روزهای جانبازی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

سه چهار سال است که هر ساله در شهر ما همایشی برگزار می شود که می توانم نام آن را "همایشی از جنس عشق" بنامم. پنج شنبه سیزدهم شهریور 93، در مدینه العلم شهرضا همایشی برگزار شد که فکر نمی کنم اتفاقی شبیه آن به این گستردگی در شهرهای دیگر استان، رخ دهد. گردهمایی رزمندگانی که حدود سی سال قبل بیشترشان نوجوان بودند، اکنون با موها و محاسنی سپید گرد هم آمده بودند تا بار دیگر آن روزهای پر از خاطره را مرور کنند. بوی جبهه در محوطه پیچیده و فضا را عطرآگین کرده بود. حال هوای شب عملیات و غریو "الله اکبر"، بوی نمناک سنگرهای تاریکِ جبهه، صدای انفجار و دود و بوی باروت در ذهن ها تداعی شده بود. بعضی از بچه ها واقعاً سی سال بود که همدیگر را ندیده بودند. دوباره  لبخندهای زیبای آن روزهای پر از خاطره و البته از همان جنسِ لبخندهای جبهه، بر لب ها نقش بست و صمیمیت خاکی آن روزها دوباره مرور شد.

             

امسال جمعیت دو برابر سال گذشته بود چون سید نورالدین بحرینی فرماندۀ شجاع دوران جنگ این بار علاوه بر بسیجیان تحت امرش، فرزندان پسر آنان را هم به خط کرد تا با فرمان « از جلو نظامش» همۀ عشاق به خط شوند و با هم سرود عشق و ایثار بسرایند. شاید قصد سید از دعوت نسل سومی ها این بوده که می خواسته آنان بیشتر با از خود گذشتگی و ایثار پدرانشان آشنا شوند و به نوعی با آنان همزاد پنداری کنند. او بر این باور است که شادترین لحظات عمرش، زمانی است که با همسنگرانش دمخور و هم سخن است.

             

مراسم با تلاوت آیات قرآن توسط قاری محترم شهرمان آقای فیضی آغاز شد. بعد از پخش سرود مقدس جمهوری اسلامی، وقتی مجری برنامه، جانباز عزیز «دکتر تنهایی» از سنگر کودکستانی ها یاد کرد، اشک شوق بر چهرۀ همان به اصطلاح کودکستانی های سنگر پدافندی عملیات محرم، جاری شد. «سنگر کودکستانی ها، اصطلاحی بود که بچه های جنگ برای بچه های کم سن و سال در تیپ قمر بنی هاشم(ع) به کار می بردند.» یادآوری می کنم در آن زمان، همین کودکستانی ها چنان شجاعانه می جنگیدند که همه انگشت به دهان مانده بودند.

این مراسم برای نسل سومی ها جالب تر می نمود. وقتی در چهرۀ آنان می نگریستم، می دیدیم که آنها با ولع به سخنان هم رزم پدر گوش می کنند.

امسال همایش ما رنگ و بویی مهدوی نیز به خود گرفته بود، چون بچه ها در مکانی حضور یافته بودند که به نام «حضرت صاحب الزمان(ع)» مزین بود، «مدینه العلم شهرضا». مکانی که سربازان امام زمان در آن درس دین می آموزند. مکانی که آن پیر سالک «حاج شیخ غدیرعلی ممیز» آن را بنیان گذاشته است. روحش شاد.

                 

نماز جماعت در این مکان مقدس نیز رنگ و بوی دیگری داشت. بچه ها به یاد آن روزهایی که در سنگرهای کوچک شان پیشانی بر خاک می گذاشتند، سر به سجده نهادند و بر عظمت پروردگار اقرار کردند. امام جماعت هم رزمندۀ بسیجی دیروز، حاج نعمت ا.. صالح، نمازگزاران هم رزمنده و جانباز و آزاده و بسیجی. نماز گزارانی که بیشترشان با تیر و ترکش هایی که در بدن داشتند به رکوع و سجده می رفتند. نمازگزارانی که  نه با حرف، بلکه در عمل، ایمان و اعتقادشان را به ربوبیت پروردگار به اثبات رسانده بودند.

 

وقتی حاج حبیب تاکی از خاطراتش در سنگر کمین پنج جزیرۀ مجنون در سال 1367 صحبت به میان آورد و از سنگری گفت که بعد از فرود خمپاره، به جز خودش هیچ کس سالم نمانده بود، بغض در گلوی مستمعینی که اکثراً خودشان هم نظیر چنین صحنه هایی را دیده بودند، گلوله شد. حاج حبیب مجبور شده بود در آن لحظات مرگ و زندگی و در میان آن همه آتش و خون، دست روی دهان «شهید علی انصاریپور» که لحظات آخر عمرش را می گذرانده، بگذارد تا دشمن صدایشان را نشنود. او به دست قطع شدۀ «شهید سعید پایان» هم اشاره کرد که چگونه دست آن شهید را جداگانه به عقب برده است.

                

وقتی سید نورالدین از شهادت مظلومانه و پر پر شدن بچه های شهرضا در منطقۀ عملیاتی فتح المبین در عید سال 1361 و حاج مهدی جاوری از خاطراتش از سه شبانه روز با تنی زخمی در میان شهدا سخن گفتند، باز هم بغض ها در گلوی بازماندگان جنگ و جا ماندگان قافلۀ عشق، رسوب کرد.

در این همایش بی ریا، رزمندگان دفاع مقدس مخلصانه و همانند همان روزهای جنگ در تدارک برنامه اعم از اطلاع رسانی، آماده کردن مکان، برپایی نمایشگاه عکس و ماکت عملیات والفجر8، پذیرایی و ... زحمات زیادی کشیدند. آن چه آنان را وادار به این خدمت بی ریا کرده بود، فقط عشق بود و عشق.

[ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ] [ 0:19 ] [ کاوسی ]

مقالۀ زیر را برای هفته نامۀ محلی شهرضا ارسال کردم که در تاریخ 9/6/93 به چاپ رسید.

زمانی نه چندان دور شهرستان شهرضا سرآمد دیگر شهرهای استان اصفهان بود،  الآن همین گونه است؟ چرا باید نمودار پیشرفت در شهر ما روزبروز در سراشیبی باشد؟ آیا زمان آن نرسیده که به خود بیاییم و با هم فکری و وحدت رویه شهرمان را آباد کنیم؟ مسئولین محترم شهر، برای کوک ساز شهر چه تدابیری اندیشیده اید؟ ...

برای مطالعه بقیه مقاله روی ادامۀ مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 0:38 ] [ کاوسی ]
سلام

بی مقدمه روی ادامه مطلب کلیک کنید. به خاطر طولانی بودن مطلب عذر خواهی می کنم.


ادامه مطلب
[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 23:15 ] [ کاوسی ]

بیست و ششم مردادماه هر سال خاطره ورود اولین گروه آزادگان عزیز به میهن اسلامی مان در اذهان مردم ما تداعی می شود. متن زیر گفتگوی من با برادر آزاده عبدالخالق ربیعی است که گر چه کمی طولانی است اما فکر می کنم ارزش خواندن داشته باشد. لطفا به ادامۀ مطلب بروید.

                      


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 7:7 ] [ کاوسی ]

معمولاً وقتی در جنگ ها سربازان دو طرف مخاصمه یکدیگر را هدف قرار می دهند، طرف غالب افتخار می کند که یک یا چند نفر از نیروهای دشمن را کشته است. این یک حقیقتی است انکارناپذیر که در جنگ های متعارف دنیا اتفاق می افتد.

              

اما اخیراً در دنیای به اصطلاح متمدن امروز جنگی آغاز شده که تعدادی انسان گرگ صفت با سلاح های غیر متعارف به جان کودکانی افتاده اند که نه تنها هیچ سلاحی ندارد بلکه بعضاً با واژه جنگ نیز ناآشنا هستند. کودکانی که حین بازی در کوچه پس کوچه های فلسطین هدف تک تیراندازان اسرائیلی قرار می گیرند. در رسانه های جمعی دیدید و شنیدید که سرباز خبیث اسرائیلی با افتخار اعلام کرد که در یک روز سیزده کودک و نوجوان فلسطینی را هدف قرار داده و آنان را کشته است. خبرگزاری هایشان هم با افتخار این خبر را رسانه ای کردند. حتماً هم در آینده هم به این سرباز گرگ صفت شان مدال قهرمانی خواهند داد. واقعاً سر انسان سوت می کشد. آیا چنین انسان هایی قلب و احساس و وجدان دارند؟ چه عاملی سبب شده فردی چنان خوی حیوانی اش تقویت شود که از کشتن همنوع خودش لذت ببرد. واقعاً شرم باد بر چنین انسان نماهایی که دست بسیاری از ظالمان و قاتلان دنیا را از پشت بسته اند. به نظر می رسد اگر سگ ها و گرگ ها زبان داشتند اعتراض می کردند که چرا صفات وحشیانۀ این دشمنان انسانیت  را به ما نسبت می دهید.

عجب دنیایی شده امروز! داریم با چشمان خود مرگ انسانیت را مشاهده می کنیم. عجب ارزان شده جان انسان ها در این زمانه! من نمی گویم چرا مسلمانان بی گناه و بی سلاح را می کشید که بگویند تو مسلمانی و از پیروان دین محمد(ص) دفاع می کنی. سؤال من این است که چرا ناجوانمردانه انسان می کشید؟ چرا عده ای زن و کودک بی دفاع را هدف قرار می دهید؟! فرض کنیم شما بر حقید و فلسطینی ها ناحق و دشمن شما؛ خوب با سربازان فلسطینی بجنگید و آن ها را بکشید، نحوۀ تقابلی که در بیشتر جنگ های دنیا اتفاق می افتد اما این گونه نسل کشی مورد تأیید هیچ انسان با وجدانی نیست؛ حتی یهودیان معتقد هم با این گونه کشت و کشتار صهیونیست ها مخالفند.

شرم باد بر مدعیان دروغین حقوق بشر. شرم باد بر سران کاخ سفید که نقشۀ کشتار کودکان بی گناه را بر صهیونیست های خونخوارشان در اسرائیل دیکته و آنان را از لحاظ مالی و تبلیغاتی حمایت می کنند. شرم باد اعراب مرتجعی که هم زبابان و هم کیشانان را در غزه تکه تکه می کنند اما سرشان را زیر برف کرده  و دنبال خوشگذرانی و شهوت پرستی خودشانند.

و زنده باد آزاد مردان و آزاد زنان تمام جهان که حداقل با مردم مظلوم فلسطین همدردی می کنند. امیدوارم در آینده ای نزدیک شعار آن پیر فرزانه، خمینی کبیر مبنی بر این که: «اسرائیل باید از بین برود» محقق شود و کل سرزمین فلسطین اشغال شده توسط مردم خود فلسطین اداره شود. «آمین رب العالمین»

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 19:21 ] [ کاوسی ]

درد فانتومی درد عجیبی است که فقط گریبان افراد خاصی را می گیرد. دردهای فانتومی دردهایی هستند که در قسمتی از عضو قطع شدۀ فرد احساس می شود. این احساس در عضو قطع شده ادامه یافته و فرد احساس می کند هنوز مثلاً انگشتان پای قطع شده اش، درد، خارش یا حس نامطبوعی دارند. این اصطلاح(درد فانتومی) را برای اولین بار از دوستم مرتضی آقاخانی که یک جانباز دو پا قطع است، شنیدم. می گفت:« درد فانتومی دردی است که یک دفعه از اعماق وجودت شروع می شود و تا انتهای پای قطع شده ات ادامه می یابد در صورتی که اصلاً پایی وجود ندارد.»

                  

او می گفت این درد گاهی ساعت ها به طور منقطع سراغم می آید و طاقتم طاق می شود. مجبور می شوم با دمپایی مرتب روی پایم بزنم تا درد ساکت شود اما نمی شود.

جانبازان زیادی در طول جنگ تحمیلی بر اثر رفتن روی مین یا انفجار گلولۀ توپ یا خمپاره پایشان قطع شد و باید تا آخر عمر با "درد فانتومی" کنار بیایند. گاهی این درد آن ها را از خواب نیز بیدار می کند.

هیچ کدام از ما نمی توانیم دردی را که جانبازان قطع عضو متحمل می شوند، درک کنیم و به عبارتی دیگر "احساس سوختن به تماشا نمی شود" اما من با خود اندیشیدم که این درد فانتوم عجب دردی است که گاهی صاحبِ درد را از خواب بیدار می کند. این مقدمه را مطرح کردم که بگویم ایکاش درد فانتومی هم بود که گاهی ما را از خواب غفلت بیدار می کرد. گاهی که هوش و حواسمان فقط صرف خوشی های دنیا و دنیا پرستی شده و خدا را از زندگی مان به حاشیه می رانیم، اگر دردی وجود داشت که با تلنگری به سوی خدا هدایت مان می کرد، چه قدر سود می بردیم. ایکاش درد فانتومی هم بود که وقتی در ماه مبارک رمضان علنی و با افتخار روزه خواری می کردیم، تلنگری به ما می زد که این عمل مان سرکشی آشکار در برابر خالق هستی است. فرق است بین کسی که در نهان روزه می خورد و کسی که بی خیال از محرمات الهی در انظار عمومی اقدام به روزه خواری می کند.

ایکاش وقتی دختری حیا را کنار گذاشته و با کشف حجاب در انظار هزاران نفر در پشت دریاچۀ سد زاینده رود می رقصد، درد فانتومی به او تذکر می داد که قیامت و دوزخی هم برای این گناه آشکار تو وجود دارد. متأسفانه این صحنه را همین چند روز پیش در چادگان و ساحل زاینده رود دیدم و آتش گرفتم.

ایکاش درد فانتومی وجود داشت که ما را از کسب مال حرام که به منزلۀ آتش است، منع می کرد.

ایکاش درد فانتومی وجود داشت که به بعضی از ما که دچار سرطان مصرف گرایی شده ایم می گفت، دور وبرمان افرادی هستند که به خاطر ضعف بنیۀ اقتصادی مدام خجالت زن و بچه را می کشند و خرج و دخل شان با هم مطابقت ندارد.

ایکاش درد فانتومی وجود داشت که مدام به مسئولین ما متذکر می شد، پست و مقام منزلت خود را مدیون خون شهدا هستید و اگر به این مردم زجر کشیده خدمت نکنید در قیامت پاسخی برای خون شهیدان نخواهید داشت.

ایکاش فانتومی به رانت خواران، اطلاعات فروشان، کم کاران، بی تعهدان، بدحجابان، بداخلاقان، غیبت کنندگان، دروغگویان، متکبران، همسایه آزاران، قطع رحِم کنندگان و ... تذکر می داد که سرانجام باید دنیا را با تمام خوشی ها و ناخوشی هایش طلاق داد و برای عالم قبر قیامت آماده شد. باید در قیامتی که به هزار و یک دلیل وقوعش حتمی است، حاضر شد و در برابر تک تک اعمال پاسخگو بود.

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 0:5 ] [ کاوسی ]

احمد بابایی  از شاعران معاصر و ارزشمند انقلاب اسلامی شعری زیبا درباره شرایط اخیر کشورهای مسلمان و جنگ با گروهک‌های تکفیری سروده که در محضر رهبر معظم انقلاب قرائت کرد:

                 
روضه مشک رسیده ست به بی آبی ها  
خون حق می چکد از ابروی محرابی ها  
باز هم حرمله... سرجوخه وهابی ها  
کوچه پس کوچه ی آینده به خون تر شده است
باز، بوزینه‌ی کابوس به منبر شده است

بنویسید تب ناخلفی ها ممنوع!
هدف، آزاد شده، بی هدفی ها ممنوع!  
در دل عرش ورود سلفی ها ممنوع!  
عرش یک روضه داغ است که داغ و گیراست
عرش... گفتیم که نام دگر سامرّاست!
 
شرق در فتنه اصحاب شمال افتاده ست  
بر رخ غرب از این حادثه خال افتاده ست  
وا شده مشت و از این چفیه، عقال افتاده ست  
گویی از هرچه که زشتی ست، کفی هم کافی ست!
جهت خشم خدا یک سلفی هم کافی ست!

تا "بهار عربی" روی علف باز کند
جبهه در شام و عراق از سه طرف باز کند  
وای اگر دست کجی پا به "نجف" باز کند  
عاشق شیر خدا، وارث شمشیر خداست
سینه "سنی و شیعه" سپر شیر خداست
  
بی جگرها جگر حمزه به دندان گیرند  
انتقام احد و بدر ز طفلان گیرند  
چه تقاصی ز لب قاری قرآن گیرند  
بیشتر زانکه از این قوم بدی می جوشد
از زمین غیرت "حجر بن عَدی" می جوشد
  
سنگ تکفیر به آیینه ی مذهب؟! هیهات!  
ذوالفقار علی و رحم به مرحب؟! هیهات!  
دست خولی طرف معجر زینب؟! هیهات!  
ما نمک خورده‌ی عشقیم به زینب سوگند
پاسبانان دمشقیم به زینب سوگند
 
 
داس تکفیر گل از ریشه بچیند؟! هرگز!  
کفر بر سینه‌ی توحید نشیند؟! هرگز!  
مرتضی همسر خود کشته ببیند؟! هرگز!  
پایتان گر طرف "کرب و بلا" باز شود
آخرین جنگ جهانی حق آغاز شود
 
خوش خیالی ست مرامی که اجاقش کور است  
مفتی نفتی این حرملگان مزدور است  
قصه حنجره و تیرِ سه پر مشهور است  
خار در چشم سعودی شده "بیداری ما"
باز کابوس یهودی شده "بیداری ما"
 
رگ بیداری ما شد شریانی که زدند  
بشنوی "بر دهل جنگ جهانی که زدند"
 پاسخ شیعه  به هر زخم زبانی که زدند  
بذر غیرت سر خاک شهدا می کاریم
پاسخ شیعه همین است که صاحب داریم

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 19:32 ] [ کاوسی ]

بعد از چهار ماه وقفه هفته نامۀ مردمی شهرضا دوباره شروع به کار کرد و باعث خوشحالی مردم فرهنگ دوست شهرضا گردید. مقاله ای با عنوان " باز یار مهربان آید همی" نیز از این جانب در چاپ جدید درج شد که ملاحظه می فرمایید:
                    

«ساده مثل یک خداحافظی» تیتری که اواخر اسفند 92 بر صفحۀ اول "هفته نامۀ شهرضا" نقش بست و تقریباً همۀ مردم فرهنگ دوست شهرضا را شوکه کرد. مردمی که شانزده سال با این جریدۀ مردمی خو گرفته بودند و اصلاً انتظار تعطیل شدنش را نداشتند. تعبیر من این بود که مردم شهرضا دوست عزیزی را از دست دادند. با این که سایت "شهرضانیوز" تا اندازه ای خلأ موجود را پر کرد اما همه افراد که به اینترنت و سایت و دنیای مجازی دسترسی ندارند! از طرفی معتقدم با وجود پیشرفت سریع ارتباطات و سهولت ورود به دنیای مجازی اما باز هم کتاب و روزنامه و جراید کاغذی به منزلۀ نان خانگی است که عطر و مزۀ خاص خودش را دارد.
چهار ماه گذشت. گویی در این چهار ماه مردم چیزی را گم کرده بودند. من، کوچک ترین و کم سوادترین عضو زیر مجموعه ای بودم که گاهی برای این جریده می نوشتم و خوشحال بودم که خط خطی هایم مورد توجه مردم قرار می گیرد. وقتی مردم مرا در کوچه و خیابان می دیدند از من سؤال می کردند که:
چرا دیگر هفته نامه چاپ نمی شود؟
حیف شد!
"شهرضا" تنها جریده ای بود که صاف و ساده درد دل مردم را می نوشت و نویسندگانش فقط برای مردم می نوشتند و درد مردم داشتند.
و من پاسخ می دادم که امیدوارم مشکلات مالی سردبیر محترم به نحوی حل شود و باز هم بتوانیم "شهرضا" را روی پیشخوان روزنامه فروشی ها ببینیم.
خوشبختانه این اتفاق افتاد و بار دیگر این یار مهربان در جمع مردم ما حضور یافت. خوشبختانه آقای سلیمی باز هم به این نتیجه رسید که بزرگترین کمک به همشهریانش، کمک فکری و بصیرت افزایی است که می تواند با تجربۀ 16 ساله اش به این کمک استمرار بخشد. سلیمی خودش را از همین مردم می داند و نمی تواند در برابر خواستۀ به حق شان بی تفاوت باشد. بر این باورم انگیزه ای که باعث شد او در دوران دفاع مقدس اسلحه بر دوش گیرد و در برابر متجاوزان بعثی بایستد، همان انگیزه باعث شد که نتواند در زمان فعلی قلم را بر زمین بگذارد.
امیدوارم مردم خوب شهرضا از این به بعد فقط خوانندۀ صِرف نباشند و بیشتر از قبل نظرات و پیشنهادتشان را از طریق نامه، ایمیل، پیامک و تلفن به دفتر هفته نامه ارسال کنند تا همه در این حرکت فرهنگی مشارکت داشته باشیم. و امیدوارم مردم ما از مبلغ ناچیزی که برای خرید هفته نامه می پردازند، مضایقه نکنند و هر هفته با خرید یک نسخه از هفته نامه سردبیر را در ادامۀ این حرکت فرهنگی یاری نمایند. از همشهریانم می خواهم آزادانه انتقاداتشان را نسبت به مطالب هفته نامه انعکاس دهند و جناب سردبیر هم قول بدهند بدون سانسور نظرات مردم را درج کنند. مردم باید بتوانند آزادانه از هر مطلبی که خوششان می آید تعریف و تمجید کنند و از مطالبی هم که خوششان نمی آید انتقاد کنند. البته نقد باید با ادبیاتی صحیح و به دور از غرض ورزی و ... باشد. من دوست دارم رابطۀ مردم با هفته نامه دو سویه باشد. بدیهی است، نویسندگان محترم مطالب هفته نامه هم می توانند با تعامل با مردم روزبروز بر کیفیت مطالب شان بیفزایند.
و حرف آخرم با سردبیر محترم: جناب آقای سلیمی، قطار تا زمانی که ایستاده بچه ها به آن سنگ نمی زنند. اکنون که با توکل به خداوند آستین همت را بالا زده اید و دوباره این کار فرهنگی و مردمی را آغاز کرده اید، پویا تر و فعال تر از قبل به کارتان ادامه دهید و احیاناً از ملامت ملامتگران نهراسید. پشتوانۀ اصلی شما در درجۀ اول خداوند است که طرفدار اصلی علم و آگاهی بخشی است و در درجۀ دوم مردمند. مردم بالاترین پشتوانۀ عاطفی برای کسانی هستند که برای آگاهی بخشی شان قلم فرسایی می کنند و مشکلاتشان را مطرح می کنند.
پیشنهاد می کنم فعالیت های مثبت مسئولین دلسوز را به نحو شایسته منعکس کنید و ناکارآمدی و کم کاری شان را نیز در بوتۀ نقد قرار دهید. به فرمودۀ رهبر معظم انقلاب انتقاد صحیح و شجاعانه همیشه در سازندگی و پویایی جامعه نقش مؤثری داشته و دارد. همیشه شاهد بوده ایم که اکثر اوقات سازندگی بعد از نقدهای دلسوزانه به وجود می آمده است. با شناختی که من از مسئولین محترم شهرمان دارم تقریباً هیچ کدام از نقد سازنده ناراحت نمی شوند، بلکه استقبال هم می کنند. امیدوارم تا زمانی که برای مردم می نویسید قلم تان مستدام باشد. و من ا.. التوفیق.
پی نوشت:
فرارسیدن عید سعید فطر بر شما مبارک باد

[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 17:3 ] [ کاوسی ]
                    
[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 17:10 ] [ کاوسی ]

تو را به ترس از خدا وصيت مى كنم، اى فرزندم و به ملازمت امر او و آباد ساختن دل خود به ياد او و دست زدن در ريسمان او. كدام ريسمان از ريسمانى كه ميان تو و خداى توست، محكم تر است هرگاه در آن دست زنى؟ دل خويش به موعظه زنده دار و به پرهيزگارى و پارسايى بميران و به يقين نيرومند گردان و به حكمت روشن ساز و به ذكر مرگ خوار كن و وادارش نماى كه به مرگ خويش اقرار كند.

منزلگاه خود را نيكودار و آخرتت را به دنيا مفروش و از سخن گفتن در آن چه نمى شناسى يا در آن چه بر عهده تو نيست، بپرهيز و در راهى كه مى ترسى تو را به ضلالت كشد، قدم منه. زيرا باز ايستادن از كارهايى كه موجب ضلالت است، بهتر است از افتادن در ورطه اى هولناك.

اگر چيزى خواهى فقط از پروردگارت بخواه، زيرا بخشيدن و محروم داشتن به دست اوست. و فراوان طلب خير كن و وصيت را نيكو درياب و از آن رخ بر متاب زيرا بهترين سخنان، سخنى است كه سودمند افتد و بدان كه در دانشى كه در آن فايدتى نباشد، خيرى نباشد. علمى كه از آن سودى حاصل نيايد، آموختنش شايسته نبود.

و بدان كه تو را براى آخرت آفريده اند نه براى دنيا. براى فنا آفريده اند نه براى بقا و براى مرگ آفريده اند نه براى زندگى.

در سرايى هستى ناپايدار كه بايد از آن رخت بربندى. تنها روزى چند در آن خواهى زيست. راه تو راه آخرت است و تو شكار مرگ هستى، مرگى كه نه تو را از آن گريز است و نه گزير.

اى فرزند، فراوان مرگ را ياد كن و هجوم ناگهانى آن را به خاطر داشته باش و در انديشه پيشامدهاى پس از مرگ باش تا چون مرگ به سراغت آيد، مهياى آن شده، كمر خود را بسته باشى به گونه اى كه فرا رسيدنش به ناگهان مغلوبت نسازد. زنهار كه فريب نخورى از دلبستگى دنياداران به دنيا و كشاكش آنها بر سر دنيا زيرا خداوند تو را از آن خبر داده است.

دنياطلبان چون سگانى هستند كه بانگ مى كنند و چون درندگانى هستند كه بر سر طعمه از روى خشم زوزه مى كشند و آن كه نيرومندتر است آن را كه ناتوان تر است، مى خورد و آن كه بزرگتر است آن را كه خردتر است، مغلوب مى سازد.

با نيكان بياميز تا از آنان شمرده شوى. از بدان بپرهيز تا در شمار آنان نيايى. بدترين خوردني ها چيزى است كه حرام باشد. ستم بر ناتوان نكوهيده ترين ستم است.

بسا كه دارو سبب مرگ شود و بسا دردا كه خود دارو بود. بسا كسا كه در او اميد نصيحتى نرود و نصيحتى نيكو كند و كسى كه از او نصيحت خواهند و خيانت كند. زنهار از تكيه كردن به ديدار آروزها كه آرزو سرمايه كم خردان است. عقل به ياد سپردن تجربه هاست.
بهترين تجربۀ تو تجربه اى است كه تو را اندرزى باشد.
فرصت را غنيمت بشمار، پيش از آن كه غصه اى گلوگير شود.

زنهار از اين كه مركب ستيزه جويى تو را از جاى بركند. اگر دوستت پيوند از تو گسست، پيوستن او را بر خود هموار ساز و چون از تو رخ برتافت تو به لطف پيوند روى آور و چون بخل ورزيد، تو دست بخشش بگشاى و چون دورى گزيد تو نزديك شو و چون درشتى نمود تو نرمى پيش آر و چون مرتكب خطايى شد، عذرش را بپذير، آنسان كه گويى تو بنده او هستى و او ولى نعمت تو. ولى مباد كه اين ها نه به جاى خود كنى يا با نااهلان نيكى كنى . دشمن دوست را دوست خود مشمار كه سبب دشمنى تو با دوست گردد. وقتى كه برادرت را اندرز مى دهى چه نيك و چه ناهنجار، سخن از سر اخلاص گوى.

خشم خود اندك اندك فرو خور كه من به شيرينى آن شربتى ننوشيده ام و پايانى گواراتر از آن نديده ام. با آن كه با تو درشتى كند، نرمى نماى تا او نيز با تو نرمى كند. با دشمن خود احسان كن كه آن شيرين ترين دو پيروزى است؛ "انتقام" و "گذشت". اگر از دوست خود گسستن خواهى، جايى براى آشتى بگذار كه اگر روزى بازگشتن خواهد، تواند.
ستم آنكه بر تو ستم روا مى دارد در چشمت بزرگ نيايد، زيرا در زيان تو و سود خود مى كوشد. پاداش كسى كه تو را شادمان مى سازد، بدى كردن به او نيست .
و بدان اى فرزند كه روزى بر دو گونه است؛ يكى آن كه تو آن را بطلبى و يكى آن كه او در طلب تو باشد و اگر تو نزد او نروى او نزد تو آيد. چه زشت است فروتنى هنگام نيازمندى و درشتى به هنگام بى نيازى.

از دنيايت همان اندازه بهرۀ توست كه در آبادانى خانه آخرتت صرف مى كنى.

... دوست حقيقى كسى است كه در غيبت هم در دوستيش صادق باشد. هوا و هوس شريك رنج و الم است. چه بسا بيگانه اى كه خويشاوندتر از خويشاوند است و چه بسا خويشاوندى كه از بيگانه، بيگانه تر است.

غريب كسى است كه او را دوستى نباشد. هر كه از حق تجاوز كند به تنگنا افتد. هر كس به مقدار خويش بسنده كند قدر و منزلتش برايش باقى بماند.
استوارترين رشته پيوند، رشته پيوند ميان تو و خداست. هر كه در انديشه تو نيست، دشمن توست. گاه نوميد ماندن به منزلۀ يافتن است، هنگامى كه طمع سبب هلاكت باشد. نه هر خللى را به آشكارا توان ديد و نه هر فرصتى به دست آيد. چه بسا بينا در راه  به خطا رود و نابينا به مقصد رسد.

انجام دادن كارهاى بد را به تأخير انداز، زيرا هر زمان كه خواهى توانى بشتابى و به آن دست يابى.

بريدن از نادان، همانند پيوستن به داناست.

هر كه از روزگار ايمن نشيند، هم روزگار به او خيانت كند. هر كه زمانه را ارج نهد، زمانه خوارش دارد. نه چنان است كه هر كه تيرى افكند به هدف رسد.

پيش از قدم نهادن در راه بپرس كه همراهت كيست و پيش از گرفتن خانه بنگر كه همسايه ات كيست. زنهار از گفتن سخن خنده آور، هر چند آن را از ديگرى حكايت كنى.

زنان را روى پوشيده دار تا چشمشان به مردان نيفتد، زيرا حجاب، زنان را بيش از هر چيز از گزند نگه دارد. خارج شدنشان از خانه بدتر نيست از اين كه كسى را كه به او اطمينان ندارى به خانه در آورى. اگر توانى كارى كنى كه جز تو را نشناسد چنان كن و كارى را كه برون از توان اوست به او مسپار، زيرا زن چون گل ظريف است نه پهلوانِ خشن. گرامى داشتنش را از حد مگذران و او را به طمع مينداز، چندان كه ديگرى را شفاعت كند. زنهار از رشك بردن و غيرت نمودن نابجا، زيرا سبب مى شود كه زن درستكار به نادرستى افتد و زنى را كه به عفت آراسته است به ترديد كشاند... والسلام.

 (متن کامل وصیت نامه در نامۀ ۳۱ نهج البلاغه بخوانید)
پی نوشت:

شهادت مظلومانه اولین امام شیعیان حضرت علی ابن ابی طالب(ع) بر شما و همه مسلمانان جهان تسلیت باد.

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 19:44 ] [ کاوسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
ساکن شهرضا هستم . سال 1361 در عملیات محرم، براثر اصابت ترکش خمپاره به گردنم، جانباز ضایعه ی نخاعی و ویلچر نشین شدم. راضی هستم به رضای حضرت دوست؛ که هر چه بر سر ما می رود، ارادت اوست. در کنار همسری فدا کار و فرزندی صالح زندگی می کنم و تا آخر عمر مدیون زحمات ایشان هستم. دست هایم اندکی حس و حرکت دارد، نوشته هایم را تنها با یک انگشت تایپ می کنم. پایبند به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و ارزشهای آن هستم، چون با شناخت کامل برای ماندگاری اش سلامتی ام را تقدیم کرده ام. وجود سلائق مختلف سیاسی را به خاطر پویایی نظام و حفظ منافع ملی کشورم، لازم می دانم و البته حاضر نیستم به خاطر دنیای دیگران به دینم چوب حراج بزنم.
استعداد خوبی در آیین نگارش ندارم. ساده نویسی و کاستی در نوشته هایم را، به دیده ی اغماض بنگرید. چگونگی مجروح شدنم و اتفاقات بعد از آن را، با عنوان «خاطرات جانبازی» در پیوندهای روزانه مطالعه فرمایید. در این چند سال ویلچر نشینی، تجربیاتی کسب کرده ام که فکر می کنم مطالعه ی آن برای دوستان ضایعه نخاعی مفید باشد. آن مطالب را نیز در قسمت " پیوند های روزانه" گنجانده ام. هر گونه انتقاد و پیشنهاد شما عزیزان را، با جان و دل پذیرا هستم.شاد باشید.
امکانات وب

رمان