روزهای جانبازی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
                    
[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 17:10 ] [ کاوسی ]

تو را به ترس از خدا وصيت مى كنم، اى فرزندم و به ملازمت امر او و آباد ساختن دل خود به ياد او و دست زدن در ريسمان او. كدام ريسمان از ريسمانى كه ميان تو و خداى توست، محكم تر است هرگاه در آن دست زنى؟ دل خويش به موعظه زنده دار و به پرهيزگارى و پارسايى بميران و به يقين نيرومند گردان و به حكمت روشن ساز و به ذكر مرگ خوار كن و وادارش نماى كه به مرگ خويش اقرار كند.

منزلگاه خود را نيكودار و آخرتت را به دنيا مفروش و از سخن گفتن در آن چه نمى شناسى يا در آن چه بر عهده تو نيست، بپرهيز و در راهى كه مى ترسى تو را به ضلالت كشد، قدم منه. زيرا باز ايستادن از كارهايى كه موجب ضلالت است، بهتر است از افتادن در ورطه اى هولناك.

اگر چيزى خواهى فقط از پروردگارت بخواه، زيرا بخشيدن و محروم داشتن به دست اوست. و فراوان طلب خير كن و وصيت را نيكو درياب و از آن رخ بر متاب زيرا بهترين سخنان، سخنى است كه سودمند افتد و بدان كه در دانشى كه در آن فايدتى نباشد، خيرى نباشد. علمى كه از آن سودى حاصل نيايد، آموختنش شايسته نبود.

و بدان كه تو را براى آخرت آفريده اند نه براى دنيا. براى فنا آفريده اند نه براى بقا و براى مرگ آفريده اند نه براى زندگى.

در سرايى هستى ناپايدار كه بايد از آن رخت بربندى. تنها روزى چند در آن خواهى زيست. راه تو راه آخرت است و تو شكار مرگ هستى، مرگى كه نه تو را از آن گريز است و نه گزير.

اى فرزند، فراوان مرگ را ياد كن و هجوم ناگهانى آن را به خاطر داشته باش و در انديشه پيشامدهاى پس از مرگ باش تا چون مرگ به سراغت آيد، مهياى آن شده، كمر خود را بسته باشى به گونه اى كه فرا رسيدنش به ناگهان مغلوبت نسازد. زنهار كه فريب نخورى از دلبستگى دنياداران به دنيا و كشاكش آنها بر سر دنيا زيرا خداوند تو را از آن خبر داده است.

دنياطلبان چون سگانى هستند كه بانگ مى كنند و چون درندگانى هستند كه بر سر طعمه از روى خشم زوزه مى كشند و آن كه نيرومندتر است آن را كه ناتوان تر است، مى خورد و آن كه بزرگتر است آن را كه خردتر است، مغلوب مى سازد.

با نيكان بياميز تا از آنان شمرده شوى. از بدان بپرهيز تا در شمار آنان نيايى. بدترين خوردني ها چيزى است كه حرام باشد. ستم بر ناتوان نكوهيده ترين ستم است.

بسا كه دارو سبب مرگ شود و بسا دردا كه خود دارو بود. بسا كسا كه در او اميد نصيحتى نرود و نصيحتى نيكو كند و كسى كه از او نصيحت خواهند و خيانت كند. زنهار از تكيه كردن به ديدار آروزها كه آرزو سرمايه كم خردان است. عقل به ياد سپردن تجربه هاست.
بهترين تجربۀ تو تجربه اى است كه تو را اندرزى باشد.
فرصت را غنيمت بشمار، پيش از آن كه غصه اى گلوگير شود.

زنهار از اين كه مركب ستيزه جويى تو را از جاى بركند. اگر دوستت پيوند از تو گسست، پيوستن او را بر خود هموار ساز و چون از تو رخ برتافت تو به لطف پيوند روى آور و چون بخل ورزيد، تو دست بخشش بگشاى و چون دورى گزيد تو نزديك شو و چون درشتى نمود تو نرمى پيش آر و چون مرتكب خطايى شد، عذرش را بپذير، آنسان كه گويى تو بنده او هستى و او ولى نعمت تو. ولى مباد كه اين ها نه به جاى خود كنى يا با نااهلان نيكى كنى . دشمن دوست را دوست خود مشمار كه سبب دشمنى تو با دوست گردد. وقتى كه برادرت را اندرز مى دهى چه نيك و چه ناهنجار، سخن از سر اخلاص گوى.

خشم خود اندك اندك فرو خور كه من به شيرينى آن شربتى ننوشيده ام و پايانى گواراتر از آن نديده ام. با آن كه با تو درشتى كند، نرمى نماى تا او نيز با تو نرمى كند. با دشمن خود احسان كن كه آن شيرين ترين دو پيروزى است؛ "انتقام" و "گذشت". اگر از دوست خود گسستن خواهى، جايى براى آشتى بگذار كه اگر روزى بازگشتن خواهد، تواند.
ستم آنكه بر تو ستم روا مى دارد در چشمت بزرگ نيايد، زيرا در زيان تو و سود خود مى كوشد. پاداش كسى كه تو را شادمان مى سازد، بدى كردن به او نيست .
و بدان اى فرزند كه روزى بر دو گونه است؛ يكى آن كه تو آن را بطلبى و يكى آن كه او در طلب تو باشد و اگر تو نزد او نروى او نزد تو آيد. چه زشت است فروتنى هنگام نيازمندى و درشتى به هنگام بى نيازى.

از دنيايت همان اندازه بهرۀ توست كه در آبادانى خانه آخرتت صرف مى كنى.

... دوست حقيقى كسى است كه در غيبت هم در دوستيش صادق باشد. هوا و هوس شريك رنج و الم است. چه بسا بيگانه اى كه خويشاوندتر از خويشاوند است و چه بسا خويشاوندى كه از بيگانه، بيگانه تر است.

غريب كسى است كه او را دوستى نباشد. هر كه از حق تجاوز كند به تنگنا افتد. هر كس به مقدار خويش بسنده كند قدر و منزلتش برايش باقى بماند.
استوارترين رشته پيوند، رشته پيوند ميان تو و خداست. هر كه در انديشه تو نيست، دشمن توست. گاه نوميد ماندن به منزلۀ يافتن است، هنگامى كه طمع سبب هلاكت باشد. نه هر خللى را به آشكارا توان ديد و نه هر فرصتى به دست آيد. چه بسا بينا در راه  به خطا رود و نابينا به مقصد رسد.

انجام دادن كارهاى بد را به تأخير انداز، زيرا هر زمان كه خواهى توانى بشتابى و به آن دست يابى.

بريدن از نادان، همانند پيوستن به داناست.

هر كه از روزگار ايمن نشيند، هم روزگار به او خيانت كند. هر كه زمانه را ارج نهد، زمانه خوارش دارد. نه چنان است كه هر كه تيرى افكند به هدف رسد.

پيش از قدم نهادن در راه بپرس كه همراهت كيست و پيش از گرفتن خانه بنگر كه همسايه ات كيست. زنهار از گفتن سخن خنده آور، هر چند آن را از ديگرى حكايت كنى.

زنان را روى پوشيده دار تا چشمشان به مردان نيفتد، زيرا حجاب، زنان را بيش از هر چيز از گزند نگه دارد. خارج شدنشان از خانه بدتر نيست از اين كه كسى را كه به او اطمينان ندارى به خانه در آورى. اگر توانى كارى كنى كه جز تو را نشناسد چنان كن و كارى را كه برون از توان اوست به او مسپار، زيرا زن چون گل ظريف است نه پهلوانِ خشن. گرامى داشتنش را از حد مگذران و او را به طمع مينداز، چندان كه ديگرى را شفاعت كند. زنهار از رشك بردن و غيرت نمودن نابجا، زيرا سبب مى شود كه زن درستكار به نادرستى افتد و زنى را كه به عفت آراسته است به ترديد كشاند... والسلام.

 (متن کامل وصیت نامه در نامۀ ۳۱ نهج البلاغه بخوانید)
پی نوشت:

شهادت مظلومانه اولین امام شیعیان حضرت علی ابن ابی طالب(ع) بر شما و همه مسلمانان جهان تسلیت باد.

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 19:44 ] [ کاوسی ]

                 

خیلی اهل تماشای تلویزیون نیستم. دو سه روزی بود هر جا می رفتم صحبت از سولماز آن دختر قطع نخاع گردنی و شوهر فداکارش، احسان بود. کنجکاو شدم و امروز از طریق سایت آپارات موفق به این برنامه شدم. سولماز پنج سال پیش بر اثر تصادف قطع نخاع شده بود و پدر و مادرش را نیز از دست داده بود. از شما چه پنهان با شنیدن سخنان او قطرات اشکی هم بر گونه هایم نشست. واقعاً قطع نخاع شدن مخصوصاً از ناحیۀ گردن و مخصوصاً برای خانم ها خیلی مشکل است. من همیشه دعا می کنم که هیچ کس حتی دشمنان ما هم دچار آسیب نخاعی نشوند.

اما آن چه بیشتر جلب توجه می کرد، حضور پنج سالۀ شوهر جوانش احسان در کنار او بود و عشق متقابل این دو عاشق صادق. بارها در جامعه دیده ایم که مردی قطع نخاع می شود و همسرش بدون هیچ منتی تا آخر عمر کنارش می ماند و او را به اصطلاح تر و خشک می کند. این بدین خاطر است که گذشت و فداکاری خانم ها همیشه زیاد بوده و هست و این صفت پسندیده در خانم های ایرانی نسبت به جوامع غربی پر رنگ تر است. اما بدون رودربایستی در جامعۀ ما مردهایی که در صورت بروز چنین حوادثی کنار همسر آسیب دیده بمانند، اندکند. معمولاً احسان و احسان ها کمتر در جامعۀ ما پیدا می شوند. احسان خیلی متواضع بود و  جالب این بود که از آقای علیخانی(مجری برنامه ماه عسل) گِله می کرد که من فقط وظیفه ام را انجام داده ام و شما دارید بیش از حد مرا بزرگ می کنید. معمولاً در صورت بروز چنین اتفاقی مردها همسرشان را در امان خدا رها می کنند. نمی خواهم این صفت خودخواهی و بی وفایی را به همۀ مردان تسری بدهم اما به طور معمول مردها این گونه عمل می کرده اند.

بعد از انقلاب و دفاع مقدس بسیاری از جوانان این مرزو بوم جانباز نخاعی شدند و دخترانی با ایثار فراوان، جوانی و زندگیِ شان را در اختیار جانبازان قرار دادند و همۀ مرارت ها و سختی ها را با دید باز به جان خریدند. و این در صورتی است که روزبروز وضعیت جانبازان بر اثر کهولت سن سخت تر می شود و کار این خوبان نیز افزون تر می گردد. علاوه بر این که خودشان نیز بر اثر صدمات فراوان و افزایش سن نیز دچار دردهای فراوانی مثل کمردرد، زانودرد و ... شده اند. از طرفی دیگر تعدادی از خانم ها در طول جنگ بر اثر بمباران دشمن قطع نخاع شدند و هیچ مردی به آنان پیشنهاد ازدواج نداد! امام صادق(ع) در حدیثی می فرمایند: زنان چون مهربان ترند به خدا نزدیک ترند.

نتیجه گیری می کنم که مراقبت و پرستاری از افراد قطع نخاع چه زن باشند چه مرد، چه جانباز باشند چه بر اثر صانحه ای نخاعی شده باشند، مورد سپاس و امتنان همگان است و نزد خداوند بزرگ مأجور خواهد بود.

پی نوشت:

سخت ترین رمضانی که بر مسلمانان می گذرد، نه فانوس های قاهره روشن است، نه بلندگوهای مسجد دمشق اذان می گویند. بازارهای بغداد بسته شده، شهر قدس در اسارت صهیونیست هاست و امت محمد(ص) در خواب عمیق برای پیروزی آلمان در فوتبال دعا می کنند.

[ جمعه بیستم تیر 1393 ] [ 11:39 ] [ کاوسی ]

                  

مسئله، مسئله ی حضور بی حد و مرز ، شهوت انگیز ، تحریک کننده و گناه آلود زنان و دختران است که آرامش مردان و زنان جامعه را برهم زده است.

… بحث اینکه زن در جامعه حضور داشته باشد یا نه، نیست! این مسئله مدتهاست که حل شده و همه می دانیم که اسلام هیچ منعی برای حضور زن در جامعه ندارد بلکه اسلام حدود حضور زن را مشخص کرده است. بحث پوشش و نوع پوشش هم نیست چه اینکه در زمانه ی ما ، با چادر می شود بی حجاب بود؛ و بی چادر می توان حجاب داشت…
مسئله، مسئله ی حضور بی حد و مرز ، شهوت انگیز ، تحریک کننده و گناه آلود زنان و دختران است که آرامش مردان و زنان جامعه را برهم زده است.
جدا از دختران رنگارنگ مانتویی (یا جدیداً به طور معنا داری پیراهن و شلواری، ساپورت پوش و…)، چادری‌های مدرن هم زیاد شده اند. چادری‌ها دو دسته‌‌ شدند، گروهی که از پوشش شان راضی‌اند و گروهی که این پوشش برایشان یک اجبار است و از سر ناچاری می پوشند، چادری که هیچ پوششی ندارد و هزار کشش ایجاد می کند.
حال بدحجاب‌ها یا بی‌حجاب‌ها هم که بماند، از این شاکی هستند که چرا پوشش در ایران امری اختیاری نمی‌شود! هرکس می‌خواهد پوشش اسلامی داشته باشد و هرکس می‌خواهد نداشته باشد. مثل جوامعی مانند: ترکیه، سوریه، لبنان و ….
ما هر روز شاهد هستیم که برخی دختران شهرمان پر رنگ و لعاب‌تر از همیشه در کوچه، خیابان، دانشگاه و یا محل کار ظاهر می‌شوند.
شاید فکر کنیم که دختران و زنان شهر از غربی ها الگو برداری می کنند ولی حتی در غرب هم این نوع حضور رنگارنگ وجلوه گری، حداقل درکف جامعه و خیابان دیده نمی شود! خلاقیت دختران ایرانی به حدی رسیده که ظاهراً برای پوشیدن لباسهای هنجار شکن و ظاهر شدن درکوچه و بازار کورس گذاشته اند. زنان از پوشیدن لباس های تنگ و تحریک کننده و مدل موهای غربی و آرایش های شهوت آلود یا از داشتن انواع عریانی ها که هر روز هم یک عضو جدیدی عریان می شود و عرضه می کنند، هیچ ابایی ندارند.
متاسفانه نگاههای حرام، معنی دار وشهوت خواه در جامعه جولان می دهد، امنیت دینی و روحی در جامعه متزلزل شده است و حیا و دین از کف جامعه رخت بربسته است.
پس در چنین شرایطی برای رفتن به خیابان و خرید مایحتاج خود باید در موقع آغاز یا پایان کاسبی بازاریان برویم، در غیر این صورت با وضع موجود که گویی خیابان با اتاق خلوت شوهر اشتباه گرفته شده، چیزی جز گناه و اختلاط و از دست رفتن ایمان، عایدی نداریم. و خوشا به حال مردانی که رزق و روزی آنها از این محیط به دور است.
بروز این وضعیت تقصیر کیست؟!….. مردم؟……مودیان فرهنگی و مذهبی؟…… یا مسئولین که همه چیز را در قوانین خلاصه می‌کنند؟
بله، در اینکه غیرت دینی مردم کم شده و هر روز هم بیشتر می‌پذیرند که جامعه تغییر کرده است، حرفی نیست و این خود یک مسئله است!
ولی روی سخن من در این مقاله، بیشتر با مسئولین امر است.
این طور که از شواهد برمی آید مسئله ی حجاب و عفاف از برنامه های وزارت ارشاد کنار گذاشته شده و جای آن را گرفتن آرامش مومنین و دینداران و احیای آرامش بی دینان پرکرده است.
اگر دختر بد حجاب ایرانی در مسابقات ورزشی جام را تصاحب می کند چندین بار تصویر و قلم و مصاحبه ی او پخش می شود، ولی کسی چون خانم سمیه حیدری جودوکار ملی که در آسیا مقام می گیرد و برای روی سکو رفتن چادر خود را شرط می کند، در هیچ رسانه ای بیش از یک بار دیده نمی شود…چرا؟!
یا این که صدا و سیما در روز انتخابات با نشان دادن تصاویر زنان بدحجاب به این که آن ها هم مشغول رأی دادن هستند افتخار می کند و برجسته سازی می نماید.
آیا به نظر می رسد بعد از این می شود مسئله ی حجاب را اصلاح کرد؟
در خطبه های نماز جمعه شهرمان هم که فقط در خصوص بدحجابی تذکری ساده بیان می شود و تمام.
اینکه این مسئله در جریان شور و مشورت و اصلاح و اجرا قرار می گیرد یا نه، با خداست.
نقد به مسئولانی است که امور فرهنگی را مدیریت می کنند و در گیرودار کاغذ بازی و صورتجلسه نویسی هستند!! صرف برگزاری همایش و تجلیل و تقدیر و گزارش نویسی برای مراجع بالاتر، برای هیچ سازمانی فعالیت فرهنگی به حساب نمی آید و دردی را دوا نمی کند.
گفته می شود برخورد قهری راه گشا نیست ولی سوال اینجاست که آیا برخورد ارزشی هم جواب نمی دهد؟ یا حتی به فکر اینکه برنامه ریزی انجام شود و اصلاح صورت گیرد و طبق زمانه مان عمل نمود هم نباید باشیم؟
کارشناسان حقوق بگیر و حقوق نگیر ما کجایند…؟! چرا در برنامه های اخیر فرهنگیِ شهر، حجاب دغدغه نیست .
از واعظین و سخنرانان شهر هم انتظار به حقی می رود که در این زمینه موثرتر وارد عمل شوند و یا کسانی که جمع های هیئتی و فرهنگی را اداره می کنند باید شایسته تر از قبل و به صورت مستمر به مسئله ی غیرت دینی و ارزش حجاب و عفاف بپردازند. و از این تجمع های مردم استفاده کنند و دغدغه داشته باشند که ان شاالله جامعه سالم و ایمانی داشته باشیم. به هر حال هر چه باشد اینجا شهر شهید همت است ، شهر علما و فرهیختگان نابغه اعصار است و تا دیرتر نشده باید کاری کرد.

منبع: (هزار حرف نگفته)

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 0:0 ] [ کاوسی ]

  کرایک هایپر معتقد است افراد موفق:

1)  فرصت هایی را می بینند و پیدا می کنند که دیگران آنها را نمی بینند.

2)  از مشکلات درس می گیرند در حالی که دیگران فقط مشکلات را می بیند.

3)  روی راه حل ها تمرکز می کنند.

4) هوشیارانه و روشمندانه موفقیت شان را می سازند در زمانی که دیگران آرزو می کنند موفقیت به سراغ شان آید.

5)  مثل بقیه ترس هائی دارند ولی اجازه نمی دهند ترس آن ها را کنترل و محدود کند.

6) سوالات درستی از خود می پرسند. سوال هائی که آنها را در مسیر مثبت ذهنی و روحی قرار می دهد.

7) به ندرت از چیزی شکایت می کنند و انرژی شان را به خاطر آن از دست نمی دهند.

8)  سرزنش نمی کنند؛ و مسئولیت کارهایشان و نتایج کارهایشان را تماما به عهده می گیرند.

9) وقتی ناچارند از ظرفیتی بیش از حد ظرفیت شان استفاده کنند، همیشه راهی را برای بالا بردن ظرفیت شان پیدا می کنند و بیشتر از ظرفیت شان؛ از خود توقع دارند. آنها از آنچه که دارند به نحو کارآمدتری استفاده می کنند.

10) همیشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامی که اغلب افراد در حال استراحت هستند، آن ها برنامه ریزی می کنند و فکر می کنند تا وقتی که کارشان را انجام می دهند، استرس کمتری داشته باشند.

11) خودشان را با افرادی که با آن ها هم فکر هستند، متحد می کنند. آن ها اهمیت و ارزش قسمتی از یک گروه بودن را می دانند.

12) بلندپرواز هستند و دوست دارند حیرت انگیز باشند. آنها هوشیارانه انتخاب می کنند تا بهترین نوع زندگی را داشته باشند و نمی گذارند زندگی شان اتوماتیک وار سپری شود.

13) به وضوح و دقیقاً می دانند که چه چیزی در زندگی می خواهند و چه نمی خواهند. آنها به جای این که صرفاً تماشاگر زندگی باشند، بهترین واقعیت را دقیقاً برای خودشان مجسم و طراحی می کنند.

14)  بیشتر از آن که تقلید کنند، نوآوری می کنند.

15) در انجام کارهایشان امروز و فردا نمی کنند و زندگی شان را در انتظار رسیدن بهترین زمان برای انجام کاری از دست نمی دهند.

16) آنها دانش آموزان مدرسه زندگی هستند و همواره برای یادگیری روی خودشان کار می کنند. آنها از راه های مختلفی؛ مثل تحصیلات آموزشگاهی، دیدن و شنیدن، پرسیدن، خواندن و تجربه کردن یاد می گیرند.

17)  همیشه نیمه پر لیوان را می بینند و توانائی پیدا کردن راه درست را دارند.

18) دقیقاً می دانند که چه کاری باید انجام دهند و زندگی شان را با از شاخه ای به شاخه ای دیگر پریدن از دست نمی دهند.

19)  ریسک های حساب شده ای انجام می دهند؛ ریسک های مالی، احساسی و شغلی.

20) با مشکلات و چالش هائی که برایشان پیش می آید، سریع و تاثیرگذار روبه رو می شوند و هیچ وقت در مقابل مشکلات سرشان را زیر برف نمی کنند. با چالش ها روبه رو می شوند و از آنها برای پیشرفت خودشان بهره می برند.

21) منتظر قسمت و سرنوشت و شانس نمی مانند تا آینده شان را رقم بزند. آنها بر این باورند که با تعهد و تلاش و فعالیت، بهترین زندگی را برای خودشان می سازند.

22) وقتی بیشتر مردم کاری نمی کنند؛ آنها مشغول فعالیت هستند. آنها قبل از اینکه مجبور به کاری بشوند، عمل می کنند.

23) بیشتر از افراد معمولی روی احساسات شان کنترل دارند. آنها همان احساساتی را دارند که ما داریم ولی هیچگاه برده احساسات شان نمی شوند.

24)  ارتباط گر های خوبی هستند و روی رابطه ها کار می کنند.

25) برای زندگی شان برنامه دارند و سعی می کنند برنامه شان را عملی کنند. زندگی آنها از کارهای برنامه ریزی نشده و نتایج اتفاقی عاری است.

26) در زمانی که؛ بیشتر مردم به هر قیمتی می خواهند از رنج کشیدن و بودن در شرایط سخت اجتناب کنند، افراد موفق قدر و ارزش کار کردن و بودن در شرایط سخت را می فهمند.

27)  ارزش های زندگی شان معلوم است و زندگی شان را روی همان ارزش ها بنا می کنند.

28) تعادل دارند. وقتی از لحاظ مالی موفق هستند، می دانند که پول و موفقیت مترادف نیستند. آنها می دانند افرادی که فقط از نظر مالی در سطح مطلوبی قرار دارند، موفق نیستند. این در حالی است که خیلی ها خیال می کنند پول همان موفقیت است. ولی آنها دریافته اند که پول هم مثل بقیه چیزها یک وسیله است برای دستیابی به موفقیت.

29) اهمیت کنترل داشتن روی خود را درک کرده اند. آنها قوی هستند و از اینکه راهی را می روند که کمتر کسی می تواند برود، شاد می شوند.

30) از خودشان مطمئن هستند و به احساسات ناشی از اینکه کجا زندگی می کنند و چه دارند و چه طور به نظر می رسند، توجهی ندارند.

31) دست و دل باز و مهربان هستند و از اینکه به دیگران کمک می کنند تا به خواسته هایشان برسند، خوشحال می شوند.

32) متواضع هستند و اشتباهات شان را با خوشحالی می پذیرند و به راحتی عذرخواهی می کنند. آنها از توانائی هایشان خاطر جمع هستند ولی به آن مغرور نمی شوند. آنها خوشحال می شوند که از دیگران بیاموزند و از اینکه به دیگران کمک می کنند تا خوب به نظر برسند، بیشتر از کسب افتخارات شخصی شان لذت می برند.

33) انعطاف پذیرند و تغییر را غنیمت می شمارند. وقتی وضعیتی پیش می آید که عادت ها و آسایش روزمره شان را بر هم می زند، از آن استقبال می کنند و با آغوش باز، وضعیت جدید و ناشناس را می پذیرند.

34) همیشه سلامت جسمانی خودشان را در وضعیت مطلوبی نگه می دارند و می دانند که بدنشان خانه ای است که در آن زندگی می کنند و به همین خاطر، سلامت جسمانی برای آنها خیلی مهم است.

35)  موتور بزرگ و پر قدرتی دارند. سخت کار می کنند و تنبلی نمی کنند.

36)  همیشه منتظر بازتاب کارهایشان هستند.

37)  با افراد بدذات و غیرموجه نشست و برخاست نمی کنند.

38)  وقت شان و انرژی شان را روی وضعیت هائی که از کنترل شان خارج است، صرف نمی کنند.

39) کلید خاموش روشن دارند. می دانند چگونه استراحت کنند و ریلکس شوند. از زندگی شان لذت می برند و سرگرم می شوند.

40) آموخته هایشان را تمرین می کنند. درباره تئوری های عجیب و غریب خیالبافی نمی کنند؛ بلکه واقع بینانه زندگی می کنند.

منبع: سایت علم اعداد

پی نوشت:

به افتخار جوانانی که نه مثل یوزپلنک که مثل شیر، نه نود دقیقه بلکه هشت سال، نه جلوی توپ فوتبال بلکه جلوی توپ تانک، نه برای پاداش میلیاردی بلکه برای رضای خدا، نه مقابل یک کشور بلکه مقابل دنیای کفر دفاع و حمله کردند و یک میلیمتر از خاک کشور عزیزمان را هم به دشمن ندادند تا ایران و ایرانی همیشه قهرمان باشه و پرچمش بالا. برای شادی روح شهدای جنگ تحمیلی  صلوات.

[ جمعه ششم تیر 1393 ] [ 11:24 ] [ کاوسی ]

معمولاً روزها بعد از رسیدگی به امور روزمره از ساعت یازده به بعد به اتفاق دوستان جانباز در مکانی(معمولاً حیاط بنیاد) جمع می شویم و به گپ و گفتگو می پردازیم. هر کس زودتر رسید زنگ می زند بقیه هم می آیند. چند روز پیش وارد حیاط بنیاد شدم. به جعفر شاهپری زنگ زدم گفت ماشین ندارم بیا منزل ما. به منزل شان رفتم. گفت دیشب تصادف کردم و سپر و چراغ ماشینم آسیب دید و الآن در تعمیرگاه است. کنار دست من روی موتور نشست و با هم به بنیاد آمدیم. جعفر یک ورزشکار (کاپیتان تیم بسکتبال با ویلچر شهرضا) است و توانست به راحتی کنار من تعادلش را حفظ کند. در راه به جعفر گفتم اگر کسی هر دوی ما را بشناسد پیش خودش میگه: « کوری عصا کش کور دگر شده!»

               

              

ما در شهرضا آسایشگاه جانبازان و در واقع پاتوق ثابتی نداریم به همین دلیل هر از گاهی به باغ و صحرا پناه می بریم و جای شما از غذای حاضری هم لذت می بریم. چند تصویر از یکی از این میهمانی ها را در (ادامۀ مطلب) ببینید.


ادامه مطلب
[ جمعه سی ام خرداد 1393 ] [ 12:46 ] [ کاوسی ]

                       

فرار به سمت جبهه

مي خواستم به جبهه بروم، پدرم رضايت نمي‌داد. تا اينكه با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم و رفتم پایگاه بسیج. فرماندهان بسيج گفتند: «اول یک رژه در شهر می‌رویم و بعدش اعزام! »

از ترس پدر و مادرم كه مبادا مرا در خيابان ببينند، به رژه نرفتم و پشت یک عکس بزرگ از امام پنهان شدم. موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند.

بعدها که از جبهه تماس گرفتم؛ پدرم گفت:

«خاک بر سرت! ما وقتي ديديم با اين همه اشتياق مي‌خواي بري؛ برات آجیل و میوه آورده بودیم که با خودت ببری جبهه!»

فرق بي سيم ها

روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با بي سيم «پی آر سی» از بچه‌ها پرسیدم. یکی از بسیجی‌های نیشابوری دستش را بلند کرد، گفت: « مو وَر گویم؟»

با خنده بهش گفتم: «وَر گو. »

گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه.»

کلاس آموزشی از صدای خنده بچه‌ها رفت رو هوا.

 

أنت لیلاَ تاخ تاخ؟

توی یکی از عملیاتها عراقیها بدجوری مقاومت می‌کردن.

بالاخره ساعت 7 صبح یکیشون رو اسیر گرفتيم.

یکی از رزمنده‌ها که دیشب تا صبح مشغول درگیری بود فورا خودش رو به عراقی اسیر شده رساند و برای اینکه متوجه شود که این عراقی همانی است که دیشب مقاومت می‌کرد، با عصبانیت رو به عراقی کرد و پرسید: «هي! أنت لیلاَ تاخ تاخ؟»

سرباز عراقی که عصبانیت اين رزمنده رو دیده بود؛ فوری گفت: «والله لا تاخ تاخ.» یعنی به خدا من تیراندازی نکردم.

خلاصه اگه این عراقی با ادبیات رزمنده ما آشنا نبود معلوم نبود که چه بلایی سرش در می‌آمد.

[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ 0:11 ] [ کاوسی ]

... خانواده ها، مسئولان فرهنگی نظام و کلاً افراد دلسوز جامعه به جای این که تلاش کنند روسری های دختران ما را اصلاح کنند توسری های آنان را اصلاح کنند. اگر زنان و دختران ما متوجه شوند و بپذیرند که ارائه تن مثالی شان به نامحرم و به چشمان هرزه به آنان شخصیت نمی دهد، هرگز تن به این کار نمی دهند. به قول دکتر شریعتی:« زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد، زیبایی بدنش را نشان نمی دهد.»

بقیه مصاحبه را (اینجا) بخوانید.

[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 15:24 ] [ کاوسی ]

برخيز اي مرد قلندر، دار خون را                      

از لحظه هاي خود، روايت كن جنون را

 

شب هاي ما تاريك شد،معنا ندارد                     

روزي كـه در آن روشنايي جـا نـدارد

 

با دست هاي خود منور كن فضا را                     

رمـز شكـوه روشـناي جـبهـه هـا را

 

از ما شلمچه داغ هـا بر سـينه دارد                     

داغ هـزاران لالـه را آيينـه دارد

 

از ما بگـو، بر مـا بگـو، آيـا شلمچه؟                    

بخشيده خون خويش را بر ما شلمچه؟

 

از دار خونينت به ما رو كن قلندر!                    

بـا التهـاب زخمهـا، خـو كن قلنـدر!

 

با خاطرات زخمي يك مرد عاشق                     

در انتهــاي پـرپـر سـرخ شقـايـق

 

افتـاده امّـا از نفس مـرد قلنــدر                      

همچـون پرنـده در قفس مرد قلنـدر

 

با سرفه هـاي زخم دار شيميـايي                      

بـا پـايـداري ، پـاي دار شيميـايـي

 

برخيز تا زخم تو را بر دل گذاريم                    

از داغ هـاي بيشمـارت شرمسـاريـم

 

حتي حضـور قطـره خوني نبوديم                    

ليـلي نمي ديديم مجنوني نبوديم

 

امشب به جاي خويشتن، خنجر كشيديم            

ليلي نديدم و جنـون را سر كشيـديم

 

جام جنون در دستت اي مرد قلندر!                

مستـي هميشـه مستت اي مـرد قلنـدر!

 

ساقي نشسته در ميـان آتش و خـون                 

با جـامي از سر رفتـگي عقـل مجنـون

 

ساقي تويي با زخم هاي زخم خورده              

داغ دلـت را در ميـان داغ بـرده!

 

آن روزهـا در سنگـر آتش نشسـتي                  

آتش شـدي در بـاور آتش نشستـي

 

تـو يـادگـار داغـدار مـادراني                       

فـرزند ققنـوسي و بي نـام و نـشاني

 

معناي ايثـار و شهـادت ،پايـداري                   

تنهـا تـو بـودي يـادگـار جبهـه، آري

 

اي بر تن تو زخم هاي يادگـاري                   

همـواره نـامـت بر لب ارونـد جـاري

 

تـو يـادگـار سنگـر فتـح المبيني                    

بيـت المقـدس را شهـيد آخـريـني

 

با پـايـداري پـاي دار شيـميايي                     

تـو زائـر مجـروح عشـق كربـلايـي

 

جان تو را جان لب رف مي شناسد                  

آواز دف دف را فقط دف مي شناسد

 

در تو حيـات لن تراني مٌرد امشب                  

دل را بـه سينـاي تـراني بٌـرد امشب

 

از مـا بگـو، بر ما بگو، آيـا شلمـچه؟                 

بخشيده خون خويش را بر ما شلمچه؟

 

پرواز را ديگـر كسي در سر نـدارد                

ايـن روزهـا، ققنـوس را بـاور نـدارد

 

رزمنده خون عشـق را دارد برادر!                

اين خون جنون عشـق را دارد بـرادر!

 

رزمنده يعني آن دلاور مرد ققنوس               

دريـا دل بيـدار،در اعمـاق فـانـوس

 

رزمنـده يعنـي معنـي پـرواز بودن               

پرواز را تـا انتهـا آغـاز بـودن

 

پـرواز يعني عشـق را تا بي كرانهـا               

بـردن به اعمـاق سپيـد آسمـانها

 

پروازكردي عـاشقـانه، جـاودانـه                  

رفتـي ميـان روشنـاي بـي كـرانـه

 

با تو زمين وآسمان مي رقصد آنجا                

دل بيشتر تا پاي جان مي رقصدآنجا

 

رقصي كه در بال كبوتر بال دارد                

پـرواز آيـا اين چنين اقبـال دارد

 

ما مانده ايم وحسـرت پرواز كردن              

در روشنـاي آسمـان پـر، بـازكـردن

 

پرواز اينك رفتني نا پايدار است                  

شـايد ميـان آسمـان ومـا حصـار است

شعراز: مهدي ربيعي-آموزگارمدرس دانشگاه پیام نورشهرضا و دانشگاه آزاداسلامی

            

[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 18:42 ] [ کاوسی ]
                    

هنوز پس از چهارده قرن، صدایت را می شنوم صدای روشنت را، از پس دیوارهای قرون صدای ضجه بت ها را، که می شکستی شان و صدای انسانیت را که با تو نفسی تازه یافته بود و از زیر گورهای جهالت و خروارها خاک تعصب و بی ریشگی به سمت آسمان وحی پلک می گشود و حقیقت انسان را مشاهده می نمود.

صدایت را می شنوم که بر پیکر صخره های سنگی موهوم و بت های جاهلی لرزه افکنده هنوز نسیم پیامت می وزد که آتش نمرودیان را خاموش ساخت و طرحی از گلستان حقیقت انداخت از حرا پایین بیا و "قولوا لااله الاالله تفلحوا" را دوباره فریاد کن؛ تا زمین زیر گام هایت دوباره جان بگیرد تا این بار، عصر منجمد آهن و ابررایانه و موشک در برابر خورشید نگاه تو ذوب شود؛ تا لات و عزی های نوپدید، جاودانگی پیام تو را باور کنند و در خود فرو ریزند.

صدایت را هنوز می شنوم؛ دوباره بیا و از شکستن بگو و از ساختن از عطر بال جبرئیل بگو و از وحی از پرواز بگو و از رسیدن از عشق بگو و از لاهوت از ملکوت ...

مبعث حضـرت رسـول اکـرم (ص)، پیـام آور وحی، پیامبـر نـور و رحمت مبارك باد

[ سه شنبه ششم خرداد 1393 ] [ 0:13 ] [ کاوسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
ساکن شهرضا هستم . سال 1361 در عملیات محرم، براثر اصابت ترکش خمپاره به گردنم، جانباز ضایعه ی نخاعی و ویلچر نشین شدم. راضی هستم به رضای حضرت دوست؛ که هر چه بر سر ما می رود، ارادت اوست. در کنار همسری فدا کار و فرزندی صالح زندگی می کنم و تا آخر عمر مدیون زحمات ایشان هستم. دست هایم اندکی حس و حرکت دارد، نوشته هایم را تنها با یک انگشت تایپ می کنم. پایبند به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و ارزشهای آن هستم، چون با شناخت کامل برای ماندگاری اش سلامتی ام را تقدیم کرده ام. وجود سلائق مختلف سیاسی را به خاطر پویایی نظام و حفظ منافع ملی کشورم، لازم می دانم و البته حاضر نیستم به خاطر دنیای دیگران به دینم چوب حراج بزنم.
استعداد خوبی در آیین نگارش ندارم. ساده نویسی و کاستی در نوشته هایم را، به دیده ی اغماض بنگرید. چگونگی مجروح شدنم و اتفاقات بعد از آن را، با عنوان «خاطرات جانبازی» در پیوندهای روزانه مطالعه فرمایید. در این چند سال ویلچر نشینی، تجربیاتی کسب کرده ام که فکر می کنم مطالعه ی آن برای دوستان ضایعه نخاعی مفید باشد. آن مطالب را نیز در قسمت " پیوند های روزانه" گنجانده ام. هر گونه انتقاد و پیشنهاد شما عزیزان را، با جان و دل پذیرا هستم.شاد باشید.
امکانات وب

رمان