روزهای جانبازی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

برای اهدای طلاهایش به یکی از ستادهای پشتیبانی جنگ رفته بود. طلاهایش را که داد از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت. جوانی که طلاها را تحویل گرفته بود، گفت: «خانم، رسیدِ طلاها» خندید و گفت: «من برای پسرم هم رسید نگرفتم!» 

           

[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 22:30 ] [ کاوسی ]

در زمان های گذشته یکی از آرزوهای جوانان این بود که زودتر به سربازی بروند و بعد از پایان دورۀ خدمت زیر پرچم ازدواج کنند. یادم می آید تعدادی از جوانان سرباز، در حین خدمت شریک زندگی خود را انتخاب می کردند تا بلافاصله بعد از اتمام سربازی مراسم ازدواج را برگزار کنند. توکل خانواده ها به خداوند خیلی زیاد بود. اکثر جوان ها هنگام ازدواج منزل شخصی نداشتند، یکی از اتاق های منزل پدرشان را به عنوان حجله (که به آن حنجله خونه می گفتند) انتخاب و زندگی را شروع می کردند. بعد هم با کار تلاش خود به مرور خانه­دار می شدند.


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 10:34 ] [ کاوسی ]
               

             

           


ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ] [ 12:7 ] [ کاوسی ]

یكى از نتایج شهادت سید الشهدا (ع) كه همواره مورد استفاده عموم، وسایل تعلیم و تربیت و اخلاق فاضله است، برنامه هایى است كه به عنوان عزادارى و سوگوارى و ذكر مصائب آن حضرت در طول سال اجرا مى شود.

                      

شاید كسانى باشند كه اهتمام شیعه به برگزارى این مراسم و صرف میلیونها تومان را بی فایده و اسراف بشمارند؛ ولى اگر فواید معنوى این مراسم و تأثیر آن در تربیت جامعه را در نظر بگیرند، تصدیق مى كنند كه این برنامه ها از بهترین راههاى اصلاح و موفق ترین مكتب هاى تربیتى است.

یکی از پیام های بزرگ عاشورا که در دنیای امروز هم به شدت با آن درگیر هستیم، بحث جهل انسان است. انسان هایی در قرن بیست و یکم پیدا می شوند که میزان جهل شان از انسان های نخستین به مراتب بیشتر است...

بقیه در ادامۀ مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه پنجم آبان 1393 ] [ 21:35 ] [ کاوسی ]

اسم من و کلمۀ شهرضا در اینترنت سرچ کرده، وبلاگ روزهای جانبازی را یافته بود. خودش باید بگوید چقدر خوشحال شده تا مرا پیدا کرده است. می گید دروغ می گم؟ از خودش بپرسید. برایم اینطور نوشت:

آقای کاوسی سلام.
با وبلاگ پربارتان به تازگی آشنا شدم.
روزگاری در شهرضا ساکن بوده ام. در هنرستان شهید مطهری، واقع در خیابان ولیعصرغربی تحصیل کرده ام. در آن سالها به شدت به فعالیت های فرهنگی و هنری نظیر تئاتر و روزنامه نگاری علاقمند بودیم. نشریه ای داشتیم که به نام هنرستان و با همکاری چند نفر از همکلاسی ها و شهید همت در روابط عمومی سپاه شهرضا چاپ می کردیم. اکنون بعد از گذشت سی و چند سال، هنوز هم هر از چندگاهی فقط برای مزمزه کردن آن خاطرات شیرین، چیزی حدود 900 کیلومتر راه را می کوبم تا به شهر خاطراتم شهرضای دوست داشتنی بیایم. پس از ادای احترام و نثار فاتحه به هم کلاسی های شهیدم آیت الله شادمند و محمد یونسی و سردار بی بدیل عرصه های ایثار و شهادت، حاج ابراهیم همت، گشتی در خیابان های شهر بزنم و خاطره های خوش آن روزها را مرور کنم.
نگاه خاص و مهربان شما برایم خیلی آشناست. شاید من و شما همان دو نفری باشیم که در سال 58 معمولاً در ردیف اول، در گوشه سمت راست کلاس مکانیک عمومی می نشستیم. می توانید مرا به یاد بیاورید؟

برایش نوشتم: سلام جناب طاهرکرد عزیز
هنوز هم بعد از سی سال، وقار، خوش صحبتی و موهای بالازده ی شما در ذهنم باقی مانده است. هنوز هم کاریکاتوری را که در نشریه ی دیواری هنرستان کشیده بودید به یاد دارم. در این کاریکاتور دستان قرن چهارده، کره ی زمین را تحویل دستان قرن 15 هجری قمری داده بود...

در کامنت های بعدی هوش سرشار مرا به خاطر اینکه بلافاصله او را شناختم، ستود و خلاصه کلّی برایم نوشابه باز کرد... آنهایی که حوصله دارند کامنت های ناصر را (اینجا) بخوانند.

به این ترتیب دو دوست و دو همکلاسی بعد از 34 سال همدیگر را پیدا کردند. ناصرطاهر کرد دوران سربازی اش را در جبهه گذراند و بعد به عنوان گوینده و مجری در صدا و سیمای مرکز سمنان مشغول به کار شد. او الآن عضو شورای شهر شهرستان مهدیشهر از توابع سمنان است.

           

چند روز پیش زنگ زد و به منزل مان آمد. از دیدنش خیلی خوشحال شدم. تنها برادر ناصر در جبهه شهید شده بود. از گذشته و خاطرات هنرستان گفتیم. با هم قرار گذاشتیم ان شاالله سال آینده در حد توان همکلاسی ها را در مکانی جمع کنیم و خاطرات 34 سال پیش را در هنرستان صنعتی شهرضا مرور کنیم.

پی نوشت:

امروز رفته بودم بوچیا. عکس ها و انیمیشن اون را (اینجا) ببینید.

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 18:52 ] [ کاوسی ]
1.به قول رندی نه سنم به خاکریز جبهه قد میدهد که ازجنگ خاطرات قشنگ بنویسم،نه آنقدر دانش آموزم که به پرسش مهر آقای رئیس جمهور پاسخ بدهم.برای نسل من زنگ جنگ و زنگ مهر را با هم مینواختند.ما در جنگ به دنیا آمدیم .درجنگ بزرگ شدیم و در جنگ به مدرسه رفتیم .در روزگار جنگ، ما هفته دفاع مقدس نداشتیم.همه نه ماه تحصیلی مان دفاع مقدس بود.آن سه ماه تعطیلی مان هم دفاع مقدس بود.سال نودر جبهه تحویل میشد.فرقی نمیکرد ازاهوازتا ارتفاعات بازی دراز،سربازان و سرداران مدافع خاک ایران و اسلام این سنت کهن ایرانی را گرامی میداشتند. درصبحگاه مدرسه بعد از قرآن و مناجات با صدایی رسا مرگ و نفرین می فرستادیم به مستکبران عالم :آمریکا و انگلیس،شوروی و اسرائیل.گاهی اوقات علیه فرانسه هم شعار میدادیم.این هم ازاقبال ما بود که کشور مدعی آزادی و حقوق بشر با حیوان پلیدی مانند صدام قرارداد امضا میکرد و به او هواپیما اجاره!میداد تا بتواند تعداد بیشتری ازهموطنان مظلوم ما را بکشد.ما در تاریخ دویست ساله معاصرمان هیچ وقت بشر به حساب نیامدیم تا از حقوق آن هم بهره مند شویم.میگویند درپاریس و دیگر شهرهای غربی اگر اتومبیلی مثلا خرگوشی را زیر بگیرد از یک طرف آمبولانس می آید از طرف دیگر خانم های رهگذرمتاثرشده و به گریه می افتند.آنوقت نوبت به ما که میرسد آسمان میتپد!شیر خشک کودکانمان هم تحریم میشود.استدلال میکنند که این کودکان رشد میکنند وممکن است در آینده با ما بجنگند پس همان بهتر که بزرگ نشوند!اما فروش فناوری تولید بمب شیمیایی به صدام ایرادی ندارد.بگذریم،تابوده چنین بوده.درهنگام حملات هوایی و موشکی، ما باید«توجه،توجه»میکردیم به «صدایی که هم اکنون میشندیم» و معنا و مفهوم آن این بود که «حمله هوایی انجام خواهد شد.»اگر مدرسه بودیم آقای ناظم دوست داشتنی ما به سرعت به کلاس ها مراجعه و خبر رادیو را اعلام میکرد.آنوقت آقای معلم که هر چه بیشترسعی میکرد نگرانی اش را پنهان کند کمتر موفق میشد،بر روی صندلی وپشت میز فلزی کوچکش می نشست،دستهایش را بر روی صورتش میگذاشت ودر سکوتی عمیق فرو میرفت.شاید به زنان،مردان و کودکانی می اندیشید که در همان لحظات توسط موشکها و جنگنده های بعثی به خاک و خون کشیده میشدند.دقایقی بعد با اعلام وضعیت سفید شرایط درس و مدرسه عادی میشد.در موقع اعلان خطر ما هیچوقت به پناهگاه نرفتیم،چون نه خانه و مدرسه مان پناهگاه داشت و نه هیچوقت به شهر ما حمله ای شد.در مدرسه ما همه بخاری ها نفتی چکه ای بود.از همان بخاری هایی که کلاس درس دانش آموزان شین آبادی را به آتش کشید.چه لباس های نویی که ازما سوزاند وچه دلهره ها که در دل کوچک آن روزهایمان ایجاد کرد.این وسیله گرمایشی یک خاصیت دیگر هم داشت و آن پخت گچ تحریر بود بدین صورت که گچ نامرغوب را بر روی در بخاری روشن میگذاشتیم تا مقداری نرم شده و بتوانیم با آن بر روی تخته ای که سبز بود و ما به آن تخته سیاه میگفتیم ،بنویسیم.یاد گرفته بودیم با تعطیلی مدرسه و رسیدن به خانه مشق شبمان را در روشنایی روز بنویسیم.چون احتمال خاموشی چه به دلیل حملات دشمن چه به خاطر کمبود برق وجود داشت.آن روزها ما سبد کالا نداشتیم،«ستاد بسیج اقتصادی کشور کوپن شماره...مرحله چندم توزیع کالاهای اساسی» را اعلام میکرد.آنوقت جماعت زنبیل به دست راهی مغازه های توزیع کننده میشدند.«آقا وایسه تو صف»این جمله آشنای آن روزهاست.یک روز صف نفت،فردایش صف روغن نباتی از نوع جامد پالم دار،روز دیگرصف مرغ و تخم مرغ و پنیرو...این تنها جنگی بود که ما طی آن یک قحطی گسترده و یک نسل کشی را شاهدش نبودیم.در حالی که تنها شصت سال قبل از آن در جریان جنگ جهانی اول بیش از یک پنجم مردم ایران به خاطر قحطی و گرسنگی ازبین رفتند.ولی اینبارآنقدرآدم های دانشمند و کار بلد داشتیم که میتوانستند برای حداقل های زندگیمان تدبیر کنند.سهمیه های در نظر گرفته شده به نحوی بود که کف نیازهای یک انسان را تامین کند.تجربه ای که تحسین جهانیان را برانگیخت.رشد اقتصادی مان در بعضی از سالها مثبت و در بعضی دیگر منفی بود.درست است که بنزین سهمیه ای حتی برای تاکسی ها کم بود،ولی بخاری مدرسه و خانه مان هیچگاه بی نفت نماند.روزگار جنگ گذشت با همه خنده ها و گریه ها،خوشی ها و ناخوشی ها.با انبوه شهدایی که افتخار هر شهر و محله و کوچه شدند.با دلهای داغدار مادران شهداء والبته امیدی که مانده بود.

2.دیکتاتور بغداد چندی بعد کشور کویت را دو ساعته اشغال کرد.یادمان آمد مدافعان خرمشهر اورا سی و چهار روز پشت دروازه های شهر زمینگیر کرده بودند.یازده سال پس ازحمله صدام به کویت و اشغال این کشوربرای بار دوم ائتلافی بزرگ برای سرنگونی صدام تشکیل شد تا جهان عظمت قدرت غرب را در لشگرکشی اش ببیند.باز یادمان آمد کسانی در این ملک با جوانی صدام جنگیده بودند اینها به پیروزی بر پیری اش افتخار میکنند. لحظه ای شیرین بود وقتی شبکه های تلویزیونی تصویر دستگیری سردار فرتوت قادسیه را به دست سربازان آمریکایی نشان میدادند.درست مثل وقتیکه به اسطبل اسبانشان میروند،مردک نگون بخت را از درون سوراخی بیرون کشیده و معاینه و وارسی اش میکردند.نقل میکنند هنگامیکه طناب دار را بر گردنش حلقه زده بودند آخرین شعاری که داد مرگ بر ایران بود.اما خدا مرگ را برای دشمنان ما خواست.اراده خدا بود که ایران ما بماند و او به جهنم برود.

 3.نظریه پردازان علم سیاست معتقدند جنگ را سیاستمداران شروع میکنند و همانها به پایان میبرند.بعضی از آنها جنگ را دائمی وصلح را موقتی میدانند.به عبارتی از نظر آنان صلح فاصله کوتاه بین دو جنگ است.بعضی دیگر اما اصالت را به صلح داده و جنگ را موقت و زودگذر میدانند.اما امام شهیدان معتقد بود تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم.

4.این روزها بسیاری از نا ملایمات روزگار غمگین اند.از آمار صعودی نرخ رشد طلاق،از افزایش میزان خودکشی،،از عدم درک متقابل نسل جنگ و نسل پس از آن ،از تورم ،رکود و بیکاری،خشکسالی،تحریم،تغییرغیر قابل درک رفتارها،اینکه یک نفر به اندازه سهم صدها هزار نفراز بیت المال مسلمین منتفع شود همه از یک جنگ نابرابرحکایت میکند.گویا در برابر جنگ روزگار قرار گرفته ایم.تجربه میگوید نباید ناامید بود.همیشه راهی و بالاتر از همه خدایی هست.

منبع:(وبلاگ دوست بزرگوارم بهنام طبیبیان)

بعد نوشت:

(درس عاشقی همسر یک جانباز قطع نخاع)

[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 23:58 ] [ کاوسی ]

بارها اتفاق افتاده از کنار میوه فروشی ها عبور می کنیم و میوه های رنگارنگ و زیبا به ما چشمک می زند. میوه هایی که در گلخانه ها بدون تحمل کمترین گرما یا سرمایی با جدیدترین متد کشاورزی توسط مهندسین ماهر تولید شده است. همین که میوه را خریدیم و اولین گاز را به آن زدیم متوجه می شویم که این میوه بر عکس شکل زیبایش هیچ طعم و مزه ای ندارد. طعم و مزۀ این میوه ها با میوه هایی که قبلاً توسط کشاورزان زحمت کش تولید می شد، قابل قیاس نیست.

بیشتر اصول تربیتی ما برای فرزندانمان در زمان فعلی شبیه همین تربیت گلخانه ای میوه هاست. امروزه خانواده ها تلاش می کنند تمام امکانات رفاهی را برای فرزند یا فرزندان خود فراهم کنند تا به زعم خودشان بچه ها در آینده سرخورده نشوند و به اصطلاح برای خودشان کسی شوند. بچه ها از دوران کودکی و نوجوانی تا جوانی و دانشگاه و حتی موقع ازدواج به پدر و مادر تکیه دارند. شاهدیم خانواده هایی که از لحاظ مالی چندان مرفه نیستند، دو شیفته و گاهی سه  شیفته کار می کنند تا بتوانند مراتب رفاه فرزندان را فراهم کنند. به نظر می رسد اکثر خانواده ها راه افراط را در ابراز محبت برگزیده اند. فکر می کنید مرز بین محبت کردن و دشمنی کردن در چنین مواقعی چیست؟

امروزه بچه ها هنوز به دنیا نیامده اند که تمام وسایل بازی و سرگرمی شان در پکِیجی با نام "سیسمونی" خریداری شده است. وسایل لوکس و زیبایی که اکثراً در ایجاد خلاقیت و تلاش در بچه ها هیچ نقشی ندارد. بیشتر وسایل سیسمونی بر اساس تقلیدهای نادرست و چشم و هم چشمی های امروزی خریداری می شود که خریدشان نامعقول و غیرلازم است.

بیشتر وسایل سرگرمی که امروزه برای کودکان و نوجوانانمان تهیه می کنیم، وسایلی است که هرگونه تحرک و جنب و جوش را از آن ها سلب می کند. در بازی بچه ها در گذشته پسرها نقش مرد و نان آور خانواده و دخترها نقش مادر خانواده را بازی می کردند. دخترها برای عروسک شان لالایی می خواندند و به او غذا می دادند. پسرها عملاً کاسبی و کسب درآمد را از کودکی می آموختند. اگر یادتان باشد زمان جنگ تحمیلی که پدر خانواده در جبهه بود، پسر خانواده به درستی نقش یک مرد را ایفا می کرد و زن خانه می توانست با تکیه به توانمندی های پسرش، فراق همسر را تحمل کند. در گذشته ای نه چندان دور  پسرها موظف بودند همپای پدر در مزرعه، مغازه، کارگاه و ... کار کنند؛ الآن هم همین طور است؟ در تعطیلات تابستان کسب درآمد و حرفه آموزی از وظایف پسرها  و هنرآموزی و کسب مهارت های خانه داری از وظایف دختران بود. امروزه چند درصد از دختران ما در زمان فعلی با هنر آشپزی و خیاطی و ... آشنایی دارند؟ کدامیک از پسرهای ما با توجه به شغل پدر پا در جای پای او می گذارند؟ فرهنگ خانواده ها در گذشته به فرزندان می آموخت که از همان ابتدا زندگی را با هدف آغاز کنند. متأسفانه ما روزبروز از تربیت صحیح و عقلایی میوه های زندگی مان فاصله می گیریم. به آفت هایی که برای میوه ها مضر است، بی توجهیم. اکثر ما فقط به رنگ و لعابِ میوه های زندگی مان توجه می کنیم.

در گذشته ای نه چندان دور از هر کوچه ای عبور می کردیم، بچه هایی را می دیدیم که با یک توپ پلاستیکی کم ارزش، چنان جنب و جوش داشته و سر و صدا می کنند که بزرگ ترها لذت می بردند و حتی گاهی از قیل و قال آنها عاصی می شدند اما امروزه وقتی از کوچه ها و معابر عبور می کنیم به جای جنب و جوش بچه ها در کوچه، صدای جیغ شان را از پنجرۀ خانه ها می شنویم که به خاطر موفقیتی که در بازی های رایانه ای کسب کرده اند، شادی می کنند. بازی هایی که هیچ تحرکی را نصیب بچه های ما نمی کند. دقت کرده اید چرا اکثر نوجوانان ما در زمان فعلی چاق هستند؟!

آیا امروزه بچه ها با واژه بازی های قدیمی مثل "هفت سنگ" "حاتلکی" "شش خانه"پلاچفتک" و ... هم آشنایی دارند؟ آیا امروزه فرزندان پسر ما در بازی هایشان با در دست گرفتن تفنگ های اسباب بازی نقش یک سرباز و رزمنده را بازی می کنند؟ جای خشونتِ هدفمندی، که جسارت و جنگجویی را به پسران ما می آموزد، کجاست؟ واقعاً چه عاملی باعث شده است که بازی های جذاب و خلاق گذاشته حتی در حاشیۀ بازی بچه های ما نیز جایگاهی ندارد؟ متأسفانه امروزه جنگیدن بچه های ما فقط در دنیای  مجازی و از طریق بازی های کامپیوتری خلاصه می شود. بازی هایی که بعضاً با اهداف از پیش تعیین شده توسط دشمنان ما و علیه اسلام و مسلمانان ساخته شده و ما هم اصلاً متوجه خطرات و نقش تخریبی آن نیستیم. دنیای بچه های ما بازی هایی شده که با فرهنگ ما تطابقی ندارد و در بیشتر موارد، ضد فرهنگ ماست.

به جای این که در یک روز تعطیل بچه ها را به تفریح برده و با آنان مثلاً فوتبال بازی کنیم و عرق شان را درآوریم، هر روز یک سی دی بازی کامپیوتری جدید برایشان خریداری می کنیم!

هر چه زمان می گذرد، بچه ها را لحاظ مادی به خود وابسته می کنیم و داریم آن ها از فرهنگ ناب اسلامی ایرانی خودمان که بر اساس کار و تلاش و احترام گذاشتن به ارزش هاست، دور می کنیم. با امکانات فراوانی که در اختیارشان می گذاریم، تحرک و پویایی را از آن ها سلب می کنیم.

پس بدانیم تربیت گلخانه ای ما، فرزندان گلخانه ای به بار می آورد که ممکن است به ظاهر دارای پرستیژ و همگام با تکنولوژی روز دنیا باشد اما مانند میوه های گلخانه ای طعم لازم را ندارند.

[ سه شنبه هشتم مهر 1393 ] [ 18:34 ] [ کاوسی ]

چه کسی می داند جنگ چیست؟

چه کسی می‌داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می‌درد؟

چه کسی می‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشکی بدل خواهد شد و این اشک جگرهایی را خواهد سوزاند؟

کیست که بداند جنگ یعنی سوختن، ویران شدن، آرامش مادری که فرزندش را همین الان با لای لای گرمش در آغوش خود خوابانیده؛ نوری، صدایی، ریزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم کودک در قامت خمیده مادر؟

کیست که بداند جنگ یعنی ستم، یعنی آتش، یعنی خونین شدن خرمشهر، یعنی سرخ شدن جامه‌ای و سیاه شدن جامه‌ای دیگر، یعنی گریز به هرجا، هرجا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم کجاست؟
دخترم چه شد؟

                
به کدام گوشه تهران نشسته‌ای؟
کدام دختر دانشجویی که حوصله ندارد عکسهای جنگ را ببیند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهای ناز، آن اسوه‌های عفاف که هر کدام در پس رنجهای بیکران صحرانشینی و بیابانگردی، آرزوهای سالهای بعد را در دل می‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حیا را بفهمد، که بی‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی می‌داند هویزه کجاست؟
چه کسی در آن کشته شد و در آن دفن گردید؟
چگونه بفهمد تانکها هویزه را با ۱۲۰ اسوه، از بهترین خوبان له کردند و اصلاً چه می‌دانی که تانک چیست و چگونه سری زیر شنی‌های تانک له می‌شود؟
آیا می‌توانید این مسئله را حل کنید؛ گلوله‌ای از دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله ۱۰۰ متری شلیک می‌شود و در مبدأ به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده و گذر می‌کند، معلوم نمایید:
- سر کجا افتاده است؟
- کدام زن صیحه می‌کشد؟
- کدام پیراهن سیاه می‌شود؟
- کدام خواهر بی برادر می‌شود؟
- آسمان کدام شهر سرخ می‌شود؟
- کدام گریبان پاره می‌شود؟
- کدام چهره چنگ می‌خورد؟
- کدام کودک در انزوا و خلوت خویش اشک می‌ریزد؟
یا این مسئله را که هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ۱۰ متری سطح زمین ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده مهران – دهلران حرکت می‌کند مورد اصابت موشک قرار می‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر کنیم، معلوم کنید:
- کدام تن می‌سوزد؟
- کدام سر می‌پرد؟
- چگونه باید اجساد را از میان این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
- چگونه باید آنها را غسل داد؟
- چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
- چگونه در تهران بمانیم و تنها، درس بخوانیم؟
- چگونه می‌توانی درها را بر روی خودت ببندی و چون موش، در انبار کلمات کهنه کتاب لانه کنی؟
- کدام مسئله را حل می‌کنی؟
- برای کدام امتحان، درس می‌خوانی؟
- به چه امیدی نفس می‌کشی؟
- کیف و کلاسور را از چه پر می‌کنی؟
از خیال.
از کتاب.
از لقب شامخ دکتر.
یا از آدامسی که مادرت هرروز صبح در کیفت می‌گذارد.
- کدام اضطراب جانت را می‌خورد؟
در رسیدن اتوبوس.
دیر رسیدن سر کلاس.
نمره A گرفتن.
- دلت را به چه چیز بسته‌ای؟
به مدرک.
به ماشین.
به قبول شدن در دوره فوق دکترا.
آری پسرک دانشجو!
به تو چه مربوط است که خانواده‌ای در همسایگی تو داغدار شده است.
جوانی به خاک افتاده و خون شکفته.
آری دخترک دانشجو!
به تو چه مربوط که دختران سوسنگرد را به اشک نشاندند و آنان را زنده به گور کردند.
در کردستان حلقوم کسانی را پاره کردند تا کدهای بی‌سیم را بیابند.
به تو چه مربوط است که موشکی در دزفول فرود بیاید و به فاصله زمانی انتشار نوری، محله‌ای نابود شود و یا کارگری که صبح به قصد کارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و دیگر باز نگشت و همکارانش او را روی دست تا بهشت آباد اهواز بدرقه کردند.
به تو چه مربوط که کودکانی در خرمشهر از تشنگی مردند.
هیچ می‌دانستی؟
حتماً نه!

هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره می‌خورند به دنبال آب گشته‌ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی؟

و آنگاه که قطره ای نم یافتی با امیدهای فراوان به بالین کودک رفتی تا سیرابش کنی،اما دیدی که کودک دیگر آب نمی‌خواهد!!

اما تو، اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، حرمله مباش که خدا هدیه حسین(علیه السلام) را پذیرفت.

خون علی اصغر را به زمین باز پس نداد و نمی‌دانم که این خون، خون خدا، با حرمله چه می‌کند؟!

«قسمتی از نوشته‌های شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی در دوران دفاع مقدس»

پی نوشت 1:

هفتۀ دفاع مقدس را به همۀ رزمندگان و جانباز فعال در فضای مجازی تبریک می گویم.

پی نوشت 2:

امروز 30/6/93 برای من روزی به یاد ماندنی بود. چرا؟ بعداً میگم...

[ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ] [ 21:15 ] [ کاوسی ]

درست از همان زماني كه شبكه صهيونيستي و خانه برانداز فارسي وان در تاريخ 10 مرداد 88 فعاليت خود را آغاز كرد، بسياري از كارشناسان حوزه هاي اخلاقي و اجتماعي نسبت به محتواي برنامه هاي آن هشدار داده و خانواده ها را از ديدن برنامه هاي آن منع كردند. برنامه هايي كه به اعتقاد اين كارشناسان، جز براندازي بنيان خانواده ها، هدف ديگري نداشت.

امروز پس از چند سال از آغاز راه اندازي اين شبكه منحرف، ديگر بر كسي پوشيده نيست كه هدف اصلي گردانندگان و دست اندركاران اين شبكه از تأسيس آن، جز ترويج زندگي غربي و فرهنگ هاي ضدديني و گسترش روابط آزاد بين دختر و پسر و خيانت همسران و انحطاط اخلاقي جامعه مذهبي ايران نيست، جامعه اي كه تا امروز به واسطه برخورداري ازفرهنگ غني اسلامي، ايراني، از بسياري ناهنجاري هاي رايج در جهان غرب و گسستگي خانواده ها در اين جوامع به دور بوده است. اصولاً هم به همين دليل بوده كه نقشه ها و طرح هاي دشمنان عليه نظام و انقلاب تا به امروز جواب نداده است.

غرب درذهن تاريخي اش تجربه خوشايندي ازشكست دادن مسلمانان در « اندلس » (اسپانيا) دارد. اندلس، آينه عبرت هميشگي براي مسلمانان است. عبرت و تجربه اي كه در آن، سرزمين اسلامي اندلس نه با زور شمشير كه با هجمه و شبيخون فرهنگي از كف مسلمانان خارج شد. بازخواني حادثه تلخ سقوط اندلس و غلطيدن آن به دامان غرب، ما را از افتادن دوباره در دام جديدي كه غربي ها براي مان پهن كرده اند، باز مي دارد. هنگامي كه سران مسيحي غرب و كليسا فهميدند كه با جنگ و قوه قهريه نمي توانند جلوي پيشروي مسلمانان را به قلب اروپاي مسيحي بگيرند، درپشت درهاي بسته، پاپ، كشيش ها، كاردينالها و اسقف ها بامشورت يكديگردراقدامي ضداخلاقي، حكم شرعي! ورود و نفوذ در سرزمين اسلامي اندلس را با برنامه اي غير اخلاقي صادر كردند و قرار شد به بهانه تجارت، زيباترين زنان اروپايي وارد اندلس شوند . يعني جوان مسلمان كه هميشه با شمشير به كمر در خيابان ها و بازار تردد مي كرد تا اگر اعلام جهاد شد، آماده جنگ باشد، با ورود اين عروسك هاي بزك كرده غربي و عشوه و ناز آنان، دست و پاهايشان سست شده و شمشير هايشان از كمرها باز شد. مصرف مشروبات الكلي و زنا و انحطاط اخلاقي تا به جايي رسيد كه وقتي لشكريان صليبي پشت دروازه هاي اندلس رسيدند، ديگر كسي نبود كه از حدود و ثغور اسلام دفاع كند و صليبيون پيش از آنكه در عالم واقع اين زمين ها را تصرف كنند، با تهاجم فرهنگي آن را تصرف كرده بودند.

غرب امروز به سركردگي «مرداك» صهيونيست به دنبال كسب تجربه اندلس براي ايران اسلامي است و شبكه هاي خانمان براندازي چون «فارسي وان» و «من و تو» همگي براي گرفتن غيرت، تعصب، اعتقادات ديني و اخلاقي از خانواده و جوان ايراني است. كار را چنان پيچيده انجام مي دهند كه بسياري از بينندگان آن متوجه اهداف شوم اين شبكه ها نيز نمي شوند. در خبرها آمده بود كه شبكه فارسي وان در جديدترين اقدام خود براي تأثيرگذاري بر مخاطب مسلمان و مذهبي خود و اينكه وانمود كند كه اين شبكه خيرخواه اوست و به اعتقاداتش احترام مي گذارد، به مناسبت آغاز ماه مبارك رمضان اقدام به پخش برنامه اي با عنوان «رمضان كليد گنج نهان» كرده است! اذان مي گذارد! دعاي ربنا با ترجمه اش را پخش مي كند و ...

                     

حال بايد از دست اندركاران فارسي وان پرسيد كه اين اقدامات فريب كارانه اين شبكه را چگونه مي توان با برنامه هاي ترويج مصرف مشروبات الكلي، ترويج رابطه هاي نامشروع دختران و پسران، شيطان پرستي ، خيانت به همسر و ... كه از اين شبكه پخش مي شود، جمع كرد. واقعيت اين است كه اين شبكه سعي دارد تا به مخاطبانش القا كند كه رفتار درست همين است، يعني شما مي توانيد در عين خواندن نماز و گرفتن روزه، روابط آزادجنسي هم داشته باشيد! دوست دختر و يا دوست پسر هم داشته باشيد! به همسران تان خيانت كنيد و... مسئولان امر بايد بدانند كه خطر شبكه هاي اجتماعي اي چون، «فارسي وان» و «من وتو» كمتر از شبكه هاي ضدانقلابي سياسي نيست، چه بسا شايد اين شبكه ها در درازمدت، خطرناك تر از شبكه هاي سياسي ضد نظام عمل كنند. پس ضمن كار فرهنگي و روشنگري، لازم است كه اين شبكه ها نيز مانند شبكه هاي سياسي از دسترسي خانواده ها دور نگه داشته شوند.

منبع: http://anhar.ir/Newsview.asp?ID=392

[ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 ] [ 15:37 ] [ کاوسی ]

سه چهار سال است که هر ساله در شهر ما همایشی برگزار می شود که می توانم نام آن را "همایشی از جنس عشق" بنامم. پنج شنبه سیزدهم شهریور 93، در مدینه العلم شهرضا همایشی برگزار شد که فکر نمی کنم اتفاقی شبیه آن به این گستردگی در شهرهای دیگر استان، رخ دهد. گردهمایی رزمندگانی که حدود سی سال قبل بیشترشان نوجوان بودند، اکنون با موها و محاسنی سپید گرد هم آمده بودند تا بار دیگر آن روزهای پر از خاطره را مرور کنند. بوی جبهه در محوطه پیچیده و فضا را عطرآگین کرده بود. حال هوای شب عملیات و غریو "الله اکبر"، بوی نمناک سنگرهای تاریکِ جبهه، صدای انفجار و دود و بوی باروت در ذهن ها تداعی شده بود. بعضی از بچه ها واقعاً سی سال بود که همدیگر را ندیده بودند. دوباره  لبخندهای زیبای آن روزهای پر از خاطره و البته از همان جنسِ لبخندهای جبهه، بر لب ها نقش بست و صمیمیت خاکی آن روزها دوباره مرور شد.

             

امسال جمعیت دو برابر سال گذشته بود چون سید نورالدین بحرینی فرماندۀ شجاع دوران جنگ این بار علاوه بر بسیجیان تحت امرش، فرزندان پسر آنان را هم به خط کرد تا با فرمان « از جلو نظامش» همۀ عشاق به خط شوند و با هم سرود عشق و ایثار بسرایند. شاید قصد سید از دعوت نسل سومی ها این بوده که می خواسته آنان بیشتر با از خود گذشتگی و ایثار پدرانشان آشنا شوند و به نوعی با آنان همزاد پنداری کنند. او بر این باور است که شادترین لحظات عمرش، زمانی است که با همسنگرانش دمخور و هم سخن است.

             

مراسم با تلاوت آیات قرآن توسط قاری محترم شهرمان آقای فیضی آغاز شد. بعد از پخش سرود مقدس جمهوری اسلامی، وقتی مجری برنامه، جانباز عزیز «دکتر تنهایی» از سنگر کودکستانی ها یاد کرد، اشک شوق بر چهرۀ همان به اصطلاح کودکستانی های سنگر پدافندی عملیات محرم، جاری شد. «سنگر کودکستانی ها، اصطلاحی بود که بچه های جنگ برای بچه های کم سن و سال در تیپ قمر بنی هاشم(ع) به کار می بردند.» یادآوری می کنم در آن زمان، همین کودکستانی ها چنان شجاعانه می جنگیدند که همه انگشت به دهان مانده بودند.

این مراسم برای نسل سومی ها جالب تر می نمود. وقتی در چهرۀ آنان می نگریستم، می دیدیم که آنها با ولع به سخنان هم رزم پدر گوش می کنند.

امسال همایش ما رنگ و بویی مهدوی نیز به خود گرفته بود، چون بچه ها در مکانی حضور یافته بودند که به نام «حضرت صاحب الزمان(ع)» مزین بود، «مدینه العلم شهرضا». مکانی که سربازان امام زمان در آن درس دین می آموزند. مکانی که آن پیر سالک «حاج شیخ غدیرعلی ممیز» آن را بنیان گذاشته است. روحش شاد.

                 

نماز جماعت در این مکان مقدس نیز رنگ و بوی دیگری داشت. بچه ها به یاد آن روزهایی که در سنگرهای کوچک شان پیشانی بر خاک می گذاشتند، سر به سجده نهادند و بر عظمت پروردگار اقرار کردند. امام جماعت هم رزمندۀ بسیجی دیروز، حاج نعمت ا.. صالح، نمازگزاران هم رزمنده و جانباز و آزاده و بسیجی. نماز گزارانی که بیشترشان با تیر و ترکش هایی که در بدن داشتند به رکوع و سجده می رفتند. نمازگزارانی که  نه با حرف، بلکه در عمل، ایمان و اعتقادشان را به ربوبیت پروردگار به اثبات رسانده بودند.

 

وقتی حاج حبیب تاکی از خاطراتش در سنگر کمین پنج جزیرۀ مجنون در سال 1367 صحبت به میان آورد و از سنگری گفت که بعد از فرود خمپاره، به جز خودش هیچ کس سالم نمانده بود، بغض در گلوی مستمعینی که اکثراً خودشان هم نظیر چنین صحنه هایی را دیده بودند، گلوله شد. حاج حبیب مجبور شده بود در آن لحظات مرگ و زندگی و در میان آن همه آتش و خون، دست روی دهان «شهید علی انصاریپور» که لحظات آخر عمرش را می گذرانده، بگذارد تا دشمن صدایشان را نشنود. او به دست قطع شدۀ «شهید سعید پایان» هم اشاره کرد که چگونه دست آن شهید را جداگانه به عقب برده است.

                

وقتی سید نورالدین از شهادت مظلومانه و پر پر شدن بچه های شهرضا در منطقۀ عملیاتی فتح المبین در عید سال 1361 و حاج مهدی جاوری از خاطراتش از سه شبانه روز با تنی زخمی در میان شهدا سخن گفتند، باز هم بغض ها در گلوی بازماندگان جنگ و جا ماندگان قافلۀ عشق، رسوب کرد.

در این همایش بی ریا، رزمندگان دفاع مقدس مخلصانه و همانند همان روزهای جنگ در تدارک برنامه اعم از اطلاع رسانی، آماده کردن مکان، برپایی نمایشگاه عکس و ماکت عملیات والفجر8، پذیرایی و ... زحمات زیادی کشیدند. آن چه آنان را وادار به این خدمت بی ریا کرده بود، فقط عشق بود و عشق.

[ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ] [ 0:19 ] [ کاوسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
ساکن شهرضا هستم . سال 1361 در عملیات محرم، براثر اصابت ترکش خمپاره به گردنم، جانباز ضایعه ی نخاعی و ویلچر نشین شدم. راضی هستم به رضای حضرت دوست؛ که هر چه بر سر ما می رود، ارادت اوست. در کنار همسری فدا کار و فرزندی صالح زندگی می کنم و تا آخر عمر مدیون زحمات ایشان هستم. دست هایم اندکی حس و حرکت دارد، نوشته هایم را تنها با یک انگشت تایپ می کنم. پایبند به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و ارزشهای آن هستم، چون با شناخت کامل برای ماندگاری اش سلامتی ام را تقدیم کرده ام. وجود سلائق مختلف سیاسی را به خاطر پویایی نظام و حفظ منافع ملی کشورم، لازم می دانم و البته حاضر نیستم به خاطر دنیای دیگران به دینم چوب حراج بزنم.
استعداد خوبی در آیین نگارش ندارم. ساده نویسی و کاستی در نوشته هایم را، به دیده ی اغماض بنگرید. چگونگی مجروح شدنم و اتفاقات بعد از آن را، با عنوان «خاطرات جانبازی» در پیوندهای روزانه مطالعه فرمایید. در این چند سال ویلچر نشینی، تجربیاتی کسب کرده ام که فکر می کنم مطالعه ی آن برای دوستان ضایعه نخاعی مفید باشد. آن مطالب را نیز در قسمت " پیوند های روزانه" گنجانده ام. هر گونه انتقاد و پیشنهاد شما عزیزان را، با جان و دل پذیرا هستم.شاد باشید.
امکانات وب

رمان