روزهای جانبازی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

هر کدام از ما انسانها در زندگی یک پازل و جورچینی داریم که باید برای سعادتمند شدن قطعۀ های پازل زندگی را دقیقاً سر جای خودش بچینیم. درست است که همۀ قسمت­های پازل مربوط به زندگی خودمان است؛ اما تکمیل کردن این پازل قاعده و قانون خودش را دارد. هیچکدام از قطعات پازل را نمی توان جای قطعۀ دیگر گذاشت. هیچ قطعه از پازل زندگی دیگری را هم نمی توانیم در پازل زندگی خودمان قرار دهیم.

برای درست زندگی کردن خواب ما، خوراک ما، فعالیتهای ما، عبادت ما، تفریح ما و ... باید سر جای خودش باشد. خداوند حکیم تمام قسمت­های پازل زندگی را در اختیار ما گذاشته و از ما خواسته برای تکامل در زندگی قطعات آن را درست کنار یکدیگر بچینیم. ما اگر نصف شب دو ساعت هم نماز شب بخوانیم باید وقتی صبح شد، صبحانه بخوریم. عبادت ما در دل شب گرسنگی صبحگاهان را جبران نمی کند.

برای اینکه بدن سالمی داشته باشیم باید در خوراکی ها تعادل داشته باشیم و تن مان را به کار بدهیم. ورزش کنیم تا توده های چربی در بدنمان تلنبار نشود و چاق نشویم. دیدن ساعتها مسابقات ورزشی از تلویزیون ما را لاغر نمی کند.

اگر پدر و مادر پیری داریم که به کمک و محبت ما نیازمندند، باید به آنها خدمت کنیم و زودبه­زود به آنها سر بزنیم. نمی شود محبت مان را از آنان دریغ کنیم و به جای آن هر صبح و شام برایشان دعا کنیم. دعا هیچگاه جای وظیفۀ اصلی ما را پر نمی کند.

گاهی با یک زیارت امام رضا یک کربلا رفتن، یک دعای کمیل یا زیارت عاشورا چنان از لحاظ روحی شارژ و سبک می شویم که گاهی با کسب میلیون ها تومان پول اینقدر خوشحال و سرزنده نمی شویم. در جامعۀ ما افراد فراوانی هستند که پول زیادی دارند اما شاد نیستند. چرا؟ چون می خواهند قطعۀ خالی پازل زندگی شان را که با دعا و عبادت و سفر پر می شود، با پول پر کنند. برعکس افراد زیادی هم هستند که تدبیر ندارند، مشورت نمی کند و تن به کار نمی دهند؛ اما مرتب دعا می کنند که وضع مالی شان خوب شود.

فعالیت­های روزمرۀ ما باید بر اساس برآورده کردن نیازهای جسم ما و کسب رفاه برای ما باشد. اکثر ما اینطور هستیم و برای رفاه جسممان فعالیت و حتی فداکاری می کنیم؛ اما یادمان باشد که روح ما هم نیاز به غذا دارد. اگر غذای روحمان را که عبارت از پرداختن به عبادت، تفریح، مطالعه و ... تأمین نکنیم، پازل زندگی مان را درست نچیده ایم و سعادتمند نمی شویم.

متأسفانه بیشتر ما انسانها در چیدن پازل زندگی مان راه افراط و تفریط را در پیش گرفته ایم. تلاش می کنیم یک قطعه از پازل را جای قطعۀ دیگر جای دهیم یا در تلاشیم قطعه ای دیگر از پازل دیگری را در پازل زندگی خودمان جا بدهیم. گاهی یک قطعه از پازل زندگی مان را گم می کنیم.

زندگی ما مانند بافتن یک قالی است. اگر بر اساس نقشه خفت و دفتین نزنیم، فقط وقت­مان را تلف کرده­ایم و رنگ و خامه را حرام کرده ایم و دست آخر هم هیچ کس فرشی را که بافته ایم، نمی خرد.

زندگی بافتن یک قالیست

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب نگه کن نکند آخر کار

قالی زندگی ات را نخرند...

[ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ ] [ 20:27 ] [ کاوسی ]
لطفا(اینجا) کلیک کنید.

[ یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 12:18 ] [ کاوسی ]

روز سوم به گمرک خرمشهر رفتیم. راوی از روز فتح خرمشهر و زمانی که عراقیها گلّه ای اسیر نیروهای ما شدند، گفت. گمرک فعال بود. ماشینهای مدل بالای وارداتی جلب توجه می کرد.

از پل نو به طرف شلمچه حرکت کردیم. كمي كه جلو رفتیم، سمت چپمان تابلوي نهر خَيِّن دیده می­شد. از مسجد کوچکی که در حال تعمیر بود گذشتیم و به پاسگاه خودمان رسیدیم. برای رفتن روی دژ که شیب تندی داشت چند نفر با هم ویلچرهایمان را بالای دژ بردند. در وهلۀ اول چشممان به پاسگاه عراقی ها خورد. 

                

این نهر جزيره بوارين عراق را از شلمچه ايران جدا كرده بود. آقای نجیمی که خودش یکی از رزمندگان عملیات کربلای 4 بود برایمان توضیح داد که چگونه بچه های ما در زمستان سال 65 از این نهر عبور کرده اند و چگونه در آن طرف نهر توسط دشمن قلع و قمع شده اند. او گفت که منافقان یا ستون پنجم روز و حتی ساعت آغاز عملیات کربلای 4 را به دشمن گزارش داده بودند.

یکی از قایقرانان عملیات کربلای 4 هم بین ما روی ویلچر نشسته بود. آقای احمدی بهتر از ما نسبت به منطقه توجیه بود؛ چون خودش همینجا ترکش خورده بود. احمدی با دست به طرف آبها اشاره کرد و گفت: «توی همین حوالی بود که قایقی که من هدایتش می کردم از حرکت ایستاد. هرچه استارت زدم، روشن نشد. وقتی موتور قایق را بالا آوردم دیدم پروانۀ قایق توی شکم یکی از غواص های شهید خودمان گیر کرده است.»             

وقتی یکی از راویان دفاع مقدس(آقای احمدیان) شروع کرد به صحبت کردن همۀ زائران تحت تأثیر قرار گرفتند. خیلی از آنها و مخصوصاً دانشجویان دختر گریه می­کردند. 

            

           

         

بعد از به موزۀ خرمشهر رفتیم. مسئول موزه گفت که بعد از اشغال خرمشهر اینجا ستاد جنگ یکی از لشکرهای عراق بوده است. عراقی ها روی دیوار موزه نوشته بودند:«جئنا لنقبی» یعنی آمده ایم تا بمانیم. 

                

چون آسانسور خراب بود ما نتوانستیم به طبقۀ دوم و سوم موزه برویم. پیشنهاد می کنم هر کدام از شما به خرمشهر رفتید، برنامه ریزی کنید حتماً این موزه را ببینید.

برای نماز جماعت مغرب و عشا به مسجد جامع خرمشهر رفتیم. 

           

با مردم خرمشهر دیدار کردیم. حاج آقا ماندگاری هم که در برنامۀ سمت خدا صحبت می کند هم آنجا بود و ازبچه ها دلجویی کرد.

صبح روز سه شنبه به طرف اهواز حرکت کردیم. به معراج شهدای اهواز رفتیم.    

در آنجا یکی از دوستان مجازی ام دکتر پیمان حسیبی را ملاقات کردم و به طرف اصفهان حرکت کردیم.  

           

[ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 17:16 ] [ کاوسی ]

روز دوم به طرف اهواز حرکت کردیم. یکی از جانبازان کاروان ما آقای بنایی زاده در کنار همین جادۀ اهواز خرمشهر قطع نخاع شده بود. در قسمتی از ضلع غربی این جاده آب انداخته بودند. وقتی علت این کار را سؤال کردیم دو تا نقل متفاوت شنیدیم. نقل قولی می گفت به خاطر جلوگیری از نفوذ داعشی ها اینکار را کرده اند. دیگری می گفت به خاطر جلوگیری از ورود ریزگردها در این دشت آب انداخته اند. اتوبوس وارد جاده ای شد که جادۀ اهواز خرمشهر را به جادۀ اهواز آبادان وصل می کرد. به آن جادۀ شهید شرکت می گفتند. بین جاده بیمارستان صحرایی امام حسین را دیدیم. من برای رسیدن به شهرک دارخوین لحظه شماری می کردم. شهرکی که هزاران رزمندۀ مخلص در آن سر به سجده گذاشته بودند و با خدایشان راز و نیاز کرده بودند. مکانی که سکوی پرتابی شده بود که از آنجا با حضرت دوست مأوا کنند و نهایتاً به سویش پرواز کنند. وجب به وجب خاک و شهرک و ساختمانهایش برای من خاطره بود. اتوبوس روبروی درب ورودی شهرک ترمز کرد. مانع از ورود ما شدند. گفتند اینجا متعلق به انرژی اتمی ایران است و بازدید از آن ممنوع است. خلاصه بعد از نیم ساعت معطلی و التماس اجازه دادند با اتوبوس وارد شهرک شویم به دو شرط: یکی اینکه از اتوبوس پیاده نشویم، دیگر اینکه حق عکسبرداری نداریم.

با صحنۀ غیر منتظره ای مواجه شدم. سرم سوت کشید. بی انصافها تمام ساختمانهایی را که بچه های رزمنده در آن زندگی می کردند خراب کرده بودند. حتی هوارهای آن را هم با خود برده بودند. مسجد چوبی شهرک را که من از خاطرات زیادی داشتم اصلاً وجود نداشت.  

          

            عکس مسجد چوبی که از اینترنت پیدا کردم.

حسینیۀ چهارده معصوم به انبار متروکه ای تبدیل شده بود. از روی ناچاری فقط به خاکهای زمین شهرک نگاه کردم. زمینی که 32 سال پیش روی آن قدم گذاشته بودم و در دوی صبحگاهی "یاحسین"  گفته بودم.

بغض گلویم را فشرد. شهرک دارخوین خودش به تنهایی یک موزه بود. چطور دلشان آمد اینجا را خراب کنند؟ وقتی از راوی سؤال کردم چرا اینجا را خراب کرده اند، گفت: «برادرم، بزار دردمون روی دل خودمون باشه. دنبال جواب نگرد!»

به طرف یادمان شهدای هویزه حرکت کردیم. حدود ساعت 12 به آنجا رسیدیم.  

       

به مکانی قدم گذاشتیم که شهید سید حسین علم­الهدی فرماندۀ سپاه هویزه با جمعی از همرزمانش زیر شنی تانکهای دشمن له شده بودند. پیکرهای این شهدا بعد از آزاد سازی منطقه در عملیات بیت­المقدس پیدا شده بود. همانجا برایشان سنگ مزار درست کرده بودند. 

          

کنار قبور شهدای مظلوم مدفون در آنجا فاتحه خواندیم و به طرف طلائیه حرکت کردیم. حدود ساعت دو و نیم بعد از ظهر به طلائیه رسیدیم.

طلائیه یکی از محورهای عملیاتی بدر و خیبر بود. همانجایی است که باکری و همت شهید شدند. حسینیۀ ابوالفضل طلائیه یادمان پنج شهید گمنام است که در اینجا به خاک سپره شده اند.

بعد از صرف ناهار روی خاکریز بلندی رفتیم.  

       

غم از سرتاسر خاکریزها می بارید. اکثر زائران پابرهنه در آنجا راه می رفتند. چشمان بیشتر زائران نمناک بود. وقتی ما را می­دیدند، بیشتر اشکشان جاری می شد. بیشتر زنان و دختران روی زمین نشسته بودند. برای آنها مهم نبود که چادرهایشان خاکی می شود.

طلائیه جایی بود که یکی از جانبازان کاروان ما(محمدعلی مهدوی) در آنجا زخمی شده بود. آقای مهدوی در آنجا نحوۀ مجروح شدنش را برای ما بازگو کرد. 

             

شب بعد از شام به دیدن مانوری رفتیم که توسط بچه های سپاه خرمشهر و تعدادی از کارکنان صدا و سیمای خوزستان اجرا شد. 120 نفر در این مانور ایفای نقش کردند. عملاً صحنه های جنگ، آزادسازی خرمشهر، تصرف فاو، اردوگاه اسیران ایرانی در عراق و ... را بازسازی کرده بودند. تیراندازی(با تیرهای مشقی) نیروهای عراقی و ایرانی به طرف یکدیگر، انفجارهای مختلف و حتی بمباران هواپیماهای عراقی را هم بازسازی کرده بودند. نکتۀ جالب توجه این بود که ما جانبازان مجبور بودیم با بیشتر زائران سلام و احوالپرسی کنیم و آنها ما را ببوسند. 

ادامه دارد...

[ پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:16 ] [ کاوسی ]

صبح جمعه 22 اسفند ساعت 8 صبح از آسایشگاه جانبازان اصفهان به طرف مناطق جنگی جنوب حرکت کردیم. منصور بنایی زاده، محمدعلی مهدوی، مجید خشه، محمدرضا رضایی، حسن خیری، حسین خرسندی، محمدعلی صابری، آقای احمدی و رمضانعلی کاوسی از مسافران جانباز و قطع نخاع این سفر بودند. تعدادی از کادر آسایشگاه جانبازان اصفهان، قاسمی، حکیمی و ملکی در این سفر همراه ما بودند و البته از جان و دل مایه گذاشتند. تعدادی از بچه ها با خود همراه آورده بودند. من برادرم را با خود آورده بودم. جمعاً نوزده نفر بودیم. اتوبوس آسایشگاه آسانسور داشت. ما برای سوار و پیاده شدن مشکلی نداشتیم.  

            

همسفران همه پر انرژی و سر حال بودند. قرار بود راهی دیاری شویم که سالها قبل با متجاوزان بعثی جنگیده ایم. از شهرهای نجف آباد، تیران و کروَن، داران، الیگودرز گذشتیم. ناهار را در شهرستان درود خوردیم. از خرم آباد گذشتیم. اتوبان خرم آباد خیلی راه را نزدیک تر کرده بود. نرسیده به اندیمشک چشمم به پادگان دوکوهه خورد و خاطرات 32 سال پیش در این پادگان در ذهنم مرور شد. نماز مغرب و عشا را در اندیمشک خواندیم. شام مختصری در اتوبوی خوردیم. از اهواز گذشتیم و ساعت 11شب به اردوگاه شهید باکری خرمشهر رسیدیم. هر قسمتی از اردوگاه را به استانی داده بودند. به اردوگاه اصفهان رفتیم. امکانات نسبتاً مکفی برای ما تدارک دیده بودند. یک حمام بزرگ با سرویس فرنگی جداگانه برای جانبازان ساخته بودند. 

                     

کار هماهنگی سفر و ساختن سرویس بهداشتی مناسب را از یک سال قبل جانباز بزرگوار حاج منصور بنایی زاده عضو انجمن جانبازان نخاعی استان اصفهان پیگیری کرده بود. برادر محمدی و دوستان دیگرشان تمام سعی خود را کرده بودند تا رفاه ما در این سفر تأمین شود.

فردا صبح به مکان یادمان شهدای والفجر 8 لب رودخانۀ اروند رفتیم. شهر فاو عراق به راحتی قابل رؤیت بود. با دیدن عظمت اروند، عظمت کار نیروهای ما از اروند در سال 1364 و تصرف فاو در ذهنم تداعی شد. 

                         

                       

              در پشت تصویر رودخانۀ اروند و شهر و مسجد فاو عراق دیده می شود.

                    

   بعد از ظهر به شلمچه رفتیم. در کنار یادمان شهدای شلمچه که 8 شهید گمنام را در آنجا دفن کرده بودند، خیلی مغموم شدیم. راوی برای ما گفت: «وجب به وجب این سرزمین با خون شهیدی آغشته است.»

                            

فاصلۀ پاسگاه مرزی ما با پاسگاه مرزی عراق کمتر از صد متر فاصله بود. سربازان عراقی توی پاسگاهشان برای ما دست تکان می دادند. ماهم برایشان دست تکان دادیم. در پلاسگاه مرزی خودمان وضو گرفتیم. در مسجد شلمچه نماز خواندیم و به مقر برگشتیم. 

                             

        دژ مرزی شلمچه، ساختمان پشت تصویر پاسگاه مرزی عراق دیده می شود. 

                           

                  

[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 20:8 ] [ کاوسی ]

یک روز از یک زوج خوشبخت سوال کردم:

دلیل موفقیت شما در چیست ؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم. قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ٔ مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم. حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چیه ؟

آقاهه گفت: مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم، چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و...

گفتم: پس اون مسائل کلی و مهم که تو در موردش نظر می‌دی، چیه ؟

آقاهه گفت: من در مورد مسائل انرژی هسته ای، بحران خاورمیانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می دهم.[خنده]

[ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:50 ] [ کاوسی ]

درست از همان زماني كه شبكه صهيونيستي و خانه برانداز فارسي وان در تاريخ 10 مرداد 88 فعاليت خود را آغاز كرد، بسياري از كارشناسان حوزه هاي اخلاقي و اجتماعي نسبت به محتواي برنامه هاي آن هشدار داده و خانواده ها را از ديدن برنامه هاي آن منع كردند. برنامه هايي كه به اعتقاد اين كارشناسان، جز براندازي بنيان خانواده ها، هدف ديگري نداشت.

امروز پس از چند سال از آغاز راه اندازي اين شبكه منحرف، ديگر بر كسي پوشيده نيست كه هدف اصلي گردانندگان و دست اندركاران اين شبكه از تأسيس آن، جز ترويج زندگي غربي و فرهنگ هاي ضدديني و گسترش روابط آزاد بين دختر و پسر و خيانت همسران و انحطاط اخلاقي جامعه مذهبي ايران نيست، جامعه اي كه تا امروز به واسطه برخورداري ازفرهنگ غني اسلامي، ايراني، از بسياري ناهنجاري هاي رايج در جهان غرب و گسستگي خانواده ها در اين جوامع به دور بوده است. اصولاً هم به همين دليل بوده كه نقشه ها و طرح هاي دشمنان عليه نظام و انقلاب تا به امروز جواب نداده است.

غرب در ذهن تاريخي اش تجربه خوشايندي ازشكست دادن مسلمانان در « اندلس » (اسپانيا) دارد. اندلس، آينه عبرت هميشگي براي مسلمانان است. عبرت و تجربه اي كه در آن، سرزمين اسلامي اندلس نه با زور شمشير كه با هجمه و شبيخون فرهنگي از كف مسلمانان خارج شد. بازخواني حادثه تلخ سقوط اندلس و غلطيدن آن به دامان غرب، ما را از افتادن دوباره در دام جديدي كه غربي ها براي مان پهن كرده اند، باز مي دارد. هنگامي كه سران مسيحي غرب و كليسا فهميدند كه با جنگ و قوه قهريه نمي توانند جلوي پيشروي مسلمانان را به قلب اروپاي مسيحي بگيرند، درپشت درهاي بسته، پاپ، كشيش ها، كاردينالها و اسقف ها بامشورت يكديگردراقدامي ضداخلاقي، حكم شرعي! ورود و نفوذ در سرزمين اسلامي اندلس را با برنامه اي غير اخلاقي صادر كردند. قرار شد به بهانه تجارت، زيباترين زنان اروپايي وارد اندلس شوند . يعني جوان مسلمان كه هميشه با شمشير به كمر در خيابان ها و بازار تردد مي كرد تا اگر اعلام جهاد شد، آماده جنگ باشد، با ورود اين عروسك هاي بزك كرده غربي و عشوه و ناز آنان، دست و پاهايشان سست شده و شمشير هايشان از كمرها باز شد. مصرف مشروبات الكلي و زنا و انحطاط اخلاقي تا به جايي رسيد كه وقتي لشكريان صليبي پشت دروازه هاي اندلس رسيدند، ديگر كسي نبود كه از حدود و ثغور اسلام دفاع كند و صليبيون پيش از آنكه در عالم واقع اين زمين ها را تصرف كنند، با تهاجم فرهنگي آن را تصرف كرده بودند.

غرب امروز به سركردگي «مرداك» صهيونيست به دنبال كسب تجربه اندلس براي ايران اسلامي است و شبكه هاي خانمان براندازي چون «فارسي وان» و «من و تو» همگي براي گرفتن غيرت، تعصب، اعتقادات ديني و اخلاقي از خانواده و جوان ايراني است. كار را چنان پيچيده انجام مي دهند كه بسياري از بينندگان آن متوجه اهداف شوم اين شبكه ها نيز نمي شوند. در خبرها آمده بود كه شبكه فارسي وان در جديدترين اقدام خود براي تأثيرگذاري بر مخاطب مسلمان و مذهبي خود و اينكه وانمود كند كه اين شبكه خيرخواه اوست و به اعتقاداتش احترام مي گذارد، به مناسبت آغاز ماه مبارك رمضان اقدام به پخش برنامه اي با عنوان «رمضان كليد گنج نهان» كرده است! اذان مي گذارد! دعاي ربنا با ترجمه اش را پخش مي كند و ..

حال بايد از دست اندركاران فارسي وان پرسيد كه اين اقدامات فريب كارانه اين شبكه را چگونه مي توان با برنامه هاي ترويج مصرف مشروبات الكلي، ترويج رابطه هاي نامشروع دختران و پسران، شيطان پرستي ، خيانت به همسر و ... كه از اين شبكه پخش مي شود، جمع كرد. واقعيت اين است كه اين شبكه سعي دارد تا به مخاطبانش القا كند كه رفتار درست همين است، يعني شما مي توانيد در عين خواندن نماز و گرفتن روزه، روابط آزاد جنسي هم داشته باشيد! دوست دختر و يا دوست پسر هم داشته باشيد! به همسران تان خيانت كنيد و... مسئولان امر بايد بدانند كه خطر شبكه هاي اجتماعي اي چون، «فارسي وان» و «من وتو» كمتر از شبكه هاي ضدانقلابي سياسي نيست، چه بسا شايد اين شبكه ها در درازمدت، خطرناك تر از شبكه هاي سياسي ضد نظام عمل كنند. پس ضمن كار فرهنگي و روشنگري، لازم است كه اين شبكه ها نيز مانند شبكه هاي سياسي از دسترسي خانواده ها دور نگه داشته شوند.

منبع: http://anhar.ir/Newsview.asp?ID=392

[ جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:7 ] [ کاوسی ]

                  

خبرگزاری ایمنا: اکبر سلطانی؛ دلاورمرد جبهه‌های هشت سال دفاع مقدس، جانباز قطع نخاع و قهرمان رشته شنا، پس از تحمل سال‌ها رنج و سختی به درجه رفیع شهادت واصل شد.

يکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۱:۰۴

به گزارش ایمنا، شهید اکبر سلطانی یادگار هشت سال دفاع مقدس، جانباز قطع نخاع و قهرمان مسابقات ورزشی در رشته شنا و دارنده ۶ مدال طلای مسابقات مجروحین جنگی جهان در نیوکاسل انگلستان در رشته شنا بود که پس از تحمل سال‌ها رنج و سختی ناشی از مجروحیت، به خیل شهدا پیوست.
خبرگزاری ایمنا؛ شهادت این قهرمان عرصه دفاع مقدس و همچنین عرصه ورزش بین الملل را به خانواده او تبریک و تسلیت عرض می‌نماید.

به گزارش ایمنا، داریوش وکیلی؛ معاونت پژوهش بنیاد شهید و امور ایثارگران استان اصفهان با بیان این خبر اظهار کرد: مراسم وداع جانباز سلحشور و یادگار هشت سال دفاع مقدس، حاج اکبر سلطانی که شب گذشته و پس از سالها تحمل درد و سختی به خیل شهیدان پیوست، روز دوشنبه؛ یازدهم اسفندماه و از ساعت ۸ و نیم تا ۹ و نیم صبح و در محل آسایشگاه جانبازان شهید مطهری برگزار می‌گردد.
وی با بیان این که شهید سلطانی از ورزشکاران و قهرمانان آسیایی در رشته شنا بوده است، تصریح کرد: مراسم تشییع پیکر مطهر این شهید والامقام نیزفردا از ساعت
۱۰ صبح و از محل فلکه فیض به سمت گلزار شهدای اصفهان و با حضور اقشار مردم و مسوولان انجام می‌شود.
به گفته معاونت پژوهش بنیاد شهید و امور ایثارگران استان اصفهان، مراسم ختم شهید حاج اکبر سلطانی، روز سه شنبه
۱۲ اسفندماه از ساعت ۸ و سی دقیقه تا ۱۱ در مجسد النبی واقع در خیابان شهید میثمی، پل حسابی برگزار می‌شود.
وی در خاتمه یادآورشد: مراسم گرامیداشت یاد و خاطره این شهید بزرگوار نیز روز جمعه و از ساعت دو و سی دقیقه تا
۵ و سی دقیقه در مکان خیمه گلستان شهدای اصفهان برپا خواهد شد.

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:57 ] [ کاوسی ]

یک شب چهارشنبه ای در خط مقدم بچه های رزمنده مراسم دعای توسل گرفته بودند. توی سنگرها برق نبود. بچه ها با فانوس و چراغ زنبوری سنگر را روشن می­کردند. موقع دعا خواندن فیتیلۀ چراغ ها را پایین می کشیدند که سنگر تاریک شود. دعا خوان­ها هم معمولاً یا دعا را حفظ بودند، یا با همان نور کم از روی مفاتیح می­خواندند.

دعا که شروع شد، یکی از رزمنده ها بلند شد. یک شیشه عطر در دستش بود. کف دست رزمنده ها عطر می­ریخت و می گفت: «برادر التماس دعا». بچه­ها همانطور که "یا وجیهاً عندا.." می گفتند، دستها را به هم می­مالیدند و به صورت خود می­کشیدند. درون سنگر خاکی معطر شده بود. صدای زمزمۀ دعا با صدای زوزۀ خمپاره ها در هم آمیخته بود. بعید نبود خمپاره ای در دهانۀ سنگر فرود آید و دعای دعاگویان مستجاب شود و همه با هم پرواز کنند. با اینکه مداح چندان هم وارد نبود؛ اما بچه­ها از یک دقیقۀ دیگر خود هم خبر نداشتند، دنبال بهانه می­گشتند که گریه کنند.

دعا تمام شد. سرهایی که از خوف خدا به زانوها هدیه شده بود، بلند شد. اشکها با آستین­ها پاک شد. بچه­ها از لحاظ روحی شارژ شدند. صورتها از گریه تر ولی خندان بود. طبیعی است که بعد از هر دعایی و هر گریه­ای برای خدا و در مصائب اباعبدا..(ع)، آرامش خاصی نصیب انسان شود. فتیلۀ فانوس­ها را بالا کشیدند. رزمنده ای به دوستش گفت: «تو چرا صورتت سیاه شده؟!» دوستش گفت: «صورت خودتم سیاهه!»وقتی دقت کردند، دیدند سر و صورت و لباس همه سیاه شده است. آن رزمندۀ خوش ذوق، توی شیشه عطرش جوهر خودنویس ریخته بود. چون فضای سنگر تاریک بود، بچه­ها فقط بوی عطر را متوجه می­شدند و سیاهی صورتها را نمی­دیدند.

بچه ها حسابی به آن رزمنده­ای که به بقیه عطر داده بود، کتک مفصلی زنند و برایش جشن پتو گرفتند. وقتی بچه­ها آرام شدند، رزمندۀ عطار گفت: «بچه­ها بیایید، باهاتون حرف دارم. حکایت این عطر سیاه مثل حکایت دنیا می­مونه. دیدید چه طوری با دست خودتون، صورتتونو سیاه کردین؟ دنیا، هم تاریکه هم نورش کمه. تباهی و زشتی زیاد داره. شیاطین هم گناهها و سیاهی­ها را با یه عطری خوشبو می­کنن. ما خیال می­کنیم داریم عطر می­زنیم، غافل از این که صورت و دلمون را سیاه می­کنیم. وقتی می­فهمیم چه کرده­ایم، که قیامت می­شه و چراغها را روشن می کنند. اونوقت متوجه می­شیم که چه بلایی سرمون اومده ...»

[ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ ] [ 12:18 ] [ کاوسی ]

ساعت 8 صبح، در خیابان های سطح شهر، دختران جوانی را می بینی که با زحمت زیاد کرکرۀ کشویی درب مغازه ها را باز می کنند. دخترکانی که با حقوقی بسیار کم به عنوان فروشنده یا دفتردار در استخدام صاحب مغازه اند. دخترانی که با لبخند بر لب و روابط عمومی بالایشان برای صاحب مغازه مشتری جلب می کنند.

مگر پسرها کجایند که دختران باید صبح به این زودی سرِ کار حاضر شوند؟ درست حدس زدید. پسرها خوابند. پسرهایی که به خاطر بیکاری تا ساعاتی بعد از نصف شب دنبال خوشگذرانی های مشروع یا غیرمشروع خود بوده اند، مجبورند بخوابند تا کسر خوابشان تأمین شود.

راستی آقای مغازه دار، چرا شما پسرهای بیکار را استخدام نمی کنی؟

جواب: «پسرها توقع شون بالاست. مبلغ زیادی را به عنوان دستمزد طلب می کنند. دخترا قانع اند، همین که پول تو جبیبی شون تامین بشه خدا را شکر می کنند.» این یکی از جوابهای مغازه دار است که البته تا حدّی هم منطقی به نظر می­رسد؛ اما تمام جواب نیست، چون می دانیم تمام آنچه را در سر می پروراند، به زبان نمی آورد. او نیک می داند که با چشم و ابرو و لبخندهای دخترکان جوان بهتر می تواند مشتری جذب کند. 

                             

عاقلان می دانند، کار کردن یک دختر جوان در یک محیط مردانه می تواند معضلات فراوانی را به بار بیاورد. در این مورد فقط به کلام مقام معظم رهبری اکتفا می کنم که فرمودند: «جاذبه جنسی یکی از بزرگ‌ترین دام‌هاست؛ مراقب باشید!»

هدفم از طرح این مبحث خدای ناکرده تهمت زدن به خانم­هایی که بیرون از منزل کار می­کنند یا صاحبان مغازه ها و شرکتها، نیست. خوشبختانه در شهر ما هنوز هم حریم ها حفظ می شود. قصد من آسیب شناسی مسئله است که باید متفکران و دلسوزان جامعه فکری برای آن بکنند. این یک واقعیت است که هرچه روزبه­روز بر تعداد مستخدمین دختر اضافه شود، به همان میزان بر تعداد پسرها و مردهای بیکار و فاقد شغل جامعه که باید نان آور خانواده باشند، افزوده می شود. چرا باید پسرهای ما بیکار باشند و دختران در مغازه ها، شرکت ها و حتی کارخانه ها به کارهای سخت تن دهند؟

می دانم که این دستنوشتۀ من هیچ کاسب و مدیر شرکتی را ترغیب نمی کند که وقتی نیروی کار ارزانی وجود دارد، سراغ نیروی کار گران­تر برود. شاید این تذکر من فقط آب در هاون کوبیدن باشد؛ اما باید همۀ ما این واقعیت را بپذیریم که داریم به خاطر منافع شخصی خودمان چشمانمان را روی بسیاری از واقعیت ها که در رأس آن بیکاری جوانان است، می بندیم. اصلاً فکر این را هم نمی کنیم که زیادتر شدن سرمایۀ مغازه یا شرکت ما به چه قیمتی تمام می شود. متأسفانه امروزه حتی بعضی از متشرعین جامعه هم فقط به خاطر اینکه پول کمتری به عنوان دستمزد بدهند، سرشان را زیر برف می کنند و از استخدام مردها سرباز می زنند!

وقتی جوانی بیکار شد، سراغ کارهای خلاف شرع می رود.

به ما چه؟

سن ازدواج روزبه­روز بالا می رود.

به ما چه؟

جوانان بیکار دچار افسرگی و سرخوردگی می شوند.

به ما چه؟ ...

دقت کرده اید، در همین دو سه ماه گذشته چند بار چاقوکشیِ منجر به قتل در شهر ما رخ داده است؟ شما فکر می کنید افرادی که الآن پشت میله های زندان در انتظار اعدام هستند، افرادی جانی و از خدا بی­خبر و لامذهب بوده اند؟ اینطور نیست. بیشتر آنها به خاطر افسردگی و فشارهای روحی ناشی از بیکاری، تجرد و ...، یک لحظه از خود بیخود و دست به چاقو شده­اند. اگر جوان ما شاغل و سرگرم کار و زندگی بود، آیا دست به جنایت می زد؟

متأسفانه این روزها بیشتر دختران جامعۀ ما به خاطر حس استقلال طلبی و ... دنبال کار می روند و رسالت اصلی خود را که ارائۀ نقش همسری، مادری و ادارۀ یک زندگی است، فراموش کرده اند. به فرمودۀ نبی مکرم اسلام دختر ریحانه است. بسیاری از کارهایی که زنان و دختران ما امروزه به آن مشغولند در شأن یک زن مسلمان نیست. قداست یک دختر جوان بالاتر از این است که بخواهد از صبح تا شب برای یک حقوق اندک جلوی صدها نامحرم تعظیم کند و لبخند بزند.

من با کار کردن زنان بیرون از منزل مخالف نیستم. من برای همۀ خانمهایی که با حجاب اسلامی بیرون از منزل کار می­کنند احترام قائلم. بسیاری از کارهای فرهنگی که خانمها در جامعه انجام می­دهند، از نظر اینجانب قابل ستایش و تقدیر است. من با این که دختر جوانی با پوششی غیرمتعارف و جِلف در میان تعداد زیادی نامحرم کار کند، مخالفم. کار کردن یک زن یا دختر در یک محیط کاملاً زنانه هیچ ایرادی ندارد؛ اما سوء استفاده از شکل و قیافۀ ظاهری یک زن برای جذب مشتری  خلاف شرع است. در بسیاری از ادارات ما تعداد زیادی خانم در یک اتاق به کارهای محولۀ خود مشغولند و کارشان را هم به نحو احسن انجام می دهند. هیچ ایرادی برای اینجور کار کردن نیست. ما نباید سرمان را زیر برف کنیم و به بهانۀ ایجاد شغل برای خانمها محرمات الهی را زیر پا بگذاریم.

دوستی می گفت: «چند روز پیش دختری را دیدم که در مغازۀ تعویض روغنی در اصفهان کار می کرد!» به نظر شما کار کردن یک دختر در یک مغازۀ تعویض روغنی که فقط با روغن و گریس و... سر و کار دارد، چه توجیهی می تواند داشته باشد؟! شما قضاوت کنید.

[ جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 23:18 ] [ کاوسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
ساکن شهرضا هستم . سال 1361 در عملیات محرم، براثر اصابت ترکش خمپاره به گردنم، جانباز ضایعه ی نخاعی و ویلچر نشین شدم. راضی هستم به رضای حضرت دوست؛ که هر چه بر سر ما می رود، ارادت اوست. در کنار همسری فدا کار و فرزندی صالح زندگی می کنم و تا آخر عمر مدیون زحمات ایشان هستم. دست هایم اندکی حس و حرکت دارد، نوشته هایم را تنها با یک انگشت تایپ می کنم. پایبند به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و ارزشهای آن هستم، چون با شناخت کامل برای ماندگاری اش سلامتی ام را تقدیم کرده ام. وجود سلائق مختلف سیاسی را به خاطر پویایی نظام و حفظ منافع ملی کشورم، لازم می دانم و البته حاضر نیستم به خاطر دنیای دیگران به دینم چوب حراج بزنم.
استعداد خوبی در آیین نگارش ندارم. ساده نویسی و کاستی در نوشته هایم را، به دیده ی اغماض بنگرید. چگونگی مجروح شدنم و اتفاقات بعد از آن را، با عنوان «خاطرات جانبازی» در پیوندهای روزانه مطالعه فرمایید. در این چند سال ویلچر نشینی، تجربیاتی کسب کرده ام که فکر می کنم مطالعه ی آن برای دوستان ضایعه نخاعی مفید باشد. آن مطالب را نیز در قسمت " پیوند های روزانه" گنجانده ام. هر گونه انتقاد و پیشنهاد شما عزیزان را، با جان و دل پذیرا هستم.شاد باشید.
امکانات وب

رمان