روزهای جانبازی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

کوتاه کن کلام ... بماند بقیه اش/ مرده است احترام ... بماند بقیه اش

 

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود/ آن هم نشد حرام ... بماند بقیه اش

 

هرکس که زخمی ازعلی­و ذوالفقار داشت/ آمد به انتقام... بماند بقیه­اش

 

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام / شد سنگ­ها تمام ... بماند بقیه اش

 

گویا هنوز باور زینب نمی شود/ بر سینه­ی امام؟ ... بماند بقیه اش

 

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته/ در بین ازدحام ... بماند بقیه اش

 

راحت شد از حسین همین که خیالشان/ شد نوبت خیام ... بماند بقیه اش

 

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول/ یافاطمه! سلام ... بماند بقیه اش

 

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش/ خون علی­الدوام ... بماند بقیه اش

 

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، / کاش­ از پیکر امام ... بماند بقیه اش

 

بر خاک خفته­ای و مرا می­بَرد عدو/ من می­روم به شام... بماند بقیه اش

 

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها/ از سنگ پشت بام ... بماند بقیه اش

 

دلواپسی برای من و بَهر دخترت/ در مجلس حرام ... بماند بقیه اش

 

حالا قرار هست کجاها رود سرش؟ / از کوفه تا به شام... بماند بقیه اش

 

تنها اشاره­ای کنم و رد شوم از آن/ از روی پشت بام ... بماند بقیه اش

 

قصه به"سر" رسید و تازه شروع شد/ شعرم نشد تمام ... بماند بقیه­اش

شعر از محمد رسولی

پی نوشت:

فرا رسیدن اربعین سرور و سالار شهیدان تسلیت باد

[ جمعه بیست و یکم آذر 1393 ] [ 22:4 ] [ کاوسی ]

اگر دقت کرده باشید بیشتر ما در جامعه ی امروزی با بیان جملات متناقض و حتی مخالفِ یک حقیقت، باعث دردسر و ایجاد مشکل برای خود یا همنوع خود می شویم.

در امور روزمره دیواری به نام رودربایستی پیش روی خود می کشیم و پشت این دیوار کذایی موضع می گیریم. حتی گاهی با خواهر و برادر خودمان هم رودربایستی داریم. واقعاً چرا؟

وقتی دوست یا آشنایی از ما درخواستی دارد و قادر نیستیم کاری برایش بکنیم، بدون رودربایستی و محترمانه به او نه نمی گوییم. از اینکه نمی توانیم برایش کاری انجام دهیم، عذرخواهی نمی کنیم. برعکس با لبخند از او استقبال می کنیم؛ صدها قول کذایی به او می دهیم، اما همین که از ما فاصله گرفت، اصلاً فراموش می کنیم که او چه چیزی از ما خواست. فقط کمی فکر می کنیم که اگر بار دیگر او را دیدیم یا به ما زنگ زد، چه جوری دست به سرش کنیم. از دروغ بافی های متعدد هم ابایی نداریم. جالب است وقتی کسی را با دروغ دست به سر می کنیم، خوشحالیم و این ترفند بد را برای خودمان یک موفقیت تلقی می کنیم.

متأسفانه این رویه در بعضی از کارکنان ادارات ما هم دیده می شود. وقتی ارباب رجوع از فلان کارمند یا مسئول درخواستی دارد که طبق قانون نمی تواند از عهده ی آن برآید، صریح به او نمی گوید این کار یا درخواست شما شدنی نیست. ارباب رجوع را این­قدر این طرف و آنطرف پاسکاری اش می کند، که خسته شود و از خیر درخواستش بگذرد.

اگر دقت کنید ما ایرانی ها در محاوره های روزمره، خودمان را جزو باهوش ترین انسان های روی این کره ی خاکی می دانیم. آیا واقعاً اینطور است؟ آیا این باور ریشه ی علمی دارد؟ واقعاً بر اساس کدام آمار میانگین ضریب هوشی افراد جامعه ی ما از میانگین قاره های دیگر بیشتر است؟ فکر می کنم این باور صحت ندارد و ما تنها برای دلخوش کردن خودمان، مدام باهوش بودمان را به رخ خودمان می کشیم؟

دقت کرده اید در شب نشینی هایمان همه یکپارچه کارشناس هستیم؟ تمام مسائل و اتفاقات سیاسی دنیا را تحلیل می کنیم و معتقدیم، همین که ما می گوییم درست است! بقیه اشتباه می گویند. وقتی در تاکسی نشسته و پشت ترافیک گیر می کنیم، بدون مطالعه و تحقیق همه ی گناهان را به گردن پلیس راهنمایی و رانندگی می اندازیم. در صورتی که یادمان رفته وقتی خودمان ماشین شخصی سوار هستیم، درست رانندگی نمی کنیم یا بد پارک می کنیم و خودمان هم یکی از عوامل به وجود آمدن ترافیک هستیم.

دلمان نمی آید پول بدهیم، یک جریده ی محلی بخریم تا به ارتقاء فرهنگ شهر و دیارمان کمک کنیم. اگر هم یک روزنامۀ رایگان جایی بدست آوردیم با یک نگاه اجمالی همه ی مطالب آن را پوچ می دانیم، غافلیم از اینکه آنهایی که برای نوشتن سطر سطر این مطالب فکر کرده اند و به خاطر مردمشان می نویسند آدمهای بیکاری نیستند بلکه "درد مردم" در سر دارند.

به نسل سوم یا چهارم خودمان نگاه کنید! اگر از درسی نمره ی خوب گرفتند، می گویند: «نمره آوردیم.» اگر درس نخواندند و لایق کسب نمره ی خوب نبودند، گناه را به گردن معلم می اندازند و می گویند: «نمره به ما نداد.»

بیشتر اوقات خود را پشت نقاب های دکتر، مهندس و کارشناس پنهان می کنیم. از واژه های دهان پرکن خارجی و وارداتی استفاده می کنیم تا خودمان را با سوادتر جلوه دهیم. اگر دقت کرده باشید، حتی ایده های روشنفکری مان را هم از ماهواره ها و آن­ور آبی­ها می گیریم. به راحتی و بی اینکه از خدا بترسیم تعالیم بی عیب و نقص دین اسلام و سیره و روش پیامبر عزیز اسلام  و ائمۀ اطهار(ع) را زیر سؤال می بریم و آن را مربوط به 1400 سال قبل می دانیم.

همیشه در صحبت­هایمان دغدغه ی جوانان را داریم و برای بیکاری و عدم اشتغال آنان دل می سوزانیم؛ اما اگر سرمایه هم داشته باشیم، دلمان نمی آید آن را در مسیر تولید به کار اندازیم و بتوانیم دست چند جوان جویای کار را بگیریم. خیالمان هم راحت است، چون مقصر گردن کلفتی مثل دولت هست که بتوانیم، گناه تمام معضلات بیکاری را به گردنش بیندازیم.

برای رسیدن به لذّات کذایی به اسم تجدد و پیشرفت، دیش ماهواره را به خانه هایمان می آوریم، وقتی پسر و دخترمان با دیدن برنامه های مبتذل منحرف شدند، گناه را به راحتی به گردن مسئولان فرهنگی جامعه می اندازیم...

فراموش نکنیم، آنچه مایه ی سعادت دنیوی و اخروی ماست: تقوا، صداقت، انصاف، راستگویی، انجام واجبات و ترک محرمات است. خواهش می کنم بیاییم، پیرامون این چند واژه ی آخر بیشتر بیندیشیم و سخن گهربار شهید مظلوم بهشتی را یکبار با هم مرور کنیم که گفت:«بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند.»

[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 17:1 ] [ کاوسی ]

شخصی نزد حلاج آمد و گفت:

من سالها ثروتم را جمع کردم که به عربستان برم و خدا رو زیارت کنم.

در راه که می رفتم به روستایی رسیدم که به خاطر جنگ ویران شده بود.

مردم زخمی بودند و سر پناهی نداشتند.

مقداری از ثروتم را خرج ساختن سرپناه و دارو برای مردم کردم.

به روستای دیگری رسیدم. کودکان یتیم و گرسنه را دیدم. با باقی مانده

ثروتم برای آنها غذا تهیه کردم. به روستای دیگری رسیدم جوانی را دیدم،

زیر درختی تنها و غمگین نشسته بود. پرسیدم: «چرا ناراحتی؟» گفت: «دختری را دوسش دارم. پدرش گفته، دخترش را به کسی می ده که اسب داشته باشه.»

 اسبم را به او دادم.

وقتی به خود آمدم، دیدم دیگر هیچ چیز ندارم.

 از ادامه دادن راه منصرف شدم و به شهرم بازگشتم.

 ناراحتم که بعد از این همه سال انتظار، نتوانستم خانۀ خدا را زیارت کنم.
حلاج به او گفت:

 تو خدا را زیارت کردی.

 خدا سرپناهی نداشت، تو برای خدا سر پناه ساختی.

 خدا زخمی بود، تو خدا را درمان کردی.

 خدا گرسنه بود، تو خدا را سیر کردی.

 خدا تنها و غمگین بود، تو خدا را از تنهایی در آوردی.

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 22:50 ] [ کاوسی ]

برای اهدای طلاهایش به یکی از ستادهای پشتیبانی جنگ رفته بود. طلاهایش را که داد از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت. جوانی که طلاها را تحویل گرفته بود، گفت: «خانم، رسیدِ طلاها» خندید و گفت: «من برای پسرم هم رسید نگرفتم!» 

           

[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 22:30 ] [ کاوسی ]

در زمان های گذشته یکی از آرزوهای جوانان این بود که زودتر به سربازی بروند و بعد از پایان دورۀ خدمت زیر پرچم ازدواج کنند. یادم می آید تعدادی از جوانان سرباز، در حین خدمت شریک زندگی خود را انتخاب می کردند تا بلافاصله بعد از اتمام سربازی مراسم ازدواج را برگزار کنند. توکل خانواده ها به خداوند خیلی زیاد بود. اکثر جوان ها هنگام ازدواج منزل شخصی نداشتند، یکی از اتاق های منزل پدرشان را به عنوان حجله (که به آن حنجله خونه می گفتند) انتخاب و زندگی را شروع می کردند. بعد هم با کار تلاش خود به مرور خانه­دار می شدند.


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 10:34 ] [ کاوسی ]
               

             

           


ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ] [ 12:7 ] [ کاوسی ]

یكى از نتایج شهادت سید الشهدا (ع) كه همواره مورد استفاده عموم، وسایل تعلیم و تربیت و اخلاق فاضله است، برنامه هایى است كه به عنوان عزادارى و سوگوارى و ذكر مصائب آن حضرت در طول سال اجرا مى شود.

                      

شاید كسانى باشند كه اهتمام شیعه به برگزارى این مراسم و صرف میلیونها تومان را بی فایده و اسراف بشمارند؛ ولى اگر فواید معنوى این مراسم و تأثیر آن در تربیت جامعه را در نظر بگیرند، تصدیق مى كنند كه این برنامه ها از بهترین راههاى اصلاح و موفق ترین مكتب هاى تربیتى است.

یکی از پیام های بزرگ عاشورا که در دنیای امروز هم به شدت با آن درگیر هستیم، بحث جهل انسان است. انسان هایی در قرن بیست و یکم پیدا می شوند که میزان جهل شان از انسان های نخستین به مراتب بیشتر است...

بقیه در ادامۀ مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه پنجم آبان 1393 ] [ 21:35 ] [ کاوسی ]

اسم من و کلمۀ شهرضا در اینترنت سرچ کرده، وبلاگ روزهای جانبازی را یافته بود. خودش باید بگوید چقدر خوشحال شده تا مرا پیدا کرده است. می گید دروغ می گم؟ از خودش بپرسید. برایم اینطور نوشت:

آقای کاوسی سلام.
با وبلاگ پربارتان به تازگی آشنا شدم.
روزگاری در شهرضا ساکن بوده ام. در هنرستان شهید مطهری، واقع در خیابان ولیعصرغربی تحصیل کرده ام. در آن سالها به شدت به فعالیت های فرهنگی و هنری نظیر تئاتر و روزنامه نگاری علاقمند بودیم. نشریه ای داشتیم که به نام هنرستان و با همکاری چند نفر از همکلاسی ها و شهید همت در روابط عمومی سپاه شهرضا چاپ می کردیم. اکنون بعد از گذشت سی و چند سال، هنوز هم هر از چندگاهی فقط برای مزمزه کردن آن خاطرات شیرین، چیزی حدود 900 کیلومتر راه را می کوبم تا به شهر خاطراتم شهرضای دوست داشتنی بیایم. پس از ادای احترام و نثار فاتحه به هم کلاسی های شهیدم آیت الله شادمند و محمد یونسی و سردار بی بدیل عرصه های ایثار و شهادت، حاج ابراهیم همت، گشتی در خیابان های شهر بزنم و خاطره های خوش آن روزها را مرور کنم.
نگاه خاص و مهربان شما برایم خیلی آشناست. شاید من و شما همان دو نفری باشیم که در سال 58 معمولاً در ردیف اول، در گوشه سمت راست کلاس مکانیک عمومی می نشستیم. می توانید مرا به یاد بیاورید؟

برایش نوشتم: سلام جناب طاهرکرد عزیز
هنوز هم بعد از سی سال، وقار، خوش صحبتی و موهای بالازده ی شما در ذهنم باقی مانده است. هنوز هم کاریکاتوری را که در نشریه ی دیواری هنرستان کشیده بودید به یاد دارم. در این کاریکاتور دستان قرن چهارده، کره ی زمین را تحویل دستان قرن 15 هجری قمری داده بود...

در کامنت های بعدی هوش سرشار مرا به خاطر اینکه بلافاصله او را شناختم، ستود و خلاصه کلّی برایم نوشابه باز کرد... آنهایی که حوصله دارند کامنت های ناصر را (اینجا) بخوانند.

به این ترتیب دو دوست و دو همکلاسی بعد از 34 سال همدیگر را پیدا کردند. ناصرطاهر کرد دوران سربازی اش را در جبهه گذراند و بعد به عنوان گوینده و مجری در صدا و سیمای مرکز سمنان مشغول به کار شد. او الآن عضو شورای شهر شهرستان مهدیشهر از توابع سمنان است.

           

چند روز پیش زنگ زد و به منزل مان آمد. از دیدنش خیلی خوشحال شدم. تنها برادر ناصر در جبهه شهید شده بود. از گذشته و خاطرات هنرستان گفتیم. با هم قرار گذاشتیم ان شاالله سال آینده در حد توان همکلاسی ها را در مکانی جمع کنیم و خاطرات 34 سال پیش را در هنرستان صنعتی شهرضا مرور کنیم.

پی نوشت:

امروز رفته بودم بوچیا. عکس ها و انیمیشن اون را (اینجا) ببینید.

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 18:52 ] [ کاوسی ]
1.به قول رندی نه سنم به خاکریز جبهه قد میدهد که ازجنگ خاطرات قشنگ بنویسم،نه آنقدر دانش آموزم که به پرسش مهر آقای رئیس جمهور پاسخ بدهم.برای نسل من زنگ جنگ و زنگ مهر را با هم مینواختند.ما در جنگ به دنیا آمدیم .درجنگ بزرگ شدیم و در جنگ به مدرسه رفتیم .در روزگار جنگ، ما هفته دفاع مقدس نداشتیم.همه نه ماه تحصیلی مان دفاع مقدس بود.آن سه ماه تعطیلی مان هم دفاع مقدس بود.سال نودر جبهه تحویل میشد.فرقی نمیکرد ازاهوازتا ارتفاعات بازی دراز،سربازان و سرداران مدافع خاک ایران و اسلام این سنت کهن ایرانی را گرامی میداشتند. درصبحگاه مدرسه بعد از قرآن و مناجات با صدایی رسا مرگ و نفرین می فرستادیم به مستکبران عالم :آمریکا و انگلیس،شوروی و اسرائیل.گاهی اوقات علیه فرانسه هم شعار میدادیم.این هم ازاقبال ما بود که کشور مدعی آزادی و حقوق بشر با حیوان پلیدی مانند صدام قرارداد امضا میکرد و به او هواپیما اجاره!میداد تا بتواند تعداد بیشتری ازهموطنان مظلوم ما را بکشد.ما در تاریخ دویست ساله معاصرمان هیچ وقت بشر به حساب نیامدیم تا از حقوق آن هم بهره مند شویم.میگویند درپاریس و دیگر شهرهای غربی اگر اتومبیلی مثلا خرگوشی را زیر بگیرد از یک طرف آمبولانس می آید از طرف دیگر خانم های رهگذرمتاثرشده و به گریه می افتند.آنوقت نوبت به ما که میرسد آسمان میتپد!شیر خشک کودکانمان هم تحریم میشود.استدلال میکنند که این کودکان رشد میکنند وممکن است در آینده با ما بجنگند پس همان بهتر که بزرگ نشوند!اما فروش فناوری تولید بمب شیمیایی به صدام ایرادی ندارد.بگذریم،تابوده چنین بوده.درهنگام حملات هوایی و موشکی، ما باید«توجه،توجه»میکردیم به «صدایی که هم اکنون میشندیم» و معنا و مفهوم آن این بود که «حمله هوایی انجام خواهد شد.»اگر مدرسه بودیم آقای ناظم دوست داشتنی ما به سرعت به کلاس ها مراجعه و خبر رادیو را اعلام میکرد.آنوقت آقای معلم که هر چه بیشترسعی میکرد نگرانی اش را پنهان کند کمتر موفق میشد،بر روی صندلی وپشت میز فلزی کوچکش می نشست،دستهایش را بر روی صورتش میگذاشت ودر سکوتی عمیق فرو میرفت.شاید به زنان،مردان و کودکانی می اندیشید که در همان لحظات توسط موشکها و جنگنده های بعثی به خاک و خون کشیده میشدند.دقایقی بعد با اعلام وضعیت سفید شرایط درس و مدرسه عادی میشد.در موقع اعلان خطر ما هیچوقت به پناهگاه نرفتیم،چون نه خانه و مدرسه مان پناهگاه داشت و نه هیچوقت به شهر ما حمله ای شد.در مدرسه ما همه بخاری ها نفتی چکه ای بود.از همان بخاری هایی که کلاس درس دانش آموزان شین آبادی را به آتش کشید.چه لباس های نویی که ازما سوزاند وچه دلهره ها که در دل کوچک آن روزهایمان ایجاد کرد.این وسیله گرمایشی یک خاصیت دیگر هم داشت و آن پخت گچ تحریر بود بدین صورت که گچ نامرغوب را بر روی در بخاری روشن میگذاشتیم تا مقداری نرم شده و بتوانیم با آن بر روی تخته ای که سبز بود و ما به آن تخته سیاه میگفتیم ،بنویسیم.یاد گرفته بودیم با تعطیلی مدرسه و رسیدن به خانه مشق شبمان را در روشنایی روز بنویسیم.چون احتمال خاموشی چه به دلیل حملات دشمن چه به خاطر کمبود برق وجود داشت.آن روزها ما سبد کالا نداشتیم،«ستاد بسیج اقتصادی کشور کوپن شماره...مرحله چندم توزیع کالاهای اساسی» را اعلام میکرد.آنوقت جماعت زنبیل به دست راهی مغازه های توزیع کننده میشدند.«آقا وایسه تو صف»این جمله آشنای آن روزهاست.یک روز صف نفت،فردایش صف روغن نباتی از نوع جامد پالم دار،روز دیگرصف مرغ و تخم مرغ و پنیرو...این تنها جنگی بود که ما طی آن یک قحطی گسترده و یک نسل کشی را شاهدش نبودیم.در حالی که تنها شصت سال قبل از آن در جریان جنگ جهانی اول بیش از یک پنجم مردم ایران به خاطر قحطی و گرسنگی ازبین رفتند.ولی اینبارآنقدرآدم های دانشمند و کار بلد داشتیم که میتوانستند برای حداقل های زندگیمان تدبیر کنند.سهمیه های در نظر گرفته شده به نحوی بود که کف نیازهای یک انسان را تامین کند.تجربه ای که تحسین جهانیان را برانگیخت.رشد اقتصادی مان در بعضی از سالها مثبت و در بعضی دیگر منفی بود.درست است که بنزین سهمیه ای حتی برای تاکسی ها کم بود،ولی بخاری مدرسه و خانه مان هیچگاه بی نفت نماند.روزگار جنگ گذشت با همه خنده ها و گریه ها،خوشی ها و ناخوشی ها.با انبوه شهدایی که افتخار هر شهر و محله و کوچه شدند.با دلهای داغدار مادران شهداء والبته امیدی که مانده بود.

2.دیکتاتور بغداد چندی بعد کشور کویت را دو ساعته اشغال کرد.یادمان آمد مدافعان خرمشهر اورا سی و چهار روز پشت دروازه های شهر زمینگیر کرده بودند.یازده سال پس ازحمله صدام به کویت و اشغال این کشوربرای بار دوم ائتلافی بزرگ برای سرنگونی صدام تشکیل شد تا جهان عظمت قدرت غرب را در لشگرکشی اش ببیند.باز یادمان آمد کسانی در این ملک با جوانی صدام جنگیده بودند اینها به پیروزی بر پیری اش افتخار میکنند. لحظه ای شیرین بود وقتی شبکه های تلویزیونی تصویر دستگیری سردار فرتوت قادسیه را به دست سربازان آمریکایی نشان میدادند.درست مثل وقتیکه به اسطبل اسبانشان میروند،مردک نگون بخت را از درون سوراخی بیرون کشیده و معاینه و وارسی اش میکردند.نقل میکنند هنگامیکه طناب دار را بر گردنش حلقه زده بودند آخرین شعاری که داد مرگ بر ایران بود.اما خدا مرگ را برای دشمنان ما خواست.اراده خدا بود که ایران ما بماند و او به جهنم برود.

 3.نظریه پردازان علم سیاست معتقدند جنگ را سیاستمداران شروع میکنند و همانها به پایان میبرند.بعضی از آنها جنگ را دائمی وصلح را موقتی میدانند.به عبارتی از نظر آنان صلح فاصله کوتاه بین دو جنگ است.بعضی دیگر اما اصالت را به صلح داده و جنگ را موقت و زودگذر میدانند.اما امام شهیدان معتقد بود تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم.

4.این روزها بسیاری از نا ملایمات روزگار غمگین اند.از آمار صعودی نرخ رشد طلاق،از افزایش میزان خودکشی،،از عدم درک متقابل نسل جنگ و نسل پس از آن ،از تورم ،رکود و بیکاری،خشکسالی،تحریم،تغییرغیر قابل درک رفتارها،اینکه یک نفر به اندازه سهم صدها هزار نفراز بیت المال مسلمین منتفع شود همه از یک جنگ نابرابرحکایت میکند.گویا در برابر جنگ روزگار قرار گرفته ایم.تجربه میگوید نباید ناامید بود.همیشه راهی و بالاتر از همه خدایی هست.

منبع:(وبلاگ دوست بزرگوارم بهنام طبیبیان)

بعد نوشت:

(درس عاشقی همسر یک جانباز قطع نخاع)

[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 23:58 ] [ کاوسی ]

بارها اتفاق افتاده از کنار میوه فروشی ها عبور می کنیم و میوه های رنگارنگ و زیبا به ما چشمک می زند. میوه هایی که در گلخانه ها بدون تحمل کمترین گرما یا سرمایی با جدیدترین متد کشاورزی توسط مهندسین ماهر تولید شده است. همین که میوه را خریدیم و اولین گاز را به آن زدیم متوجه می شویم که این میوه بر عکس شکل زیبایش هیچ طعم و مزه ای ندارد. طعم و مزۀ این میوه ها با میوه هایی که قبلاً توسط کشاورزان زحمت کش تولید می شد، قابل قیاس نیست.

بیشتر اصول تربیتی ما برای فرزندانمان در زمان فعلی شبیه همین تربیت گلخانه ای میوه هاست. امروزه خانواده ها تلاش می کنند تمام امکانات رفاهی را برای فرزند یا فرزندان خود فراهم کنند تا به زعم خودشان بچه ها در آینده سرخورده نشوند و به اصطلاح برای خودشان کسی شوند. بچه ها از دوران کودکی و نوجوانی تا جوانی و دانشگاه و حتی موقع ازدواج به پدر و مادر تکیه دارند. شاهدیم خانواده هایی که از لحاظ مالی چندان مرفه نیستند، دو شیفته و گاهی سه  شیفته کار می کنند تا بتوانند مراتب رفاه فرزندان را فراهم کنند. به نظر می رسد اکثر خانواده ها راه افراط را در ابراز محبت برگزیده اند. فکر می کنید مرز بین محبت کردن و دشمنی کردن در چنین مواقعی چیست؟

امروزه بچه ها هنوز به دنیا نیامده اند که تمام وسایل بازی و سرگرمی شان در پکِیجی با نام "سیسمونی" خریداری شده است. وسایل لوکس و زیبایی که اکثراً در ایجاد خلاقیت و تلاش در بچه ها هیچ نقشی ندارد. بیشتر وسایل سیسمونی بر اساس تقلیدهای نادرست و چشم و هم چشمی های امروزی خریداری می شود که خریدشان نامعقول و غیرلازم است.

بیشتر وسایل سرگرمی که امروزه برای کودکان و نوجوانانمان تهیه می کنیم، وسایلی است که هرگونه تحرک و جنب و جوش را از آن ها سلب می کند. در بازی بچه ها در گذشته پسرها نقش مرد و نان آور خانواده و دخترها نقش مادر خانواده را بازی می کردند. دخترها برای عروسک شان لالایی می خواندند و به او غذا می دادند. پسرها عملاً کاسبی و کسب درآمد را از کودکی می آموختند. اگر یادتان باشد زمان جنگ تحمیلی که پدر خانواده در جبهه بود، پسر خانواده به درستی نقش یک مرد را ایفا می کرد و زن خانه می توانست با تکیه به توانمندی های پسرش، فراق همسر را تحمل کند. در گذشته ای نه چندان دور  پسرها موظف بودند همپای پدر در مزرعه، مغازه، کارگاه و ... کار کنند؛ الآن هم همین طور است؟ در تعطیلات تابستان کسب درآمد و حرفه آموزی از وظایف پسرها  و هنرآموزی و کسب مهارت های خانه داری از وظایف دختران بود. امروزه چند درصد از دختران ما در زمان فعلی با هنر آشپزی و خیاطی و ... آشنایی دارند؟ کدامیک از پسرهای ما با توجه به شغل پدر پا در جای پای او می گذارند؟ فرهنگ خانواده ها در گذشته به فرزندان می آموخت که از همان ابتدا زندگی را با هدف آغاز کنند. متأسفانه ما روزبروز از تربیت صحیح و عقلایی میوه های زندگی مان فاصله می گیریم. به آفت هایی که برای میوه ها مضر است، بی توجهیم. اکثر ما فقط به رنگ و لعابِ میوه های زندگی مان توجه می کنیم.

در گذشته ای نه چندان دور از هر کوچه ای عبور می کردیم، بچه هایی را می دیدیم که با یک توپ پلاستیکی کم ارزش، چنان جنب و جوش داشته و سر و صدا می کنند که بزرگ ترها لذت می بردند و حتی گاهی از قیل و قال آنها عاصی می شدند اما امروزه وقتی از کوچه ها و معابر عبور می کنیم به جای جنب و جوش بچه ها در کوچه، صدای جیغ شان را از پنجرۀ خانه ها می شنویم که به خاطر موفقیتی که در بازی های رایانه ای کسب کرده اند، شادی می کنند. بازی هایی که هیچ تحرکی را نصیب بچه های ما نمی کند. دقت کرده اید چرا اکثر نوجوانان ما در زمان فعلی چاق هستند؟!

آیا امروزه بچه ها با واژه بازی های قدیمی مثل "هفت سنگ" "حاتلکی" "شش خانه"پلاچفتک" و ... هم آشنایی دارند؟ آیا امروزه فرزندان پسر ما در بازی هایشان با در دست گرفتن تفنگ های اسباب بازی نقش یک سرباز و رزمنده را بازی می کنند؟ جای خشونتِ هدفمندی، که جسارت و جنگجویی را به پسران ما می آموزد، کجاست؟ واقعاً چه عاملی باعث شده است که بازی های جذاب و خلاق گذاشته حتی در حاشیۀ بازی بچه های ما نیز جایگاهی ندارد؟ متأسفانه امروزه جنگیدن بچه های ما فقط در دنیای  مجازی و از طریق بازی های کامپیوتری خلاصه می شود. بازی هایی که بعضاً با اهداف از پیش تعیین شده توسط دشمنان ما و علیه اسلام و مسلمانان ساخته شده و ما هم اصلاً متوجه خطرات و نقش تخریبی آن نیستیم. دنیای بچه های ما بازی هایی شده که با فرهنگ ما تطابقی ندارد و در بیشتر موارد، ضد فرهنگ ماست.

به جای این که در یک روز تعطیل بچه ها را به تفریح برده و با آنان مثلاً فوتبال بازی کنیم و عرق شان را درآوریم، هر روز یک سی دی بازی کامپیوتری جدید برایشان خریداری می کنیم!

هر چه زمان می گذرد، بچه ها را لحاظ مادی به خود وابسته می کنیم و داریم آن ها از فرهنگ ناب اسلامی ایرانی خودمان که بر اساس کار و تلاش و احترام گذاشتن به ارزش هاست، دور می کنیم. با امکانات فراوانی که در اختیارشان می گذاریم، تحرک و پویایی را از آن ها سلب می کنیم.

پس بدانیم تربیت گلخانه ای ما، فرزندان گلخانه ای به بار می آورد که ممکن است به ظاهر دارای پرستیژ و همگام با تکنولوژی روز دنیا باشد اما مانند میوه های گلخانه ای طعم لازم را ندارند.

[ سه شنبه هشتم مهر 1393 ] [ 18:34 ] [ کاوسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
ساکن شهرضا هستم . سال 1361 در عملیات محرم، براثر اصابت ترکش خمپاره به گردنم، جانباز ضایعه ی نخاعی و ویلچر نشین شدم. راضی هستم به رضای حضرت دوست؛ که هر چه بر سر ما می رود، ارادت اوست. در کنار همسری فدا کار و فرزندی صالح زندگی می کنم و تا آخر عمر مدیون زحمات ایشان هستم. دست هایم اندکی حس و حرکت دارد، نوشته هایم را تنها با یک انگشت تایپ می کنم. پایبند به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و ارزشهای آن هستم، چون با شناخت کامل برای ماندگاری اش سلامتی ام را تقدیم کرده ام. وجود سلائق مختلف سیاسی را به خاطر پویایی نظام و حفظ منافع ملی کشورم، لازم می دانم و البته حاضر نیستم به خاطر دنیای دیگران به دینم چوب حراج بزنم.
استعداد خوبی در آیین نگارش ندارم. ساده نویسی و کاستی در نوشته هایم را، به دیده ی اغماض بنگرید. چگونگی مجروح شدنم و اتفاقات بعد از آن را، با عنوان «خاطرات جانبازی» در پیوندهای روزانه مطالعه فرمایید. در این چند سال ویلچر نشینی، تجربیاتی کسب کرده ام که فکر می کنم مطالعه ی آن برای دوستان ضایعه نخاعی مفید باشد. آن مطالب را نیز در قسمت " پیوند های روزانه" گنجانده ام. هر گونه انتقاد و پیشنهاد شما عزیزان را، با جان و دل پذیرا هستم.شاد باشید.
امکانات وب

رمان