تبليغاتX
روزهای جانبازی

عشق را بی معرفت معنا مکن

زر نداری مشت خود را  وا  مکن

گر نداری دانش ترکیب رنگ

بین گلها زشت یا زیبا مکن

خوب دیدن شرط انسان بودن است

عیب را در این وآن پیدا مکن

دل شود روشن زشمع اعتراف

با کس ار بد کرده ای حاشا مکن

ای که از لرزیدن دل آگهی

هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن

زر بدست طفل دادن ابلهی ست

اشک را نذر غم دنیا مکن

پیرو خورشید یا آئینه باش

هرچه عریان دیده ای افشا مکن

ای بس آبادی که بوم یوم شد

بر سر یک مشت گل دعوا مکن

چون خدا بر تو خدائی می کند

اضطراب از روزی فردا مکن

متحد گردید وطوفان شد نسیم

دوستی با بی سر و بی پا مکن

پشت بر محراب دل کردن خطاست

قامتت را جای دیگر تا مکن

چون بشمعی می رسی پروانه باش

وز نگاه این آن پروا مکن

 «شعر از استاد پريش شهرضائي»

پي نوشت:

ساعت 4 بامداد 13/8/1361 مقارن است با آغاز مجروح شدن من. از آن زمان تا حالا 27 سال مي گذرد. 27 سالي كه با تمام فراز و نشيب ها و سختي ها و شيريني هايش گذشت. برايم دعا كنيد هر چند سال ديگري كه قرار است در اين دنيا مهمان باشم، راضي باشم به رضاي حضرت دوست . وضعيت روحي و جسمي ام از وضع موجود بدتر نشود و عاقبت به خير شوم. سپاسگزارم.

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 21:53 |

سلام

امروز يكي از زيباترين و خاطره انگيز ترين روزهاي زندگي من بود. دليل آن هم ديدن دوستان عزيزي بود كه بعد از 27 سال موفق به زيارت آنها شدم. سال61 بعد از پايان امتحانات تربيت معلم با آنها و بسياري از دوستان صميمي ديگر خدا حافظي كردم و ديگر همديگر را نديده بوديم . امروز من با اين چهار رفيق شفيق ديدار كردم و از زيارت آنان بسيار مشعوف شدم. دوستاني كه در مركز تربيت معلم شهيد باهنر اصفهان با هم مثل برادر بوديم.

چند روز پيش موبايلم زنگ خورد، صداي گرم و صميمي آشنايي از آن طرف خط به گوشم خورد، وقتي خودش را معرفي كرد، اصلا نمي توانستم باور كنم كه صداي آقاي مجلسي را بعد از 27 سال مي شنوم. او فقط شنيده بود كه من جانباز شده ام، شماره مرا از يكي از جانبازان اصفهان گرفته بود و به من نويد داد كه چند روز ديگر براي ديدار با من به شهرضا مي آيد. و امروز اين اتفاق افتاد و اين دوستان عزيز بر من منت گذاشتند و به منزلم آمدند. آقاي مجلسي، آقاي معمار و آقاي طهمورث مثل خودم، با موهاي جو وگندمي و آقاي مؤذني با موهاي كاملا سفيد، مؤذني همچنان شوخ طبع و خنده رو بود و اذعان مي كرد كه اين سفيدي موها به او به ارث رسيده.

خيلي از خاطرات زمان تربيت معلم برايمان زنده شد. گفتيم و شنيديم وخنديديم. از خواندن سرود توسط معمار ودوستانش سر صف صبحگاه و شكلك در آوردن بچه ها براي خنداندن آنها، از سه كاري من هنگام خواندن مقاله براي دانشجويان، از تراشيدن سر آقاي مجلسي موقع اصلاح سر ايشان توسط يكي از همكلاسي ها و از شيطنت هاي مكرر مؤذني.

 از من خواستند از خاطرات مجروحيتم بگويم، من شروع به صحبت كردم، آنان را آماده ي شنيدن مي ديدم، هنوز يك دقيقه از صحبت هاي من نگذشته بود كه من اشك را در چشمان آقاي مجلسي ديدم. منصرف شدم و حرف را عوض كردم. نمي خواستم خاطر دوستان عزيزم را بعد از چند سال دوري مكدر كنم. به آنها گفتم خاطراتم را در وبلاگم بخوانند.

همه ي دوستان ابراز اميد واري كردند كه ايكاش زماني فرا مي رسيد كه بشود تمام همكلاسي ها ي آن زمان در يك جا جمع شويم و تجديد ديدار و تجديد خاطره كنيم.

جدايي تا نيفتد دوست قدر دوست كي داند

شكسته استخوان داند بهاي موميايي را

پي نوشت:

الهی چه خوش روزگاری است

روزگار دوستان تو با تو.چه خوش بازاری است

بازار عارفان در کار توچه خوش دردی است، درد مشتاقان در سوز شوق مهر تو .

درصنع تو هر مورچه رازی دارد

باشوق توهر سوخته سازی دارد

ای خالق ذوالجلا ل نومید مکن

آنرا که بدرگهت نیازی دارد .

التماس دعا، روزگارتان خوش باد

 

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 21:20 |

لحظات مرگ و زندگی چگونگی زخمی شدن مرا در سال61 بیان می کند. برای مطالعه ی قسمت های اول تا پنجم (اینجا) را کلیک کنید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 سه روز بود که در بیمارستان امام خمینی تبریز بستری بودم. یکی از پرستارها با کاغذی در دست، کنار تخت من آمد .

لطفا به سوال هایی که می کنم پاسخ بدهید:

نام و نام خانوادگی:رمضانعلی کاوسی

نام پدر: جواد

اعزامی از:شهرضا

یگان اعزام کننده:بسیج

شماره ی تلفن: تلفن نداریم

به پرستار گفتم:چرا این سوال ها را از من می پرسید؟

گفت: می خواهیم به خانواده ی شما خبر دهیم که شما مجروح شده اید.

گفتم: نیازی به مطلع کردن آنها نیست، ان شاالله خودم که بهتر شدم می روم منزل.

 شهرضا کجا؟ تبریز کجا؟ خدا را خوش نمی آید، آن بیچاره ها را ، توی این هوای سرد تو درد سر بیندازم که بیایند تبریزتا مرا ببینند.

پرستار گفت: ممکن است شما مجبور باشید یک ماه، یا دو ماه، یا حتی سه ماه، در بیمارستان بستری باشید، وصلاح نیست به خانواده تان  خبر ندهید.

گفتم: مگر یک زخم گردن چقدر طول می کشد، تا خوب شود؟

پرستار سری تکان داد و گفت: نه عزیزم، اینطورها هم که شما فکر می کنید نیست.باید درمان شما اساسی صورت بگیرد. عکس رادیولوژی را که از گردنم گرفته بودند، نشانم داد،تعداد زیادی ترکش ریز ودرشت در گردنم جا خوش کرده بودند. گفت: با این وضعیت شما حالا حالاها مهمان ما هستید.اما صراحتا نگفت به نخاعم، آسیب رسیده.

تسلیم شدم. وشماره تلفن یکی از اقوام را، به او دادم تا به خانواده ام  خبر دهد.

پرستار رفت ومن در فکر فرو رفتم. یک ماه!  دوماه!   شاید هم سه ماه!. دوست داشتم، هر چه زودتر سلامتی خودم را بازیابم و دوباره به جبهه برگردم.بعد با خود گفتم الهی رضا بقضائک. خدایا راضیم به رضای تو.

همینطور که در فکر بودم، یکی از بچه های همرزم شهرضایی را دیدم، که وارد اتاق ما شد.نبی ا.. مجاهدی. او یک نگاه سرپایی به افراد بستری روی تخت ها کرد، وتصمیم گرفت اتاق را ترک کند.گویا داشت در آن دیار غربت، دنبال آشنا یا همشهری می گشت.حقیقتش من هم در این چند روزچون با هیچ آشنایی سروکار نداشتم کمی دلتنگ شده بودم. نمی دانستم کدامیک از دوستانم سالمند کدامیک شهید شده اند، عملیات موفق بوده؟ نبوده؟ و دهها سوال دیگر... از دیدن نبی ا.. خوشحال شدم.

صدایش زدم: نبی ا.. بی معرفت، کجا داری می ری؟

بلا فاصله برگشت،نگاهی به من انداخت، سلام کرد، اما از نوع برخوردش مشخص بود هنوز مرا نشناخته است.گفتم کاوسی هستم، گردان یازهرا، گروهان امام حسن، سه چهار روز پیش، شب عملیات000 ، نبی الله با شتاب به طرف تخت من آمد، با تعجب زیاد! وبا لهجه ی غلیظ  شهرضایی گفت:«رمضون تــُــــــــوی؟ چرا هِمچینی شُدِی؟!» در حالیکه گریه می کرد، سر و روی مرا غرق بوسه کرد، گفتم: مگر چه شکلی شدم، که تو مرا نمی شناسی!؟ گفت:سروصورتت ورم کرده، قیافه ات تغییر کرده، تازه با این آتل هم که به گردنت بسته اند، شناسائیت مشکل تر هم شده.

سوال: چرا دستهاتو تکان نمی دی؟

پاسخ: نمی تونم.

سوال:پاهات حرکت نمی کنه؟

پاسخ: نه.

او می گفت، هنوز سر وصورتت خاکی است، وشروع کرد به تر وتمیز کردن صورت من. بادستمال کاغذی و گاز نم دار، خاک ها و خون های خشک شده را از گوشها و بینی ام بیرون  آورد، موهایم را شانه کرد. احساس کردم چهره ام از هم بازتر شده و راحت تر نفس می کشم.

از نبی الله تشکر کردم و پرسیدم تو اینجا چکار می کنی؟

گفت: کمرم ترکش خورده وبه سختی می توانم راه بروم. احتمالا امروز وفردا مرخص می شوم. فردای آن روز نبی ا.. مرخص شد وبعد از خدا حافظی با من، تبریز را به مقصد شهرضا ترک کرد.

روز بعد دو برادر بزرگم به تبریز آمدند، با زحمت آدرس بیمارستان را پیدا کرده بودند. هر دو را با هم راه نداده بودند، بیایند داخل بخش. ابتدا برادر بزرگترم آمد، جالب بود، او هم مثل مجاهدی مرا نشناخت. خودم صدایش زدم: دادا ، دادا ، بیا، من اینجام، روی این تخت کناری، دادا آمد کنار تخت من و زد زیر گریه! ومن او را دلداری دادم! بعد از چند دقیقه او(فیض ا..) رفت وبرادر دیگرم (علی اکبر) آمد داخل اتاق. با اینکه دادا به او سفارش کرده بود که گریه نکند او هم طاقت نیاورد، وبرای روحیه دادن به من لحظاتی گریه کرد! علی اکبر به عنوان همراه بیمار، پهلویم ماند و دادا به شهرضا برگشت.

بعد از یک هفته مرا با هواپیما به تهران منتقل کردند و در بیمارستان شهدای تجریش تهران بستری. برادرم به شوخی می گفت شما اینقدر کلاست بالاست که سه ردیف صندلی هواپیما را برداشته اند و به جای آن برانکار شما را نصب کرده اند!

به علت شلوغی بیمارستان، وزیاد بودن تعداد مجروحین، من یک هفته در اورژانس بیمارستان  بستری بودم . هر چه می گفتم مرا به بخش منتقل کنید، می گفتند: جا نیست، ظرفیت بخش تکمیل است وشما باید به اصفهان اعزام شوید.

 پدر و مادرم با زحمت و دردسر فراوان به ملاقاتم آمدند و البته آنها هم گریه و گریه...، یک شب را هم کنار تخت من روی زمین در همان اورژانس بیتوته کردند، بیچاره ها جایی را بلد نبودند که بروند و استراحت کنند. فردای آن روز رفتند و مرا هم چند روز بعد به اصفهان اعزام کردند.

 

                                                                        ادامه دارد000

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 8:29 |

مسئولان یک موسسه ی خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می کند و تا کنون حتی یک دلارهم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: اقای وکیل ما در باره ی شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درامد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده اید. نمی خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته ی پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی دانستم. تسلیت می گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید، فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: ( با شرمندگی بیشتر) نه. نمی دانستم چه گرفتاری بزرگی..

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تامین هزینه های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملا شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی دانستم این همه گرفتاری دارید.

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک دلار هم کمک نکرده ام شما چطور انتظار دارید به خیریه ی شما کمک کنم؟

منبع:هفته نامه ی شهرضا

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 11:20 |

متاسفانه در جامعه ی امروزی، بعضی از ما، با زدن عینک بد بینی زمین و زمان را و انسان های دور وبرمان را خاکستری و سیاه می بینیم و دیگر عادتمان شده که اعمال و رفتار همنوع خود را به راحتی زیر ذره بین گذاشته و در باره ی او اظهار نظر کنیم. وقتی در میان جمعی حضور داریم، به راحتی پشت سر همنوع خود غیبت می کنیم، تهمت می زنیم و دست اخر هم مانند یک قاضی برای فرد غایب حکم صادر می کنیم.

با عرض معذرت اگر بخواهیم انسان های روی این کره ی خاکی را به حیوانات تشبیه کنیم تعداد زیادی جغد را می بینیم که بر روی خرابه ها نشسته و اعمال انسان های دیگر را زیر نظر گرفته ایم، فقط بدی ها، کاستی ها و زشتی ها را می بینیم و آواز شوم سر می دهیم.

آیا تا کنون با خود فکر کرده ایم ما با این رفتارمان، در درجه ی اول به خودمان اسیب می رسانیم تا به ان دوست غایب مان؟ آیا با این عمل، خودمان تسکین می یابیم؟ و حال و روزمان بهتر می شود؟

یکی از دوستان در وبلاگش نوشته بود چرا مثل روشول نباشیم؟

روشویه یا روشور یا سفیداب یا به گویش ترکها "روشول" چربی و بافت های مرده حیوانات است که برای پاک کردن چربی و بافت های مرده انسانها بکار میرود و با اینکه حقیقتاَ شیء کثیفی است، ولی در عین حال باعث نظافت و پاکی می شود!بیاییم بجای آنکه جغد باشیم، سعی کنیم حداقل گاهی مانند روشول کثیف، باعث پاکی و سلامت جامعه باشیم.

ایا بهتر نیست قبل از ان که شروع به تجزیه و تحلیل رفتار همنوع خود کنیم، ابتدا حرفی را که می خواهیم خودمان بر زبان جاری کنیم، نقد و بررسی کنیم.

آیا بهتر نیست حرفی را که می خواهیم بزنیم، اول از فیلتر عقلمان عبور دهیم آن گاه بر زبان جاری سازیم.

امام علی(ع) در خطبه ی 40 نهج البلاغه می فرمایند:

 زبان عاقل در پشت قلب اوست، و قلب احمق در پشت زبانش قرار دارد.

آیا بهتر نیست به جای انکه صفات بد دوستمان را در غیابش نقد کنیم. صفات خوب او را یاد اوری کنیم و از اِبراز آن، لذت ببریم؟

 آیا با تفکرات و دید منفی نسبت به دیگران ابتدا پیله ای سیاه، به دور خودمان نمی پیچیم؟ و خودمان را درون آن سیاهی محصور نمی کنیم؟ و آیا با تنیدن پیله ی بیشتر به دور خودمان، بیشتر لذت پرواز را از خودمان سلب نمی کنیم؟ تنها موقعی می توانیم پرواز کنیم که از آن پیله ی سیاه بیرون بیاییم، عینک بد بینی را دور بیندازیم و عینک خوشبینی بر چشمانمان نصب کنیم..

متاسفانه نویسنده ی این سطور هم از این قاعده مستثنی نیست. دوستان عزیز من! چه راه حل یا راه حل هایی برای درمان این بیماری روحی پیشنهاد می کنید؟متشکرم.

 

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 23:17 |

ای جان فرزند

هزار حکمت آموختم، که از آن چهارصدحکمت انتخاب کردم.

 وازآن چهارصد، هشت کلمه برگزیدم که جامع کلمات است.

دوچیز را هرگز فراموش نکن:

(خدا)را !

(مرگ)را !

 دوچیز را همیشه فراموش کن:

 به کسی (خوبی)کردی!

 کسی به تو(بدی) کرد!

واما چهار کلمه دیگر...

به مجلسی وارد شدی (زبان)نگهدار !

به سفره ای وارد شدی(شکم)نگهدار !

به خانه ای وارد شدی(چشم)نگهدار !

به نمازایستادی (دل)نگهدار !

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 23:36 |

                                       

سلام

قصد داشتم دست نوشته ای را که چند روز پیش نگاشتم بیشتر ویرایش کنم و اشکالات ادبیش را بر طرف کنم. اما گفتم بگذار تا هفته ی دفاع مقدس تمام نشده، یادی از این خوبان گمنام کرده باشم.بنابر این اشکالات نوشتاری متن زیر را بر من ببخشایید.متشکرم.

 یکی از دانشمندان غربی می گوید هر جا مردی را دیدید که در زندگیش موفق است، بگردید اطراف او حتما زن موفقی را خواهید یافت.

این باور، در مورد همسران جانبازان کاملا صدق می کند. مطمئن باشید اگر این پروانگان صمیم(پروانگان صمیم واژه ای است که بنیاد، همسران جانباز را با این نام خطاب می کند) نبودند، که گرد شمع وجود جانبازان بگردند، ونیازهای آنان را مرتفع کنند، هرگز جانبازان زندگی عادی و آرامی نداشتند. یک همسر جانباز هم پرستار است، هم کلیه ی کارهای منزل بر عهده ی اوست.

من معتقدم اینها را باید جانباز وایثارگر واقعی نامید، چون اینها وضعیت جسمی وروحی جانبازها را دیده اند، وبا آگاهی کامل از مشکلات روحی وجسمی جانباز و با چشمانی باز، زندگی با او را انتخاب کرده اند. در صورتی که  ما جانبازان، اگر مطمئن بودیم با شرکت در دفاع مقدس،   قطع نخاع یا قطع عضو می شویم، شاید از حضور در جبهه امتناع می ورزیدیم(عرض کردم شاید). البته با طرح این نظر خدای ناکرده، نمی خواهم ارزش رشادت های جانبازان را زیر سوال ببرم،من کوچکتر از همه ی عزیزان جانباز هستم و دست تک تک آنها را می بوسم، اما می خواهم با این دل نوشته ها، ایثار، از خودگذشتگی و عظمت کار همسران جانباز را به اثبات برسانم.

همسران جانباز، خواه سالم باشند یا بیمار، باید همیشه پرستاری جانباز را عهده دارباشند. و تا آنجایی که من اطلاع دارم اکثرشان به دلیل کار طاقت فرسا، مبتلا به  کمردرد وزانو درد شده اند، اما با این اوصاف هم، از وظایفی که عهده دار شده اند و زحماتی که بر دوش گرفته اند، چیزی کم نمی شود، چه بسا مجبور باشند، تا صبح بر بالین بیمارشان بیدار بمانند. یا مجبور شوند چندین بار از خواب بیدار شوند وبه کارهای همسرشان رسیدگی کنند.

کارهایی که همسر یک فرد قطع نخاع در طول شبانه روز باید انجام بدهد، بعضی اوقات طاقت فرساست واز عهده اش خارج است، اما او ناچار است به این کارهای سخت تن در دهد. چون عدم توجه او، سبب می شود جانباز آسیب  ببیند. بعنوان مثال جانبازی که از گردن قطع نخاع است و برای تخلیه ی مثانه اش مجبور است، روزی 5 یا6 دفعه سوند بزند.به نظر شما اگر یکبار همسرش نتواند به او سوند بزند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ و با توجه به اینکه، یک انسان قطع نخاع، کنترل ادرار و مدفوع ندارد، اگرهمسرش نتواند به موقع او را به دستشویی و حمام ببرد چه اتفاقی می افتد ؟  

بگذارید کمی واضح تر بگویم،من بیشتر شب ها  به خاطر پر شدن مثانه ام از خواب بیدار می شوم، همسرم را صدا می زنم تا به من سوند بزند، وضعیت من به گونه ای  است که وقتی مثانه ام پر شد، حتی یک قطره ی ادرار هم نمی آید. ادرار، فقط وفقط، با زدن سوند خارج می شود.(بارها از خدا خواسته ام ای کاش من هم مثل اکثر افراد قطع نخاع دیگر دچار بی اختیاری ادرار بودم ونیازی به سوند زدن نداشتم). بیچاره همسرم با چشمانی پر از خواب، از اتاق بیرون می رود، من چند دقیقه صبر می کنم، اما از آمدنش خبری نمی شود با شرمندگی دوباره او را صدا می زنم، متوجه می شوم از شدت خواب الودگی رفته داخل هال و روی کاناپه نشسته و خوابش برده، معذرت خواهی می کند، و سوند را می آورد، وکارش را انجام می دهد،البته معذرت خواهی او بیشتر مرا شرمنده می کند.

 این نمونه، مشتی از خروار است، من مطمئنم جانبازان ومعلولانی که وضعیتشان از من بدتر است، همسرانشان بیشتر زجر می کشند. مثلا همسر وفرزندان یک جانباز شیمیایی همیشه باید مرتب، صدای سرفه های عزیزشان را تحمل کنند. تصور کنید خانواده ی محترم یک جانباز اعصاب و روان در چه وضعیتی هستند؟ همینطور جانبازان قطع نخاعی که سالهاست زخم بستر دارند، یا جانباز نابینا و قطع عضو و...

این عین جمله ی همسر یک جانباز شیمیایی است، که همسرش پس از سالها مشکلات ریوی و سرفه های فراوان و تحمل درد و رنج فراوان، به شهادت می رسد:

شبها گوشم را می گذاشتم بر روی سینه اش، ببینم ضربان قلب دارد؟، آرام دستم را می گذاشتم بر روی نبضش،حتی آینه می گذاشتم جلوی بینی اش، تا ببینم نفس می کشند و شیشه آینه بخار می کند یا نه؟!

 یکی دیگر از اعتقادات من این است که، اجر وپاداش مادران جانبازی که فرزند دلبندشان به  دلیل مشکلات فراوان روحی وجسمی، نتوانسته ازدواج کند، یا ازدواج ناموفقی داشته اند، بیشتر از همسران جانباز است، چون همسر یک جانباز از نیروی جوانی برخوردار است اما مادر یک جانباز، با کهولت سنی که دارد، ونیازی که خودش به یک مراقب دارد، واقعا پرستاری از یک جانباز برایش مشکل است.

و اعتقاد دیگرم، درباره ی همسران افرادی است، که سالم بوده اند و بر اثر حادثه ی تصادف یا حادثه ی دیگری قطع نخاع شده اند.اجر این افراد اگر بیشتر از همسران جانباز نباشد کمتر نیست. دوستی دارم که دو سال بعد از ازدواجشان، بر اثر سانحه ی تصادف از گردن قطع نخاع شده، همسر مهربان و مادر بزرگوارش از او در منزل پرستاری می کنند. به نظر شما این همسر واین مادر چقدر نزد خداوند ماجور هستند؟ روزی همسرم به خانم ایشان گفته بود من خودم پرستاری یک انسان قطع نخاع را انتخاب کردم، ولی شما را خدا برای پرستاری از یک قطع نخاع انتخاب کرد.

پی نوشت:

خدایا تو شاهد باش من این مطالب را به خاطر تنویر افکار کسانی نوشتم که بدانند این انقلاب به این سادگی به دستشان نرسیده.

 بعضی اوقات افرادی به خاطر ناآگاهی، یا عدم شناخت ازیک جانباز و دردهایی که او و خانواده اش متحمل می شوند، حرف های نیش داری به انان می زنند، که باعث رنجش انان می شوند،به این دلیل نوشتم که این عزیزان نااگاه شناخت، و احتمالا انصاف پیدا کنند.

 ونمی خواهم هیچ منتی بر کسی بگذارم، یا با احساسات کسی بازی کنم. یا ترحم دیگران را برانگیزانم.

خدایا قصد من از نوشتن این جملات تجلیل از خدمات کسانی است که چون شمع می سوزند و تحلیل می روند و با سوختن خود چراغ خانه ی جانبازان را روشن نگه می دارند. اجرشان با سرور وسالار شهیدان.

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 0:11 |

 

               

خدا عاشق هیچ کس نمی شود.خدا همیشه معشوق همه است.

ولی من احساس می کنم خدا عاشق بعضی بندگان مخلص خود می شود و آنها را پیش خود می برد.

آنجا که می روند، همه روح است. هیچ بندی نیست.انسان محتاج هیچ چیز نیست. نه هوا، نه غذا، فقط محتاج خداست.

آنجا انسان سراپا نیاز است و در اندیشه ی یک نیاز، و خدا پاسخگوی آن نیاز است.

وقتی انسان از اینجا کنده شد و به مرحله ی الوهیت پرواز کرد، هم سنخ با آنجا می شود.

خاصیت این دنیا درگیری با نیازهای جزئی و سطحی و محدود به زمان و مکان است.

 و خاصیت آخرت گشایش و ابدی شدن انسان است.

انسان وقتی خدایی شد، خطی می شود که از ازل تا ابد گسترش دارد.

چه مفاهیم زیبایی:

ازلیت، ابدیت، جاودانگی، خلد، بی نهایت مطلق، بیحدی، لازمانی، لامکانی.

همه ی اینها از مراتب بالا هستند که انسان، بودنشان را می فهمد ولی نمی تواند بدانها برسد، مگر وقتی که به آن مرتبه، مرتبه ی الوهیت راه پیدا کند.

خدایا چقدر راه است از آنجا تا اینجا. قدرش را انسان مشخص می کند.

 آنجا کیفیت است، کمیت مقداری نیست.

آنجا ثابت یا ایستاده نیست تا ما اندازه گیری کنیم، ولی ما می توانیم احساس کنیم.

من نمی دانم آنجا کجاست و چگونه است.

این را می دانم که انسان جایش در اینجا نیست.

انسان یک موجود آنجایی است، نباید در اینجا مدفون شود.

باید عروج کند.

انسان خوب است اصلا قبری نداشته باشد.

هیچ نشانی از مردن خود باقی نگذارد.

همه ی نشانیها باید از زنده بودن انسان باقی بماند.

وقتی انسان این قفس را شکست، نباید اثری از قفس باشد. باید اثری از پرواز باشد.

خوشم می اید از بچه هایی که گمنام شهید شده اند.طوری مرده اند که اثری از جسمشان نیست.

اینها همیشه زنده اند، همه چشم به راهشان هستند« مفهوم واقعی یک شهید». هیچ کس باور نمی کند که او مرده است، چون اثری از مردن ندارد، حتی جسمش.

اینها بهترین هستند.

راستی چه خوب است آدم برای خدا بمیرد.

آن وقت هر چه سخت تر بمیرد بهتر است.

به بدترین وجه شهید شدن، یعنی به بهترین درجه ارتقا یافتن.

آدم وقتی شهید می شود،  دیگر به فکر تن وبدن نیست. هر طور می خواهد بشود، بگذار تا بسوزانند و تکه تکه کنند، چیزی از آدم کم نمی شود، زیاد هم می شود.

ما که دیگر رفته ایم، آنها از جسم ها هم می ترسند.

پرنده ها وقتی از قفس می پرند در فکر قفس نیستند.

این قفس های لعنتی باید از بین برود، تا آدم آزاد شود...

کار بعضی ها خنده دارتر است، جسم را در قبر می گذارند، قفسی در قفس.

من شهیدان بی قبر را بیشتر دوست می دارم، همانهایی که در جنگ تحمیلی تنها ماندند و کشته شدند و در میان آفتاب پوسیدند یا در کوره سوختند. آنها بهترند، چرا که اثری از مردن ندارند، همه ی اثرهاشان در زنده بودن آنهاست و از زندگی آنها، نه از مردگی آنها.

دلم می خواهد بنویسم، ولی کلمات قاصرند.

کلمات از گفتن آن معانی عاجزند.

کلمات هم قفسی برای معانی هستند، اگر نتوانند درست بیان کنند.

کسی که اشتراک معنی با روح، روحی که این کلمات را می زاید، نداشته باشد. از اشتراک الفاظ، اشتراک معانی را درک نمی کند.

بگذار به لفظ اکتفا کنیم و بقیه را در معانی بدانیم. والسلام.

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 16:52 |

هر كسی در دنیا به نوعی تلاش می‌كند تا توشه‌ای جمع كند البته تلاشها با هم فرق ‌می‌كند بعضی‌ها بدنبال مال و منال هستند و بعضی ها هم به دنبال علم و دانش. بعضی‌ها هم بدنبال مدرك و ...

در این میان بعضی سر به راه اند و بعضی راه به بیراهه برده‌اند؛ بعضی‌ها كاسبی و دانش را با هم عجین كردند و با دانش كاسبی می‌كنند. و بعضی ....

ولی واقعا ثروت و فقر چیست؟ گفته‌اند هر كس بیشتر دارد بیشتر محتاج است. خوب كه فكر می‌كنم می‌بینم حرف درستی است، هم در مورد مال دنیا هم در مورد علم و دانش هم تاجر به فكر بیشتر در آوردن است و هم عالم و دانشمند به فكر بیشتر فهمیدن.

خوب كار دنیا همین است آنچه اهمیت دارد این است كه در راه باشیم...

اگر در راه بودیم هم ثروت و هم دانش نعمت است و اگر بیراهه رفتیم هر دو نقمت است.

ثروتی كه به راه باشد در راه خیر و خوبی صرف می‌شود، باعث شاد كردن دل دیگران می‌گردد ، علم هم همین‌گونه است اگر در راه باشد صرف تعالی و خدمت به بشر می‌گردد اما امان از روزی كه علم و ثروت به بیراهه رود.

ثروتش، آتشی می‌شود كه به جان مردم می‌افتد و دانشش سوختی كه لهیب آتش را بالا می‌برد، بمب اتم می شود و جان مردم را می گیرد.

اما حرف من اینها نیست! من به دنبال  ثروت واقعی هستم، ثروتی است كه هم تاجر را بی‌نیاز كند و هم عالم را و كسی را به بیراهه نبرد.

امام علی (علیه السلام) می‌فرماید: اعْلَمُوا انَّه لَیْسَ عَلَی أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرآنِ فاقة، و لا لِأحَدٍ قَبْلَ الْقُرآنِ مِنْ غِنًی، فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أدْوائِکُمْ، وَاسْتَعینُوا بِهِ عَلَی لَأْوائِکُمْ 1

آگاه باشید هیچ کس پس از داشتن قرآن فقر و بیچارگی ندارد و هچکس پیش از آن غنی و بی نیازی نخواهد داشت بنابراین از قرآن برای بیماری های خود شفا و بهبودی بطلبید و برای پیروزی بر شدائد و مشکلات از آن استعانت جویید.

به راستی اینگونه است، بیچاره كسی است كه آب در دستش هست و به دنبال آن می‌گردد. نوش دارو بدست دارد و به دنبال سیمرغ می‌گردد. راستی قرآن ، این معجزه جاویدان را چقدر شناخته‌ایم؟!!!


۱- نهج البلاغه خطبه 176

 

 

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 23:19 |

خدایا هدایتم کن ، زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم ، زیرا میدانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.

خدایا نگذار دروغ بگویم ، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

خدایا محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم ، زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است.

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم ، زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم ، که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است.

خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم .

خدایا پستی و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.

خدایا من کوچکم ، ضعیفم و ناچیزم ، پرکاهی در مقابل طوفانها هستم ؛ به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم و بدرستی تدبیر کنم.

خدایا دلم از ظلم و ستم گرفته است ؛ تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده.

خدایا می خواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی عظمت تو غافل نگرداند.

خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم.

خدایا دردمندم ، روحم از شدت درد می سوزد ، قلبم می جوشد ، احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند ؛ تو مرا در بستر مرگ آرامش بخش.

خدایا خسته شده ام ، پیر شده ام ، دل شکسته ام ، ناامیدم و دیگر آرزویی ندارم.احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست ، با همه وداع می کنم و می خواهم با خدای خود تنها باشم.

خدایا ، خدایا ! به سوی تو می آیم ، از عالم و عالمیان می گریزم ، تو مرا در جوار رحمتت سکنی ده.

                                                      (بخشی از راز و نیاز شهید چمران با خدا)

 

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 7:47 |

یکی از بچه ها رافرستادم سراغ پسر خاله ام ، عبدالرحیم مهاجری.(من وعبدالرحیم به اتفاق شمسعلی بیات باهمدیگر از جرم افشار به جبهه اعزام شده بودیم) او سراسیمه آمد و وقتی وضعیت مرا دید خیلی متاثر شد. بلافاصله رفت ویک برانکار تهیه کرد، مرا روی برانکار گذاشتند وبا آمبولانس به سوی اورژانس خط حرکت کردند.آمبولانس باسرعت زیاد دردست اندازها، به پیش می رفت، دست وپای من ازلبه ی برانکارپایین می افتاد، وعبدالرحیم آن را روی برانکار می گذاشت. با تکان های شدید آمبولانس، سرم بشدت درد گرفته بود.از او خواستم پیشانیم را فشار دهد،درد سرم کمتر می شد، به محض اینکه دستش را از روی پیشانیم برمی داشت، شدت درد بیشتر می شد، و از او می خواستم دوباره پیشانیم را فشار دهد.مسیر تا رسیدن به اورژانس  طولانی  بود، بنده خدا عبدالرحیم از بس پیشانی مرا فشار داده بود خسته شده بود، به محض اینکه می خواست کمی استراحت کند، فریاد من از شدت درد بالا میرفت ، وعبدالرحیم خسته که از ابتدای عملیات شب گذشته، تا حالا که ساعت 10 صبح بود، نه خوابی رفته بود ونه غذایی خورده بود مجبور بود، دستور مرا اجرا کند.او به جای اینکه مرا دلداری دهد، قطرات اشک، از گونه هایش سرازیر بود. وتا اندازه ای هم دست وپایش را گم کرده بود.

 به بیمارستان صحرایی رسیدیم.لباسهایم را با قیچی چیدند و با پانسمانی مختصر،  مرابا هلیکوپتر به اهواز منتقل کردند.آنجا بیهوش شدم.لحظه ای به هوش آمدم.مشاهده کردم، یک کیسه ی خون به من تزریق کرده اند. تشنگی  خیلی عذابم می داد ، از شدت تشنگی از پرستار درخواست آب کردم.اشک درچشمان او حلقه زد وگفت:متاسفم اگر به شما آب بدهیم خونریزی، ازمحل جراحت شما تشدید می شود. فعلا خوردن آب برای شما ممنوع است .به یاد لبهای تشنه ی بچه های امام حسین(ع)افتادم.

چند دقیقه صبر کردم، اما تشنگی امانم را بریده بود، باز هم در طلب آب،  اصرار کردم. بیچاره پرستار، مستاصل وشرمنده  شده بود، از طرفی می خواست دستور دکتر را مبنی بر آب ندادن به من را اجرا کند، از طرفی هم التماس من برای درخواست آب، کلافه اش کرده بود.  بالاخره گاز خیس شده ای را، روی لبهای خشکیده ام گذاشت، تا شاید اندکی از عطشم کاسته شود. من با ولع تمام، بافشردن گاز خیس شده توسط لبهایم، تلاش می کردم  از عطش بکاهم.

 ازآنجا به همراه بقیه ی مجروحین عازم تبریز شدیم، اولین باری بود که داخل هواپیما می نشستم (البته می خوابیدم).دربیمارستان امام خمینی تبریز، یک هفته بستری بودم.دکترها مرتب بالای سرم می آمدند، و با هم، درباره وضعیت  من صحبت می کردند، ولی من هیچ کدام از حرف های آنان را متوجه نمی شدم، چون به زبان آذری صحبت می کردند.از آنان خواستم،به زبان فارسی صحبت کنند که من هم متوجه شوم، یکی از دکترها گفت:صحبتهای ما بیشتر تخصصی است، هر مطلبی را که قرار شد با شما در میان بگذاریم،حتما به اطلاعتان می رسانیم

لحظات مرگ و زندگی از ابتدا تا....

                                                                            ادامه دارد....

 

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 23:56 |

دوستی دارم قصاب است وسیگاری. و اتفاقا از همان قصاب هایی که سبیل کلفت دارند.بر خلاف عقیده ی عرف، که قصاب ها را افرادی خشن و عصبانی و... می پندارند (واتفاقا در سریال های تلویزیونی ما هم انها همین گونه نشان می دهند) فردی است دل نازک و رقیق القلب و خنده رو.

از این مقدمه ی کوتاه که بگذریم. او به من می گفت: فلانی من سعی می کنم تمام روزه هایم را در ماه مبارک رمضان بگیرم. وبر این تصمیمم هم مصرم.  گرسنگی وتشنگی را تحمل می کنم، اما وقتی فردی را می بینم که جلوی من سیگار می کشد، تحمل نکشیدن سیگار برایم خیلی مشکل است. وقتی کسی را می بینم که در حال کشیدن سیگار است، داخل مغازه می روم که او را نبینم. و بوی دود سیگار به مشامم نرسد.

 سوال:

من نمی خواهم در این نوشتار به مضر بودن یا نبودن استعمال سیگار بپردازم(که به صدها دلیل مضر است و افراد سیگاری هم آن را می دانند). صحبت من این است که با انکه رساندن دود غلیظ به حلق، یکی از مبطلات روزه است چرا بعضی افراد در روز ماه مبارک رمضان علنی سیگار می کشند، و در واقع روزه خواری می کنند؟ واقعا این دوستان با این عملشان، چه فکری در سر دارند و چه چیزی را می خواهند ثابت کنند؟

آیا می خواهند بگویند ما روزه خواران شجاع هستیم و شما روزه داران ترسو؟

آیا می خواهند بگویند به ما ربطی ندارد شما روزه هستید، خب شما هم روزه نگیرید؟

آیا فکر نمی کنند این عمل آنان مخالفت با دستور صریح خداوند و مخالفت با نص صریح قران مجید است؟

آیا نمی شود در جای خلوتی مثل منزلشان سیگار بکشند و روزه خواری کنند؟

خیلی از افراد به دلایل مختلف نمی توانند روزه بگیرند. چه عیبی دارد شما هم کمی رعایت کنید و در خفا بخورید و بیاشامید؟ خیلی مشکل است؟

ادامس جویدن در انظار مردم روزه دار، چه توجیهی دارد؟

یعنی تا این حد ما باید یاغی باشیم؟

یعنی تا این حد ما با خدا کاری نداریم؟

تظاهر به روزه خواری به چه قیمتی؟

آیا چون ما خود را آزاد می پنداریم، مقتضای آزاد بودن، ما را به این یاغی گری و تکبر در برابر خداوند  وا می دارد؟

چرا با بی عقلی، پل های پشت سرمان را خراب می کنیم؟ آیا نباید روزنه ای را برای آشتی با خدا برای خودمان باز بگذاریم؟

روزه گرفتن که نه سیاسی است، نه کاری به دولت وحکومت دارد، که بگوییم ما با روزه خواری مبارزه ی منفی می کنیم.

فرض کنیم فردی سالم هم باشد ولی اراده ی روزه گرفتن نداشته باشد.اما ظاهر امر را رعایت کرده و لا اقل در جمع مردم اقدام به روزه خواری نکرده. روز قیامت هم در محضر خداوند، تنبلی خود را برای روزه نگرفتن، دستاویز قرار دهد و با یک عذر خواهی، چه بسا خدا هم با یک گوشمالی ساده، از او بگذرد، درست است که گناه کرده، ولی این جمله را هم می تواند بگوید: که خدایا  من اگر گناه کردم، لااقل در خفا بوده واز کرده ی خود پشیمانم، ولی کسی که با تکبر در انظار جامعه اقدام به روزه خواری کرده، چه توجیهی برای خداوند کریم دارد؟

تعجب می کنم! در این ماه عزیز واین ماه رحمت و مغفرت، عده ای زرنگی می کنند و با توبه، گناهان یک سال گذشته ی خود را پاک می کنند وعده ای هم بیخبر، و از روی بی عقلی، برای خدای خودشان شاخ و شانه می کشند. پشت فرمان ماشین، شانه های خود را به طرف عقب می کشند، دست خود را با سیگاری روشن، طوری روی فرمان ماشین می گذارند که همه ببینند.ایا می خواهید با این عملتان شجاعت خود را به مردم ثابت کنید، یا بی اهمیت جلوه دادن دستورات خداوند را؟

دیروز به توبه ای شکستم ساغر

وامروز به ساقری شکستم توبه

صد حیف که ساقرم شکستم صد بار

ای وای که صد بار شکستم توبه

پی نوشت:

1- دوستان گرامی حتما اینجانب را از دعای خیر فراموش نفرمایید.

2- بیایید حتی المقدور هنگام تلاوت قرآن، از قرآنهایی استفاده کنیم که ترجمه ی فارسی دارد. فکر می کنم اگر کمتر بخوانیم وبا ترجمه ثوابش بیشتر باشد.

3- ظهرها یک آقایی(رفیعی) ساعت2 از شبکه ی 3 سخنرانی خیلی زیبایی دارد فرصت کردید مشاهده کنید.

 

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 13:0 |

ما شیعیان،ارادت زیادی به ائمه اطهار(ع) داریم، و این ارادت را، در ایام ولادت ومخصوصا در ایام شهادت این بزرگواران، به اوج خود می رسانیم. آیا تا کنون از خودمان سوال کرده ایم، چقدر توانسته ایم از سفره پر فیض این امامان بزرگوار واین قران های ناطق بهره گیریم؟ من منکر عزاداری، سینه زنی وزنجیر زنی وگریه کردن در مصائب این بزرگواران نیستم، اتفاقا خیلی هم ثواب دارد، ولی سوال من این است که در کنار این عزاداریها، ما تا چه اندازه از فرامین وسخنان ناب این عزیزان، که همگی اش درس اخلاق و درس زندگی است ، بهره گرفته ایم وبه آن عمل می کنیم؟

به مناسبت فرا رسیدن ماه مبارک رمضان، گلچینی از سخنان امام سجاد(ع) را در دعای مکارم الاخلاق، از کتاب با ارزش صحیفه ی سجادیه  انتخاب کرده ام، تا شاید ما هم، نسبت به این امام بزرگوار، شناخت بیشتری پیدا کنیم. وجمله جمله دستورات اخلاقی ایشان را، نصب العین زندگی خویش قرار دهیم. ان شاالله.

بار خدایا بر محمد وآلش درود فرست،ودرجه  و مرتبه ی مرا نزد مردم بلند مگردان، مگر آنکه مرا به همان اندازه، نزد خودم پست گردانی.

بار خدایا  مرا تا وقتی زنده بدار، که عمرم در اطاعت تو به کار رود، وچون بخواهد عمرم چراگاه شیطان شود، جانم را بستان.

بار خدایا  توفیقم ده، به آنکه، از من بریده بپیوندم. وبر خلاف آن که از من غیبت کرده، از وی به نیکی یاد کنم.

بارخدایا  فراخ ترین روزی را، به وقت پیری نصیبم کن، ونیرومندترین قوت خود را، به هنگام درماندگی، بهره ی من فرما، ومرا در راه عبادت، دچار سستی منما، ومپسند که به کسی که از تو دور است نزدیک شوم، واز آن که با تو همراه است، جدا گردم.

الهی  چنان کن که با نیرو وقدرت تو، به شداید حمله کنم، وبه وقت نیاز، به گدایی از تو بر خیزم، ودر وقت بیچارگی، به پیشگاه تو بنالم.

الهی  عنایت کن که به جای آنچه شیطان، از آرزوی باطل وبدگمانی وحسد، در دلم می افکند، یاد عظمت تو کنم، ودر قدرت تو اندیشه نمایم. وبه جای آنچه شیطان، از فحش وبد گویی وناسزا، یا شهادت ناحق، یا غیبت از مومن غایب و...برزبانم جاری می سازد، سخن در سپاس تو گویم.

الهی  از نفس، من آنچه موجب آزادیش باشد برای خود، بگیر، و آنچه را که موجب صلاح آن می گردد، برایم باقی بدار، زیرا که نفس من، در معرض هلاکت است، مگر این که تو او را حفظ کنی.

الهی چون اندوهناک شوم، تو دلخوشی منی، وچون محروم گردم، تو محل امید منی، وچون غم و غصه و مصیبت، بر من هجوم آرد پناهم به توست... پس، پیش ازگمراه شدن،هدایت را بر من منت گذار، ومرا از آزار مردمان، کفایت کن، وایمنی از روز قیامت را، نصیبم فرما... ومرا در اوقات بی خبری وغفلت، برای یادت بیدار کن... وبه رحمتت مرا از آتش جهنم حفظ فرما.

التماس دعـــــــا.

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 23:27 |

من نمی گویم شن های ساحل نرم است، من می خواهم پاهایم این نرمی را حس کند.

گروه عباسیون تشکیل شده از یک عده جانباز و عده ای رزمندگان بسیجی 8 سال دفاع مقدس که به قول خودشان وبه تایید همه ی جانبازان، فقط عاشقی آنان را به این تشکیل این انجمن واداشته است. عزیزانی که هنوز حال وهوای دوران دفاع مقدس، در سرشان است وبه کسانی که مثل خودشان هستند عشق می ورزند. عزیزانی که به واسطه ی مدیریت خداپسندانه ای که دارند توانسته اند خود را وقف خدمت به جانبازان دیگر، با برپایی اردوهای فرهنگی و تفریحی برای دوستانشان بنمایند. و البته این گروه خود جوش، وابسته به هیچ ارگان دولتی مثل بنیاد یا جای دیگری نیست. و فقط  عشق به خداوند، و قصد خوشحال نمودن همرزمانشان آنان را، به انجام این کار ترغیب نموده است. این طور که من استنباط کردم، سرگروه این انجمن، جانباز بزرگوار قطع نخاعی است، به نام اقای مدنی، ودوستان دیگرشان مثل اقایان مومنی هادی،اسفندیاری و... کمک کار این عزیز هستند.(امیدوارم جناب مدنی عزیز اگر فرصت کردند این پست مرا بخوانند و هر مطلبی را که من احیانا اشتباه برداشت کرده ام تذکر دهند من آن را اصلاح می کنم. هدف من از نوشتن این مطالب تشکر عمیق از ایشان و دوستانشان است)

اما اصل ماجرا

چند هفته ی پیش دوست بزرگوارم جناب سامع عزیز، به من زنگ زدند وگفتند اگر آمادگی دارید می توانید به مدت سه روز برای یک سفر تفریحی به شمال سفر کنید. من هم ضمن تشکر از ایشان اعلام آمادگی کردم.

مکان تفرجگاه مجتمع فرهنگی سیاحتی صهاشهر حدفاصل شهرستان های نوشهر ونوراستان مازندران است. این مجموعه وابسته به  سازمان هواپیما سازی ایران است (اگر اشتباه نکنم). این مکان در هر سال سه روز با هماهنگی گروه عباسیون در اختیار جانبازان قرار می گیرد.و هر جانباز، فقط یکبار می تواند از این مکان استفاده کند. وبرای سال های بعد می تواند معرف جانبازان دیگر باشد.کما اینکه اقای سامع که پارسال در این اردو حضور داستند امسال معرف من و اقای شادمان واقای طیبی از شهرضا بودند. هزینه ی این اردو، البته بسیار منصفانه از جانباز دریافت می شود وهمانطور که اشاره کردم هیچ کمکی از بنیاد دریافت نمی شود.

برنامه های اردوی صها شهر

این مجموعه دارای ویلاهایی زیبا، ساحلی زیباتر که در کنار ساحل آلاچیق بزرگ و زیبایی است. افراد برای دیدن دریا، و امواج زیبای آن زیر این الاچیق می نشینند وبا نوشیدن چای وخوراکی های دیگر ومخصوصا موقع صرف صبحانه،  در آنجا صفا می کنند.از آن بهتر هوای لطیف و بسیار خنک آنجا که حداقل برای من که مجبور بودم در شهر خودمان مرتب به خودم آب بپاشم، یا از روبروی کولر آن طرف تر نروم، تا بتوانم نفس بکشم، بسیار مطبوع بود. اصلا در آنجا نیازی به روشن کردن کولر نبود.

هر مهمان به همراه خانواده اش دارای یک ویلای مستقل بود. نماز جماعت هر سه وقت در نمازخانه ی مجموعه برگزار می شد. من سعی می کردم به جز نماز صبح برای اقامه ی جماعت در نماز خانه حاضر شوم. یک اقای روحانی با سواد وجوان پسند به نام حاج اقا سلطانی هم در این اردو بودند، که با صحبت های زیبایشان فضای معنوی اردو را دو چندان کرده بودند. شبها در مکان سینمای ساحلی مجموعه، جانبازان به بیان خاطرات خود می پرداختند که البته به دستور مجری(آقای هادی) کسی حق تعریف کردن خاطرات تلخ نداشت، و همه می بایست، فقط خاطرات شیرین تعریف می کردند. که بیان این خاطرات باعث شادی و شعف بچه ها شده بود. خاطرات 8 سال دفاع مقدس برایمان زنده شد. البته من چون اکثر خاطراتم تلخ بود چیزی تعریف نکردم (افسرده دل، افسرده کند انجمنی را) .یک استخر استاندارد هم در مجموعه بود، دوستانی که می توانستند از آن استفاده کردند.

قرار بود قایق سواری هم برویم، که به دلیل طوفانی بودن، و مواج بودن دریا، این خواسته میسر نشد. اما با رفتن به شهرک تفریحی نمک آبرود و سوار شدن بر تله کابین و رفتن بالای کوه و دیدن دریا و مناظر زیبا از آن ارتفاع، بر شور و شعف مان افزوده شد. حقیقتش من اولین بار بود که سوار تله کابین می شدم و خیلی لذت بردم.

در این سفر دوستانی را زیارت کردم، که ازحدود بیست سال پیش تا کنون، همدیگر را ندیده بودیم. چند سال در آسایشگاه جانبازان اصفهان با هم زندگی کرده بودیم. اما روزگار است دیگر، چه می شود کرد. جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند؟ جانباز بزرگوار قاسم اویسی (فوق لیسانس جامعه شناسی ومدرس دانشگاه). وجانباز عزیز دکتر مهدی نظری (دکترای فقه ومدرس دانشگاه). به دلیل فراق زیاد به سختی اسامی یکدیگر را به یاد آوردیم.

بازار مسابقات فرهنگی و ورزشی واهدائ جوایز هم داغ داغ بود. از بچه ی سه ساله تا مرد 60 ساله جایزه گرفتند. من هم که تنها جانباز قطع نخاع گردنی این اردو بودم، در مسابقه ی ویلچر رانی با سرعت حدود 20 سانتیمتر در ثانیه در کلاس خودم شرکت کردم و چون رقیبی نداشتم، اول شدم! و جایزه گرفتم!

در پایان این سفرنامه ی در هم و برهم یکبار دیگر از تمام عزیزالوجودانی که برای شاد شدن جانبازان زحمت کشیدند تشکر می کنم. اجرشان با سرور وسالار شهیدان.

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 11:30 |

الهی

 نصیرمان باش تا بصیر گردیم

بصیرمان کن، تا از مسیر بر نگردیم

آزادمان کن، تا اسیر نگردیم

الهی

خوشم که معبودم تویی، خرسندم که مقصودم تویی

نه دوری که نخوانمت، نه مستوری که نبینمت، نه مجهولی که نشناسمت.

الهی

کینه را از سینه ام بزدای

زبانم را از دروغ وتهمت نگه دار

اگر نعمتم بخشیدی، شاکرم کن

اگر به بلا افکندی، صابرم کن

اگر آزمودی پیروزم کن، امروز را بهتر از دیروزم کن

الهی

تشنه جانیم وسوخته دل

سیرابمان کن که از عطش نسوزیم

بینایمان کن که تا دیده به سراب ندوزیم

الهی

تا ما را اهل «ضمیر» نکرده ای «ظاهر» مکن

ما را بخر، آنگاه ببر

تو را به مرادی پذیرفته ایم، ما را به مریدی بپذیر

الهی

امیران کشور دل به درگاهت حقیرند

اسیران بت نفس، به یاریت حقیرند

ما را امیر کشور دل کن، تا اسیر فرعون نفس نشویم

گاهی تو را گم می کنیم، مددی تا خویش را گم نکنیم

الهی

کشتی بر گل می نشیند وموعظه بر دل

هر که به خلوت حضورت راه یابد، کامل گردد

بخوان، تا دل به پای سر آید

الهی

بارمان گناه است ویارمان تویی

اگر گریه سود می بخشد، این دیدگان پر اشک

اگر سجده، دریای رحمتت را به جوش می آورد، این چهره ی نهاده بر خاک

اگر توبه سبب ساز طهارت جان وآمرزش عصیان است، این دل شکسته واین جان سوخته

ما را کوچک کن تا بزرگ شویم

ما را به خودمان وامگذار

عنان روحمان را به شیطان مسپار

بخواه تا بخواهیم

بطلب، تا فاصله ها را بکاهیم

                                          برگرفته از کتاب دعا. جواد محدثی

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 17:41 |

سلام بر دوستان بزرگوارم

این روزها بر اثر شدت گرما وتنگی نفس شدید، خیلی کم حوصله و بد اخلاق شده ام، باید همیشه روبروی دریچه ی کولر بایستم تا بتوانم نفس بکشم. خیلی کم سراغ کامپیوتر می آیم. اگر کمتر به وبلاگ شما عزیزان سر می زنم، حمل بر بی ادبی نباشد. اشعاری را به مناسبت این جشن میلاد، در باره ی مولایم مهدی فاطمه  تقدیم حضرتش می کنم، شاید آن حضرت نگاهی هم به این کمترین بنمایند. پای ملخی نزد سلیمان بردن، عیب است لکن هنر است از موری.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهدی جان!

اگر ما را به خیمه گاهت راهی نیست ، حرفی نیست ...  ، تنها اگر پیراهنت را که  با عطر وجودت در آمیخته است ،  بر صورتمان افکنند ،  باشد تا بیناییمان را به دست آوریم ، و به مسرت درآییم ، و در امن و امانت پناه گیریم.

مهدی جان!

تا زمانی که رخ زیبای تو را نبینم دلم آرام نمی گیرد. به خدا مهدی جان، می خواهم نیمه جانی که به تنم مانده نثار تو کنم، اما بتوانم رخ زیبای تو را تماشا کنم.

مهدی جان!

ز سوز عشق تو چون گرم التهاب شوم      چون شمع شعله کشم آنقدر که آب شوم.

مهدی جان!

   همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی        

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

    تو نه مثل آفتابی که حضور و غیب افتد      

 دگران روند و آیند، تو همچنان که هستی

          دل دردمند ما را که اسیر توست ،یـــارا           

    به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

مهدی جان

جون تشنه ای خشکیده لب، بر روی مردابم بیا

در حسرت دیدار تـــــــــــو ، شبها نمیخوابم بیا

گفتم که بعد مردنم ، آبی بریزی بــــــــــــر تنم

من مرده ام باور بکن ، بی تاب آن آبم بیــــــــا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:38 |

صحن وسرا ومضجع شریف حضرت علی ابن موسی الرضا(ع)  در کشور ما،" قطعه ای از بهشت" و یکی از نعمات الهی است که مردم ایران باید قدر آن را بدانند والبته قدر می دانند، وهر فردی توفیق پیدا کرد به زیارت این امام رئوف برود باید تلاش کند بیشترین استفاده را از این سفر معنوی کسب کند.

 اصولا فضای مکان های مذهبی مثل مسجدالحرام، مسجدالنبی، قبور ائمه ی اطهار(ع)، امامزاده ها ،مساجد و حسینیه ها، مملو از انرژی مثبت است، واین انرژی مثبت، شامل حال افرادی می شود که در آن مکان مقدس، آمد وشد می کنند، حتی اگر زیارتنامه هم نخوانند و دعا هم نکنند.اصلا تنفس در مکان های مذهبی خودبه خود نشاط آور است
وقتی شما به این مکان های مقدس می روید در میان تجمعی از نیروهای مثبت قرار می گیرید واین نیروهای مثبت باعث آرامش وشادی شما می شوند. و اگر دقت کرده باشید هنگام خروج زائران از حرم مطهر امام(ع) همه ی چهره ها بشاش وخندان هستند. واین ناشی از جذب انرژی مثبت توسط افراد از این نوع اماکن است.

وقتی وارد صحن می شوید،بعد از خواندن اذن دخول، ابتدا وضو می گیرید، با عمل وضو، شما الکتریسته ی ساکن را به سطح بدن می آورید. آب رسانا است وشما امواج آرام بخش را تولید می کنید. با کشیدن مسح سر، این امواج را به کورتکس مغز انتقال می دهید وباعث می شوید که ناحیه ی ذهن آرام گیرد. وقتی داخل رواق ونزدیک ضریح مطهر می شوید، در چنبر انسان هایی قرار می گیرید که همگی خواسته های مثبت دارند. خوشبختانه این فرهنگ، که برای قبول شدن زیارت حتما باید دستت به ضریح برسد، روز به روز وسال به سال در حال کم رنگ تر شدن است. و مردم بیشتر راغبند در گوشه ای بنشینند وزیارتنامه بخوانند. وبیشترراغب هستند از فیض اقامه ی نماز جماعت بهره مند شوند.

. در میان تضرع ودعا، از غیبت، تهمت، قضاوت نسنجیده در مورد افراد، حسادت ، کینه، دروغ،جر وبحث کردن وآزار دیگران خبری نیست. اگر هم سهوا به همدیگر تنه زدید با لبخند از همدیگر عذر خواهی می کنید.(متاسفانه ما انسان ها، در زندگی روزمره مان، با ارتکاب اعمال خلاف ، تراکمی از نیروهای منفی را به دور خودمان، جمع آوری می کنیم و همیشه از فشار این نیروهای منفی در عذابیم).

معمولا افراد بعد از زیارت وخواندن زیارتنامه، قرائت قران و... برای انجام نماز به یکی از صحن ها مراجعه می کنند. من از خواندن نماز در صحن جامع رضوی بیشتر لذت می بردم. صحنی که مساحت آن 50 جریب است. موقع اقامت نماز جماعت دریایی از انسان هایی مشاهده می شوند که رو به کعبه با هم تکبیره الاحرام می گویند.در این سفر سعادت نصیبم شد که نماز جماعت را در این فضای معنوی زیبا به حضرت آیت الله مکارم شیرازی اقتدا کنم. نماز ظهر وعصر را در مسجد گوهر شاد می رفتم. ونماز صبح را هم فرادا و در هتل، ومتاسفانه یکی دوبارهم نمازصبح مان  قضا شد.(البته سهوی بود. خدا ببخشد).

یکی از برنامه های فرهنگی جالبی که دیدم جلساتی بود با عنوان "دین، نشاط، زندگی" بعد از ظهرها در صحن جمهوری اسلامی، هر روز با حضور یک کارشناس وعنوانی مشخص و بعدا پرسش وپاسخ، واهدای جوایز، که مورد استقبال جوانان قرار گرفته بود وباعث شده بود وقت مردم فقط با قدم زدن در صحن ها و رواق ها سپری نگردد.

نظم موجود در حرم امام(ع) هم قابل تحسین وتقدیر بود. البته وجود نظم رعایت آن توسط زائرین اجتناب ناپذیر بود، چون در غیر اینصورت، کنترل این جمعیت انبوه کاری بود غیرممکن.افراد مسن توسط خدامی که لباس فرم زیبایی هم پوشیده بودند، با ویلچر جابه جا می شدند. معمولا مسیر حرکت ویلچرها از ورودی های حرم تا ابتدای رواق ها وبالعکس بود.بعضی وقت ها اشتباهاتی هم می شد و مردم از جانبازان طلب ویلچر می کردند، مثلا جلوی کفشداری12 یک خانمی که می خواست مادرش را تا باب الرضا ببرد، به من گفت آقا شما پیاده شوید که من مادرم را با ویلچر ببرم، ومن ضمن عذر خواهی، برای او توضیح دادم، که رفاقت من با این ویلچر ابدی است ومن حتی یک لحظه هم نمی توانم این مونس خود را ترک کنم.

در پایان این سفرنامه ی درهم وبرهم، ازهمه ی دوستانی که در این چند روز به وبلاگم سر زدند وکامنت گذاشتند وتبریک گفتند، تشکر می کنم وباید بگویم به قولی که دادم عمل کردم وبرای تک تک دوستان خوبم دعا کردم.همچنین به تمام دوستان جانبازم که همگی سرور من هستندهم، فرارسیدن میلاد حضرت ابوالفضل(ع) وروز جانباز را تبریک می گویم. سرفراز و در پناه حق باشید.

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 0:52 |


سلام بر دوستان بزرگوارم

عازم مشهد مقدس هستم، آخرین پستم را قبل از اعزام ، تقدیم شما بزرگواران می کنم.هر چند دراین چند روز دلم برای دوستانم تنگ می شود اما در عوض در حرم زیبا و با صفای ثامن الحجج(ع) نائب الزیاره هستم، البته اگر قابل باشم. موفق باشید.

در ضمن این گرافی گردن ترکش خورده ام را هم ناشیانه گذاشته ام. علامت های سفید نشانگر ترکش هاست.عکس را سال۸۵ گرفته ام ترکش ها محکم استوار از سر جایشان تکان نخورده اند. آب هم نشده اند!

 


درست حدس زدید. تنفس من مشکل تر شد.تقریبا سه چهارم صورت و  دهانم داخل خاک ها فرو رفته بود.با هر بار نفس کشیدن، مقدار زیادی گرد وخاک داخل دهان وریه ام، وارد می شد ومقداری ازخاکها در فضا پراکنده می شد.کم کم زیر کلوخ های کوچک، سست شد و یکی از کلوخ ها، درست روی مجرای تنفسم افتاد وبلافاصله  ماموریت زبانم آغاز شد .با هر دم وبازدم، زبان بیچاره باید یکبار این کلوخ لعنتی راکنار بزند، تا تنفس صورت گیرد.

کار مشکلی بود. زبانم خسته شده بود، دیگر نمی خواست این کارسخت راتکرار کند.اعتراض کرد، اما درآن شرایط سخت، ودر آن لحظات مرگ وزندگی، اصلا اعتراض  وارد نبود. چون کار نکردن زبان، برابر بود با....

به هر زحمتی بود کلوخ شرور را، با نوک زبانم ،از کنار لبهایم، درخاک ها، فرو کردم وبه خواست خدا، ازشر آن کلوخ مزاحم راحت شدم. دهانم کاملا خشک شده بود، چون خون زیادی از محل جراحت، از بدنم خارج شده بود،تشنگی هم فوق العاده شدید شده بود، البته قمقمه ی آبم پر از آب بود، ولی دستی نبود که این گلوی خشکیده را از آب سیراب کند.تنفس با اعمال شاقه ادامه پیدا کرد، هواروشن تر شده بود. یادم آمد وقت نماز صبح است. بااحتیاط وبی آن که لب ها وزبانم زیاد حرکت بدهم وبدانم قبله از کدام  سمت است، نمازی بدون  وضو و تیمم  خواندم. خدا قبول کند.

 خورشید دمید.ساعتی صبر کردم.صدای بچه ها از دوربه گوش رسید.آنها نزدیک تر شدند. صدای دوتا  بسیجی را شنیدم ،که با هم در حال گفتگو وتبادل افکار بودند، یکی می گفت ایرانی است، دیگری می گفت عراقی است. گویا در حال پاکسازی منطقه بودند.یکی از آنها پرید داخل کانال،  گلنگدن  کلاش را کشید. با خود گفتم الان است که  تیر خلاص را بزند. اصلا توان فریاد زدن ودفاع از خودم را نداشتم، خدا پدرش را بیامرزد، قبل از شلیک، در مورد ملیت من استعلام کرد،  پرسید: ایرانی هستی یا عراقی؟ باصدای کم رمقی گفتم ایرانی.

ا سلحه را زمین گذاشت، و با عذر خواهی ، مرا به پشت برگرداند.از او پرسیدم: کجای بدنم زخمی شده؟گفت چیزی نیست فقط گردنت مجروح شده، ان شاالله زود خوب میشه.پرسیدم:دست و پایم سالم است؟ ،گفت:سالم سالم است، گفتم: پس چرا نمی توانم دست وپایم راحرکت دهم!؟مکثی کرد وگفت: نمی دانم، گویا او هم مثل خودم از نخاع وقطعی آن چیزی سر در نمی آورد.

   امداد گر را صدا زدند، آقای امداد گر بدون اینکه بداند، فرد قطع نخاع را نباید زیاد جابجا کند، با ناشی گری تمام، مقداری پنبه روی گردن مجروح من گذاشت، وچند دور، باند دور گردنم  پیچید، وگفت: باید صبر کنی تا آمبولانس بیاید... هر چه صبر کردم، از آمبولانس خبری نشد.

                                                                                                              ادامــــــــــــه دارد...   

قسمت سوم          

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 20:7 |

چند روز پیش، جهت انجام کاری به یکی از شهرهای استان سفر کرده بودم.جهت رفع تشنگی، دنبال آب سرد کن گشتم، ولی هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم. بلافاصله ذهنم متمرکز مقایسه ی این شهر بزرگ با شهر خودمان شهرضا گردید.

در شهر ما بخصوص در این روزهای گرم تابستان، اگر کسی برای اولین بار به این دیار سفر کند،  و مخصوصا با پای  پیاده، از پیاده روهای، خیابان اصلی  شهر عبور کند،چشمش به انبوهی آبسرد کن می افتد، که توسط افراد خیر، نصب شده است.در بعضی جاها، شاید فاصله بین دو آبسردکن، به 50 متر هم نرسد. این کار خداپسندانه، باعث شده هیچ رهگذری تشنه نماند، وبعد از نوشیدن آب،یک سلام به سرور وسالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) تقدیم کند.

علاقه ی شدید مردم شهر ما به ائمه ی واطهار، وبالاخص اباعبدالله الحسین (ع) و شاید وجود چند سقاخانه در سطح شهر واعتقاد بعضی از مردم، مبنی بر رفع گرفتاریهایشان، هنگامی که وارد این سقاخانه ها می شوند، دعا می خوانند، راز ونیاز می کنند واز آب سقاخانه می نوشند، به نوعی باعث شده تعداد آبسرد کن ها، روزبروز در این شهر زیادتر شود.

در یکی از محله های شهر، سقاخانه ای است، که مردم ومخصوصا خانم ها، برای برآورده شدن حاجاتشان، به آنجا مراجعه می کنند. و ابتکار جالب اینکه، هیئت امنای سقاخانه، درآمد حاصله از نذورات مردم را، صرف خرید آبسرد کن جدید، ونصب آن در جاهایی که نیاز باشد، می کنند. که این تصمیم، باعث استمرار این کار خیر در سطح شهر وحتی روستاهای اطراف  شده است.

شاید طرح این موضوع، خیلی کوچک وپیش پا افتاده تلقی شود، ولی اگر کمی عمیق تر فکر کنیم، متوجه می شویم با کارهای خیر، خیلی کوچک بعضی اوقات، می توان مشکلات بزرگی را، از اقشار جامعه، مرتفع کرد. به قول شاعر شهرمان:

از کار خلق، یک گره آنان که وا کنند

خوشتر که خاک را به نظر کیمیا کنند

از گریه های سجده ی شکرانه خوشتر

گر خنده را بــــــــه کنج لبی آشنا کنند

نمونه ی دیگری از اعمال خیر وعام المنفعه، وجود انجمن های خیریه ی (غیر دولتی) متعدد، در سطح این شهر است که درآمد آن، از اهدای تاج گل توسط مردم در مراسم فاتحه وهفته و...، اموات تامین می گردد، این مورد یکی از سنت های حسنه ایست، که در شهر ما کاملا جا افتاده واز اسراف جهت خرید گل طبیعی در اینگونه مراسم، جلو گیری می شود.این عمل نیک باعث تسلی بازماندگان، عدم اسراف وازهمه مهمتررسیدگی به وضعیت مستمندان را، در پی خواهد داشت. ان شاا.. در مورد انجمن های خیریه در آینده بیشتر خواهم نوشت. التماس دعا.

+ نوشته شده توسط رمضانعلی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 22:29 |