روزهای جانبازی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

جلسه خواستگاری بعد از نیم ساعت سکوت(قابل توجه خیلی‌ها)

مادر داماد : ببخشین ، کبریت دارین؟

خانواده عروس : کبریت ؟! کبریت برای چی!؟

مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بکشه…

خانواده عروس : پس داماد سیگاریه….!؟

مادر داماد : سیگاری که نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سیگار می چسبه..

خانواده عروس : پس الکُلی هم هست..!؟

مادر داماد : الکلی که نه… والا قمار بازی کرده و باخته ! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره. خانواده عروس : پس قمارم بازی می کنه…!؟

مادر داماد : آرهدوستاش توی زندان بهش یاد دادن… خانواده عروس : پس زندانم بوده…!؟

مادر داماد : زندان که نه… والا معتاد بوده ، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن…

خانواده عروس : پس معتادم بوده…!؟

مادر داماد : آره… معتاد بود ، بعد زنش لوش داد…

خانواده عروس : زنش !!!؟؟؟

نتیجه اخلاقی : همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته باشین !

پی نوشت:

ببخشید فرصت نکرده­ام مطلب جدید بنویسم. این مطلب را نمی دونم قبلا از کجا کپی کرده ام. فعلا...

[ سه شنبه هفتم بهمن 1393 ] [ 22:34 ] [ کاوسی ]

             

وقتی من از وسیلۀ نقلیه برای افراد معلول و جانباز حرف می زنم، شما نه یک وسیلۀ نقلیه، چیزی فراتر از یک وسیلۀ نقلیه و در واقع پای یک فرد ویلچر نشین را در ذهنتان تجسم کنید.

موتور سه چرخ یا چهار چرخ مسقف یکی از نیازهای افراد ویلچر نشنین مخصوصاً افراد نخاعی است. اما در جامعۀ پر رمز و راز و ماشینی امروزی هیچ کس در این زمینه به فکر جانباز و معلول نیست؟ نه صنعتگر، نه تاجر، نه دولت! و نه هیچکس دیگر. تعداد زیادی معلول ویلچری در جامعۀ ما زندگی می کنند که به خاطر نبودن و نداشتن وسیلۀ نقلیۀ مناسب خانه نشین­ شده­اند و نمی توانند در جامعه حضوری عادی و فعال داشته باشند. اجازه بدهید برای روشن شدن مسأله در بارۀ خودم بگویم تا مطلب بهتر روشن شود. افرادی مثل من در جامعه بسیارند و نیازمند توجه بیشتر در باره موضوع مطرح شده هستند.

من جانباز ضایعه نخاعی جنگ تحمیلی هستم. 32 سال است که بر اثر اصابت ترکش خمپاره دچار ضایعه نخاعی از ناحیۀ گردن شده­ام. حدود 26 سال است که با موتور سه چرخ رانندگی می کنم. دستانم ضعیف است ولی با تغییراتی که توسط یکی از دوستان بزرگوارم در کلاچ، ترمز و گاز موتور ایجاد شده، قادر به رانندگی هستم. مشکل اساسی من چگونه سوار و پیاده شدن در موتور سه چرخ است. بسیاری از افراد نخاعی دوست دارند بتوانند با ویلچر داخل وسیلۀ نقلیه شوند و رانندگی کنند. مشکل دیگرم این است که در فصل زمستان به خاطر سردی هوا و بارندگی نمی توانم از موتور سه چرخ استفاده کنم. تصاویر زیادی از موتورهای سه چرخ و چهارچرخ در اینترنت دیدم. به این نتیجه رسیدم که اگر این وسایل نقلیه در ایران هم تولید می شد یا به نوعی وارد می شد، مشکلات فراوان من و امثال من حل می شد. 

                        

ما افراد معلول اگر قادر باشیم با ماشین دنده اتوماتیک هم رانندگی کنیم، به خاطر اینکه نمی توانیم همه جا از ماشین پیاده شویم و جای پارک هم در خیابانهای اصلی شهر وجود ندارد با مشکل مواجه­ایم. موتور سه چرخ محاسن فراوانی دارد که به راحتی می توان با آن در سطح شهر رانندگی کرد و برای پارک کردن هم با هیچ مشکلی مواجه نشد.

توقعی که من و دوستان جانباز و معلولِ مثل من از صنعتگران، تاجران و دولت داریم این است که فقط یک روز خودشان را جای ما بگذارند. معتقدم اگر اقشار مذکور فقط یک ساعت در بارۀ ما فکر کنند و مشکلات ما را بررسی کنند و زیر ذره بین بگذارند، نوع نگاهشان تغییر خواهد کرد و نسبت به ما بیشتر احساس مسئولیت خواهند کرد. از مسئولان بنیاد شهید و بهزیستی توقع توجه چندانی ندارم چون بر این باورم اگر فکر ما بودند تا حالا یک فکر اساسی کرده بودند. البته ناامید هم نیستم. شاید با مطالعۀ این مطلب من، وجدانی بیدار و تلنگری حاصل شود و کسی به فکر حل نمودن مسئله بیفتد. اما از صنعتگران محترم توقع دارم به خاطر رضای خدا لحظاتی به فکر همنوعان جانباز و معلول خود باشند و با ساختن وسیلۀ نقلیۀ تک نفرۀ مسقفی مراتب خوشحالی همنوعان خود را فراهم کنند. وسیله ای که بتوان به راحتی با ویلچر داخل آن رفت و از سرما و گرما محفوظ بود. تاجران محترم هم چنانچه به فکر وارد کردن این وسیله بیفتند، علاوه بر کسب اجر معنوی، از سود مناسبی هم برخوردار خواهند شد. مطمئن باشید افراد جانباز و معلولِ فراوانی هستند که به دنبال خرید چنین وسیلۀ مناسبی هستند...  

این مطلب با تصاویر متنوع در سایت(پارس لیفت) هم درج شده است.

[ شنبه بیست و هفتم دی 1393 ] [ 21:26 ] [ کاوسی ]

            

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه. راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد. نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس. از جدول کنار خیابون رفت بالا. نزدیک بود که چپ کنه؛ اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد.

برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد. سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: «هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!» مسافر عذرخواهی کرد و گفت: «من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه» راننده جواب داد: «واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!»

[ یکشنبه بیست و یکم دی 1393 ] [ 23:48 ] [ کاوسی ]

صحن و سرای امامزادگان واجب التعظیم در کشور ما قطعاتی از بهشت است. این افتخار نصیب ما مردم شهرضا هم شده که امامزاده شاهرضا را مانند نگینی درخشان در میان خود داریم و از فیوضات معنوی این فرزند امام بهره­ می­بریم. وقتی وارد صحن و سرای امامزاده می شویم، گویا تمام غم­های عالم از دلمان رخت بر می­بندد. سبک می­شویم. شاد می­شویم. می­دانید چرا؟ چون این قطعۀ بهشت، سرشار از معنویت و انرژی­ مثبت است... 

             


ادامه مطلب
[ شنبه سیزدهم دی 1393 ] [ 15:46 ] [ کاوسی ]

این صدای یک کلنگ برقی است که در حال تخریب یک ساختمان بتونی است. چه اشکالی دارد؟ کار کلنگ خراب کردن است. از قدیم و ندیم گفته اند:«تا خراب نشه، آباد نمی شه. باید ساختمانهای قدیمی را در بافتهای فرسوده خراب کرد تا بشود به جای آن یک ساختمان شیک و جدید بنا کرد.» من هم اینقدر سواد دارم که بفهمم تا خراب نشه آباد نمی شه؛ اما سؤال این است که:

-        چرا ساختمانی که هنوز تمام نشده و به بهره برداری نرسیده را دارند خراب می کنند؟

-        جواب: «مهندسین تشخیص داده اند که بتون ریزی، فونداسیون و آهن بندی ساختمان استاندارد نیست و باید تخریب بشه.»

-        ببخشید برادر! «تکلیف پولهایی که مردم هزار تومان، هزارتومان توی مراسم نماز جمعه در اون کیسه های سبز می انداختند، چی می­شه؟»

-        «نمی دونم»

-        مگه می­شه ساختمان به این با عظمتی مهندس ناظر نداشته که حالا مجبور باشند، خرابش کنند؟...

متن فوق قسمتی از گفتگوی من با یکی از کسبۀ خیابان ابوذر است. او خداحافظی کرد و به مغازه اش رفت و من در فکر فرو رفتم. چرا ما مردم شهرضا برای طرح های عمرانی عمومی اینقدر کم اهمیت هستیم. چند سال پیش با قطره قطره پول این مردم سرمایه جمع کردیم، خانه های قدیمی را خریدیم، تخریب کردیم تا مصلای نماز جمعه بسازیم. به نظر من اگر همۀ خانه های کلنگی را در آن زمان رایگان هم در اختیار ستاد نماز جمعه می گذاشتند، نباید در این خیابان باریک و پر ازدحام مصلی می ساختیم. ما فکر نکردیم مردمی که می خواهند به نماز جمعه بیایند، وسایل نقلیه شان را کجا باید پارک کنند؟ به نظر شما اگر ساختمان مصلی تمام هم می شد، مردم نه با ماشین، بلکه با دوچرخه و موتورسیکلت هم به نماز جمعه می آمدند، راه بندان نمی شد؟ تعجب می کنم در دنیای ماشینی امروز به ساختمان های چند طبقه، که فکری برای پارکینگ ماشین ها نکرده باشند، مجوز نمی دهند، آن وقت ما برای یک ساختمان عمومی که در روزهای جمعه و به مناسبت های مختلف پذیرای هزاران نماز گزار است فکری نکرده ایم!

نمی دانم چه فکری هم کردیم که تعدادی شهید گمنام را هم در زیرزمین این ساختمانی که الآن باید تخریب شود، دفن کردیم. ما که با این عمل مان این بندگان برگزیدۀ خداوند را که غریبانه شهید شدند، به قول آن دوست خوش ذوقمان در مصلی گمنام شان کردیم.

معمولاً در بلاد غیرمسلمان که ما کشته شدگانشان را هم شهید نمی دانیم، تعدادی از سربازانی را که فدای وطن شده اند، در یک نقطۀ شاخص شهر مثل میدان ورودی شان دفن می کنند. مردم و مسئولانشان به آنها ادای احترام می کنند. ما با دفن شهدای گمنام در این زیرزمینی که معلوم نیست چه سرنوشتی داشته باشد، در حق آنان ظلم نکرده ایم؟

چه کسی می خواهد جواب این سوء مدیریت و حیف و میل شدن بیت المال و ذره ذره پول مردم را بدهد؟ پیشنهاد می کنم کسانی که خود را مقصر می دانند در همین دنیا مردم را راضی کنند یا لااقل مردم را توجیه کنند که کارشان صحیح بوده است. هم ساختن مصلی در این مکان را توجیه کنند و هم خراب کردن این گونۀ مصلی را.

مسئولان محترم مصلی، من پیش داوری نمی کنم. شاید برای این تخریب توجیه معقول و مشروعی داشته باشید. اگر واقعاً دلیل قانع کننده ای دارید، مردم شهرضا را در جریان بگذارید. نگذارید کار به قیامت بیفتد که اگر اینچنین شد: «وای اگر از پس امروز بود فردایی!»

[ جمعه پنجم دی 1393 ] [ 11:4 ] [ کاوسی ]

دانشمند معظم حاج شیخ محمد رازی در ترجمه تفسیر کبیر مجمع البیان حکایت عجیبی را نقل می‌فرماید و می‌گوید: از بعضی اهل دل و حال شنیدم که می‌گفت: یکی از بزرگان دائما ذکرش این بود: ای خر! آدم نشدی؟

یکی از دوستان و مریدان خاص او گفت: وقتی به او اصرار کردم این چه ذکری است؟ گفت: قول بده تا زمانی که من زنده‌ام این راز را فاش نکنی من نیز پذیرفتم.

گفت: زمانی که در نجف اشرف تحصیل می‌کردم استادی داشتم به نام آخوند ملاحسین قلی همدانی که مربی اخلاق و معرفت و عالم ربانی و سالک حقیقی و دارای کرامات و صاحب مکاشفات و مقامات بود ایشان هر وقت به حرم مطهر آقا امیرالمؤمنین علیه السلام مشرف می‌شد با آداب خاص و خضوع و خشوع مخصوصی به زیارت می‌رفت و هنگامی که از حرم شریف خارج می‌شد عبا را بر سر انداخته و سر به زیر افکنده بدون این که به کسی نگاه کند و توجه نماید به سرعت و با عجله به منزل خود باز می‌گشت. ما از دیدن نحوه رفت و آمد و تشرف و بازگشت ایشان شگفت زده می‌شدیم و تعجب می‌کردیم و با خود می‌گفتیم: «این روش و منش ایشان بی‌دلیل و حکمت نیست.»

تا این که یک روز در صحن مطهر که مراقب ایشان بودم وقتی با آن کیفیت بیرون آمد و به شتاب می‌رفت سر راه ایستادم و جلوی ایشان را گرفتم و او را به صاحب قبر مطهر و مقدس علوی قسم دادم و گفتم: علت اینگونه تشرف و مراجعت چیست؟

گفت: اینگونه تشرف یک وظیفه و ادب است و هر کس که عارف به مقام ولی الله الاعظم امیر المومنین علی بن ابی طالب باشد باید با کمال خضوع و خشوع و ادب و تواضع مشرف گردد و به زیارت برود.

اما علت این گونه مراجعت آن است که اثر زیارت و تشرف با شناخت و معرفت به حضور و پیشگاه حضرت علی علیه السلام عوض شدن و رنگ ولایت گرفتن و باز شدن چشم و گوش ملکوتی است و چون حقایق و بواطن اشیاء و اشخاص برایم منکشف و مکشوف و آشکار می‌گردد و صورت حقیقی اطرافیان را می‌بینم نمی‌خواهم چشمم به یکی از دوستان و نزدیکان بیفتد و او را به غیر از صورت ظاهرش ببینم.

من با مردم زندگی می‌کنم پس اگر صورت حقیقی آنها را به شکل حیوان ببینم قهراً از دیدن آنها کدورت و تنفر و انزجار در وجودم حاصل می‌شود به همین علت سر به زیر افکنده عبا را بر سر می‌کشم و با سرعت باز می‌گردم تا کسی را نبینم.

عرض کردم: استاد سوال دیگری دارم.

گفت: بگو

گفتم: شما را به حق علی بن ابی طالب(ع) قسم می‌دهم که جواب مرا بدهید.

گفت: بپرس.

گفتم: بگویید بدانم مرا به چه صورت می‌بینید؟

استاد از این پرسش من بسیار ناراحت شد و گفت: اگر مرا به حق امام علی(ع) قسم نداده بودی نمی گفتم ولی با این قسم مرا مجبور کردی تا بگویم و بعد گفت: من تو را به صورت خر می‌بینم. با دریافت این پاسخ یکه خوردم و حیرت زده به درون خویش مراجعه کردم و اندیشه نمودم. دیدم راست می‌گوید صفت بهیمیت و خریت و حیوانیت در من موجود است. برای همین از آن تاریخ همواره به نفس حیوانی خویش خطاب می‌کنم: ای خر آدم نشدی، ای خر آدم نشدی؟ و همواره به تهذیب و تزکیه نفس خویش مشغولم و یک لحظه از آن غافل نیستم.

منبع: ترجمه تفسیر مجمع البیان ج26 ص239 ذیل سوره نبأ

پی نوشت:

فرا رسیدن ایام شهادت نبی مکرم اسلام حضرت محمد(ص)، حضرت امام حسن مجتبی(ع) و حضرت امام رضا(ع) تسلیت باد.

[ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 ] [ 16:31 ] [ کاوسی ]

کوتاه کن کلام ... بماند بقیه اش/ مرده است احترام ... بماند بقیه اش

 

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود/ آن هم نشد حرام ... بماند بقیه اش

 

هرکس که زخمی ازعلی­و ذوالفقار داشت/ آمد به انتقام... بماند بقیه­اش

 

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام / شد سنگ­ها تمام ... بماند بقیه اش

 

گویا هنوز باور زینب نمی شود/ بر سینه­ی امام؟ ... بماند بقیه اش

 

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته/ در بین ازدحام ... بماند بقیه اش

 

راحت شد از حسین همین که خیالشان/ شد نوبت خیام ... بماند بقیه اش

 

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول/ یافاطمه! سلام ... بماند بقیه اش

 

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش/ خون علی­الدوام ... بماند بقیه اش

 

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، / کاش­ از پیکر امام ... بماند بقیه اش

 

بر خاک خفته­ای و مرا می­بَرد عدو/ من می­روم به شام... بماند بقیه اش

 

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها/ از سنگ پشت بام ... بماند بقیه اش

 

دلواپسی برای من و بَهر دخترت/ در مجلس حرام ... بماند بقیه اش

 

حالا قرار هست کجاها رود سرش؟ / از کوفه تا به شام... بماند بقیه اش

 

تنها اشاره­ای کنم و رد شوم از آن/ از روی پشت بام ... بماند بقیه اش

 

قصه به"سر" رسید و تازه شروع شد/ شعرم نشد تمام ... بماند بقیه­اش

شعر از محمد رسولی

پی نوشت:

فرا رسیدن اربعین سرور و سالار شهیدان تسلیت باد

[ جمعه بیست و یکم آذر 1393 ] [ 22:4 ] [ کاوسی ]

اگر دقت کرده باشید بیشتر ما در جامعه ی امروزی با بیان جملات متناقض و حتی مخالفِ یک حقیقت، باعث دردسر و ایجاد مشکل برای خود یا همنوع خود می شویم.

در امور روزمره دیواری به نام رودربایستی پیش روی خود می کشیم و پشت این دیوار کذایی موضع می گیریم. حتی گاهی با خواهر و برادر خودمان هم رودربایستی داریم. واقعاً چرا؟

وقتی دوست یا آشنایی از ما درخواستی دارد و قادر نیستیم کاری برایش بکنیم، بدون رودربایستی و محترمانه به او نه نمی گوییم. از اینکه نمی توانیم برایش کاری انجام دهیم، عذرخواهی نمی کنیم. برعکس با لبخند از او استقبال می کنیم؛ صدها قول کذایی به او می دهیم، اما همین که از ما فاصله گرفت، اصلاً فراموش می کنیم که او چه چیزی از ما خواست. فقط کمی فکر می کنیم که اگر بار دیگر او را دیدیم یا به ما زنگ زد، چه جوری دست به سرش کنیم. از دروغ بافی های متعدد هم ابایی نداریم. جالب است وقتی کسی را با دروغ دست به سر می کنیم، خوشحالیم و این ترفند بد را برای خودمان یک موفقیت تلقی می کنیم.

متأسفانه این رویه در بعضی از کارکنان ادارات ما هم دیده می شود. وقتی ارباب رجوع از فلان کارمند یا مسئول درخواستی دارد که طبق قانون نمی تواند از عهده ی آن برآید، صریح به او نمی گوید این کار یا درخواست شما شدنی نیست. ارباب رجوع را این­قدر این طرف و آنطرف پاسکاری اش می کند، که خسته شود و از خیر درخواستش بگذرد.

اگر دقت کنید ما ایرانی ها در محاوره های روزمره، خودمان را جزو باهوش ترین انسان های روی این کره ی خاکی می دانیم. آیا واقعاً اینطور است؟ آیا این باور ریشه ی علمی دارد؟ واقعاً بر اساس کدام آمار میانگین ضریب هوشی افراد جامعه ی ما از میانگین قاره های دیگر بیشتر است؟ فکر می کنم این باور صحت ندارد و ما تنها برای دلخوش کردن خودمان، مدام باهوش بودمان را به رخ خودمان می کشیم؟

دقت کرده اید در شب نشینی هایمان همه یکپارچه کارشناس هستیم؟ تمام مسائل و اتفاقات سیاسی دنیا را تحلیل می کنیم و معتقدیم، همین که ما می گوییم درست است! بقیه اشتباه می گویند. وقتی در تاکسی نشسته و پشت ترافیک گیر می کنیم، بدون مطالعه و تحقیق همه ی گناهان را به گردن پلیس راهنمایی و رانندگی می اندازیم. در صورتی که یادمان رفته وقتی خودمان ماشین شخصی سوار هستیم، درست رانندگی نمی کنیم یا بد پارک می کنیم و خودمان هم یکی از عوامل به وجود آمدن ترافیک هستیم.

دلمان نمی آید پول بدهیم، یک جریده ی محلی بخریم تا به ارتقاء فرهنگ شهر و دیارمان کمک کنیم. اگر هم یک روزنامۀ رایگان جایی بدست آوردیم با یک نگاه اجمالی همه ی مطالب آن را پوچ می دانیم، غافلیم از اینکه آنهایی که برای نوشتن سطر سطر این مطالب فکر کرده اند و به خاطر مردمشان می نویسند آدمهای بیکاری نیستند بلکه "درد مردم" در سر دارند.

به نسل سوم یا چهارم خودمان نگاه کنید! اگر از درسی نمره ی خوب گرفتند، می گویند: «نمره آوردیم.» اگر درس نخواندند و لایق کسب نمره ی خوب نبودند، گناه را به گردن معلم می اندازند و می گویند: «نمره به ما نداد.»

بیشتر اوقات خود را پشت نقاب های دکتر، مهندس و کارشناس پنهان می کنیم. از واژه های دهان پرکن خارجی و وارداتی استفاده می کنیم تا خودمان را با سوادتر جلوه دهیم. اگر دقت کرده باشید، حتی ایده های روشنفکری مان را هم از ماهواره ها و آن­ور آبی­ها می گیریم. به راحتی و بی اینکه از خدا بترسیم تعالیم بی عیب و نقص دین اسلام و سیره و روش پیامبر عزیز اسلام  و ائمۀ اطهار(ع) را زیر سؤال می بریم و آن را مربوط به 1400 سال قبل می دانیم.

همیشه در صحبت­هایمان دغدغه ی جوانان را داریم و برای بیکاری و عدم اشتغال آنان دل می سوزانیم؛ اما اگر سرمایه هم داشته باشیم، دلمان نمی آید آن را در مسیر تولید به کار اندازیم و بتوانیم دست چند جوان جویای کار را بگیریم. خیالمان هم راحت است، چون مقصر گردن کلفتی مثل دولت هست که بتوانیم، گناه تمام معضلات بیکاری را به گردنش بیندازیم.

برای رسیدن به لذّات کذایی به اسم تجدد و پیشرفت، دیش ماهواره را به خانه هایمان می آوریم، وقتی پسر و دخترمان با دیدن برنامه های مبتذل منحرف شدند، گناه را به راحتی به گردن مسئولان فرهنگی جامعه می اندازیم...

فراموش نکنیم، آنچه مایه ی سعادت دنیوی و اخروی ماست: تقوا، صداقت، انصاف، راستگویی، انجام واجبات و ترک محرمات است. خواهش می کنم بیاییم، پیرامون این چند واژه ی آخر بیشتر بیندیشیم و سخن گهربار شهید مظلوم بهشتی را یکبار با هم مرور کنیم که گفت:«بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند.»

[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 17:1 ] [ کاوسی ]

شخصی نزد حلاج آمد و گفت:

من سالها ثروتم را جمع کردم که به عربستان برم و خدا رو زیارت کنم.

در راه که می رفتم به روستایی رسیدم که به خاطر جنگ ویران شده بود.

مردم زخمی بودند و سر پناهی نداشتند.

مقداری از ثروتم را خرج ساختن سرپناه و دارو برای مردم کردم.

به روستای دیگری رسیدم. کودکان یتیم و گرسنه را دیدم. با باقی مانده

ثروتم برای آنها غذا تهیه کردم. به روستای دیگری رسیدم جوانی را دیدم،

زیر درختی تنها و غمگین نشسته بود. پرسیدم: «چرا ناراحتی؟» گفت: «دختری را دوسش دارم. پدرش گفته، دخترش را به کسی می ده که اسب داشته باشه.»

 اسبم را به او دادم.

وقتی به خود آمدم، دیدم دیگر هیچ چیز ندارم.

 از ادامه دادن راه منصرف شدم و به شهرم بازگشتم.

 ناراحتم که بعد از این همه سال انتظار، نتوانستم خانۀ خدا را زیارت کنم.
حلاج به او گفت:

 تو خدا را زیارت کردی.

 خدا سرپناهی نداشت، تو برای خدا سر پناه ساختی.

 خدا زخمی بود، تو خدا را درمان کردی.

 خدا گرسنه بود، تو خدا را سیر کردی.

 خدا تنها و غمگین بود، تو خدا را از تنهایی در آوردی.

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 22:50 ] [ کاوسی ]

برای اهدای طلاهایش به یکی از ستادهای پشتیبانی جنگ رفته بود. طلاهایش را که داد از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت. جوانی که طلاها را تحویل گرفته بود، گفت: «خانم، رسیدِ طلاها» خندید و گفت: «من برای پسرم هم رسید نگرفتم!» 

           

[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 22:30 ] [ کاوسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
ساکن شهرضا هستم . سال 1361 در عملیات محرم، براثر اصابت ترکش خمپاره به گردنم، جانباز ضایعه ی نخاعی و ویلچر نشین شدم. راضی هستم به رضای حضرت دوست؛ که هر چه بر سر ما می رود، ارادت اوست. در کنار همسری فدا کار و فرزندی صالح زندگی می کنم و تا آخر عمر مدیون زحمات ایشان هستم. دست هایم اندکی حس و حرکت دارد، نوشته هایم را تنها با یک انگشت تایپ می کنم. پایبند به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و ارزشهای آن هستم، چون با شناخت کامل برای ماندگاری اش سلامتی ام را تقدیم کرده ام. وجود سلائق مختلف سیاسی را به خاطر پویایی نظام و حفظ منافع ملی کشورم، لازم می دانم و البته حاضر نیستم به خاطر دنیای دیگران به دینم چوب حراج بزنم.
استعداد خوبی در آیین نگارش ندارم. ساده نویسی و کاستی در نوشته هایم را، به دیده ی اغماض بنگرید. چگونگی مجروح شدنم و اتفاقات بعد از آن را، با عنوان «خاطرات جانبازی» در پیوندهای روزانه مطالعه فرمایید. در این چند سال ویلچر نشینی، تجربیاتی کسب کرده ام که فکر می کنم مطالعه ی آن برای دوستان ضایعه نخاعی مفید باشد. آن مطالب را نیز در قسمت " پیوند های روزانه" گنجانده ام. هر گونه انتقاد و پیشنهاد شما عزیزان را، با جان و دل پذیرا هستم.شاد باشید.
امکانات وب

رمان