما کشته شدگانشان را هم شهید نمی دانیم، تعدادی از سربازانی را که فدای وطن شده اند، در یک نقطۀ شاخص شهر مثل میدان ورودی شان دفن می کنند. مردم و مسئولانشان به آنها ادای احترام می کنند. ما با دفن شهدای گمنام در این زیرزمینی که معلوم نیست چه سرنوشتی داشته باشد، در حق آنان ظلم نکرده ایم؟

چه کسی می خواهد جواب این سوء مدیریت و حیف و میل شدن بیت المال و ذره ذره پول مردم را بدهد؟ پیشنهاد می کنم کسانی که خود را مقصر می دانند در همین دنیا مردم را راضی کنند یا لااقل مردم را توجیه کنند که کارشان صحیح بوده است. هم ساختن مصلی در این مکان را توجیه کنند و هم خراب کردن این گونۀ مصلی را.

مسئولان محترم مصلی، من پیش داوری نمی کنم. شاید برای این تخریب توجیه معقول و مشروعی داشته باشید. اگر واقعاً دلیل قانع کننده ای دارید، مردم شهرضا را در جریان بگذارید. نگذارید کار به قیامت بیفتد که اگر اینچنین شد: «وای اگر از پس امروز بود فردایی!»

[ جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ ] [ 11:4 ] [ کاوسی ]

دانشمند معظم حاج شیخ محمد رازی در ترجمه تفسیر کبیر مجمع البیان حکایت عجیبی را نقل می‌فرماید و می‌گوید: از بعضی اهل دل و حال شنیدم که می‌گفت: یکی از بزرگان دائما ذکرش این بود: ای خر! آدم نشدی؟

یکی از دوستان و مریدان خاص او گفت: وقتی به او اصرار کردم این چه ذکری است؟ گفت: قول بده تا زمانی که من زنده‌ام این راز را فاش نکنی من نیز پذیرفتم.

گفت: زمانی که در نجف اشرف تحصیل می‌کردم استادی داشتم به نام آخوند ملاحسین قلی همدانی که مربی اخلاق و معرفت و عالم ربانی و سالک حقیقی و دارای کرامات و صاحب مکاشفات و مقامات بود ایشان هر وقت به حرم مطهر آقا امیرالمؤمنین علیه السلام مشرف می‌شد با آداب خاص و خضوع و خشوع مخصوصی به زیارت می‌رفت و هنگامی که از حرم شریف خارج می‌شد عبا را بر سر انداخته و سر به زیر افکنده بدون این که به کسی نگاه کند و توجه نماید به سرعت و با عجله به منزل خود باز می‌گشت. ما از دیدن نحوه رفت و آمد و تشرف و بازگشت ایشان شگفت زده می‌شدیم و تعجب می‌کردیم و با خود می‌گفتیم: «این روش و منش ایشان بی‌دلیل و حکمت نیست.»

تا این که یک روز در صحن مطهر که مراقب ایشان بودم وقتی با آن کیفیت بیرون آمد و به شتاب می‌رفت سر راه ایستادم و جلوی ایشان را گرفتم و او را به صاحب قبر مطهر و مقدس علوی قسم دادم و گفتم: علت اینگونه تشرف و مراجعت چیست؟

گفت: اینگونه تشرف یک وظیفه و ادب است و هر کس که عارف به مقام ولی الله الاعظم امیر المومنین علی بن ابی طالب باشد باید با کمال خضوع و خشوع و ادب و تواضع مشرف گردد و به زیارت برود.

اما علت این گونه مراجعت آن است که اثر زیارت و تشرف با شناخت و معرفت به حضور و پیشگاه حضرت علی علیه السلام عوض شدن و رنگ ولایت گرفتن و باز شدن چشم و گوش ملکوتی است و چون حقایق و بواطن اشیاء و اشخاص برایم منکشف و مکشوف و آشکار می‌گردد و صورت حقیقی اطرافیان را می‌بینم نمی‌خواهم چشمم به یکی از دوستان و نزدیکان بیفتد و او را به غیر از صورت ظاهرش ببینم.

من با مردم زندگی می‌کنم پس اگر صورت حقیقی آنها را به شکل حیوان ببینم قهراً از دیدن آنها کدورت و تنفر و انزجار در وجودم حاصل می‌شود به همین علت سر به زیر افکنده عبا را بر سر می‌کشم و با سرعت باز می‌گردم تا کسی را نبینم.

عرض کردم: استاد سوال دیگری دارم.

گفت: بگو

گفتم: شما را به حق علی بن ابی طالب(ع) قسم می‌دهم که جواب مرا بدهید.

گفت: بپرس.

گفتم: بگویید بدانم مرا به چه صورت می‌بینید؟

استاد از این پرسش من بسیار ناراحت شد و گفت: اگر مرا به حق امام علی(ع) قسم نداده بودی نمی گفتم ولی با این قسم مرا مجبور کردی تا بگویم و بعد گفت: من تو را به صورت خر می‌بینم. با دریافت این پاسخ یکه خوردم و حیرت زده به درون خویش مراجعه کردم و اندیشه نمودم. دیدم راست می‌گوید صفت بهیمیت و خریت و حیوانیت در من موجود است. برای همین از آن تاریخ همواره به نفس حیوانی خویش خطاب می‌کنم: ای خر آدم نشدی، ای خر آدم نشدی؟ و همواره به تهذیب و تزکیه نفس خویش مشغولم و یک لحظه از آن غافل نیستم.

منبع: ترجمه تفسیر مجمع البیان ج26 ص239 ذیل سوره نبأ

پی نوشت:

فرا رسیدن ایام شهادت نبی مکرم اسلام حضرت محمد(ص)، حضرت امام حسن مجتبی(ع) و حضرت امام رضا(ع) تسلیت باد.

[ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ ] [ 16:31 ] [ کاوسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
ساکن شهرضا هستم . سال 1361 در عملیات محرم، براثر اصابت ترکش خمپاره به گردنم، جانباز ضایعه ی نخاعی و ویلچر نشین شدم. راضی هستم به رضای حضرت دوست؛ که هر چه بر سر ما می رود، ارادت اوست. در کنار همسری فدا کار و فرزندی صالح زندگی می کنم و تا آخر عمر مدیون زحمات ایشان هستم. دست هایم اندکی حس و حرکت دارد، نوشته هایم را تنها با یک انگشت تایپ می کنم. پایبند به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و ارزشهای آن هستم، چون با شناخت کامل برای ماندگاری اش سلامتی ام را تقدیم کرده ام. وجود سلائق مختلف سیاسی را به خاطر پویایی نظام و حفظ منافع ملی کشورم، لازم می دانم و البته حاضر نیستم به خاطر دنیای دیگران به دینم چوب حراج بزنم.
استعداد خوبی در آیین نگارش ندارم. ساده نویسی و کاستی در نوشته هایم را، به دیده ی اغماض بنگرید. چگونگی مجروح شدنم و اتفاقات بعد از آن را، با عنوان «خاطرات جانبازی» در پیوندهای روزانه مطالعه فرمایید. در این چند سال ویلچر نشینی، تجربیاتی کسب کرده ام که فکر می کنم مطالعه ی آن برای دوستان ضایعه نخاعی مفید باشد. آن مطالب را نیز در قسمت " پیوند های روزانه" گنجانده ام. هر گونه انتقاد و پیشنهاد شما عزیزان را، با جان و دل پذیرا هستم.شاد باشید.
امکانات وب

رمان