
خدا عاشق هیچ کس نمی شود.خدا همیشه معشوق همه است.
ولی من احساس می کنم خدا عاشق بعضی بندگان مخلص خود می شود و آنها را پیش خود می برد.
آنجا که می روند، همه روح است. هیچ بندی نیست.انسان محتاج هیچ چیز نیست. نه هوا، نه غذا، فقط محتاج خداست.
آنجا انسان سراپا نیاز است و در اندیشه ی یک نیاز، و خدا پاسخگوی آن نیاز است.
وقتی انسان از اینجا کنده شد و به مرحله ی الوهیت پرواز کرد، هم سنخ با آنجا می شود.
خاصیت این دنیا درگیری با نیازهای جزئی و سطحی و محدود به زمان و مکان است.
و خاصیت آخرت گشایش و ابدی شدن انسان است.
انسان وقتی خدایی شد، خطی می شود که از ازل تا ابد گسترش دارد.
چه مفاهیم زیبایی:
ازلیت، ابدیت، جاودانگی، خلد، بی نهایت مطلق، بیحدی، لازمانی، لامکانی.
همه ی اینها از مراتب بالا هستند که انسان، بودنشان را می فهمد ولی نمی تواند بدانها برسد، مگر وقتی که به آن مرتبه، مرتبه ی الوهیت راه پیدا کند.
خدایا چقدر راه است از آنجا تا اینجا. قدرش را انسان مشخص می کند.
آنجا کیفیت است، کمیت مقداری نیست.
آنجا ثابت یا ایستاده نیست تا ما اندازه گیری کنیم، ولی ما می توانیم احساس کنیم.
من نمی دانم آنجا کجاست و چگونه است.
این را می دانم که انسان جایش در اینجا نیست.
انسان یک موجود آنجایی است، نباید در اینجا مدفون شود.
باید عروج کند.
انسان خوب است اصلا قبری نداشته باشد.
هیچ نشانی از مردن خود باقی نگذارد.
همه ی نشانیها باید از زنده بودن انسان باقی بماند.
وقتی انسان این قفس را شکست، نباید اثری از قفس باشد. باید اثری از پرواز باشد.
خوشم می اید از بچه هایی که گمنام شهید شده اند.طوری مرده اند که اثری از جسمشان نیست.
اینها همیشه زنده اند، همه چشم به راهشان هستند« مفهوم واقعی یک شهید». هیچ کس باور نمی کند که او مرده است، چون اثری از مردن ندارد، حتی جسمش.
اینها بهترین هستند.
راستی چه خوب است آدم برای خدا بمیرد.
آن وقت هر چه سخت تر بمیرد بهتر است.
به بدترین وجه شهید شدن، یعنی به بهترین درجه ارتقا یافتن.
آدم وقتی شهید می شود، دیگر به فکر تن وبدن نیست. هر طور می خواهد بشود، بگذار تا بسوزانند و تکه تکه کنند، چیزی از آدم کم نمی شود، زیاد هم می شود.
ما که دیگر رفته ایم، آنها از جسم ها هم می ترسند.
پرنده ها وقتی از قفس می پرند در فکر قفس نیستند.
این قفس های لعنتی باید از بین برود، تا آدم آزاد شود...
کار بعضی ها خنده دارتر است، جسم را در قبر می گذارند، قفسی در قفس.
من شهیدان بی قبر را بیشتر دوست می دارم، همانهایی که در جنگ تحمیلی تنها ماندند و کشته شدند و در میان آفتاب پوسیدند یا در کوره سوختند. آنها بهترند، چرا که اثری از مردن ندارند، همه ی اثرهاشان در زنده بودن آنهاست و از زندگی آنها، نه از مردگی آنها.
دلم می خواهد بنویسم، ولی کلمات قاصرند.
کلمات از گفتن آن معانی عاجزند.
کلمات هم قفسی برای معانی هستند، اگر نتوانند درست بیان کنند.
کسی که اشتراک معنی با روح، روحی که این کلمات را می زاید، نداشته باشد. از اشتراک الفاظ، اشتراک معانی را درک نمی کند.
بگذار به لفظ اکتفا کنیم و بقیه را در معانی بدانیم. والسلام.
+ نوشته شده توسط رمضانعلی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت
16:52 |