تبليغاتX
روزهای جانبازی
روزهای جانبازی
دست نوشته های جانبازقطع نخاع رمضانعلی کاوسی که درعملیات محرم مجروح گردید
 
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم دی 1388 توسط رمضانعلی |

 

روز تـــاريخي عــاشورا گــذشت
سـرگذشت عشـق بود ، اما گذشت

مِـي كشـان افـتاده و سـاقي نـماند
جـرعه اي در سـاغري باقي نـماند

جــام هاي وصل را نوشيده اند
جامه هاي خون به تن پوشيده اند

عـاشق و مـعشوق يكـجا ، سـوخته
سـاخته با سـوز دل، تـا سـوخته


هم سبو بشكسته ، هم خُم ريخته
مه خسوف آورده ، انجم ريخته

پاره پاره ، عاشقان سينه چاك
سينه هاي چاك ، چون آيينه پاك

پيكر قرآن ناطق ، چاك بود
ناطق قرآن ، به روي خاك بود

ســــينه ها بــر تــيرها آمـــاج شــد
بـــــاغ ســر ســبز ولا تــاراج شــد

هـر چـه گـل ، در بـاغ يكسر چيده شـد
بــزم عشــق و عـاشقي بـرچـيده شـد

بـاغ عشـق است و گـلش نـاچيدني است
گـر چـه يك گـل هم ندارد ، ديدني است

بسكــه بـد مشـتاق ، از بـاغ جـنان
بـاغبان آمــد بـه سـير گـلسِتان

آمــد ، امـا طـاقت ديدن نـداشت
رفت و بـاغ خود به بلبل واگذاشت

بـلبلي ، دل سـوخته ، جـان سـوخته
آشــيان او ، چــو بسـتان سـوخته

چـون نسيمي ، رو به سوي باغ كرد
دشت را چون لاله ها پر داغ كرد

با چــراغ اشك ، گــرم جسـتجو
خـاك را بـا يـاد گـل مي كرد بو

تـاب ديگــر در تــن زينب نبود
بوي گـل مي آمد ، امـا گـل نبود

نـاگــهان از زيــر شـاخ و بـرگها
داد گـل آوا ، كه ايـن سـويم ، بيا !

آمـد و زد شـاخه ها را بـر كــنار
كم كم آن گم گشته گرديد آشكار

يـافت آن گـل را ، ولي پرپر شـده
پـاره پـاره پيكري بي سـر شـده

داغ لاله ، در بـر گـل جـا گـرفت
كــار عشـق و عـاشقي بـالا گـرفت

ديـد آن تـن ، زخـم، پـا تا سر شده
آســمان عشــق ، پـر اخـتر شـده

گــفت : آيـا يـوسف زهـرا تـويي ؟
آنكـه مـن گـم كـرده ام آيـا تـويي؟

اي گُلم ! اي هر چه گل پيش تو خار
زخم تو چون درد خواهر ، بي شمار

جاي سالم از  چه در اين جسم نيست؟
باقي از اين جسم غير از اسم نيست!

پاي تا سر ، غرقه در خوني چرا ؟
آفــتاب مــن ! شــفق گوني چـرا ؟

اي كــتاب ! اي مــعني امّ الكـتاب !
از چه گشتي فصل فصل و باب باب


اي شـده با خـون ، نـمازت را وضو
تــا قــيامت آب شـد ، بـي آبرو

از نــمازت سـر بلند اهــل نــماز
بـلكه مسجود از سجودت سر فراز

اي تـرا صد چشمه ي جوشان ز خون
زخـم تـو بـيرون و زخـم مـن، درون

رفــتم و بــاشد ، بــهنگام ســفر
جان به پيش اين تن و تن ، پشت سر

مـي نهم در ره گـر ايـن هـنگام ، گـام
مـي كنم روز عــدود در شـام ، شـام

نـاگهان آن طفل دْردانه رسيد
بلبل و گل بود ، و پروانه رسيد !


 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام آذر 1388 توسط رمضانعلی |

سلام. استاد سياره با تخلص «پريش» يكي از شعراي دوست داشتني مردم شهرضاست. پدر گرامي ايشان «استاد آشفته» نيز شاعر است و فرزندان ايشان هم شعر مي سرايند. گويا اين خانواده ي محترم بطور ژنتيك شاعر بدنيا مي آيند. تا كنون دوبار از اشعار زيبا و پر محتواي ايشان، در وبلاگم استفاده كرده ام (ان شاا.. راضي باشند). اين مثنوي را با عنوان «كربلا فرياد خون فرياد اشك»، از كتاب «ديوان پريش» استاد، انتخاب كرده  و در اين ايام سوگواري سرور و سالار شهيدان حضرت حسين ابن علي (ع) وياران با وفايش تقديم شما خوبان مي كنم.

 باز یاران کربلایی گشته ام

 واژه پاکم خدایی گشته ام

پای اشکم هر زمان وا می شود

لاله ی شعرم شکوفا می شود

بس که طبعم تشنه حال کربلاست  

نیست در دل سینه ی من، نینواست

کربلا یعنی به هر احوال، عشق

کربلا یعنی هزاران سال عشق

کربلا با های های بی کسی

کربلا یعنی دوای بی کسی

کعبه ی درماندگان، دلداده گان

قبله ی اهل زمین و آسمان

کربلا میقات یا رب های من

خانقاهی بر دل تنهای من

کربلا یک میر وهفتاد دو مرد

کربلا یعنی شرف، یعنی نبرد

خون گرم آویزه ی شمشیر سرد

نعره وسم ستور و خاک و گرد

کربلا تکرار در تعداد اشک

کربلا فریاد خون، فریاد اشک

کربلا شمع ره سر گشتگی

کربلا تفسیر زخم و تشنگی

کربلا یعنی کرامت داشتن

رفتن وبا خون خود گل کاشتن

کربلا یک دفتر وصد سرگذشت

لحظه ای از هر چه می باید گذشت

کربلا یعنی ز دل یاهو زدن

بر سر نعش جوان زانو زدن

کربلا یعنی بها پرداختن

گاه با پا گاه با سر تاختن

کربلا آغاز راهی بس دراز

کربلا یعنی سلام یک نماز

کربلا یعنی خیام افروختن

آشیان از مرغ سقا سوختن

کربلا یعنی نرفتن زیر بار

کربلا یعنی دویدن روی خار

کربلا هر دادخواهی را امید

کربلا نیروی زانوی شهید

کربلا پنهان درون آبها

کربلا شیرازه ی محرابها

کربلا یعنی گذشت از هر چه هست

آب را از خویش راندن با دو دست

کربلا یعنی خمی لبریز می

گل شکفتن بر ستیغ چوب نی

کربلا دیباچه ی فرزانگی

یک زن و هفت آسمان مردانگی

کربلا غمنامه ی افسوس ماست

کربلا عطر گل ناموس ماست

گر چه باید با غمش بگریستن

ای خوشا یکدم حسینی زیستن

برای مشاهده ی اشعار دیگر استاد (اینجا) و (اینجا) را کلیک کنید.

                              

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 توسط رمضانعلی |

 حسود هرگز به بزرگی و سیادت نمی رسد

 حسادت احساسی است كه بیش از همه خود شخص را آزار می دهد .

پروفسور رولف هوبل می گوید كه حسادت وقتی به وجود می آید كه شخص احساس كند آنچه دارد ، كمتر از آن چیزی است كه باید داشته باشد . هیچ چیزی وجود ندارد كه باعث حسادت نشود ، مادی یا غیر مادی ! من می توانم به سرنوشت یك نفر یا به كسی كه برنده یك جایزه شده حسودی كنم ، ولی به طور كل وقتی انسان حسودی می كند كه آنچه كه دیگری دارد برایش ارزش داشته باشد . مثلاً من كه حوصله جمع آوری تمبر را ندارم به كسی كه این كار را می كند حسودی نخواهم كرد .

حسادت در واقع به خاطر خانه بزرگتر ، اتومبیل سریع تر و زیبایی بیشتر نیست ، بلكه انسان به خاطر این كه شخص به علت داشتن چیزی مورد احترام واقع می شود ، حسادت می ورزد .

حسود هیچ وقت فكر نمی كند آن فردی كه بیشتر دارد حتماً خیلی سخت تر كار كرده ، او گمان می كند كه هر موقعیت بهتری ، چه از نظر روانی یا مالی، قیمتی دارد كه شخص حسود هرگز حاضر به پرداخت آن نیست . اكثر افراد حسود فكر می كنند كه حق آنان ضایع شده و آنها كمتر از دیگری به حقشان رسیده اند . حسودانی كه می پذیرند دیگری حقش بوده كه بیشتر بهره ببرد ، رنج بیشتری می كشند . این حسودان سعی می كنند با یك رفتار خشونت آمیز به فرد مورد حسادتشان حمله كنند . این افراد،محبوب دیگران نیستند و معمولاً چهره واقعی خود را نشان نمی دهند و همیشه تظاهر می كنند كه دیگری را تحسین می كنند ، ولی در واقع بسیار رنج می كشند .

حسادت یك احساس مطلق نیست ، بلكه مخلوطی است از خشونت و شكست.خشونتی كه حسود احساس می كند، مانع از رنج بیشتر او از شكست می شود .

اگر شخص حسود جلوی خشونتش را بگیرد بیشتر از شكست رنج می كشد . چنین شخصی متوجه می شود كه اگر او تمام قدرتش را هم بكار ببرد به حق دیگری نخواهد رسید . به همین دلیل فرد دچار افسردگی شدید و فلج كننده ای می شود .

  این افراد معمولاً بیشتر اوقات دروغ می گویند و مرتباً به دنبال این هستند كاری كنند كه بدان وسیله رضایت دیگران را كسب كنند .

  زهر حسادت ابتدا کام شخص حسود را تلخ می کند، وی را از درون دچار سوز حقارت، عقده و خشم می کند، انگاه دامن اجتماع را می گیرد.
کثیری از رفتارهای نابهنجار و خطرساز اجتماعی همچون تخریب، آدم ربایی، اهانت، قتل و ..از آبشخور حسادت سرچشمه می گیرد.
قرآن کریم، این کتاب معرفت و زندگی نیز بر این نکته انگشت تاکید نهاده، حسادت را به منزله تهدیدی خطر زا برای جامعه بر می شمرد:
قل اعوذ برب الفلق... و من شر حاسد اذا حسد(فلق/5)

در دو دسته از مردم حسد بسيار يافت مي شود: يکي رجال سياست و ديگر رجال علم . حسودان دسته دوم از لحاظ موقعيتي که دارند نمي توانند دليرانه و آشکارا حسد خود را اعمال نمايند و پيوسته منتظر فرصت مي باشند و گاه مي شود که تقوا از آنان جلو گيري کرده خودداري مي کنند .

 ولي بسياري از سياستمداران حسود، حسد خود را به طور آشکارا و دليرانه اعمال مي کنند و با شدتي هر چه تمام تر زبان انتقاد مي گشايند. کوچکترين مرتبه اظهار حسد، بدگوئي و غيبت است و غيبت يعني آشکار ساختن نقاط سياه و ضعيف ديگران. اگر حسود نتوانست به مقصود خود برسد پا فرا نهاده و تهمت و افترا مي بندد و اگر در اين مرحله هم موفقيتي به دست نياورد به سوي جنايت و غارت مي رود و در مقام نابودي او گام بر مي دارد.

چگونگي خلاصي از حسادت

نكته مهم این است كه شخص ، حسادت را پذیرفته ، به خودش دروغ نگوید و سعی كند نقطه ای بین ایده آل و واقعیت بیابد، و در زندگی خود توازن بوجود آورد . معمولاً برای حسودان این سئوال پیش می آید كه بر چه اساسی گروهی بیشتر از دیگران دارند و بر اساس چه قانون اجتماعی این تقسیم انجام شده ، اگر جامعه ای حسادت را به عنوان یك واكنش طبیعی انسانی در مقابل بی عدالتی های اجتماعی ببیند می تواند جوابی هم برای سؤال بالا بیابد . اما متأسفانه حسادت در جامعه واكنشی ناپسند و ناخوشایند محسوب می شود و كمتر كسی راحت در مورد آن حرف می زند .

حسادت همیشه وجود دارد حتی اگر سرمایه های موجود در جامعه را بطور مساوی بین مردم تقسیم كنند . زیرا اگر شخصی همان سرمایه مشابه را به كمك هوش و درایت خویش بیشتر كند و خوشبخت تر و راحت تر باشد مورد حسادت دیگران قرار می گیرد .

پرفسور رولف هوبل معتقد است فقط اگر خوشبختی و آزادی را در دنیا به طور مساوی تقسیم كنند دیگر حسادتی وجود نخواهد داشت ، زیرا هر جا كه تفاوتی وجود دارد در حقیقت ریشه حسادت كاشته شده است .

هوبل می گوید از آنجا كه بشر همیشه سعی دارد خودش را بهتر از دیگران نشان دهد و تمام سعی و كوشش او در پی ثابت كردن این است كه او غیر از دیگری است و خود را در همین تفاوت می شناسد ، به هیچ وجه مایل نیست كه دیگری بیشتر از او داشته باشد .

چگونه می توان خود را از حسودان محافظت كرد ؟

حسادت در مرحله نابود كننده آن بسیار خطرناك است و آن را نباید ساده گرفت ، در هر جامعه و در هر گروه اجتماعی بهتر است انسان سعی كند افراد حسود را آرام كند و با آنها به طریقی كنار بیاید . یا حداقل سعی كند با آنها مواجه نشود . ولی متأسفانه این روش در بسیاری از موارد مانند فامیل و همكار امكان پذیر نیست . بنابراین شخص مورد حسادت باید سعی كند از آنچه كه دارد مقداری به دیگری ببخشد و تا حدودی باعث آرامش نسبی و كاهش خشونت او گردد و یا با گفتن مشكلات خود ، آتش درون قلب حسود را كمتر كند و یا برعكس،خود آدم حسود برای آرامش درونی بگوید : فلانی ویلا دارد و ماشین بنز ولی چه فایده ! بچه های او معتاد هستند . همین افكار و واكنش ها در روابط افراد ایجاد توازن می كند .

در واقع بهترین موقعیت را كسانی دارند كه با زحمت و مشقت زیاد به مال و ثروت می رسند ، این گروه هیچ مشكلی با افراد حسود ندارند . و در نهایت باید گفت كسانی كه با كمبودهای خود كنار بیایند ، می توانند به آرامش و آسایش برسند .

(قسمتي از مطالب فوق اقتباس از سايت تبيان است)

( پي نوشت)

فرا رسيدن ايام شهادت سرور وسالار شهيدان حضرت حسين ابن علي (ع) را به همه ي دوستان گراميم تسليت عرض مي كنم. اميدوارم بتوانيم در اين ايام سوگواري، بيشتر از آن كه در مصائب اين عزيز زهرا(س) محزون و غمناك باشيم، از درس هايي كه اين بزرگوار و ديگر ائمه ي اطهار(ع) جهت كامل شدن دين مان، به ما مي دهند بهره ببريم. ان شاا..

درسي از اين امام بزرگوار: کسي که گرفتاري و اندوه مؤمني را برطرف کند و او را آسوده کند، خداوند گرفتاري و اندوه دنيا و آخرت را از او رفع مي کند.
بحار الانوار، ج 78، ص 122

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط رمضانعلی |

 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم.

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد.

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید.

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگی ام را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.

به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد.

نوشته از : اکبر دیبا برگرفته از وبلاگ رد پاي من

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط رمضانعلی |

                       

ديروز رفته بوديم ديدني مكه اي و گفتن زیارت قبول. و جاي شما خالي بخور بخور حسابي و از آن بهتر ديدن دوستان و اقوامي كه شايد چندين سال بود آنها را نديده بوديم. رسم خوبي است اين وليمه دادن ها به مناسبت هاي مختلف، چون در اينگونه ديد و بازديدها صله ارحام به اوج خود مي رسد و البته ثواب زيادي نصيب شخص وليمه دهنده مي شود، چون در اين جمع هاي خودماني مؤانست زيادي بين افراد فاميل ايجاد مي شود.

بعد از اين مقدمه، قضيه ي بردن كادو براي حاجي يا حاجيه خانم به عنوان چشم روشني يا شيريني سر راهي، يا هرچيزي كه شما اسمش را بگذاريد(عنوان آن در جاهاي مختلف كشورمان فرق مي كند) هست. كه به نظر من يك سنت دست و پا گير است، كه شيريني و نشاط  دور هم بودن و شاد بودن را، در آن ميهماني كم رنگ مي كند.

نگاه من از بعد مادي به اين قضيه نيست،(كه البته براي خيلي ها هم بعد مادي آن مسئله ي مهمي است) بلكه به خاطر درد سرهايي است، كه بعد براي خود و براي آن قوم به حج رفته ايجاد مي كند. بعد از پايان مراسم، آن حاجي بزرگوار بايد بيايد بررسي كند ببيند، چه كسي چه چيزي آورده، متناسب با آن، كادويي جايگزين براي آورنده ي كادو، بعنوان سوغات بفرستد.

به نظر شما كسي كه از مكه آمده و مثلا به 500  يا 1000 نفر شام و ناهار مي دهد محتاج يك كادوي ده يا بيست هزار توماني ماست؟

آيا اگر ما بدون دردسر برويم وليمه ي مكه را بخوريم ، اون حاج آقا يا حاجيه خانم هم خيالش از تهيه ي سوغاتي براي ما، راحت تر نيست؟

اما سوال اصلي؟

مسبب اين بردن و آوردن ها كيست؟

انگشت اتهام را سوي چه كسي دراز كنيم؟ آقايان؟  خانم ها؟ يا هر دو؟

باعرض معذرت و با احترامي كه براي خانم ها و مخصوصا خانم هاي محترمي اين نوشته ي مرا مي خوانند و مخصوصا خواهران بزرگواري كه وبلاگ هاي پر محتواي شان را لينك كرده ام، مي خواهم در به وجود آمدن اين سنت دست وپاگير، بيشتر خانم ها متهم كنم تا آقايان. چون همين ديروز خانم هاي فاميل، و از جمله همسرم را ديدم كه با هم يك كميسيون تخصصي تشكيل دادند و بعد از شور و مشورت چند دقيقه اي، به اين نتيجه رسيدند كه بايد براي حاجي و حاجيه خانم از حج برگشته، كادو تهيه كنيم و خلاصه زشت است دست خالي برويم! و در به در، در اين تعطيلي روز عيد، دنبال خريد كادو. و البته  نكته ي جالب تر اينكه خانم هاي محترم، از آقايان در آن مجلس مشورتي شان دعوت به عمل نياوردند! و از آقايان نظر نخواستند. شايد هم در اين امور اصلا آقايان را قبول ندارند!(دارند!؟)

راه حل

شما چه راه حلي پيشنهاد مي كنيد؟ آيا بطور كلي طرح اين موضوع نياز است؟ يا اصلا اين موضوع يك معضل است؟ آيا اين بردن و آوردن هاي زائد اصلا كار اشتباهي هست؟ يا نه كاملا درست است و خيلي هم ضروري؟ اگر در ضرورت اين بردن وآوردن ها مرا توجيه كنيد، من گردنم براي پذيرفتن حرف منطقي از مو هم باريكتر است. اما اگر اشتباه است، براي كم رنگ كردن يا تعديل آن چگونه بايد فرهنگ سازي نمود؟ و چه كساني بايد پيش قدم شوند؟

البته نظر من در باره ي بردن كادو براي عروس و داماد و جشن عروسي كاملا متفاوت است و معتقدم براي زوجي كه تازه تشكيل خانواده داده اند، هر نوع كمكي را و به هر نحوي ضروري مي دانم، البته به شرطي كه مسئله ي چشم و هم چشمي و " رود كاسه آنجا كه باز آرد تغار در كار نباشد".

زياد هم با خواندن نام افراد و مبلغ اهدايي آنان در «مراسم پا تختي» آن زوج موافق نيستم چون ممكن است باعث خجالت افرادي شود، كه از نظر مالي توانايي آوردن كادوي گرانقيمت يا مبلغ بيشتر را نداشته اند.

دست شما درد نكنه، چرا زحمت كشيديد، كم كشيديد!

چرا ويلا نداديد كنار دريا نداديد!..........

خواندن اين اشعار جلوي كساني كه كادوي ارزان تري آورده اند باعث خجالت نيست؟ متشكرم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط رمضانعلی |

 

«لحظات مرگ و زندگی» چگونگی زخمی شدن من و اتفاقات بعد از آن را، در سال61 بیان می کند. برای مطالعه ی قسمت های اول تا ششم (اینجا) را کلیک کنید.

 ********************************************************************

وارد بیمارستان آیت ا..کاشانی اصفهان شدیم، از همان روز اول سیل ملاقاتی بود که از شهرضا به اصفهان برای دیدن من سرازیر شده بود. برایشان تازگی داشت، آخر یکی از هم محله ای هایشان مجروح جنگی شده بود، آن هم از نوع نخاعیش.

اكثر آقايان و صد درصد خانم ها گريه مي كردند،چون آن رمضاني كه آنها سه ماه پيش ديده بودند، خيلي زبل و پر تحرك و با لباس زيباي بسيجي، با اين رمضان نحيف و لاغر كه الان مثل يك تكه گوشت روي تخت افتاده بود و هيچ تحركي هم نداشت، زمين تا آسمان فرق داشت. با تعجب به من نگاه می کردند، می دیدم که یواشکی ملافه را کنار می زدند، کف پای مرا می خاراندند، اما هیچ عکس العملی از من نمی دیدند. بعــــــد با یکدیگر در گوشی پچ پچ می کردند. شاید به هم می گفتند این دیگر خوب شدنی نیست.

برادرهایم به ترتیب وشیفتی و معمولا 24ساعت یکبار بعنوان همراه پهلوی من بودند، وکارهای مرا انجام می دادند. غذا دادن، تیمم دادن و مهر به پیشانیم گذاشتن برای نماز، این پهلو به آن پهلو کردن به خاطر جلو گیری از پیدایش زخم بستر، خالی کردن کیسه ی ادرار و... از عمده کارهایی بود که یک همراه موظف به انجام آن بود. البته بعضی وقتها همراهان آماتوری مثل دایی، پسردایی وپسرخاله و...هم، جایگزین همراه های حرفه ای که برادرهایم باشند، می شدند و كمك مي كردند و البته همگی صادقانه خدمت می کردند. دستشان درد نکند، من خودم را مدیون همگی شان می دانم.

یک روز صبح ، برادرم کیسه ی ادرار را خالی کرد، بعد از ظهر که می خواست مجددا کیسه را خالی کند، در با تعجب گفت یک قطره ادرار هم در کیسه جمع نشده، با اینکه مایعات هم به وفور مصرف کرده بودم. قضیه را به پرستار گفت. پرستار ملافه را کنار زد نگاهی به مثانه ی من کرد، مثانه ورم كرده بود، گفت "حبس ادرار" شده ای، اولین باری بود که در طول عمرم این واژه ی مرکب را می شنیدم. پرستار سوند موجود را در آورد ویک سوند جدید وصل کرد. گویا مجراي سوند قبلی بر اثر وجود رسوبات زیاد در ادرار گرفته  و راه خروج ادرار مسدود شده بود. اولین باری بود که برادرم تعویض سوند را مشاهده می کرد و موقع زدن سوند به من، حالت چهره اش تغییر کرد ونگرانی در چهره اش موج می زد. از من پرسید درد دارد؟ گفتم: نه. من هیچ دردی احساس نمی کنم. وقتی سوند جدید وصل شد، کیسه ی ادرار ظرف دو دقیقه پر از ادرار شد. اینجا بر معلوماتم اضافه شد و مفهوم واژه ی" احتباس ادرار" را هم یاد گرفتم!.

در بیمارستان کاشانی چند تا عکس از گردنم گرفتند، اما پزشکان اصفهان هم به این نتیجه رسیده بودند که برای این گردن پر از ترکش کاری نمی شود کرد. به پيشنهاد يكي از دكترها يكبار هم عكس رنگي گرفتند و البته اميدوارتر شده بودند چون مايع حاجب كه از طريق كانال نخاع تزريق كرده بودند از ناحيه ي اسيب ديده ي گردنم عبور كرد و اين عبور مايع نشانگر اين بود كه نخاع به كلي قطع نشده واميدي براي برگشتن حس يا حركت در اينده وجود دارد.دكترها خوشحال شدند و من خوشحال تر، ولي گفتند فعلا باید به آسایشگاه جانبازان بروید تا در آنجا با انجام فیزیوتراپی بهتر شوید.

«فيزيوتراپي!»

 كلمه اي نا آشنا و دهان پر كني كه فكر مي كردم معجزه مي كند. از دكتر معني اين واژه را خواستار شدم، او هم با آب و تاب تمام برايم توضيح داد كه با استفاده از روش هاي خاص نرمش درماني و با استفاده از دستگاه هاي مغناطيسي و الكتريكي  اعصاب و عضلات شما را تحريك مي كنند تا به مرور زمان عضلات شما به كار افتد!.

اين توضيحات دكتر در باره ي فيزيوتراپي بارقه ي اميدي در دلم زنده كرد و به اين نتيجه رسيدم كه در آينده اي نه چندان دور دوباره روي پاهايم مي ايستم، دوباره به جبهه مي روم يا براي اولين بار به سر كلاس مي روم و به بچه ها درس "بابا آب داد ديگه شعار ما نيست بابا خون داد" مي دهم.همانطور كه قبلا گفتم من دانشجوي تربيت معلم بودم و قرار بود از اول مهر براي تدريس سر كلاس درس حاضر شوم.

اما چند ماه و يا بهتر بگويم چند سال بعد فهميدم كه فيزيوتراپي همان واژه ي دهان پركني است نه معجزه مي كند و نه شفا مي دهد بلكه اگر قرار باشد فرد ضايعه ي نخاعي بهبودي حاصل كند و نخاعش قطع نشده باشد، فيزيوتراپي درمان و كسب سلامتي را تسريع مي كند. همين. و به قول معروف چاه بايد از خودش آب داشته باشد. فرض كنيد فرد فيزوتراپ هر روز يك ساعت هم پاي شما را خم و راست كند يا با برق ضعيف شده ي ده بيست ولتي عضلات دست يا پاي شما را حركت دهد، وقتي اعصاب از ريشه قطع باشد ازپيشرفته ترين وسايل فيزيوتراپي هم كاري بر نمي ايد.

شايد فردي كه بتازگي قطع نخاع شده باشد واين نظر مرا در باره ي فيزيوتراپي و نرمش درماني بخواند مرا فردي نااميد و كم اطلاع تلقي كند و از من عصباني هم بشود ولي واقعيت همين است كه گفتم فيزيوتراپي معجزه نمي كند. و فرد عاقل كسي است كه در حيات خود هميشه با واقعيات و وضع موجود زندگي كند.

 بايد دعا كنيم هيچ كس در دنيا قطع نخاع نشود اگر هم اين اتفاق براي كسي افتاد(و هيچ كس هم مستثني نيست چون حادثه خبر نمي كند) بايد بپذيرد كه زندگي با نخاع قطع شده هم براي خودش شيوه اي از زندگي است (البته با اعمال شاقه) و باز هم فرد عاقل كسي كه بتواند راه حلي بيابد كه بتواند با بهترين روش با اين كلكسيون درد و رنج و محروميت از لذات مادي و حتي برخي لذت هاي معنوي، زندگي را به انتها برساند.

من معتقدم رسانه هاي جمعي ما بايد بيش از پيش اطلاع رساني كنند كه مردم و مخصوصا قشر جوان و پر تحرك ما را از تبعات قطعي نخاع اگاه كنند تا افراد جامعه بيشتر از خودشان مراقبت كنند تا گرفتار اين بلا نشوند. متاسفانه در زمان كنوني اكثر كساني كه به اين عارضه دچار مي شوند جواناني هستند كه با موتور سيكلت يا با ماشين و با سرعت غير مجاز و با تصادف، به خاطر چند ثانيه لذت از، مثلا تك چرخ زدن با موتور، يا سبقت گرفتن از دوستشان يا... به اين بلاي دائمي و نا محدود دچار مي شوند.

ببخشيد مثل اينكه از بحث اصلي خارج شدم بايد به آسايشگاه جانبازان مي رفتيم اما براي رفتن به آسايشگاه بايد هفت خان رستم را طي مي كردم. به همين اساني هم نبود كه سوار آمبولانس شويم و از بيمارستان برويم آسايشگاه جانبازان.                                                                                                                                

                                                     ادامه دارد...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط رمضانعلی |

سلام دوستان. ایام برگزاری مراسم حج است. قصد داشتم درباره ي مسافرتم به حج تمتع  در سال82 مطالبي، مثلا با عنوان سفرنامه حج بنويسم. اما وقتي عميقا به خودم مراجعه كردم ديدم من آن خس مورد اشاره ي، مرحوم جلال آل احمد در كتاب «خسي در ميقات» هم نيستم. فقط به ذكر يك جمله بسنده مي كنم: محوطه ي خانه ي خدا، نه تنها قطعه اي از بهشت بلكه بسيار بهتر و والاتر از بهشت،  و كعبه زيباترين عمارتي است كه در طول عمرم ديده ام.

تصميم گرفتم از جملات زيباي مرحوم دكتر شريعتي از كتاب حج وي در اين پست استفاده كنم. تا عزيزاني كه به اين سفر معنوي مشرف شده اند لذت ببرنند، و آنهايي كه مشرف نشده اند با خواندن اين جملات زيبا هوايي شوند و درخواست رفتن به ديار دوست از حضرتش بنمايند.

حج کن!
به میقات رو، با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.
احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کرده‌ای و اکنون به میقات آمده‌ای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.
رنگ‌ها را همه بشوی!
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذره‌ای شو، در آمیز با ذره‌ها، قطره‌ای گم در دریا،
" نه کسی باش که به میعاد آمده‌ای"،
خیس شو که به میقات آمده‌ای "
" بمیر پیش از آنکه بمیری "
جامه زندگیت را بدرآور،
جامه مرگ بر تن کن.
اینجا میقات است.
نیت:

 نیت کن! همچون خرمایی که دانه می‌بندد، ای پوسته، بذر آن"خود آگاهی"را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو،
خلق آگاه شو، خودآگاه شو.
و اکنون انتخاب کن،
راه تازه را،
سوی تازه را،
کار تازه را،
و خود تازه را.
نماز در میقات: ای رحمن! که دوست را می‌نوازی! ای رحیم که آفتاب رحمتت، جز تو دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست. نماز میقات! هر قیامش و هر قعودش، پیامی ‌است و پیمانی که از این پس، ای خدای توحید هیچ قیامی‌و هیچ قعودی، جز برای تو و جز به روی تو نخواهد بود.
محرمات: هر چه تو را به یاد می‌آورد، هرچه دیگران را از تو جدا می‌کند، وهرچه نشان می‌دهد تو در زندگی که‌ای؟ چکاره‌ای؟ هر چه یادگار دنیاست، هرچه روزمرگی ها را برای تو تداعی می‌کند،
هرچه بویی از زندگی پیش از میقات دارد، و هر چه تو را به گذشته مدفونت باز می‌گرداند، مدفون کن.
و خدا ترا دعوت کرده است، ندا داده است، که بیا، و اینک تو آمده‌ای، اینک پاسخش را می‌دهی: لبیک!
لبیک اللهم لبیک، ان الحمد والنعمة لک والملک لا شریک لك لبيك!
کعبه:

 در آستانه مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت! یک صحن وسیع و در وسط یک مکعب خالی، ناگهان بر خود می‌لرزی! حیرت، شگفتی، کعبه در زمین، رمزی از خدا در جهان .
مصالح بنایش؟ زمینش؟زیورش؟
قطعه‌های سنگ سیاهی که از کوه "عجون" کنار مکه، بریده‌اند و
ساده، بی‌هیچ هنری، تکنیکی، تزئینی، برهم نهاده‌اند و همین!
و کعبه روبه همه، رو به هیچ، همه جا، و هیچ جا،
"همه‌سوئی"یا"بی‌سوئی"خدا!
رمز آن: کعبه!
امّا....
شگفتا! کعبه در قسمت غرب، ضمیمه‌ای دارد که شکل آن را
تغییرداده‌اند، بدان "جهت" داده است،
این چیست؟
دیواره کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه.
نامش؟
حجر اسماعیل!
حجر! یعنی چه؟
یعنی دامن!
راستی به شکل یک "دامن" است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن!
آری،
یک زن حبس،
یک کنیز!
کنیزی سیاه‌پوست،
کنیز یک زن،
این دامان پیراهن‌ هاجر است، دامانی که اسماعیل را پرورده است،
اینجا " خانه ‌هاجر " است
و اینجا، خانه خدا، دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و تمامی‌حج به خاطره‌ی ‌هاجر پیوسته است،
و هجرت، بزرگترین عمل، بزرگترین حکم، از نام‌ هاجر مشتق است،
پس هجرت؟
کاری‌ هاجروار!
و  ای مهاجر که آهنگ خدا کرده‌ای، کعبه‌ی خدا است و
دامان‌ هاجر!
طواف:

 آفتابی در میانه و برگردش، هر یک، ستاره‌ای، در فلک خویش،
دایره‌وار، برگرد آفتاب
به رود بپیوند تا جاودان شوی، تا جریان یابی تا به دریا رسی،
چرا ایستاده‌ای؟ ای شبنم؟ در کنار این گرداب مواج خویش آهنگ،
که با نظم خویش، نظم خلقت را حکایت می‌کند، به گرداب بپیوند!
قدم پیش نه!
طواف می‌کنی، دیگر خود را بیاد نمی‌آوری، به جای نمی‌آوری، تنها عشق است،
جاذبه عشق و تو یک "مجذوب"!
از طواف خارج می‌شوی، در پایان هفتمین دور؟
هفت؟ آری!
اینجا هفت، شش به علاوه یک نیست، یعنی که طواف من برگرد خدا،
و هفت؛ یاد آور"خلقت جهان" است.
و اکنون دو رکعت نماز، در مقام ابراهیم.
اینجا کجاست؟ مقام ابراهیم، قطعه سنگی با دو رد پا،
ردپای ابراهیم، ابراهیم بر روی این سنگ ایستاده و
حجرالاسود-سنگ بنای کعبه- را نهاده است.
و اکنون
جاری شو، سیل شو،
بکوب و بروب و بشوی و......
سعی:

 نماز طواف را، در مقام ابراهیم پایان می‌دهی
و آهنگ"سعی"می‌کنی، میان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سیصد و اند متر.
سعی، تلاش است، حرکتی جستجوگر، دارای هدف، شتافتن، دویدن
در طوف، در نقش ‌هاجربودن،
و در مقام، در نقش ابراهیم و اسماعیل، هر دو.
و اکنون سعی را آغاز می‌کنی،
و باز به نقش‌ هاجر برمی‌گردی.
هاجر تنها،
دوان بر سرکوههای بلند بی‌فریاد!
در جستجوی آب!
آری آب، آب خوردن!
نه آنچه ازعرش می‌بارد، آنچه از زمین می‌جوشد!
مادی مادی! همین ماده‌ی سیالی که بر زمین جاری است و زندگی مادی
تشنه‌ی آن است، بدن نیازمند آن است، که در تن تو
خون می‌شود، که در پستان مادر شیر می‌شود، و در دهان
طفل آب است!
طواف، روح و دگر هیچ!
و سعی

 جسم و دگر هیچ!
و ناگهان، یکباره معجزه‌آسا!
- به قدرت نیاز و رحمت مهر-
زمزمه‌ای!
"صدای پای آب"،زمزم!
و تقصیر

 پایان عمره: و درپایان هفتمین سعی، بر بلندای مروه،
از احرام برون آی، اصلاح کن، جامه‌ی زندگی بپوش،
آزاد شو، از مروه، سعی را ترک کن، تنها و تشنه با دستهای
خالی، به سراغ اسماعیلت،
تنهایی تو به سر آمده است،
زمزم، در پای اسماعیل تو می‌جوشد،
خلق در پیرامون تو حلقه زده‌اند،
و چه می‌بینی؟
ای خسته از"سعی"
بر عشق تکیه کن!
ای انسان مسئول!
بکوش!
که اسماعیل تو تشنه است،
و ای"انسان عاشق"
بخواه!
که عشق معجزه می‌کند.
گوشت را، بر دیواره قلبت بنه، به نرمی ‌بفشر، زمزمه‌اش را می‌شنوی،
از سنگستان مروه، به سراغ زمزم رو،
از آن بیاشام، در آن شستشو کن.
امید آنکه این طواف و این شستوی روحانی نصیب همگی ما گردد
"آمین"


 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط رمضانعلی |

بعضی ها به درد آلبوم می خورند.

بعضی ها را باید قاب گرفت.

بعضی ها را باید بایگانی کرد.

بعضی ها را باید به آب انداخت.

بعضی ها ارزششان به حساب بانکی شان است.

بعضی ها همرنگ جماعت می شوند ولی همفکر جماعت نه.

بعضی ها در حسرت پول همیشه مریضند.

بعضی ها برای حفظ پول همیشه بی خوابند.

بعضی ها برای دیدن پول همیشه می خوابند.

بعضی ها با گل ها صحبت می کنند.

بعضی ها با ستاره ها رابطه دارند.

بعضی ها صدای آب را تر جمه می کنند.

بعضی ها صدای ملائک را می شنوند.

بعضی ها در تلاشند که بی تفاوت باشند.

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی شنوند.

بعضی ها حتی زحمت فکر کردن را هم به خودشان نمی دهند.

بعضی ها فکر می کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضی ها فکر می کنند وقتی بلندتر حرف بزنند حق با آنهاست.

بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می دانند.

بعضی از آدم ها فاصله ی پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

بعضی ها دنیایشان به اندازه ی یک محله است، بعضی به اندازه ی یک شهر، بعضی به اندازه ی کره ی زمین و بعضی به وسعت کل هستی.

پي نوشت:

هنگامی که باران می بارد ، همه پرنده ها، پناه گاهها را اشغال می کنند بجز "عقاب" !

او به جای اجتناب از باران، بالای ابرها پرواز می کند.

مشکلات برای همه مشترک است ، آنچه متفاوت می سازد ، شیوه برخورد است!! 

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط رمضانعلی |

سلام

شايد نوشته ي زير بيشتر جنبه ي تخصصي داشته باشد و براي بعضي از دوستان من و كاربران محترم، محلي از اعراب نداشته باشد، اما مطمئنم با خواندن آن، بيشتر به سلامتي خدادادي خود شناخت پيدا خواهيد كرد، و خود را ملزم به تشكر از خداي سبحان. هرچند كه «از دست و زبان كه برآيد، كزعهده ي شكرش به درآيد».

و اطمينان ديگرم اين است كه براي بازيابي سلامتي تمام افراد قطع نخاع دعا خواهيد كرد. « زبان بنده قلم پروردگار است » متشكرم.

رفلکس ادراري عبارت است از: برگشت ادرار ازمثانه به کلیه، در صورتی که مثانه کاملا تخلیه نشود. و اين عارضه به موقع درمان نشود عوارض جبران ناپذیری برای افراد دارای ضایعه نخاعی به همراه خواهد داشت.افراد قطع نخاع باید هرشش ماه یکبار توسط سونوگرافی، کلیه های خود را، بررسی کنند که خدای ناکرده دچار برگشت ادرار نشوند.برگشت مستمر ادرار از مثانه به کلیه،باعث هیدرونفروز(تورم و برآمدگی یکی از قسمت های کلیه به علت برگشت ادرار را هیدو نفروز می گویند) و از کار افتادگی کلیه می شود، و سبب مواجه شدن شخص آسیب دیده، بامشکلات عدیده ی دیالیز خواهد شد.

شاید یک انسان قطع نخاع چند ماه، یا حتی چند سال دچار رفلکس خفیف یا حتی هیدرونفروز باشد، ولی خودش متوجه آن نباشد، چون اين بيماري نشانه ی آشکاری ندارد، اثر آن زمانی ظاهر می شود که برگشت ادرار خیلی زیاد شود و رفلكس توسط سونوگرافی، به راحتی مشاهده گردد.

 برخي از علائم رفلكس عطش زیاد، کم اشتهایی ، حالت تهوع و سرگيجه است. من که یک جانباز قطع نخاع هستم چندسال پیش به این عارضه، دچار شدم .که باگرفتن سونوگرافی متوجه رفلكس و هيدرونفروز، و با گرفتن اسکن ازکلیه هايم متوجه شدم 50درصد از کلیه ی چپم ازکار افتاده است.علت آسیب ديدگي هم برگشت ادرار به كليه بوده که متاسفانه من دیر متوجه آن شدم. البته از آن زمان تا بحال به دستور پزشک معالجم، برای تخلیه ی مثانه روزي 5 يا 6 بار از سوند نلاتون استفاده می کنم و الحمدلله وضعیتم بدتر نشده است.

نكته اي كه باید هميشه مد نظر یک  قطع نخاع باشد، این است که فرد باید تلاش کند ادرار داخل مثانه اش نماند. ادراري كه درمثانه باقي مي ماند، مي تواندباعث شودكه باكتريهاخيلي سريع رشدكنند.ازطرف ديگر عدم تخليه ادرار و افزايش حجم آن، منجربه كشيدگي ماهيچه هاي مثانه مي گردد.اين مسئله مي تواندسبب آسيب ماهيچه هاي مثانه شده وآن رانسبت به عفونت مستعدتر کند.

راه درمان:

اگر حجم باقیمانده ادرار، بعد از تخلیه ی عادی مثانه،  (به صورت فشار دادن مثانه یا ضربه زدن روی آن )بیشتر از80 سی سی باشد. ادرار عفونت کرده، رسوب می کند وباعث ایجاد سنگ مثانه می شود.و از این موارد بدتر، برگشت ادرار به کلیه ها صورت می گیرد. بدیهی است ،تخلیه ی مثانه با استفاده از سوند نلاتون، مطمئن ترین روش براي جلوگيري از رفلكس مي باشد. اما دوستانی که مطمئن هستند حجم باقیمانده ی ادرارشان بعد از تخلیه ی عادی مثانه شان کمتر از 80 سی سی است، اصلا جای نگرانی نیست و نیازی به استفاده ی از سوند ندارند.

یک توصیه:

شاید بعضی از دوستان قطع نخاع اینطور تصور کنند که اگر قضیه ی رفلکس اینقدر خطرناک است ما یک سوند فولی (یا همان سوند دائمی) بزنیم تا خیالمان از برگشت ادرار راحت شود. من به این عزیزان تاكيد می کنم تا زمانی که مجبور نشده اید، از سوند فولی استفاده نکنید. چون این نوع سوند خودش عامل ایجاد عفونت در مثانه، ایجاد رسوب در ادرار، زخم شدن مجاری ادرار وایجاد ترشحات چرکی مجرا می شود.  اگرهم مجبور شدید مثلا در یک مسافرت چند روزه از سوند فولی استفاده کنید، هر شب با توجه به جواب آزمایش های ادرار قبلی تان، یک عدد قرص کوتریموکسازول یا نیتروفورانتئین یا سفکسیم(البته با مشورت با پزشکتان) مصرف کنید تا عفونت ایجاد نشود، بعد از مسافرت هم حتی الامکان سوند را به آرامی در آورید وآنتی بیوتیک را تا سه روز دیگر ادامه دهید تا عفونت کاملا بر طرف شود وبعد ادامه ی تخلیه ی مثانه را، طبق روال قبل با سوند نلاتون انجام دهید.

 توصیه ي ديگر:

برای اینکه مجبور نباشید ساعت به ساعت سوند بزنید، باید هر12 ساعت یکبار از قرص اکسی بوتینین، یا بهتر از آن، از قرص تولترودین كه چندماهي است به بازار آمده استفاده کنید،(اكسي بوتينين باعث خشكي دهان و در نتيجه خرابي دندان ها مي شود) مصرف این دارو باعث می شود عضلات مثانه ی شما شل شود ودر نتیجه گنجایش آن افزايش يابد. با مصرف اين داروي مؤثر و ارزان، حجم مثانه ي شما به 600 سي سي هم مي رسد.

پی نوشت:

مطلب بالا از تجربیات شخصی من است، وبا مشورت با پزشکان محترم و جانبازان عزيز ديگر به نتایج فوق رسیده ام. ممکن است از نظر علمی جاي نقد داشته باشد، ولی به لحاظ تجربی درس خوبی است برای کسانی که به تازگی قطع نخاع شده اند، یا دوستانی که با این نوع مشکل مواجه هستند. متشکرم..

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط رمضانعلی |

عشق را بی معرفت معنا مکن

زر نداری مشت خود را  وا  مکن

گر نداری دانش ترکیب رنگ

بین گلها زشت یا زیبا مکن

خوب دیدن شرط انسان بودن است

عیب را در این وآن پیدا مکن

دل شود روشن زشمع اعتراف

با کس ار بد کرده ای حاشا مکن

ای که از لرزیدن دل آگهی

هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن

زر بدست طفل دادن ابلهی ست

اشک را نذر غم دنیا مکن

پیرو خورشید یا آئینه باش

هرچه عریان دیده ای افشا مکن

ای بس آبادی که بوم یوم شد

بر سر یک مشت گل دعوا مکن

چون خدا بر تو خدائی می کند

اضطراب از روزی فردا مکن

متحد گردید وطوفان شد نسیم

دوستی با بی سر و بی پا مکن

پشت بر محراب دل کردن خطاست

قامتت را جای دیگر تا مکن

چون بشمعی می رسی پروانه باش

وز نگاه این آن پروا مکن

 «شعر از استاد پريش شهرضائي»

پي نوشت:

ساعت 4 بامداد 13/8/1361 مقارن است با آغاز مجروح شدن من. از آن زمان تا حالا 27 سال مي گذرد. 27 سالي كه با تمام فراز و نشيب ها و سختي ها و شيريني هايش گذشت. برايم دعا كنيد هر چند سال ديگري كه قرار است در اين دنيا مهمان باشم، راضي باشم به رضاي حضرت دوست . وضعيت روحي و جسمي ام از وضع موجود بدتر نشود و عاقبت به خير شوم. سپاسگزارم.

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط رمضانعلی |

سلام

امروز يكي از زيباترين و خاطره انگيز ترين روزهاي زندگي من بود. دليل آن هم ديدن دوستان عزيزي بود كه بعد از 27 سال موفق به زيارت آنها شدم. سال61 بعد از پايان امتحانات تربيت معلم با آنها و بسياري از دوستان صميمي ديگر خدا حافظي كردم و ديگر همديگر را نديده بوديم . امروز من با اين چهار رفيق شفيق ديدار كردم و از زيارت آنان بسيار مشعوف شدم. دوستاني كه در مركز تربيت معلم شهيد باهنر اصفهان با هم مثل برادر بوديم.

چند روز پيش موبايلم زنگ خورد، صداي گرم و صميمي آشنايي از آن طرف خط به گوشم خورد، وقتي خودش را معرفي كرد، اصلا نمي توانستم باور كنم كه صداي آقاي مجلسي را بعد از 27 سال مي شنوم. او فقط شنيده بود كه من جانباز شده ام، شماره مرا از يكي از جانبازان اصفهان گرفته بود و به من نويد داد كه چند روز ديگر براي ديدار با من به شهرضا مي آيد. و امروز اين اتفاق افتاد و اين دوستان عزيز بر من منت گذاشتند و به منزلم آمدند. آقاي مجلسي، آقاي معمار و آقاي طهمورث مثل خودم، با موهاي جو وگندمي و آقاي مؤذني با موهاي كاملا سفيد، مؤذني همچنان شوخ طبع و خنده رو بود و اذعان مي كرد كه اين سفيدي موها به او به ارث رسيده.

خيلي از خاطرات زمان تربيت معلم برايمان زنده شد. گفتيم و شنيديم وخنديديم. از خواندن سرود توسط معمار ودوستانش سر صف صبحگاه و شكلك در آوردن بچه ها براي خنداندن آنها، از سه كاري من هنگام خواندن مقاله براي دانشجويان، از تراشيدن سر آقاي مجلسي موقع اصلاح سر ايشان توسط يكي از همكلاسي ها و از شيطنت هاي مكرر مؤذني.

 از من خواستند از خاطرات مجروحيتم بگويم، من شروع به صحبت كردم، آنان را آماده ي شنيدن مي ديدم، هنوز يك دقيقه از صحبت هاي من نگذشته بود كه من اشك را در چشمان آقاي مجلسي ديدم. منصرف شدم و حرف را عوض كردم. نمي خواستم خاطر دوستان عزيزم را بعد از چند سال دوري مكدر كنم. به آنها گفتم خاطراتم را در وبلاگم بخوانند.

همه ي دوستان ابراز اميد واري كردند كه ايكاش زماني فرا مي رسيد كه بشود تمام همكلاسي ها ي آن زمان در يك جا جمع شويم و تجديد ديدار و تجديد خاطره كنيم.

جدايي تا نيفتد دوست قدر دوست كي داند

شكسته استخوان داند بهاي موميايي را

پي نوشت:

الهی چه خوش روزگاری است

روزگار دوستان تو با تو.چه خوش بازاری است

بازار عارفان در کار توچه خوش دردی است، درد مشتاقان در سوز شوق مهر تو .

درصنع تو هر مورچه رازی دارد

باشوق توهر سوخته سازی دارد

ای خالق ذوالجلا ل نومید مکن

آنرا که بدرگهت نیازی دارد .

التماس دعا، روزگارتان خوش باد

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط رمضانعلی |

لحظات مرگ و زندگی چگونگی زخمی شدن مرا در سال61 بیان می کند. برای مطالعه ی قسمت های اول تا پنجم (اینجا) را کلیک کنید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 سه روز بود که در بیمارستان امام خمینی تبریز بستری بودم. یکی از پرستارها با کاغذی در دست، کنار تخت من آمد .

لطفا به سوال هایی که می کنم پاسخ بدهید:

نام و نام خانوادگی:رمضانعلی کاوسی

نام پدر: جواد

اعزامی از:شهرضا

یگان اعزام کننده:بسیج

شماره ی تلفن: تلفن نداریم

به پرستار گفتم:چرا این سوال ها را از من می پرسید؟

گفت: می خواهیم به خانواده ی شما خبر دهیم که شما مجروح شده اید.

گفتم: نیازی به مطلع کردن آنها نیست، ان شاالله خودم که بهتر شدم می روم منزل.

 شهرضا کجا؟ تبریز کجا؟ خدا را خوش نمی آید، آن بیچاره ها را ، توی این هوای سرد تو درد سر بیندازم که بیایند تبریزتا مرا ببینند.

پرستار گفت: ممکن است شما مجبور باشید یک ماه، یا دو ماه، یا حتی سه ماه، در بیمارستان بستری باشید، وصلاح نیست به خانواده تان  خبر ندهید.

گفتم: مگر یک زخم گردن چقدر طول می کشد، تا خوب شود؟

پرستار سری تکان داد و گفت: نه عزیزم، اینطورها هم که شما فکر می کنید نیست.باید درمان شما اساسی صورت بگیرد. عکس رادیولوژی را که از گردنم گرفته بودند، نشانم داد،تعداد زیادی ترکش ریز ودرشت در گردنم جا خوش کرده بودند. گفت: با این وضعیت شما حالا حالاها مهمان ما هستید.اما صراحتا نگفت به نخاعم، آسیب رسیده.

تسلیم شدم. وشماره تلفن یکی از اقوام را، به او دادم تا به خانواده ام  خبر دهد.

پرستار رفت ومن در فکر فرو رفتم. یک ماه!  دوماه!   شاید هم سه ماه!. دوست داشتم، هر چه زودتر سلامتی خودم را بازیابم و دوباره به جبهه برگردم.بعد با خود گفتم الهی رضا بقضائک. خدایا راضیم به رضای تو.

همینطور که در فکر بودم، یکی از بچه های همرزم شهرضایی را دیدم، که وارد اتاق ما شد.نبی ا.. مجاهدی. او یک نگاه سرپایی به افراد بستری روی تخت ها کرد، وتصمیم گرفت اتاق را ترک کند.گویا داشت در آن دیار غربت، دنبال آشنا یا همشهری می گشت.حقیقتش من هم در این چند روزچون با هیچ آشنایی سروکار نداشتم کمی دلتنگ شده بودم. نمی دانستم کدامیک از دوستانم سالمند کدامیک شهید شده اند، عملیات موفق بوده؟ نبوده؟ و دهها سوال دیگر... از دیدن نبی ا.. خوشحال شدم.

صدایش زدم: نبی ا.. بی معرفت، کجا داری می ری؟

بلا فاصله برگشت،نگاهی به من انداخت، سلام کرد، اما از نوع برخوردش مشخص بود هنوز مرا نشناخته است.گفتم کاوسی هستم، گردان یازهرا، گروهان امام حسن، سه چهار روز پیش، شب عملیات000 ، نبی الله با شتاب به طرف تخت من آمد، با تعجب زیاد! وبا لهجه ی غلیظ  شهرضایی گفت:«رمضون تــُــــــــوی؟ چرا هِمچینی شُدِی؟!» در حالیکه گریه می کرد، سر و روی مرا غرق بوسه کرد، گفتم: مگر چه شکلی شدم، که تو مرا نمی شناسی!؟ گفت:سروصورتت ورم کرده، قیافه ات تغییر کرده، تازه با این آتل هم که به گردنت بسته اند، شناسائیت مشکل تر هم شده.

سوال: چرا دستهاتو تکان نمی دی؟

پاسخ: نمی تونم.

سوال:پاهات حرکت نمی کنه؟

پاسخ: نه.

او می گفت، هنوز سر وصورتت خاکی است، وشروع کرد به تر وتمیز کردن صورت من. بادستمال کاغذی و گاز نم دار، خاک ها و خون های خشک شده را از گوشها و بینی ام بیرون  آورد، موهایم را شانه کرد. احساس کردم چهره ام از هم بازتر شده و راحت تر نفس می کشم.

از نبی الله تشکر کردم و پرسیدم تو اینجا چکار می کنی؟

گفت: کمرم ترکش خورده وبه سختی می توانم راه بروم. احتمالا امروز وفردا مرخص می شوم. فردای آن روز نبی ا.. مرخص شد وبعد از خدا حافظی با من، تبریز را به مقصد شهرضا ترک کرد.

روز بعد دو برادر بزرگم به تبریز آمدند، با زحمت آدرس بیمارستان را پیدا کرده بودند. هر دو را با هم راه نداده بودند، بیایند داخل بخش. ابتدا برادر بزرگترم آمد، جالب بود، او هم مثل مجاهدی مرا نشناخت. خودم صدایش زدم: دادا ، دادا ، بیا، من اینجام، روی این تخت کناری، دادا آمد کنار تخت من و زد زیر گریه! ومن او را دلداری دادم! بعد از چند دقیقه او(فیض ا..) رفت وبرادر دیگرم (علی اکبر) آمد داخل اتاق. با اینکه دادا به او سفارش کرده بود که گریه نکند او هم طاقت نیاورد، وبرای روحیه دادن به من لحظاتی گریه کرد! علی اکبر به عنوان همراه بیمار، پهلویم ماند و دادا به شهرضا برگشت.

بعد از یک هفته مرا با هواپیما به تهران منتقل کردند و در بیمارستان شهدای تجریش تهران بستری. برادرم به شوخی می گفت شما اینقدر کلاست بالاست که سه ردیف صندلی هواپیما را برداشته اند و به جای آن برانکار شما را نصب کرده اند!

به علت شلوغی بیمارستان، وزیاد بودن تعداد مجروحین، من یک هفته در اورژانس بیمارستان  بستری بودم . هر چه می گفتم مرا به بخش منتقل کنید، می گفتند: جا نیست، ظرفیت بخش تکمیل است وشما باید به اصفهان اعزام شوید.

 پدر و مادرم با زحمت و دردسر فراوان به ملاقاتم آمدند و البته آنها هم گریه و گریه...، یک شب را هم کنار تخت من روی زمین در همان اورژانس بیتوته کردند، بیچاره ها جایی را بلد نبودند که بروند و استراحت کنند. فردای آن روز رفتند و مرا هم چند روز بعد به اصفهان اعزام کردند.

 

                                                                        ادامه دارد000

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط رمضانعلی |

مسئولان یک موسسه ی خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می کند و تا کنون حتی یک دلارهم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: اقای وکیل ما در باره ی شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درامد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده اید. نمی خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته ی پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی دانستم. تسلیت می گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید، فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: ( با شرمندگی بیشتر) نه. نمی دانستم چه گرفتاری بزرگی..

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تامین هزینه های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملا شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی دانستم این همه گرفتاری دارید.

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک دلار هم کمک نکرده ام شما چطور انتظار دارید به خیریه ی شما کمک کنم؟

منبع:هفته نامه ی شهرضا

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط رمضانعلی |

متاسفانه در جامعه ی امروزی، بعضی از ما، با زدن عینک بد بینی زمین و زمان را و انسان های دور وبرمان را خاکستری و سیاه می بینیم و دیگر عادتمان شده که اعمال و رفتار همنوع خود را به راحتی زیر ذره بین گذاشته و در باره ی او اظهار نظر کنیم. وقتی در میان جمعی حضور داریم، به راحتی پشت سر همنوع خود غیبت می کنیم، تهمت می زنیم و دست اخر هم مانند یک قاضی برای فرد غایب حکم صادر می کنیم.

با عرض معذرت اگر بخواهیم انسان های روی این کره ی خاکی را به حیوانات تشبیه کنیم تعداد زیادی جغد را می بینیم که بر روی خرابه ها نشسته و اعمال انسان های دیگر را زیر نظر گرفته ایم، فقط بدی ها، کاستی ها و زشتی ها را می بینیم و آواز شوم سر می دهیم.

آیا تا کنون با خود فکر کرده ایم ما با این رفتارمان، در درجه ی اول به خودمان اسیب می رسانیم تا به ان دوست غایب مان؟ آیا با این عمل، خودمان تسکین می یابیم؟ و حال و روزمان بهتر می شود؟

یکی از دوستان در وبلاگش نوشته بود چرا مثل روشول نباشیم؟

روشویه یا روشور یا سفیداب یا به گویش ترکها "روشول" چربی و بافت های مرده حیوانات است که برای پاک کردن چربی و بافت های مرده انسانها بکار میرود و با اینکه حقیقتاَ شیء کثیفی است، ولی در عین حال باعث نظافت و پاکی می شود!بیاییم بجای آنکه جغد باشیم، سعی کنیم حداقل گاهی مانند روشول کثیف، باعث پاکی و سلامت جامعه باشیم.

ایا بهتر نیست قبل از ان که شروع به تجزیه و تحلیل رفتار همنوع خود کنیم، ابتدا حرفی را که می خواهیم خودمان بر زبان جاری کنیم، نقد و بررسی کنیم.

آیا بهتر نیست حرفی را که می خواهیم بزنیم، اول از فیلتر عقلمان عبور دهیم آن گاه بر زبان جاری سازیم.

امام علی(ع) در خطبه ی 40 نهج البلاغه می فرمایند:

 زبان عاقل در پشت قلب اوست، و قلب احمق در پشت زبانش قرار دارد.

آیا بهتر نیست به جای انکه صفات بد دوستمان را در غیابش نقد کنیم. صفات خوب او را یاد اوری کنیم و از اِبراز آن، لذت ببریم؟

 آیا با تفکرات و دید منفی نسبت به دیگران ابتدا پیله ای سیاه، به دور خودمان نمی پیچیم؟ و خودمان را درون آن سیاهی محصور نمی کنیم؟ و آیا با تنیدن پیله ی بیشتر به دور خودمان، بیشتر لذت پرواز را از خودمان سلب نمی کنیم؟ تنها موقعی می توانیم پرواز کنیم که از آن پیله ی سیاه بیرون بیاییم، عینک بد بینی را دور بیندازیم و عینک خوشبینی بر چشمانمان نصب کنیم..

متاسفانه نویسنده ی این سطور هم از این قاعده مستثنی نیست. دوستان عزیز من! چه راه حل یا راه حل هایی برای درمان این بیماری روحی پیشنهاد می کنید؟متشکرم.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط رمضانعلی |

ای جان فرزند

هزار حکمت آموختم، که از آن چهارصدحکمت انتخاب کردم.

 وازآن چهارصد، هشت کلمه برگزیدم که جامع کلمات است.

دوچیز را هرگز فراموش نکن:

(خدا)را !

(مرگ)را !

 دوچیز را همیشه فراموش کن:

 به کسی (خوبی)کردی!

 کسی به تو(بدی) کرد!

واما چهار کلمه دیگر...

به مجلسی وارد شدی (زبان)نگهدار !

به سفره ای وارد شدی(شکم)نگهدار !

به خانه ای وارد شدی(چشم)نگهدار !

به نمازایستادی (دل)نگهدار !

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط رمضانعلی |

                                       

سلام

قصد داشتم دست نوشته ای را که چند روز پیش نگاشتم بیشتر ویرایش کنم و اشکالات ادبیش را بر طرف کنم. اما گفتم بگذار تا هفته ی دفاع مقدس تمام نشده، یادی از این خوبان گمنام کرده باشم.بنابر این اشکالات نوشتاری متن زیر را بر من ببخشایید.متشکرم.

 یکی از دانشمندان غربی می گوید هر جا مردی را دیدید که در زندگیش موفق است، بگردید اطراف او حتما زن موفقی را خواهید یافت.

این باور، در مورد همسران جانبازان کاملا صدق می کند. مطمئن باشید اگر این پروانگان صمیم(پروانگان صمیم واژه ای است که بنیاد، همسران جانباز را با این نام خطاب می کند) نبودند، که گرد شمع وجود جانبازان بگردند، ونیازهای آنان را مرتفع کنند، هرگز جانبازان زندگی عادی و آرامی نداشتند. یک همسر جانباز هم پرستار است، هم کلیه ی کارهای منزل بر عهده ی اوست.

من معتقدم اینها را باید جانباز وایثارگر واقعی نامید، چون اینها وضعیت جسمی وروحی جانبازها را دیده اند، وبا آگاهی کامل از مشکلات روحی وجسمی جانباز و با چشمانی باز، زندگی با او را انتخاب کرده اند. در صورتی که  ما جانبازان، اگر مطمئن بودیم با شرکت در دفاع مقدس،   قطع نخاع یا قطع عضو می شویم، شاید از حضور در جبهه امتناع می ورزیدیم(عرض کردم شاید). البته با طرح این نظر خدای ناکرده، نمی خواهم ارزش رشادت های جانبازان را زیر سوال ببرم،من کوچکتر از همه ی عزیزان جانباز هستم و دست تک تک آنها را می بوسم، اما می خواهم با این دل نوشته ها، ایثار، از خودگذشتگی و عظمت کار همسران جانباز را به اثبات برسانم.

همسران جانباز، خواه سالم باشند یا بیمار، باید همیشه پرستاری جانباز را عهده دارباشند. و تا آنجایی که من اطلاع دارم اکثرشان به دلیل کار طاقت فرسا، مبتلا به  کمردرد وزانو درد شده اند، اما با این اوصاف هم، از وظایفی که عهده دار شده اند و زحماتی که بر دوش گرفته اند، چیزی کم نمی شود، چه بسا مجبور باشند، تا صبح بر بالین بیمارشان بیدار بمانند. یا مجبور شوند چندین بار از خواب بیدار شوند وبه کارهای همسرشان رسیدگی کنند.

کارهایی که همسر یک فرد قطع نخاع در طول شبانه روز باید انجام بدهد، بعضی اوقات طاقت فرساست واز عهده اش خارج است، اما او ناچار است به این کارهای سخت تن در دهد. چون عدم توجه او، سبب می شود جانباز آسیب  ببیند. بعنوان مثال جانبازی که از گردن قطع نخاع است و برای تخلیه ی مثانه اش مجبور است، روزی 5 یا6 دفعه سوند بزند.به نظر شما اگر یکبار همسرش نتواند به او سوند بزند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ و با توجه به اینکه، یک انسان قطع نخاع، کنترل ادرار و مدفوع ندارد، اگرهمسرش نتواند به موقع او را به دستشویی و حمام ببرد چه اتفاقی می افتد ؟  

بگذارید کمی واضح تر بگویم،من بیشتر شب ها  به خاطر پر شدن مثانه ام از خواب بیدار می شوم، همسرم را صدا می زنم تا به من سوند بزند، وضعیت من به گونه ای  است که وقتی مثانه ام پر شد، حتی یک قطره ی ادرار هم نمی آید. ادرار، فقط وفقط، با زدن سوند خارج می شود.(بارها از خدا خواسته ام ای کاش من هم مثل اکثر افراد قطع نخاع دیگر دچار بی اختیاری ادرار بودم ونیازی به سوند زدن نداشتم). بیچاره همسرم با چشمانی پر از خواب، از اتاق بیرون می رود، من چند دقیقه صبر می کنم، اما از آمدنش خبری نمی شود با شرمندگی دوباره او را صدا می زنم، متوجه می شوم از شدت خواب الودگی رفته داخل هال و روی کاناپه نشسته و خوابش برده، معذرت خواهی می کند، و سوند را می آورد، وکارش را انجام می دهد،البته معذرت خواهی او بیشتر مرا شرمنده می کند.

 این نمونه، مشتی از خروار است، من مطمئنم جانبازان ومعلولانی که وضعیتشان از من بدتر است، همسرانشان بیشتر زجر می کشند. مثلا همسر وفرزندان یک جانباز شیمیایی همیشه باید مرتب، صدای سرفه های عزیزشان را تحمل کنند. تصور کنید خانواده ی محترم یک جانباز اعصاب و روان در چه وضعیتی هستند؟ همینطور جانبازان قطع نخاعی که سالهاست زخم بستر دارند، یا جانباز نابینا و قطع عضو و...

این عین جمله ی همسر یک جانباز شیمیایی است، که همسرش پس از سالها مشکلات ریوی و سرفه های فراوان و تحمل درد و رنج فراوان، به شهادت می رسد:

شبها گوشم را می گذاشتم بر روی سینه اش، ببینم ضربان قلب دارد؟، آرام دستم را می گذاشتم بر روی نبضش،حتی آینه می گذاشتم جلوی بینی اش، تا ببینم نفس می کشند و شیشه آینه بخار می کند یا نه؟!

 یکی دیگر از اعتقادات من این است که، اجر وپاداش مادران جانبازی که فرزند دلبندشان به  دلیل مشکلات فراوان روحی وجسمی، نتوانسته ازدواج کند، یا ازدواج ناموفقی داشته اند، بیشتر از همسران جانباز است، چون همسر یک جانباز از نیروی جوانی برخوردار است اما مادر یک جانباز، با کهولت سنی که دارد، ونیازی که خودش به یک مراقب دارد، واقعا پرستاری از یک جانباز برایش مشکل است.

و اعتقاد دیگرم، درباره ی همسران افرادی است، که سالم بوده اند و بر اثر حادثه ی تصادف یا حادثه ی دیگری قطع نخاع شده اند.اجر این افراد اگر بیشتر از همسران جانباز نباشد کمتر نیست. دوستی دارم که دو سال بعد از ازدواجشان، بر اثر سانحه ی تصادف از گردن قطع نخاع شده، همسر مهربان و مادر بزرگوارش از او در منزل پرستاری می کنند. به نظر شما این همسر واین مادر چقدر نزد خداوند ماجور هستند؟ روزی همسرم به خانم ایشان گفته بود من خودم پرستاری یک انسان قطع نخاع را انتخاب کردم، ولی شما را خدا برای پرستاری از یک قطع نخاع انتخاب کرد.

پی نوشت:

خدایا تو شاهد باش من این مطالب را به خاطر تنویر افکار کسانی نوشتم که بدانند این انقلاب به این سادگی به دستشان نرسیده.

 بعضی اوقات افرادی به خاطر ناآگاهی، یا عدم شناخت ازیک جانباز و دردهایی که او و خانواده اش متحمل می شوند، حرف های نیش داری به انان می زنند، که باعث رنجش انان می شوند،به این دلیل نوشتم که این عزیزان نااگاه شناخت، و احتمالا انصاف پیدا کنند.

 ونمی خواهم هیچ منتی بر کسی بگذارم، یا با احساسات کسی بازی کنم. یا ترحم دیگران را برانگیزانم.

خدایا قصد من از نوشتن این جملات تجلیل از خدمات کسانی است که چون شمع می سوزند و تحلیل می روند و با سوختن خود چراغ خانه ی جانبازان را روشن نگه می دارند. اجرشان با سرور وسالار شهیدان.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط رمضانعلی |

 

               

خدا عاشق هیچ کس نمی شود.خدا همیشه معشوق همه است.

ولی من احساس می کنم خدا عاشق بعضی بندگان مخلص خود می شود و آنها را پیش خود می برد.

آنجا که می روند، همه روح است. هیچ بندی نیست.انسان محتاج هیچ چیز نیست. نه هوا، نه غذا، فقط محتاج خداست.

آنجا انسان سراپا نیاز است و در اندیشه ی یک نیاز، و خدا پاسخگوی آن نیاز است.

وقتی انسان از اینجا کنده شد و به مرحله ی الوهیت پرواز کرد، هم سنخ با آنجا می شود.

خاصیت این دنیا درگیری با نیازهای جزئی و سطحی و محدود به زمان و مکان است.

 و خاصیت آخرت گشایش و ابدی شدن انسان است.

انسان وقتی خدایی شد، خطی می شود که از ازل تا ابد گسترش دارد.

چه مفاهیم زیبایی:

ازلیت، ابدیت، جاودانگی، خلد، بی نهایت مطلق، بیحدی، لازمانی، لامکانی.

همه ی اینها از مراتب بالا هستند که انسان، بودنشان را می فهمد ولی نمی تواند بدانها برسد، مگر وقتی که به آن مرتبه، مرتبه ی الوهیت راه پیدا کند.

خدایا چقدر راه است از آنجا تا اینجا. قدرش را انسان مشخص می کند.

 آنجا کیفیت است، کمیت مقداری نیست.

آنجا ثابت یا ایستاده نیست تا ما اندازه گیری کنیم، ولی ما می توانیم احساس کنیم.

من نمی دانم آنجا کجاست و چگونه است.

این را می دانم که انسان جایش در اینجا نیست.

انسان یک موجود آنجایی است، نباید در اینجا مدفون شود.

باید عروج کند.

انسان خوب است اصلا قبری نداشته باشد.

هیچ نشانی از مردن خود باقی نگذارد.

همه ی نشانیها باید از زنده بودن انسان باقی بماند.

وقتی انسان این قفس را شکست، نباید اثری از قفس باشد. باید اثری از پرواز باشد.

خوشم می اید از بچه هایی که گمنام شهید شده اند.طوری مرده اند که اثری از جسمشان نیست.

اینها همیشه زنده اند، همه چشم به راهشان هستند« مفهوم واقعی یک شهید». هیچ کس باور نمی کند که او مرده است، چون اثری از مردن ندارد، حتی جسمش.

اینها بهترین هستند.

راستی چه خوب است آدم برای خدا بمیرد.

آن وقت هر چه سخت تر بمیرد بهتر است.

به بدترین وجه شهید شدن، یعنی به بهترین درجه ارتقا یافتن.

آدم وقتی شهید می شود،  دیگر به فکر تن وبدن نیست. هر طور می خواهد بشود، بگذار تا بسوزانند و تکه تکه کنند، چیزی از آدم کم نمی شود، زیاد هم می شود.

ما که دیگر رفته ایم، آنها از جسم ها هم می ترسند.

پرنده ها وقتی از قفس می پرند در فکر قفس نیستند.

این قفس های لعنتی باید از بین برود، تا آدم آزاد شود...

کار بعضی ها خنده دارتر است، جسم را در قبر می گذارند، قفسی در قفس.

من شهیدان بی قبر را بیشتر دوست می دارم، همانهایی که در جنگ تحمیلی تنها ماندند و کشته شدند و در میان آفتاب پوسیدند یا در کوره سوختند. آنها بهترند، چرا که اثری از مردن ندارند، همه ی اثرهاشان در زنده بودن آنهاست و از زندگی آنها، نه از مردگی آنها.

دلم می خواهد بنویسم، ولی کلمات قاصرند.

کلمات از گفتن آن معانی عاجزند.

کلمات هم قفسی برای معانی هستند، اگر نتوانند درست بیان کنند.

کسی که اشتراک معنی با روح، روحی که این کلمات را می زاید، نداشته باشد. از اشتراک الفاظ، اشتراک معانی را درک نمی کند.

بگذار به لفظ اکتفا کنیم و بقیه را در معانی بدانیم. والسلام.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط رمضانعلی |

هر كسی در دنیا به نوعی تلاش می‌كند تا توشه‌ای جمع كند البته تلاشها با هم فرق ‌می‌كند بعضی‌ها بدنبال مال و منال هستند و بعضی ها هم به دنبال علم و دانش. بعضی‌ها هم بدنبال مدرك و ...

در این میان بعضی سر به راه اند و بعضی راه به بیراهه برده‌اند؛ بعضی‌ها كاسبی و دانش را با هم عجین كردند و با دانش كاسبی می‌كنند. و بعضی ....

ولی واقعا ثروت و فقر چیست؟ گفته‌اند هر كس بیشتر دارد بیشتر محتاج است. خوب كه فكر می‌كنم می‌بینم حرف درستی است، هم در مورد مال دنیا هم در مورد علم و دانش هم تاجر به فكر بیشتر در آوردن است و هم عالم و دانشمند به فكر بیشتر فهمیدن.

خوب كار دنیا همین است آنچه اهمیت دارد این است كه در راه باشیم...

اگر در راه بودیم هم ثروت و هم دانش نعمت است و اگر بیراهه رفتیم هر دو نقمت است.

ثروتی كه به راه باشد در راه خیر و خوبی صرف می‌شود، باعث شاد كردن دل دیگران می‌گردد ، علم هم همین‌گونه است اگر در راه باشد صرف تعالی و خدمت به بشر می‌گردد اما امان از روزی كه علم و ثروت به بیراهه رود.

ثروتش، آتشی می‌شود كه به جان مردم می‌افتد و دانشش سوختی كه لهیب آتش را بالا می‌برد، بمب اتم می شود و جان مردم را می گیرد.

اما حرف من اینها نیست! من به دنبال  ثروت واقعی هستم، ثروتی است كه هم تاجر را بی‌نیاز كند و هم عالم را و كسی را به بیراهه نبرد.

امام علی (علیه السلام) می‌فرماید: اعْلَمُوا انَّه لَیْسَ عَلَی أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرآنِ فاقة، و لا لِأحَدٍ قَبْلَ الْقُرآنِ مِنْ غِنًی، فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أدْوائِکُمْ، وَاسْتَعینُوا بِهِ عَلَی لَأْوائِکُمْ 1

آگاه باشید هیچ کس پس از داشتن قرآن فقر و بیچارگی ندارد و هچکس پیش از آن غنی و بی نیازی نخواهد داشت بنابراین از قرآن برای بیماری های خود شفا و بهبودی بطلبید و برای پیروزی بر شدائد و مشکلات از آن استعانت جویید.

به راستی اینگونه است، بیچاره كسی است كه آب در دستش هست و به دنبال آن می‌گردد. نوش دارو بدست دارد و به دنبال سیمرغ می‌گردد. راستی قرآن ، این معجزه جاویدان را چقدر شناخته‌ایم؟!!!


۱- نهج البلاغه خطبه 176

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط رمضانعلی |

خدایا هدایتم کن ، زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم ، زیرا میدانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.

خدایا نگذار دروغ بگویم ، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

خدایا محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم ، زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است.

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم ، زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم ، که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است.

خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم .

خدایا پستی و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.

خدایا من کوچکم ، ضعیفم و ناچیزم ، پرکاهی در مقابل طوفانها هستم ؛ به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم و بدرستی تدبیر کنم.

خدایا دلم از ظلم و ستم گرفته است ؛ تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده.

خدایا می خواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی عظمت تو غافل نگرداند.

خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم.

خدایا دردمندم ، روحم از شدت درد می سوزد ، قلبم می جوشد ، احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند ؛ تو مرا در بستر مرگ آرامش بخش.

خدایا خسته شده ام ، پیر شده ام ، دل شکسته ام ، ناامیدم و دیگر آرزویی ندارم.احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست ، با همه وداع می کنم و می خواهم با خدای خود تنها باشم.

خدایا ، خدایا ! به سوی تو می آیم ، از عالم و عالمیان می گریزم ، تو مرا در جوار رحمتت سکنی ده.

                                                      (بخشی از راز و نیاز شهید چمران با خدا)

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط رمضانعلی |

یکی از بچه ها رافرستادم سراغ پسر خاله ام ، عبدالرحیم مهاجری.(من وعبدالرحیم به اتفاق شمسعلی بیات باهمدیگر از جرم افشار به جبهه اعزام شده بودیم) او سراسیمه آمد و وقتی وضعیت مرا دید خیلی متاثر شد. بلافاصله رفت ویک برانکار تهیه کرد، مرا روی برانکار گذاشتند وبا آمبولانس به سوی اورژانس خط حرکت کردند.آمبولانس باسرعت زیاد دردست اندازها، به پیش می رفت، دست وپای من ازلبه ی برانکارپایین می افتاد، وعبدالرحیم آن را روی برانکار می گذاشت. با تکان های شدید آمبولانس، سرم بشدت درد گرفته بود.از او خواستم پیشانیم را فشار دهد،درد سرم کمتر می شد، به محض اینکه دستش را از روی پیشانیم برمی داشت، شدت درد بیشتر می شد، و از او می خواستم دوباره پیشانیم را فشار دهد.مسیر تا رسیدن به اورژانس  طولانی  بود، بنده خدا عبدالرحیم از بس پیشانی مرا فشار داده بود خسته شده بود، به محض اینکه می خواست کمی استراحت کند، فریاد من از شدت درد بالا میرفت ، وعبدالرحیم خسته که از ابتدای عملیات شب گذشته، تا حالا که ساعت 10 صبح بود، نه خوابی رفته بود ونه غذایی خورده بود مجبور بود، دستور مرا اجرا کند.او به جای اینکه مرا دلداری دهد، قطرات اشک، از گونه هایش سرازیر بود. وتا اندازه ای هم دست وپایش را گم کرده بود.

 به بیمارستان صحرایی رسیدیم.لباسهایم را با قیچی چیدند و با پانسمانی مختصر،  مرابا هلیکوپتر به اهواز منتقل کردند.آنجا بیهوش شدم.لحظه ای به هوش آمدم.مشاهده کردم، یک کیسه ی خون به من تزریق کرده اند. تشنگی  خیلی عذابم می داد ، از شدت تشنگی از پرستار درخواست آب کردم.اشک درچشمان او حلقه زد وگفت:متاسفم اگر به شما آب بدهیم خونریزی، ازمحل جراحت شما تشدید می شود. فعلا خوردن آب برای شما ممنوع است .به یاد لبهای تشنه ی بچه های امام حسین(ع)افتادم.

چند دقیقه صبر کردم، اما تشنگی امانم را بریده بود، باز هم در طلب آب،  اصرار کردم. بیچاره پرستار، مستاصل وشرمنده  شده بود، از طرفی می خواست دستور دکتر را مبنی بر آب ندادن به من را اجرا کند، از طرفی هم التماس من برای درخواست آب، کلافه اش کرده بود.  بالاخره گاز خیس شده ای را، روی لبهای خشکیده ام گذاشت، تا شاید اندکی از عطشم کاسته شود. من با ولع تمام، بافشردن گاز خیس شده توسط لبهایم، تلاش می کردم  از عطش بکاهم.

 ازآنجا به همراه بقیه ی مجروحین عازم تبریز شدیم، اولین باری بود که داخل هواپیما می نشستم (البته می خوابیدم).دربیمارستان امام خمینی تبریز، یک هفته بستری بودم.دکترها مرتب بالای سرم می آمدند، و با هم، درباره وضعیت  من صحبت می کردند، ولی من هیچ کدام از حرف های آنان را متوجه نمی شدم، چون به زبان آذری صحبت می کردند.از آنان خواستم،به زبان فارسی صحبت کنند که من هم متوجه شوم، یکی از دکترها گفت:صحبتهای ما بیشتر تخصصی است، هر مطلبی را که قرار شد با شما در میان بگذاریم،حتما به اطلاعتان می رسانیم

لحظات مرگ و زندگی از ابتدا تا....

                                                                            ادامه دارد....

 

درباره وبلاگ

(الهی، چون اندوهناک شوم، تودلخوشی منی)
جانباز رمضانعلی کاوسی، متولد سال 1342 و ساکن شهرضا هستم . سال 1361 در عملیات محرم، براثر اصابت ترکش خمپاره، ازناحیه گردن، دچار ضایعه ی نخاعی شدم.دارای همسری فدا کار و فرزندی صالح هستم ، و تا آخر عمر مدیون زحماتشان . دستهایم مقداری حرکت دارد، نوشته هایم را با یک انگشت تایپ می کنم. سال 72 موفق به کسب مدرک لیسانس، رشته ی علوم سیاسی شدم، اما اذعان می کنم، که از سیاست زیاد، سر رشته ای ندارم.طرفدار گروه سیاسی خاصی نیستم، اما وجود عقاید مختلف سیاسی را جهت پویایی مملکت و حفظ منافع ملی کشور، لازم می دانم. از زمان جانباز شدن تا کنون را، با ویلچر طی طریق می کنم . « راضی هستم به رضای دوست، که هرچه هست، از اوست».
استعداد خوبی درآیین نگارش ندارم.ساده نویسی وکاستی درنوشته هایم را، به دیده ی اغماض بنگرید. تصمیم گرفتم خاطرات نحوه ی مجروحیتم، و بعد از آن را، تحت عنوان «لحظات مرگ وزندگی» در میان پست هایم، به مرور بیاورم. نیازمند راهنمایی های شما خوبان هستم. هر گونه انتقاد وپیشنهاد شما عزیزان را، با جان ودل پذیرا هستم.التماس دعا.

sedaghat9090@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه