تبليغاتX
روزهای جانبازی
روزهای جانبازی
دست نوشته های جانبازقطع نخاع رمضانعلی کاوسی که درعملیات محرم مجروح گردید
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط رمضانعلی |

الهی ! ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اي ، و ما همه هيچ كاره ايم و تنها تو كاره اي .

الهی ! از پاي تا فرقم ، در نور تو غرقم . « يا نورَ السموات و الارض ، أنعمتَ فَزِدْ »

الهی ! واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم .

الهی ! چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم .

الهی ! چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت ، و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت .

الهی !  ناتوانم و در راهم و گردنه هاي سخت در پيش است و رهزن هاي بسيار در كمين و بار گران بر دوش

الهی ! از روي آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام ، از انس و جان شرمنده ام ، حتّي از روي شيطان شرمنده ام ، كه همه در كار خود استوارند و اين سست عهد ، ناپايدار.

الهی ! عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه بايد كرد ؟

الهی ! عارفان گويند « عرِّفني نفسَك » ، اين جاهل گويد « عرِّفني نفسي»

الهی !  آزمودم تا شكم داير است ، دل باير است.

الهی ! همه گويند خدا كو ، حسن گويد جز خدا كو.

الهی ! همه از تو دوا خواهند ، و حسن از تو درد .

الهی !  ما را يارايِ ديدن خورشيد نيست ، دم از ديدار خورشيد آفرين چون زنيم ؟

الهی ! همه گويند بده ، حسن گويد بگير .

الهی ! همه سرِ آسوده خواهند ، و حسن دلِ آسوده .

الهی ! همه آرامش خواهند ، و حسن بي تابي ؛ همه سامان خواهند ، و حسن بي ساماني.

الهی ! به فضلت سينه‌ي بي كينه ام دادي ، به جودت شرح صدرم عطا بفرما.

الهی ! اگر چه درويشم ، ولي دارا تر از من كيست ، كه تو داراييِ مني.

الهی ! در ذات خودم متحيّرم تا چه رسد در ذات تو ..

الهی !  دندان دادي ، نان دادي ، جان دادي ، جانان بده.

الهی ! اگر ستّار العيوب نبودي ، ما از رسوايي چه مي كرديم ؟

الهی ! ذوق مناجات كجا و شوق كرامات كجا ؟

الهی ! از شياطين جن بريدن دشوار نيست ، با شياطين انس چه بايد كرد ؟

الهی ! خوشدلم كه از درد مي نالم ، كه هر دردي را درماني نهاده اي.

الهی ! پيشاني بر خاك نهادن آسان است ، دل از خاك برداشتن دشوار است .

الهی ! تو پاك آفريده اي ، ما آلوده كرده ايم.

الهی ! اگر گلم يا خارم، از آنِ بوستانِ يارم.

الهی ! گرگ و پلنگ را رام توان كرد ، با نفس سركش چه بايد ؟

الهی !به سوي تو آمده ام ؛ به حقّ خودت مرا به من برمگردان.

الهی ! اگر بخواهم شرمسارم ، و اگر نخواهم گرفتار.

الهی ! شكرت كه فهمیدم نفهميدم.

قسمتی از الهی نامه استاد حسن زاده املی

 

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم بهمن 1388 توسط رمضانعلی |

نشانى ديگر از رحمت خدا اين داستان شگفت انگيز است :دانشمندى چينى مى گويد : روزى سرد در بيرون شهر بر فراز كوه هاى نزديك راه پيمايى مى كردم ، در مسير خود گنجشك هايى را ديدم كه روى بركه اى يخ زده نشسته اند و مى كوشند كه با سوراخ كردن قشر يخ به وسيله نوك هاى خود آبى براى نوشيدن پيدا كنند ، هر بار كه جايى از يخ را نوك مى زدند و بر اثر ضخامت يخ نتيجه نمى گرفتند به نوك زدن جاى ديگر مى پرداختند ، ولى همه اين تلاش ها به جهت ضخامت يخ بى ثمر بود.

به ناگاه ديدم يكى از گنجشك ها به روى يخ خوابيد !
گمان كردم كه بى چاره آسيبى ديده و به اين خاطر به پشت روى يخ افتاده است ، ولى گمان من به زودى باطل شد طولى نكشيد كه گنجشك مزبور از جاى برخاست و گنجشك ديگرى بر جاى او خوابيد ، پس از لحظاتى چند كه از خوابيدن او مى گذشت از جاى برخاست و خوابگاه خود را به سومى سپرد و سومى به چهارمى و چهارمى به پنجمى و اين روش ادامه يافت .هر گنجشكى با بدن گرم خود لحظه اى چند به روى يخ مى خوابيد و سپس برمى خاست و جاى خود را به ديگرى مى سپرد

 كم كم يخ نازك و نازك تر شد به يكباره گنجشك ها به قشر نازك يخ هجوم برده و با نوك هاى خود به سوراخ كردن پرداختند ، سوراخى ايجاد شد و همگى به نوشيدن آب مشغول شدند تا سيراب گرديدند !

گنجشك مى داند كه در اين جا بركه آبى بوده و خشك نشده بلكه روى آن يخ بسته است ، گنجشك يخ و زمين سنگى را از هم جدا مى كند و مى داند كه در زير يخ آب است و مى داند كه يخ را با نوك زدن مى توان سوراخ كرد ، مى داند كه بدنش حرارت دارد ، مى داند كه حرارت هنگامى كه با يخ تماس بگيرد يخ را آب مى كند و از قانون حرارت و حركت اطلاع كامل دارد و گرما را به يخ مى رساند ، پس گنجشك از علوم طبيعى آگاه است .مى داند كه اگر دقيقه اى چند به روى يخ بخوابد سرما نمى خورد ، سينه پهلو نمى كند ، پس گنجشك درس پزشكى خوانده و مدرسه بهداشت را ديده است ! !مى داند كه پس از چند دقيقه كه به روى يخ خوابيد حرارت پيكرش نقصان مى پذيرد ، اگر خوابيدن را ادامه دهد به خودش زيان رسانيده و براى آب كردن يخ نيز سودمند نخواهد بود ، از جاى برمى خيزد تا تجديد نيرو كند و گنجشك ديگرى به جاى وى بخوابد .درست در همان نقطه نه اين طرف تر و نه آن طرف تر ، با استعمال طبيعى ترين وسايل قطعى ترين نتيجه را مى گيرد . چنين كارى عقل فوق العاده مى خواهد و به فكرى نيرومند و مغزى دانشمند نياز دارد. و اين همه را مهربانى و رحمت حق در گنجشك تأمين كرده است ! !
 
بر گرفته از کتاب جلوه های رحمت الهی استاد حسین انصاریان

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 توسط رمضانعلی |

 

  متاسفانه فردی به اسم و آدرس وبلاگ من، قسمتی از نوشته های مرا از پست توصیه های نخاعی کپی پیست کرده و تحت عنوان کامنت برای بعضی از وبلاگ ها می فرستد و متاسفانه بعضی از صاحبان آن وبلاگ ها که از نظر عقیدتی با من اختلاف دارند گاها در جوابی که فکر می کنند من ان کامنت را برایشان ارسال کرده ام نظراتی می گذارند و توهین هایی می کنند که باعث رنجش من می شود.باور کنید دیشب کامنتی برایم امد که واقعا ادم شرمش می شود نویسنده ی ان یک انسان بنامد. من این کار را غیر اخلاقی می دانم. خواهش می کنم هر کسی به این کار مبادرت می کند از انجام ان امتناع ورزد.متشکرم.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 توسط رمضانعلی |
برخورد اول ساعت 10 صبح:

 روي موتور سه چرخ كنار خيابان براي خريد ميوه پارك كرده بودم.ميوه فروش مشغول توزين ميوه ها بود. راننده ي يك ماشين پشت سر من، بوق! بوق! يعني كه من بروم جلو كه او بتواند از پارك خارج شود. جلوي من يك پرايد پارك بود و من نمي توانستم جلوتر بروم. از طرفي نمي توانستم پياده شوم و براي او توضيح دهم براي خريدن ميوه منتظر ميوه فروش هستم. او هم داخل خودرو نشسته بود و باز هم بوق! و با داد و بيداد و اشاره مي كرد كه من بروم جلو. اعصابم خرد شده بود، با خود گفتم حالا كه اين قدر نمي فهمد كه من هم برای انجام کاری اینجا پارک کرده ام و فعلا نمي توانم از پارك خارج شوم بگذار اين قدر بوق بزند كه خسته شود.

آقای راننده با چند بار عقب و جلو دادن ماشین، خودش را از پارك خارج كرد، روبروي من ايستاد و با ژست طلبکارانه ای با پرخاشگري گفت: اين مصيبت را ببر كنار بگذار مردم به كارشان برسند! و حرفهاي بي ادبانه ي ديگر... ( دقت کنید، موتور من شده بود مصیبت و او شده بود مردم!). صبر نکرد جوابش را بدهم و رفت...اما دلم شكست. با خودم گفتم خدايا چرا نگاه یک انسان به همنوع خودش بايد به اين طریق باشد؟ آيا بدليل اينكه من از لحاظ  فيزيكي محدوديت دارم از نظر آن آقاي محترم! شهروند درجه دو محسوب مي شوم؟ بايد كنار بروم تا او رد شود؟ اگر من سالم بودم آيا اين فرد مي توانست اين جور به من جسارت كند؟

من خيلي دير عصباني مي شوم اگر آن شخص محترم آمده بود و بازبان خوش به من گفته بود فلاني يك جوري موتور خود را عقب و جلو كنيد كه من رد شوم بهتر نبود؟ آيا اين دل شكستن ها هنر است؟ مگر ما ادعای مسلمانی نمی کنیم؟ مگر ما معتقد نیستیم هدف از بعثت رسول گرامی اسلام پیاده کردن اخلاق نیک و اتمام آن در جامعه بود؟ مگر رهبر عزیز اسلام نفرمود: انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق

برخورد دوم ساعت 5/10 صبح:

نيم ساعت بعد، در مغازه ي نانوايي منتظر رسيدن نوبتم براي خريد نان بودم. آقايي هم كه براي خريد نان آمده بود به من سلام كرد، با اینکه از من بزرگتر بود و مرا شرمنده کرد. (هنوز افکارم مشغول برخورد ناشایست آن راننده ی خودرو بود). پيشانيم را بوسيد و چند بار پشت سر هم گفت: خدا حق شما جانبازان را بر ما حلال كند. باز هم شرمنده شدم و به ايشان گفتم من بر حسب وظيفه و براي دفاع از دين و ميهنم جانباز شده ام و هيچ حقی و هیچ طلبي از مردم در وجودم احساس نمی کنم. او خودش را برادر شهيد معرفي كرد و گفت  جنازه ي برادر مرا چند سال بعد ا ز جنگ، كه شامل پلاك و چند تا تكه استخوان بود آوردند؛ ولي او يكبار شهيد شد و در جوار حضرت حق جا گرفت و باعث افتخار خانواده ي ما شد. ولي شما جانبازان هر روز زجر مي كشيد و بر گردن ما حق داريد و ما مديون شماييم.

بلافاصله صحبت هاي اين شهروند را، با صحبت هاي شهروند نيم ساعت پيش مقايسه كردم. با خود گفتم شايد خداوند با شكستن دل من توسط آن شهروند بي ادب، اين انسان با معرفت را سر راه من گذاشت، تا به من بگويد: بنده من غمگين مباش. من هيچگاه بندگان خود را تنها نمي گذارم. و جمله ي آخر اينكه، زخم زبان آن راننده حالا حالاها از ذهن من پاك نمي شود و دلجويي و محبت آن انسان بزرگوار هم. ويكتور هوگو می گوید:ایمان داشته باش که کوچکترین محبتها از ضعيف ترين حافظه ها پاك نميشود

پي نوشت 1:

شايد بعضي از كاربران محترم با خود بگويند حالا مگر چه اتفاقي افتاده، چند تا بوق پشت سرت زده اند؟ تمام شد و رفت. ولي باور كنيد افرادي مثل من كه داراي محدوديت فيزيكي و حركتي هستند، طبيعي است، كه افراد زود رنجي  باشیم. دوستان جانباز و معلول اين جمله ي آخر مرا كاملا درك مي كنند.« به دريا رفته مي داند مصيب هاي طوفان را ». در هر حال خواستم درد دلی کرده باشم تا سبک شوم. ان شاا.. باعث تکدر خاطر دوستان بزرگوار نشده باشم. یاعلی.

پی نوشت 2:

امروز، سی و یکمین سالگرد ورود حضرت امام ( ره ) به میهن اسلامی و آغاز دهه ی مبارک فجر را تبریک می گویم.

ساکن میخانه را مقصد می است
عارفان را شور و حالت از نی است
می ستایم من خمینی را که او
هم "خم" است و هم "می" است و هم "نی" است

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم بهمن 1388 توسط رمضانعلی |

 

مرزهاي صهيونيسم جهاني به اسرائيل ختم نمي شود. اسرائيل تنها يك روي سكه است و در آن روي سكه صهيونيسم جهاني است كه ماهيتي بس پيچيده و پنهان دارد.

سيطره ي صهيونيست ها در عرصه ي اقتصاد جهاني و در عرصه رسانه ها و امور رسانه ها غير قابل انكار است.

« چرا خدا دعاي ما مسلمانان را براي آزادي قدس برآورده نمي كند؟»

جوابش خودمان هستيم، زندگي ماست، ايراد از غيرت ماست.

با نوكيا و موتورولا پيامك مي فرستيم. با (mp3 player) هاي (ipod) لحظاتمان آهنگ مي زنند. مقاله هاي به ظاهر تحقيقي مان را با(HP) پرينت مي گيريم. پاي فيلم هاي هيجاني هاليوودي توليدي در كمپاني بزرگ(fox 20 century) تخمه مي شكنيم. غنچه هاي باغ زندگي مان كارتون هاي والت ديزني مي بينند. از كودكي به آنها مي گويند كه ما نمي توانيم و هر چه هست آنجاست. چند ماه پيش شبكه ي يك خودمان هم كارتون كبوتر بي باك را گذاشت.

لحظات خوش سفرمان را چه چيزي ثبت مي كند؟

 آنها فكر اين نياز ما راهم كرده اند«كداك» دوربيني براي ثبت لحظه ها.

بعضي از بچه هايمان شير مادر نمي خورند،(cerelac) از شير مامان هم خوشمزه تره.

شكلات كيت كت، مارتيس و مگي مي خوريم.

 بعد از غذا چي مي چسبه؟ آره درست فهميدي كوكاكولا، پپسي، سون آپ، فانتا.

خدايا كورمان نكن، بگذار تا ببينيم و بگرييم كه چه بر سرمان آمد و همچنان بي خبريم. فاين تذهبون؟!

تيغ GILLETTE كه معرف حضورتون هستند، با oral-B دندان مي شوييم. سيگار Marllboro بر گوشه ي دهانمان! تي شرت هاي خوش رنگ Boss باراني هاي خوش دوخت Nike ، كفش هاي خوش پاي Timberland ، اين ها همه باشد و مرگ بر اسرائيل هم بگوييم، چه اشكالي دارد؟ اشكالش اين است كه اسرائيل با چنين مرگي هيچ وقت نمي ميرد. روز به روز چاق تر و بزرگتر مي شود.

بعد از يك روز كاري سخت چي خستگي را از بدن در مي آره، آره گل گفتي يك نسكافه ي Nescafe مخلوط با Caffee mate ،محصولات غذايي نستله.

اتومبيل هاي رنو و فورد، مرسدس بنز، فولكس واگن و فيات. لوازم خانگي فيليپس، زيمنس و ناسيونال، اريكسون، الكترولوكس و گرونديك و بوش، جنرال الكتريك و براون.

شركت Intel توليد كننده ي لوازم الكترونيك و رايانه، بي ترديد يكي از بزرگترين حاميان اسرائيل است. زميني كه كارخانه ي آن بر آن بنا نهاده شده است در واقع روستايي بوده به نام« عراق المنشيا» كه توسط اسرائيل غصب شده است.

محصولات شركت «نـــــــــوكيا» شامل وسايل الكترونيكي، گوشي همراه و ثابت، تلويزيون و... مي باشد 100درصد سهام آن متعلق به خانواده ي اسحاق بروخين است كه در اسرائيل زندگي مي كند.

تاسف بارتر اينكه شركت خوشگوار مشهد خودمان هم با پرداخت سالانه بيش از 5/1 ميليارد تومان براي خريد شهد و فرمول، به يكي از شركت هاي كوكاكولا، محصولات اين شركت را توليد و توزيع مي كند.

تعجب نكن، راسته، ديدي صهيونيست چقدر ريشه داره، ديدي! وقتي خواستي از اين نوع اجناس بخري اين صحنه يادت بيايد، چند وقت پيش غزه را يادته؟ دخترك 5 ساله كه برادر يك ساله اش گلوله خورده بود توي چشمش، و اين خواهر 5 ساله، داداش را دلداري مي داد!

من فكر مي كنم آنهايي كه بدلايلي شعار" نه غزه نه لبنان " سرمي دهند هم، به خاطر جناياتي كه صهيونيت ها مرتكب شده ومي شوند، از آنان متنفرند. بياييد عملا مرگ بر اسرائيل را جامه ي عمل بپوشانيم و از اين اجناس منتسب به صهيونيست ها نخريم.

امام بزرگوار(ره) فرمودند:

(شما از خواب هايي كه براي اين كشورها ديده اند اطلاع نداريد، اينجانب كرارا خطر دولت اسرائيل و عمال آن را به ملت گوشزد كردم كه بايد مقاومت منفي كنند و از معاملات با آنها احتراز جويند...)

از حضرت آيت الله خامنه اي سوال شد:

آيا براي مسلمانان خريد كالاهاي اسرائيلي كه در سرزمين اسلامي بفروش مي رسند جايز است؟

ايشان فرمودند: بر احاد مسلمين واجب است كه از خريد و استفاده از كالاهايي كه سود توليد و فروش آنها عايد صهيونيست ها كه با اسلام و مسلمين در حال جنگ هستند مي شود، اجتناب كنند.

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم بهمن 1388 توسط رمضانعلی |

سلام

جاي دوستان خالي، خدا قسمت كرد چند روز پيش به اتفاق خانواده و دوستم حسن آقا و همسرش (برادر زاده ام) عازم سفر به جزيره ي زيباي كيش شديم. واقعا در اين مسافرت به من خوش گذشت. آرزو مي كنم از اين سفرهاي سياحتي و زيارتي هم، نصيب شما خوبان بشود. جزيره اي زيبا در دل خليج هميشه فارس با هوايي بسيار عالي و بهاري، خيابان هايي وسيع و تميز وساختمان هايي زيبا و مجلل.

روز اول با راهنمايي ليدري كه هتل معرفي كرده بود به ديدن آب انبار قديمي كيش، و ديدن اثار باستاني بناهاي مسكوني سابق كيش كه در اثر زلزله در سالها ي دور تخريب شده بود رفتيم.

راهنما مي گفت بومي هاي كيش تعدادشان نسبت به بقيه ي ساكنان كمتر است. بافت جمعيتي كيش ازمردمان  تمام شهرهاي ايران تشكيل شده است.

به ديدن غروب زيباي كيش در كنار كشتي به گل نشسته ي يوناني رفتيم. آقاي راهنما مي گفت اين كشتي 23 سال پيش به دليل نبودن فانوس دريايي به گل نشسته! و چون يوناني ها نتوانسته اند كشتي را با خود ببرند آن را به آتش كشيده و رفته اند و خوشحالي مي كرد كه به دليل مذكوردولت يونان از دولت جمهوري اسلامي ايران خسارت گرفته. من تعجب كردم از او پرسيدم شما مطمئنيد 23 سال پيش بوده؟ و او مجددا بر صحت گفته اش اصرار ورزيد. بعد كه سنگ نوشته ي موجود لب ساحل را خواندم متوجه شدم كشتي در سال 45 به گل نشسته نه سال 65.!

 شعاع نور طلايي خورشيد در آب هاي نيلگون خليج فارس واقعا ديدني بود. آب هاي اين خليج زيبا كاملا شفاف و تميز است و در سواحل كه ارتفاع آب كم بود كف دريا به راحتي قابل ديدن بود. راهنما مي گفت علت آن وجود مرجان هاي فراوان در كف درياست، كه لجن ها و جلبگ هاي كف دريا آن را تميز مي كنند.

روز بعد با سوار شدن بر يك كشتي كوچك به ديدن مرجان هاي كف دريا رفتيم . البته من با زحمت فراوان داخل كشتي شدم ونتوانستم به طبقه ي منهاي يك كشتي براي ديدن مرجان ها پايين بروم. در عرشه ي كشتي هم يك آقايي بصورت زنده برنامه اجرا مي كرد جوك مي گفت، خوانندگي مي كرد و...ترانه هاي اينور آبي و اونور آبي پخش مي كرد.مابين برنامه هايش هم غبطه مي خورد كه اين منطقه ي آزاد بدليل نداشتن كنسرت هاي مهيج، كاباره ، كازينو و... توريست قابل توجهي جذب نمي كند و متاسف بود كه بدليل عدم وجود اين اماكن فرهنگي! در كيش، دبي گوي سبقت را از ما ربوده.

مي خواستيم به ديدن اكواريم و پارك دلفين ها و جاهاي تفريحي ديگرهم برويم، كه بدليل گران بودن بليت ورودي آن صرف نظر كرديم.

وجود بازارهاي شيك  با اجناس لوكس ومتعدد در كيش، هر مسافري را ترغيب به خريد مي كرد. فكر نمي كنم قيمت اجناس در آنجا با قيمت اجناس در ديگر شهرهاي كشورمان تفاوت چنداني داشت، ولي تنوع اجناس فراوان بود. بازارهاي ونوس، مرواريد، پرديس،مرجان و...بازارهايي بودند كه ما بدستور خانمهاي محترم، بيشتر وقتمان را در آنجا سپري كرديم. ولي بازار عرب ها كه تقريبا يك بازار سنتي بود قيمت ها مناسب تر بود.

اسكان ما در هتل سان رايز بود. چون در اين فصل مسافر كمتري به كيش سفر مي كند، قيمت اسكان مناسب تر و به گفته ي مسئول محترم آژانس مسافرتي صعود زير قيمت بود. قيمت اقلام خوراكي در آنجا واقعا گران بود. مثلا ارزانترين غذايش چلوكباب كوبيده بود قيمت هر پرس 12000 تومان، يك بطري آب معدني 1000 تومان و...

اكثر تاكسي هايي كه سوار مي شديم مدل تويوتا و دنده اتوماتيك بودند.اتوبوسي وجود نداشت، اما زيبايي و مرتب بودن ميني بوس هاي كيش هم دست كمي از تاكسي هايش نداشت. رعايت قوانين راهنمايي و رانندگي و مخصوصا احترام به عابر پياده را، در هيچيك از شهرهاي كشورمان را مثل كيش نديدم. و جالب تر اينكه چهارراه و چراغ قرمز و موتور سوار هم نديدم. دوچرخه سوار اعم از اقا و خانم، كم و بيش مشاهده مي شد.

اكثر مكان هاي عمومي داراي سطح شيب دار بود، ويلچري ها براحتي مي توانستند به آن مكان ها آمد و شد كنند.

در مورد پوشش خانم ها و آرايش هاي كذايي بهتر است چيزي نگويم چون واقعا از پوشش مناسب در آنجا خبري نبود. با خودم گفتم بيخود نبوده كه گفته اند ايراني ها در مصرف لوازم آرايشي مقام اول را در دنيا كسب كرده اند.اقا پسرها هم اكثرا موهايشان را سيخكي تنظيم كرده بودند و...

پي نوشت:

چند وقتي بود هر موقع از خواب بلند مي شدم دچار گردن درد مي شدم هرچه پشتي هاي زير سرم را عوض مي كردم در كاهش درد توفيري حاصل نمي شد. يك پشتي طبي كه داخلش فوم گياهي است ( به گفته ي فروشنده) از كيش خريدم و راحت شدم. واقعا ازشدت درد گردن كاسته شد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم دی 1388 توسط رمضانعلی |

                                                                                            

«کاوسی و طاوسی سال۶۵ - لب کارون»

« لحظات مرگ و زندگي» چگونگي مجروح شدن مرا از شب عمليات و اتفاقات بعد از آن را ترسيم مي كند، براي مشاهده ي قسمت هاي اول تا هفتم (اینجا را کلیک) كنيد.

**********************************************************

چند روز متوالی بود می خواستند مرا به اتفاق چند تا از جانبازان قطع نخاع دیگر به آسایشگاه منتقل کنند اما در آسایشگاه تخت خالی وجود نداشت. از طرفی به مدیریت بیمارستان گفته بودند چون عملیات بعدی در پیش است سعی کنید مجروحان را مرخص یا منتقل کنید تا بيمارستان براي مجروحين عمليات بعدي، ظرفيت لازم را داشته باشد.

ظرفيت آسايشگاه تكميل بود حتي يك تخت خالي هم وجود نداشت. از طرفي بيمارستان آيت ا.. كاشاني هم كه آن زمان با امكانات محدود موجود در كشور، براي مجروحان جديدالورود تجهيز شده بود بايد خلوت و مهيا مي شد.

مرا از بيمارستان كاشاني مرخص كردند، با برانكار آمديم داخل حياط، منتظر بوديم آمبولانس بيايد تا حركت كنيم. احساس سردي كردم برادرم پتو را روي سرم كشيد تا از سوز سرما در امان باشم، رهگذري كه از كنار ما عبور مي كرد، به برادرم گفت خدا بيامرزتش! پير بود يا جوان؟ برادرم گفت: كي پير بود يا جوان؟ رهگذر گفت همين مرده اي كه كنارش ايستاده اي! برادرم ناراحت شد، به او گفت نمرده، منتظر آمبولانس هستيم ببريمش به يك بيمارستان ديگه. پس چرا تكان نمي خورد؟ مجروح جنگي است، نخاعش آسيب ديده نمي تواند حركت كند. من هم از زير پتو صحبت هاي انها را مي شنيدم. برادرم، هم ناراحت شده بود هم خنده اش گرفته بود، به من گفت رمضان امروز مرده هم شدي!

سـر ارادت مــا و آستــان حضـرت دوســـت

كه هر چه بر سر ما مي رود از ارادت اوست

 در هر صورت من و آقاي محمود كرمي همرزم و همشهري ام را به جاي بردن به آسايشگاه، به بيمارستان اميد منتقل كردند. دراين بيمارستان براي اولين بار، كرمي را بعد از مجروحيت هر دويمان ملاقات كردم. در بيمارستان قبلي با كمك پيك، كه همان همراهانمان بودند با هم چت مي كرديم . معلوم شد هر دو در يك عمليات، (محرم) يك شب،(13/8/61) يك ساعت و در يك كانال،در منطقه ي عين خوش با هم تركش نوش جان كرده و از قضا هر دو دچار ضايعه ي نخاعي شده ايم، منتها او از ناحيه ي نخاع كمر و من از ناحيه ي نخاع گردن مورد اصابت قرار گرفته بودم.

 بيمارستان اميد اصفهان مخصوص بيماران سرطاني بود. بيماران سرطاني بعضا با دست يا پاي قطع شده، موهاي ريخته شده به ديدن ما مي آمدند. تصور كنيد ما با ديدن اين وضعيت چقدر ارتقاء روحيه پيدا مي كرديم!.

با اين اوضاع روحيه مان خراب و خراب تر شد. سروصداي برادرها كه مراقب و حامي ما بودند هم، در آمد. بعد از چند روز اعتراض و دعوا و مرافعه مرا به بيمارستان امين منتقل كردند. وضعيت بيمارستان امين هم چندان بهتر از اميد نبود. مرا روي يك برانكار چرخدار گذاشتند و با اسانسور به زير زميني در بيمارستان بردند. در آن زير زمين، اثر چنداني از بيمار و پرستار و پزشك نبود! كمي غيرعادي مي نمود. وارد يك اتاق شديم كه گويا با بخش هاي اصلي بيمارستان هيچ ارتباطي نداشت. يك بيمار مسن و يك جانباز قطع نخاع در آن اتاق بستري بودند.نام آن جانبازسيد برخوردار موسوي اهل سميرم بود. (اين جانباز عزيز دو يا سه سال بعد، با رگبار مسلسل يك ناجوانمرد ترور شد و به درجه ي رفيع شهادت نائل آمد.خداوند بر درجاتش بيفزايد.)

اما بشنويد داستان آن پيرمرد را.

او پيرمرد تنهايي بود كه هيچ كس را نداشت، مرتب درد مي كشيد و فرياد مي زد و از پرستارها تقاضاي تزريق آمپول مسكن مي كرد، بعد از گرفتن مسكن آرام مي شد و البته شنگول!، شروع مي كرد به آواز خواندن، بعضي وقت ها مداحي مي كرد و بعضي اوقات روضه مي خواند، بعضي اوقات هم ترانه :

تو به باغ رفته بودي

بله بله بله رفته بودم.

 يار مرا ديده بودي

بله بله بله ديده بودم

كجاي يارم درد ميكرد؟...

جالب بود، از من و سيد مي خواست همراهي اش كنيم و بله بله بله را برايش بگوييم، ولي خنده امانمان نمي داد.

 نمازش را هم بعضي وقت ها،  نيمه كاره رها مي كرد، بعضي وقت ها هم چند تا نماز پشت سرهم مي خواند،هنوز سلام نماز تمام نشده بود تكبيرة الاحرام نماز بعدي را مي گفت. سيدبرخوردار، شديدا مي خنديد و من هم از خنده هاي او خنده ام مي گرفت. برخوردار مي گفت از من و تو خوش شانس تر، و از اين بيمارستان مجهزتر، تو ايران پيدا نمي شود.نكند تبعيد شده ايم؟ با خودم گفتم صد رحمت به بيمارستان سرطاني ها!

واقعا از اين وضعيت خسته شده بودم. برادرم را به اتفاق برادر سيد، فرستاديم شان بنياد شهيد تا مراتب اعتراض ما را به گوش آنان برسانند. شده بوديم گوشت قرباني و يا توپ فوتبال. ما را از اين بيمارستان به آن بيمارستان پاس مي دادند. بالاخره بعد از چند روز رفت و آمد،اعتراض ها اثر كرد و مقدمات اعزام ما به آسايشگاه فراهم شد.

مسئولین بنیاد شهید به ناچار عده ای از جانبازان بستری در آسایشگاه را که وضعیت جسمی شان اندكي بهتر شده بود، برای اسکان به هتل عالی قاپو بردند. و ناچارا  آنها را روزی یکبار برای فیزیوتراپی، پانسمان زخم ها، يا ويزيت دكترو... به اسایشگاه می آوردند.

با این چاره اندیشی بنياد، بستر ورود من، سيد برخوردار،  آقای کرمی و تعدادی از جانبازان جدیدالورود به چنبره ي جانبازان قطع نخاع  بستري در آسایشگاه فراهم شد. گويي به يك پيروزي بزرگ دست يافته بوديم كه از آن بيمارستان هاي عجيب و غريب به اين منزل شيك كه نامش آسايشگاه است نقل مكان كرده ايم.

 ادامه دارد...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم دی 1388 توسط رمضانعلی |

سلام. شايد خواندن اين پست، براي دوستاني كه از جسم سالمي برخوردارند، چندان مفيد نباشد. اما اين حسن را دارد، كه با خواندن متن زيربه خاطر وجود نعمت سلامتي كه خداوند متعال به شما ارزاني داشته، از حضرتش تشكر خواهيد كرد.(ان تعدوا نعمت الله لا تحصواها) خداوند به افراد ضايعه نخاعي هم، صبر در تحمل سختي ها عنايت فرمايد. ان شاا..

هرگز دو انسان قطع نخاعي را نمي يابيد، كه مشكلات شان دقيقا عين هم باشد. ولي بيشتر مشكلات جسمي و روحي اين عزيزان با هم مشترك است.

اينجانب بعنوان فردي كه 27 سال است بر اثر اصابت تركش دچار ضايعه نخاعي از ناحيه ي گردن شده است، تجربياتي كسب كرده ام كه فكر مي كنم بيان آن براي دوستان نخاعي مثمر ثمر باشد.

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

1-    اگر متوجه شديد ويلچر برقي شما درست شارژ نمي شود، فورا اقدام به تعويض باتري هاي آن نكنيد، جاي باتري ها را با هم عوض كرده، مجددا اقدام به شارژ نمائيد. تا چند ماه ديگر از تعويض باتري معاف خواهيد بود.

2-    عزيزان گردني براي رفتن روي تخت و آمدن روي ويلچر از بالا بر سقفي استفاده كنند، بدليل اينكه راحت تر و مطمئن تر قابل استفاده بوده و جاي كمتري را اشغال مي كند.بالابر  پرتابل به فضاي بيشتري نياز دارد و ضريب اطمينانش نسبت به بالا برهاي سقفي كمتر است.

3-    هميشه سعي كنيد ادرار موجود در مثانه تان كاملا تخليه شود. اگر مطمئن شديد بعد از تخليه ي مثانه با فشار يا ضربه زدن روي آن، باز هم ادرار در مثانه باقي مي ماند، بايد با زدن سود نلاتون باقيمانده ي ادرار در مثانه را تخليه كنيد.ماندن ادرار در مثانه عامل رشد باكتري ها و ايجاد عفونت ادرار مي شود. جهت كسب اطلاعات بيشتر رجوع كنيد به پست (رفلکس).

4-    ادرار بايد هميشه شفاف، كم رنگ، بدون بو و بدون رسوب باشد. اگر ادرار كدر (متمايل به رنگ قرمز) و داراي بوي بد باشد،ادرار عفوني است، بايد براي رفع عفونت، آزمايش ادرار داده و آنتي بيوتيك مصرف كنيد.(البته به دستور پزشك). تاكيد در مصرف مايعات با حجم زياد هم كه ديگر نياز به توصيه ندارد.

5-    سعي كنيد هميشه براي معاينه و چكاب خود به يك پزشك مراجعه كنيد. و مطمئن شويد آن پزشك محترم، در ارتباط با افراد نخاعي تجربه ي لازم را دارد. برخي از پزشكان محترم تجربه ي چنداني در ارتباط  با افراد نخاعي ندارند.در شهرهاي كوچك كه اطلاع رساني راحت تر است، افراد قطع نخاع به پزشكي رجوع كنند كه معمولا جانبازان قطع نخاع را معاينه و درمان مي كند.

6-    حتما(توصيه مي كنم حتما) اواخر مهر ماه يا اوايل آبانماه هر سال واكسن آنفولانزا تزريق كنيد.تجربه نشان داده تزريق اين واكسن براي پيشگيري از سرماخوردگي هم مفيد است.

7-    در فصل زمستان سعي كنيد حتي المقدور پاهاي خود را گرم نگه داريد. هم ديرتر دچار سرما خوردگي مي شويد و هم ديرتر ادرارتان عفونت مي كند.براي اين كار يك شلوار گرم را (اگر بافتني باشد بهتر است) از ناحيه ي ران بچينيد (شبيه ساق پا)و داخل پاهايتان كنيد.

8-    سعي كنيد با افراد قطع نخاع ديگر در شهرتان حشر ونشر داشته باشيد و از تجارب آنان استفاده كنيد.كبوتر با كبوتر باز با باز. (خوشبختانه در شهر ما رابطه ي جانبازان قطع نخاع با ديگر افراد نخاعي مثل رابطه ي دو برادر است )

9-    دوستان قطع نخاع گردني كه مشكل تنفسي دارند بهتر است  هواي داخل اتاق خوابشان را مرطوب نگه دارند. اين رطوبت را با دستگاه بخور آب سرد تامين نماييد . بخور آب گرم مضر است.

10-                       اكثر عزيزان گردني تابستان ها از تنگي نفس گله دارند. بهتر است هنگام خروج از منزل از آب پاش هايي كه در مغازه ي آرايشگرها استفاده مي شود، همراه خود برده و در مواقع گرمازدگي آب را بصورت پودر به صورتشان بپاشند.

11-                       دوستاني كه بر اثر مصرف داروهاي خاص، دچار خشكي دهان مي شوند سعي كنند اين خشكي دهان را با جويدن آدامس جبران كنند.

12-                       يك توپ واليبال با تور بخريد و آن را با يك نخ به سقف آويزان كنيد و هر موقع فرصت كرديد چند ضربه ي محكم به توپ بزنيد. اين يك ورزش مفرح براي شماست. اگر هم از دست كسي عصباني شديد تلافي آن را سر همين توپ واليبال در آوريد، مطمئنا از نظر روحي تخليه مي شويد.دوستاني كه دستانشان سالم است مي توانند از كيسه ي بوكس به جاي آن توپ بيچاره استفاده كنند.

13-                       يك قرقره ي ساده بخريد به سقف وصل كنيد، بسته به توانايي تان وزنه اي به آن ببنديد و حد اقل در روز چندين بار قرقره را بكشيد. با اين كار مقداري از كالري دريافتي تان مصرف مي شود.

14-                       سعي كنيد اگر هيچ كاري هم نداريد حداقل در هر روز يكبار، از منزل خارج شويد. معاشرت با مردم، براي تقويت روحيه و ايجاد تنوع در زندگي بسيار مفيد است.  

15-                       دوستاني كه توانايي ورزش دستجمعي مثل شنا، بسكتبال روي ويلچر،( بــــــوچیا)، تنيس و ... دارند از انجام ورزش مضايقه نكنند. ورزش براي فرد نخاعي يك درمان محسوب مي شود. و به قول مقام معظم رهبري براي آنان  واجب است.

16-                       به نظر من هر جانباز70 درصد ومخصوصا دوستان عزيز نخاعي بايد براي خودشان يك وبلاگ (دست نوشته ي در اينترنت)داشته باشند و درد دلها و تراوشات فكري خود را در وبلاگشان بنويسند. (ايجاد وبلاگ 10 دقيقه طول مي كشد و رايگان است. كافي است به اين سايت مراجعه كنيد http://blogfa.com). اين كار دو مزيت دارد، يكي اينكه شما به راحتي با دوستانتان كه شايد فرسنگ ها با هم فاصله داريد، در اين دنياي مجازي با هم در ارتباط هستيد با هم خوش و بش مي كنيد و از تجربيات يكديگر استفاده مي كند و ديگر اينكه وقت فراغت شما، البته با افزايش علم و آگاهي پر مي شود و ديگر فرصت نمي كند پيرامون مشكلات جسمي و روحي خود فكر كند و غصه بخورد.(داخل پرانتز از دوستان جانباز مجازي ام و ساير دوستان عزيزم، تشكر و قدر داني مي كنم)

 ۱۷ -                      افراد نخاعي بيشتر از ديگران فرصت و انگيزه دارند كه با خداي خودشان ارتباط معنوي داشته باشند. با خواندن قران و تفسير آن و دعا و راز و نياز با معبود، روحيه ي خود را تقويت كنيد.(استعينو باالصبر والصلو‍اة)

18-                       تفريح و مسافرت و مخصوصا سفرهاي زيارتي را جزو برنامه هاي اصلي خود قرار دهيد. هر چند زحمت مسافرت براي يك فرد نخاعي چند برابر يك فرد عادي است،اما براي كسب روحيه لازم است. بطور كلي حضور افراد در اجتماعات مذهبي و اماكن زيارتي يك ورزش معنوي محسوب مي شود و باعث جذب انرژي هاي مثبت توسط فرد مي شود و البته براي كساني كه از نظر فيزيكي محدوديت دارند هوده ي مضاعف دارد. و در پرانتز (در كنار نوار يا سي دي هاي موسيقي مورد علاقه تان، چند تا سخنراني مذهبي از سخنران مورد علاقه تان همراه داشته باشيد. بهترين موقع براي شنيدن سخنراني هاي اخلاقي داخل ماشين و در حين مسافرت است. فرصت گوش كردن به سخنراني معمولا در منزل كمتر پيش مي آيد. (من سخنراني هاي آقايان نقويان، پناهيان، رفيعي و انصاريان را بيشترمي پسندنم)

19-                       (عذر خواهي مي كنم) اگر فرد چاقي هستيد حتما جهت پايين آوردن وزن خود تلاش كنيد. چون افزايش وزن براي ما كه تحرك كمي داريم پيش درآمد ابتلا به چربي خون بالا، فشار خون بالا و... است. و يك پيشنهاد. قبل از صرف غذا معده ي خود را با سالاد(بدون سس مايونز) پر كنيد تا ميل به خوردن غذاي زياد در شما تعديل شود.

20-                       مرتب از كساني كه از شما مراقبت يا به شما كمك مي كنند، مثل پدر، مادر، همسر ( پروانگان صمیم ) و... قدرداني كنيد. من لم يشكرالمخلوق لم يشكرالخالق.

 منتظر بيان توصيه ها و تجربيات شما خوبان هم هستم.(شاد و در پناه حق باشيد).

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم دی 1388 توسط رمضانعلی |

عجب دردي است، ايكاش يكبار شهيد مي شديم و دوباره زنده مي شديم و باز شهيد مي شديم اما مي ترسم بعد از ما اسلام را سر ببرند...(قسمتي از وصيت نامه ي يك شهيد)

عاشوراي امسال (1388) اتفاقي افتاد كه دل هر مسلمان آزاده اي را به درد آورد. قلب امام زمان (ع) با اين اتفاق جريحه دار شد، عده اي با دست زدن، سوت زدن وهلهله...به مقدسات مردم توهين كردند. آن هم در ظهر عاشورا و هنگامي كه مردم در سوك سرور و سالار شهيدان رخت عزا به تن كرده بودند و در عزاي حسين شهيد مي گريستند. و درست زماني كه در چنين روزي حضرت زينب (س) در كنار جسد چاك چاك برادر، با تعجب: گفت آيا يوسف زهرا تويي / آنكه من گم كرده ام آيا تويي؟!

 چه روزي را براي ابراز افكار و عقايد كثيف شان انتخاب كرده بودند! چه روزي را براي فراهم كردن مقدمات و استقرارنظام سكولار در اين كشور امام زمان (ع) گزينش كرده بودند! و چه روزي را براي سر دادن شعار مرگ بر اصل ولايت فقيه انتخاب كرده بودند!

يك عده مزدور و وطن فروش و سلطنت طلب از آنطرف دنيا اهداف و اميال كثيف شان را سوار بر امواج به فضاي كشور ما مخابره مي كنند،خط مي دهند، از اين طرف عده اي منافق و نادان با گوش سپردن به دستورات آنان اموال مردم را به آتش مي كشند و به مقدسات آنان توهين مي كنند. به حسين شان توهين مي كنند؛ پرچم يا حسين را آتش مي زنند، به شهيد و شهادت توهين مي كنند و...غافل از اينكه امام حسين (ع) در قلب تك تك افراد اين مملكت حتي اقليت هاي مذهبي جا دارد.

 بعد از اين واقعه ي دردناك هم در بوق هاي تبليغاتي شان دميدند، خوشحالي كردند، پشتيباني كردند و براي خودشان تصور پيروزي كردند. و آن زن عرب وهابي در شبكه ي العربيه اش دلخوشي كرد كه تعداد مخالفان نظام در روز عاشورا بيشتر از عزاداران حسيني بود!

اين عده ي فريب خورده نه دلشان براي دموكراسي در اين كشور مي سوزد و نه طرفدار هيچ يك از گروه هاي سياسي موجود در كشور هستند. مقوله ي اختلافات حزبي و گروهي در كشور ما با تفكرات و اهداف اين افراد معاند كاملا از هم جداست.(حساب حرمت شكنان منافق و محارب در حوادث تلخ عاشورا از بقيه ي معترضين غير معاند جداست) اين افراد و اربابانشان كمر به حذف اسلام و ولايت در اين كشور شيعه هستند غافل از اينكه چراغي را كه ايزد بر فروزد/ هر آنكس پف كند ريشش بسوزد.

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم دی 1388 توسط رمضانعلی |

 

روز تـــاريخي عــاشورا گــذشت
سـرگذشت عشـق بود ، اما گذشت

مِـي كشـان افـتاده و سـاقي نـماند
جـرعه اي در سـاغري باقي نـماند

جــام هاي وصل را نوشيده اند
جامه هاي خون به تن پوشيده اند

عـاشق و مـعشوق يكـجا ، سـوخته
سـاخته با سـوز دل، تـا سـوخته


هم سبو بشكسته ، هم خُم ريخته
مه خسوف آورده ، انجم ريخته

پاره پاره ، عاشقان سينه چاك
سينه هاي چاك ، چون آيينه پاك

پيكر قرآن ناطق ، چاك بود
ناطق قرآن ، به روي خاك بود

ســــينه ها بــر تــيرها آمـــاج شــد
بـــــاغ ســر ســبز ولا تــاراج شــد

هـر چـه گـل ، در بـاغ يكسر چيده شـد
بــزم عشــق و عـاشقي بـرچـيده شـد

بـاغ عشـق است و گـلش نـاچيدني است
گـر چـه يك گـل هم ندارد ، ديدني است

بسكــه بـد مشـتاق ، از بـاغ جـنان
بـاغبان آمــد بـه سـير گـلسِتان

آمــد ، امـا طـاقت ديدن نـداشت
رفت و بـاغ خود به بلبل واگذاشت

بـلبلي ، دل سـوخته ، جـان سـوخته
آشــيان او ، چــو بسـتان سـوخته

چـون نسيمي ، رو به سوي باغ كرد
دشت را چون لاله ها پر داغ كرد

با چــراغ اشك ، گــرم جسـتجو
خـاك را بـا يـاد گـل مي كرد بو

تـاب ديگــر در تــن زينب نبود
بوي گـل مي آمد ، امـا گـل نبود

نـاگــهان از زيــر شـاخ و بـرگها
داد گـل آوا ، كه ايـن سـويم ، بيا !

آمـد و زد شـاخه ها را بـر كــنار
كم كم آن گم گشته گرديد آشكار

يـافت آن گـل را ، ولي پرپر شـده
پـاره پـاره پيكري بي سـر شـده

داغ لاله ، در بـر گـل جـا گـرفت
كــار عشـق و عـاشقي بـالا گـرفت

ديـد آن تـن ، زخـم، پـا تا سر شده
آســمان عشــق ، پـر اخـتر شـده

گــفت : آيـا يـوسف زهـرا تـويي ؟
آنكـه مـن گـم كـرده ام آيـا تـويي؟

اي گُلم ! اي هر چه گل پيش تو خار
زخم تو چون درد خواهر ، بي شمار

جاي سالم از  چه در اين جسم نيست؟
باقي از اين جسم غير از اسم نيست!

پاي تا سر ، غرقه در خوني چرا ؟
آفــتاب مــن ! شــفق گوني چـرا ؟

اي كــتاب ! اي مــعني امّ الكـتاب !
از چه گشتي فصل فصل و باب باب


اي شـده با خـون ، نـمازت را وضو
تــا قــيامت آب شـد ، بـي آبرو

از نــمازت سـر بلند اهــل نــماز
بـلكه مسجود از سجودت سر فراز

اي تـرا صد چشمه ي جوشان ز خون
زخـم تـو بـيرون و زخـم مـن، درون

رفــتم و بــاشد ، بــهنگام ســفر
جان به پيش اين تن و تن ، پشت سر

مـي نهم در ره گـر ايـن هـنگام ، گـام
مـي كنم روز عــدود در شـام ، شـام

نـاگهان آن طفل دْردانه رسيد
بلبل و گل بود ، و پروانه رسيد !


 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام آذر 1388 توسط رمضانعلی |

سلام. استاد سياره با تخلص «پريش» يكي از شعراي دوست داشتني مردم شهرضاست. پدر گرامي ايشان «استاد آشفته» نيز شاعر است و فرزندان ايشان هم شعر مي سرايند. گويا اين خانواده ي محترم بطور ژنتيك شاعر بدنيا مي آيند. تا كنون دوبار از اشعار زيبا و پر محتواي ايشان، در وبلاگم استفاده كرده ام (ان شاا.. راضي باشند). اين مثنوي را با عنوان «كربلا فرياد خون فرياد اشك»، از كتاب «ديوان پريش» استاد، انتخاب كرده  و در اين ايام سوگواري سرور و سالار شهيدان حضرت حسين ابن علي (ع) وياران با وفايش تقديم شما خوبان مي كنم.

 باز یاران کربلایی گشته ام

 واژه پاکم خدایی گشته ام

پای اشکم هر زمان وا می شود

لاله ی شعرم شکوفا می شود

بس که طبعم تشنه حال کربلاست  

نیست در دل سینه ی من، نینواست

کربلا یعنی به هر احوال، عشق

کربلا یعنی هزاران سال عشق

کربلا با های های بی کسی

کربلا یعنی دوای بی کسی

کعبه ی درماندگان، دلداده گان

قبله ی اهل زمین و آسمان

کربلا میقات یا رب های من

خانقاهی بر دل تنهای من

کربلا یک میر وهفتاد دو مرد

کربلا یعنی شرف، یعنی نبرد

خون گرم آویزه ی شمشیر سرد

نعره وسم ستور و خاک و گرد

کربلا تکرار در تعداد اشک

کربلا فریاد خون، فریاد اشک

کربلا شمع ره سر گشتگی

کربلا تفسیر زخم و تشنگی

کربلا یعنی کرامت داشتن

رفتن وبا خون خود گل کاشتن

کربلا یک دفتر وصد سرگذشت

لحظه ای از هر چه می باید گذشت

کربلا یعنی ز دل یاهو زدن

بر سر نعش جوان زانو زدن

کربلا یعنی بها پرداختن

گاه با پا گاه با سر تاختن

کربلا آغاز راهی بس دراز

کربلا یعنی سلام یک نماز

کربلا یعنی خیام افروختن

آشیان از مرغ سقا سوختن

کربلا یعنی نرفتن زیر بار

کربلا یعنی دویدن روی خار

کربلا هر دادخواهی را امید

کربلا نیروی زانوی شهید

کربلا پنهان درون آبها

کربلا شیرازه ی محرابها

کربلا یعنی گذشت از هر چه هست

آب را از خویش راندن با دو دست

کربلا یعنی خمی لبریز می

گل شکفتن بر ستیغ چوب نی

کربلا دیباچه ی فرزانگی

یک زن و هفت آسمان مردانگی

کربلا غمنامه ی افسوس ماست

کربلا عطر گل ناموس ماست

گر چه باید با غمش بگریستن

ای خوشا یکدم حسینی زیستن

برای مشاهده ی اشعار دیگر استاد (اینجا) و (اینجا) را کلیک کنید.

                              

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 توسط رمضانعلی |

 حسود هرگز به بزرگی و سیادت نمی رسد

 حسادت احساسی است كه بیش از همه خود شخص را آزار می دهد .

پروفسور رولف هوبل می گوید كه حسادت وقتی به وجود می آید كه شخص احساس كند آنچه دارد ، كمتر از آن چیزی است كه باید داشته باشد . هیچ چیزی وجود ندارد كه باعث حسادت نشود ، مادی یا غیر مادی ! من می توانم به سرنوشت یك نفر یا به كسی كه برنده یك جایزه شده حسودی كنم ، ولی به طور كل وقتی انسان حسودی می كند كه آنچه كه دیگری دارد برایش ارزش داشته باشد . مثلاً من كه حوصله جمع آوری تمبر را ندارم به كسی كه این كار را می كند حسودی نخواهم كرد .

حسادت در واقع به خاطر خانه بزرگتر ، اتومبیل سریع تر و زیبایی بیشتر نیست ، بلكه انسان به خاطر این كه شخص به علت داشتن چیزی مورد احترام واقع می شود ، حسادت می ورزد .

حسود هیچ وقت فكر نمی كند آن فردی كه بیشتر دارد حتماً خیلی سخت تر كار كرده ، او گمان می كند كه هر موقعیت بهتری ، چه از نظر روانی یا مالی، قیمتی دارد كه شخص حسود هرگز حاضر به پرداخت آن نیست . اكثر افراد حسود فكر می كنند كه حق آنان ضایع شده و آنها كمتر از دیگری به حقشان رسیده اند . حسودانی كه می پذیرند دیگری حقش بوده كه بیشتر بهره ببرد ، رنج بیشتری می كشند . این حسودان سعی می كنند با یك رفتار خشونت آمیز به فرد مورد حسادتشان حمله كنند . این افراد،محبوب دیگران نیستند و معمولاً چهره واقعی خود را نشان نمی دهند و همیشه تظاهر می كنند كه دیگری را تحسین می كنند ، ولی در واقع بسیار رنج می كشند .

حسادت یك احساس مطلق نیست ، بلكه مخلوطی است از خشونت و شكست.خشونتی كه حسود احساس می كند، مانع از رنج بیشتر او از شكست می شود .

اگر شخص حسود جلوی خشونتش را بگیرد بیشتر از شكست رنج می كشد . چنین شخصی متوجه می شود كه اگر او تمام قدرتش را هم بكار ببرد به حق دیگری نخواهد رسید . به همین دلیل فرد دچار افسردگی شدید و فلج كننده ای می شود .

  این افراد معمولاً بیشتر اوقات دروغ می گویند و مرتباً به دنبال این هستند كاری كنند كه بدان وسیله رضایت دیگران را كسب كنند .

  زهر حسادت ابتدا کام شخص حسود را تلخ می کند، وی را از درون دچار سوز حقارت، عقده و خشم می کند، انگاه دامن اجتماع را می گیرد.
کثیری از رفتارهای نابهنجار و خطرساز اجتماعی همچون تخریب، آدم ربایی، اهانت، قتل و ..از آبشخور حسادت سرچشمه می گیرد.
قرآن کریم، این کتاب معرفت و زندگی نیز بر این نکته انگشت تاکید نهاده، حسادت را به منزله تهدیدی خطر زا برای جامعه بر می شمرد:
قل اعوذ برب الفلق... و من شر حاسد اذا حسد(فلق/5)

در دو دسته از مردم حسد بسيار يافت مي شود: يکي رجال سياست و ديگر رجال علم . حسودان دسته دوم از لحاظ موقعيتي که دارند نمي توانند دليرانه و آشکارا حسد خود را اعمال نمايند و پيوسته منتظر فرصت مي باشند و گاه مي شود که تقوا از آنان جلو گيري کرده خودداري مي کنند .

 ولي بسياري از سياستمداران حسود، حسد خود را به طور آشکارا و دليرانه اعمال مي کنند و با شدتي هر چه تمام تر زبان انتقاد مي گشايند. کوچکترين مرتبه اظهار حسد، بدگوئي و غيبت است و غيبت يعني آشکار ساختن نقاط سياه و ضعيف ديگران. اگر حسود نتوانست به مقصود خود برسد پا فرا نهاده و تهمت و افترا مي بندد و اگر در اين مرحله هم موفقيتي به دست نياورد به سوي جنايت و غارت مي رود و در مقام نابودي او گام بر مي دارد.

چگونگي خلاصي از حسادت

نكته مهم این است كه شخص ، حسادت را پذیرفته ، به خودش دروغ نگوید و سعی كند نقطه ای بین ایده آل و واقعیت بیابد، و در زندگی خود توازن بوجود آورد . معمولاً برای حسودان این سئوال پیش می آید كه بر چه اساسی گروهی بیشتر از دیگران دارند و بر اساس چه قانون اجتماعی این تقسیم انجام شده ، اگر جامعه ای حسادت را به عنوان یك واكنش طبیعی انسانی در مقابل بی عدالتی های اجتماعی ببیند می تواند جوابی هم برای سؤال بالا بیابد . اما متأسفانه حسادت در جامعه واكنشی ناپسند و ناخوشایند محسوب می شود و كمتر كسی راحت در مورد آن حرف می زند .

حسادت همیشه وجود دارد حتی اگر سرمایه های موجود در جامعه را بطور مساوی بین مردم تقسیم كنند . زیرا اگر شخصی همان سرمایه مشابه را به كمك هوش و درایت خویش بیشتر كند و خوشبخت تر و راحت تر باشد مورد حسادت دیگران قرار می گیرد .

پرفسور رولف هوبل معتقد است فقط اگر خوشبختی و آزادی را در دنیا به طور مساوی تقسیم كنند دیگر حسادتی وجود نخواهد داشت ، زیرا هر جا كه تفاوتی وجود دارد در حقیقت ریشه حسادت كاشته شده است .

هوبل می گوید از آنجا كه بشر همیشه سعی دارد خودش را بهتر از دیگران نشان دهد و تمام سعی و كوشش او در پی ثابت كردن این است كه او غیر از دیگری است و خود را در همین تفاوت می شناسد ، به هیچ وجه مایل نیست كه دیگری بیشتر از او داشته باشد .

چگونه می توان خود را از حسودان محافظت كرد ؟

حسادت در مرحله نابود كننده آن بسیار خطرناك است و آن را نباید ساده گرفت ، در هر جامعه و در هر گروه اجتماعی بهتر است انسان سعی كند افراد حسود را آرام كند و با آنها به طریقی كنار بیاید . یا حداقل سعی كند با آنها مواجه نشود . ولی متأسفانه این روش در بسیاری از موارد مانند فامیل و همكار امكان پذیر نیست . بنابراین شخص مورد حسادت باید سعی كند از آنچه كه دارد مقداری به دیگری ببخشد و تا حدودی باعث آرامش نسبی و كاهش خشونت او گردد و یا با گفتن مشكلات خود ، آتش درون قلب حسود را كمتر كند و یا برعكس،خود آدم حسود برای آرامش درونی بگوید : فلانی ویلا دارد و ماشین بنز ولی چه فایده ! بچه های او معتاد هستند . همین افكار و واكنش ها در روابط افراد ایجاد توازن می كند .

در واقع بهترین موقعیت را كسانی دارند كه با زحمت و مشقت زیاد به مال و ثروت می رسند ، این گروه هیچ مشكلی با افراد حسود ندارند . و در نهایت باید گفت كسانی كه با كمبودهای خود كنار بیایند ، می توانند به آرامش و آسایش برسند .

(قسمتي از مطالب فوق اقتباس از سايت تبيان است)

( پي نوشت)

فرا رسيدن ايام شهادت سرور وسالار شهيدان حضرت حسين ابن علي (ع) را به همه ي دوستان گراميم تسليت عرض مي كنم. اميدوارم بتوانيم در اين ايام سوگواري، بيشتر از آن كه در مصائب اين عزيز زهرا(س) محزون و غمناك باشيم، از درس هايي كه اين بزرگوار و ديگر ائمه ي اطهار(ع) جهت كامل شدن دين مان، به ما مي دهند بهره ببريم. ان شاا..

درسي از اين امام بزرگوار: کسي که گرفتاري و اندوه مؤمني را برطرف کند و او را آسوده کند، خداوند گرفتاري و اندوه دنيا و آخرت را از او رفع مي کند.
بحار الانوار، ج 78، ص 122

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط رمضانعلی |

 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم.

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد.

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید.

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگی ام را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.

به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد.

نوشته از : اکبر دیبا برگرفته از وبلاگ رد پاي من

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط رمضانعلی |

                       

ديروز رفته بوديم ديدني مكه اي و گفتن زیارت قبول. و جاي شما خالي بخور بخور حسابي و از آن بهتر ديدن دوستان و اقوامي كه شايد چندين سال بود آنها را نديده بوديم. رسم خوبي است اين وليمه دادن ها به مناسبت هاي مختلف، چون در اينگونه ديد و بازديدها صله ارحام به اوج خود مي رسد و البته ثواب زيادي نصيب شخص وليمه دهنده مي شود، چون در اين جمع هاي خودماني مؤانست زيادي بين افراد فاميل ايجاد مي شود.

بعد از اين مقدمه، قضيه ي بردن كادو براي حاجي يا حاجيه خانم به عنوان چشم روشني يا شيريني سر راهي، يا هرچيزي كه شما اسمش را بگذاريد(عنوان آن در جاهاي مختلف كشورمان فرق مي كند) هست. كه به نظر من يك سنت دست و پا گير است، كه شيريني و نشاط  دور هم بودن و شاد بودن را، در آن ميهماني كم رنگ مي كند.

نگاه من از بعد مادي به اين قضيه نيست،(كه البته براي خيلي ها هم بعد مادي آن مسئله ي مهمي است) بلكه به خاطر درد سرهايي است، كه بعد براي خود و براي آن قوم به حج رفته ايجاد مي كند. بعد از پايان مراسم، آن حاجي بزرگوار بايد بيايد بررسي كند ببيند، چه كسي چه چيزي آورده، متناسب با آن، كادويي جايگزين براي آورنده ي كادو، بعنوان سوغات بفرستد.

به نظر شما كسي كه از مكه آمده و مثلا به 500  يا 1000 نفر شام و ناهار مي دهد محتاج يك كادوي ده يا بيست هزار توماني ماست؟

آيا اگر ما بدون دردسر برويم وليمه ي مكه را بخوريم ، اون حاج آقا يا حاجيه خانم هم خيالش از تهيه ي سوغاتي براي ما، راحت تر نيست؟

اما سوال اصلي؟

مسبب اين بردن و آوردن ها كيست؟

انگشت اتهام را سوي چه كسي دراز كنيم؟ آقايان؟  خانم ها؟ يا هر دو؟

باعرض معذرت و با احترامي كه براي خانم ها و مخصوصا خانم هاي محترمي اين نوشته ي مرا مي خوانند و مخصوصا خواهران بزرگواري كه وبلاگ هاي پر محتواي شان را لينك كرده ام، مي خواهم در به وجود آمدن اين سنت دست وپاگير، بيشتر خانم ها متهم كنم تا آقايان. چون همين ديروز خانم هاي فاميل، و از جمله همسرم را ديدم كه با هم يك كميسيون تخصصي تشكيل دادند و بعد از شور و مشورت چند دقيقه اي، به اين نتيجه رسيدند كه بايد براي حاجي و حاجيه خانم از حج برگشته، كادو تهيه كنيم و خلاصه زشت است دست خالي برويم! و در به در، در اين تعطيلي روز عيد، دنبال خريد كادو. و البته  نكته ي جالب تر اينكه خانم هاي محترم، از آقايان در آن مجلس مشورتي شان دعوت به عمل نياوردند! و از آقايان نظر نخواستند. شايد هم در اين امور اصلا آقايان را قبول ندارند!(دارند!؟)

راه حل

شما چه راه حلي پيشنهاد مي كنيد؟ آيا بطور كلي طرح اين موضوع نياز است؟ يا اصلا اين موضوع يك معضل است؟ آيا اين بردن و آوردن هاي زائد اصلا كار اشتباهي هست؟ يا نه كاملا درست است و خيلي هم ضروري؟ اگر در ضرورت اين بردن وآوردن ها مرا توجيه كنيد، من گردنم براي پذيرفتن حرف منطقي از مو هم باريكتر است. اما اگر اشتباه است، براي كم رنگ كردن يا تعديل آن چگونه بايد فرهنگ سازي نمود؟ و چه كساني بايد پيش قدم شوند؟

البته نظر من در باره ي بردن كادو براي عروس و داماد و جشن عروسي كاملا متفاوت است و معتقدم براي زوجي كه تازه تشكيل خانواده داده اند، هر نوع كمكي را و به هر نحوي ضروري مي دانم، البته به شرطي كه مسئله ي چشم و هم چشمي و " رود كاسه آنجا كه باز آرد تغار در كار نباشد".

زياد هم با خواندن نام افراد و مبلغ اهدايي آنان در «مراسم پا تختي» آن زوج موافق نيستم چون ممكن است باعث خجالت افرادي شود، كه از نظر مالي توانايي آوردن كادوي گرانقيمت يا مبلغ بيشتر را نداشته اند.

دست شما درد نكنه، چرا زحمت كشيديد، كم كشيديد!

چرا ويلا نداديد كنار دريا نداديد!..........

خواندن اين اشعار جلوي كساني كه كادوي ارزان تري آورده اند باعث خجالت نيست؟ متشكرم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط رمضانعلی |

 

«لحظات مرگ و زندگی» چگونگی زخمی شدن من و اتفاقات بعد از آن را، در سال61 بیان می کند. برای مطالعه ی قسمت های اول تا ششم (اینجا) را کلیک کنید.

 ********************************************************************

وارد بیمارستان آیت ا..کاشانی اصفهان شدیم، از همان روز اول سیل ملاقاتی بود که از شهرضا به اصفهان برای دیدن من سرازیر شده بود. برایشان تازگی داشت، آخر یکی از هم محله ای هایشان مجروح جنگی شده بود، آن هم از نوع نخاعیش.

اكثر آقايان و صد درصد خانم ها گريه مي كردند،چون آن رمضاني كه آنها سه ماه پيش ديده بودند، خيلي زبل و پر تحرك و با لباس زيباي بسيجي، با اين رمضان نحيف و لاغر كه الان مثل يك تكه گوشت روي تخت افتاده بود و هيچ تحركي هم نداشت، زمين تا آسمان فرق داشت. با تعجب به من نگاه می کردند، می دیدم که یواشکی ملافه را کنار می زدند، کف پای مرا می خاراندند، اما هیچ عکس العملی از من نمی دیدند. بعــــــد با یکدیگر در گوشی پچ پچ می کردند. شاید به هم می گفتند این دیگر خوب شدنی نیست.

برادرهایم به ترتیب وشیفتی و معمولا 24ساعت یکبار بعنوان همراه پهلوی من بودند، وکارهای مرا انجام می دادند. غذا دادن، تیمم دادن و مهر به پیشانیم گذاشتن برای نماز، این پهلو به آن پهلو کردن به خاطر جلو گیری از پیدایش زخم بستر، خالی کردن کیسه ی ادرار و... از عمده کارهایی بود که یک همراه موظف به انجام آن بود. البته بعضی وقتها همراهان آماتوری مثل دایی، پسردایی وپسرخاله و...هم، جایگزین همراه های حرفه ای که برادرهایم باشند، می شدند و كمك مي كردند و البته همگی صادقانه خدمت می کردند. دستشان درد نکند، من خودم را مدیون همگی شان می دانم.

یک روز صبح ، برادرم کیسه ی ادرار را خالی کرد، بعد از ظهر که می خواست مجددا کیسه را خالی کند، در با تعجب گفت یک قطره ادرار هم در کیسه جمع نشده، با اینکه مایعات هم به وفور مصرف کرده بودم. قضیه را به پرستار گفت. پرستار ملافه را کنار زد نگاهی به مثانه ی من کرد، مثانه ورم كرده بود، گفت "حبس ادرار" شده ای، اولین باری بود که در طول عمرم این واژه ی مرکب را می شنیدم. پرستار سوند موجود را در آورد ویک سوند جدید وصل کرد. گویا مجراي سوند قبلی بر اثر وجود رسوبات زیاد در ادرار گرفته  و راه خروج ادرار مسدود شده بود. اولین باری بود که برادرم تعویض سوند را مشاهده می کرد و موقع زدن سوند به من، حالت چهره اش تغییر کرد ونگرانی در چهره اش موج می زد. از من پرسید درد دارد؟ گفتم: نه. من هیچ دردی احساس نمی کنم. وقتی سوند جدید وصل شد، کیسه ی ادرار ظرف دو دقیقه پر از ادرار شد. اینجا بر معلوماتم اضافه شد و مفهوم واژه ی" احتباس ادرار" را هم یاد گرفتم!.

در بیمارستان کاشانی چند تا عکس از گردنم گرفتند، اما پزشکان اصفهان هم به این نتیجه رسیده بودند که برای این گردن پر از ترکش کاری نمی شود کرد. به پيشنهاد يكي از دكترها يكبار هم عكس رنگي گرفتند و البته اميدوارتر شده بودند چون مايع حاجب كه از طريق كانال نخاع تزريق كرده بودند از ناحيه ي اسيب ديده ي گردنم عبور كرد و اين عبور مايع نشانگر اين بود كه نخاع به كلي قطع نشده واميدي براي برگشتن حس يا حركت در اينده وجود دارد.دكترها خوشحال شدند و من خوشحال تر، ولي گفتند فعلا باید به آسایشگاه جانبازان بروید تا در آنجا با انجام فیزیوتراپی بهتر شوید.

«فيزيوتراپي!»

 كلمه اي نا آشنا و دهان پر كني كه فكر مي كردم معجزه مي كند. از دكتر معني اين واژه را خواستار شدم، او هم با آب و تاب تمام برايم توضيح داد كه با استفاده از روش هاي خاص نرمش درماني و با استفاده از دستگاه هاي مغناطيسي و الكتريكي  اعصاب و عضلات شما را تحريك مي كنند تا به مرور زمان عضلات شما به كار افتد!.

اين توضيحات دكتر در باره ي فيزيوتراپي بارقه ي اميدي در دلم زنده كرد و به اين نتيجه رسيدم كه در آينده اي نه چندان دور دوباره روي پاهايم مي ايستم، دوباره به جبهه مي روم يا براي اولين بار به سر كلاس مي روم و به بچه ها درس "بابا آب داد ديگه شعار ما نيست بابا خون داد" مي دهم.همانطور كه قبلا گفتم من دانشجوي تربيت معلم بودم و قرار بود از اول مهر براي تدريس سر كلاس درس حاضر شوم.

اما چند ماه و يا بهتر بگويم چند سال بعد فهميدم كه فيزيوتراپي همان واژه ي دهان پركني است نه معجزه مي كند و نه شفا مي دهد بلكه اگر قرار باشد فرد ضايعه ي نخاعي بهبودي حاصل كند و نخاعش قطع نشده باشد، فيزيوتراپي درمان و كسب سلامتي را تسريع مي كند. همين. و به قول معروف چاه بايد از خودش آب داشته باشد. فرض كنيد فرد فيزوتراپ هر روز يك ساعت هم پاي شما را خم و راست كند يا با برق ضعيف شده ي ده بيست ولتي عضلات دست يا پاي شما را حركت دهد، وقتي اعصاب از ريشه قطع باشد ازپيشرفته ترين وسايل فيزيوتراپي هم كاري بر نمي ايد.

شايد فردي كه بتازگي قطع نخاع شده باشد واين نظر مرا در باره ي فيزيوتراپي و نرمش درماني بخواند مرا فردي نااميد و كم اطلاع تلقي كند و از من عصباني هم بشود ولي واقعيت همين است كه گفتم فيزيوتراپي معجزه نمي كند. و فرد عاقل كسي است كه در حيات خود هميشه با واقعيات و وضع موجود زندگي كند.

 بايد دعا كنيم هيچ كس در دنيا قطع نخاع نشود اگر هم اين اتفاق براي كسي افتاد(و هيچ كس هم مستثني نيست چون حادثه خبر نمي كند) بايد بپذيرد كه زندگي با نخاع قطع شده هم براي خودش شيوه اي از زندگي است (البته با اعمال شاقه) و باز هم فرد عاقل كسي كه بتواند راه حلي بيابد كه بتواند با بهترين روش با اين كلكسيون درد و رنج و محروميت از لذات مادي و حتي برخي لذت هاي معنوي، زندگي را به انتها برساند.

من معتقدم رسانه هاي جمعي ما بايد بيش از پيش اطلاع رساني كنند كه مردم و مخصوصا قشر جوان و پر تحرك ما را از تبعات قطعي نخاع اگاه كنند تا افراد جامعه بيشتر از خودشان مراقبت كنند تا گرفتار اين بلا نشوند. متاسفانه در زمان كنوني اكثر كساني كه به اين عارضه دچار مي شوند جواناني هستند كه با موتور سيكلت يا با ماشين و با سرعت غير مجاز و با تصادف، به خاطر چند ثانيه لذت از، مثلا تك چرخ زدن با موتور، يا سبقت گرفتن از دوستشان يا... به اين بلاي دائمي و نا محدود دچار مي شوند.

ببخشيد مثل اينكه از بحث اصلي خارج شدم بايد به آسايشگاه جانبازان مي رفتيم اما براي رفتن به آسايشگاه بايد هفت خان رستم را طي مي كردم. به همين اساني هم نبود كه سوار آمبولانس شويم و از بيمارستان برويم آسايشگاه جانبازان.                                                                                                                                

                                                     ادامه دارد...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط رمضانعلی |

سلام دوستان. ایام برگزاری مراسم حج است. قصد داشتم درباره ي مسافرتم به حج تمتع  در سال82 مطالبي، مثلا با عنوان سفرنامه حج بنويسم. اما وقتي عميقا به خودم مراجعه كردم ديدم من آن خس مورد اشاره ي، مرحوم جلال آل احمد در كتاب «خسي در ميقات» هم نيستم. فقط به ذكر يك جمله بسنده مي كنم: محوطه ي خانه ي خدا، نه تنها قطعه اي از بهشت بلكه بسيار بهتر و والاتر از بهشت،  و كعبه زيباترين عمارتي است كه در طول عمرم ديده ام.

تصميم گرفتم از جملات زيباي مرحوم دكتر شريعتي از كتاب حج وي در اين پست استفاده كنم. تا عزيزاني كه به اين سفر معنوي مشرف شده اند لذت ببرنند، و آنهايي كه مشرف نشده اند با خواندن اين جملات زيبا هوايي شوند و درخواست رفتن به ديار دوست از حضرتش بنمايند.

حج کن!
به میقات رو، با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.
احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کرده‌ای و اکنون به میقات آمده‌ای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.
رنگ‌ها را همه بشوی!
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذره‌ای شو، در آمیز با ذره‌ها، قطره‌ای گم در دریا،
" نه کسی باش که به میعاد آمده‌ای"،
خیس شو که به میقات آمده‌ای "
" بمیر پیش از آنکه بمیری "
جامه زندگیت را بدرآور،
جامه مرگ بر تن کن.
اینجا میقات است.
نیت:

 نیت کن! همچون خرمایی که دانه می‌بندد، ای پوسته، بذر آن"خود آگاهی"را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو،
خلق آگاه شو، خودآگاه شو.
و اکنون انتخاب کن،
راه تازه را،
سوی تازه را،
کار تازه را،
و خود تازه را.
نماز در میقات: ای رحمن! که دوست را می‌نوازی! ای رحیم که آفتاب رحمتت، جز تو دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست. نماز میقات! هر قیامش و هر قعودش، پیامی ‌است و پیمانی که از این پس، ای خدای توحید هیچ قیامی‌و هیچ قعودی، جز برای تو و جز به روی تو نخواهد بود.
محرمات: هر چه تو را به یاد می‌آورد، هرچه دیگران را از تو جدا می‌کند، وهرچه نشان می‌دهد تو در زندگی که‌ای؟ چکاره‌ای؟ هر چه یادگار دنیاست، هرچه روزمرگی ها را برای تو تداعی می‌کند،
هرچه بویی از زندگی پیش از میقات دارد، و هر چه تو را به گذشته مدفونت باز می‌گرداند، مدفون کن.
و خدا ترا دعوت کرده است، ندا داده است، که بیا، و اینک تو آمده‌ای، اینک پاسخش را می‌دهی: لبیک!
لبیک اللهم لبیک، ان الحمد والنعمة لک والملک لا شریک لك لبيك!
کعبه:

 در آستانه مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت! یک صحن وسیع و در وسط یک مکعب خالی، ناگهان بر خود می‌لرزی! حیرت، شگفتی، کعبه در زمین، رمزی از خدا در جهان .
مصالح بنایش؟ زمینش؟زیورش؟
قطعه‌های سنگ سیاهی که از کوه "عجون" کنار مکه، بریده‌اند و
ساده، بی‌هیچ هنری، تکنیکی، تزئینی، برهم نهاده‌اند و همین!
و کعبه روبه همه، رو به هیچ، همه جا، و هیچ جا،
"همه‌سوئی"یا"بی‌سوئی"خدا!
رمز آن: کعبه!
امّا....
شگفتا! کعبه در قسمت غرب، ضمیمه‌ای دارد که شکل آن را
تغییرداده‌اند، بدان "جهت" داده است،
این چیست؟
دیواره کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه.
نامش؟
حجر اسماعیل!
حجر! یعنی چه؟
یعنی دامن!
راستی به شکل یک "دامن" است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن!
آری،
یک زن حبس،
یک کنیز!
کنیزی سیاه‌پوست،
کنیز یک زن،
این دامان پیراهن‌ هاجر است، دامانی که اسماعیل را پرورده است،
اینجا " خانه ‌هاجر " است
و اینجا، خانه خدا، دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و تمامی‌حج به خاطره‌ی ‌هاجر پیوسته است،
و هجرت، بزرگترین عمل، بزرگترین حکم، از نام‌ هاجر مشتق است،
پس هجرت؟
کاری‌ هاجروار!
و  ای مهاجر که آهنگ خدا کرده‌ای، کعبه‌ی خدا است و
دامان‌ هاجر!
طواف:

 آفتابی در میانه و برگردش، هر یک، ستاره‌ای، در فلک خویش،
دایره‌وار، برگرد آفتاب
به رود بپیوند تا جاودان شوی، تا جریان یابی تا به دریا رسی،
چرا ایستاده‌ای؟ ای شبنم؟ در کنار این گرداب مواج خویش آهنگ،
که با نظم خویش، نظم خلقت را حکایت می‌کند، به گرداب بپیوند!
قدم پیش نه!
طواف می‌کنی، دیگر خود را بیاد نمی‌آوری، به جای نمی‌آوری، تنها عشق است،
جاذبه عشق و تو یک "مجذوب"!
از طواف خارج می‌شوی، در پایان هفتمین دور؟
هفت؟ آری!
اینجا هفت، شش به علاوه یک نیست، یعنی که طواف من برگرد خدا،
و هفت؛ یاد آور"خلقت جهان" است.
و اکنون دو رکعت نماز، در مقام ابراهیم.
اینجا کجاست؟ مقام ابراهیم، قطعه سنگی با دو رد پا،
ردپای ابراهیم، ابراهیم بر روی این سنگ ایستاده و
حجرالاسود-سنگ بنای کعبه- را نهاده است.
و اکنون
جاری شو، سیل شو،
بکوب و بروب و بشوی و......
سعی:

 نماز طواف را، در مقام ابراهیم پایان می‌دهی
و آهنگ"سعی"می‌کنی، میان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سیصد و اند متر.
سعی، تلاش است، حرکتی جستجوگر، دارای هدف، شتافتن، دویدن
در طوف، در نقش ‌هاجربودن،
و در مقام، در نقش ابراهیم و اسماعیل، هر دو.
و اکنون سعی را آغاز می‌کنی،
و باز به نقش‌ هاجر برمی‌گردی.
هاجر تنها،
دوان بر سرکوههای بلند بی‌فریاد!
در جستجوی آب!
آری آب، آب خوردن!
نه آنچه ازعرش می‌بارد، آنچه از زمین می‌جوشد!
مادی مادی! همین ماده‌ی سیالی که بر زمین جاری است و زندگی مادی
تشنه‌ی آن است، بدن نیازمند آن است، که در تن تو
خون می‌شود، که در پستان مادر شیر می‌شود، و در دهان
طفل آب است!
طواف، روح و دگر هیچ!
و سعی

 جسم و دگر هیچ!
و ناگهان، یکباره معجزه‌آسا!
- به قدرت نیاز و رحمت مهر-
زمزمه‌ای!
"صدای پای آب"،زمزم!
و تقصیر

 پایان عمره: و درپایان هفتمین سعی، بر بلندای مروه،
از احرام برون آی، اصلاح کن، جامه‌ی زندگی بپوش،
آزاد شو، از مروه، سعی را ترک کن، تنها و تشنه با دستهای
خالی، به سراغ اسماعیلت،
تنهایی تو به سر آمده است،
زمزم، در پای اسماعیل تو می‌جوشد،
خلق در پیرامون تو حلقه زده‌اند،
و چه می‌بینی؟
ای خسته از"سعی"
بر عشق تکیه کن!
ای انسان مسئول!
بکوش!
که اسماعیل تو تشنه است،
و ای"انسان عاشق"
بخواه!
که عشق معجزه می‌کند.
گوشت را، بر دیواره قلبت بنه، به نرمی ‌بفشر، زمزمه‌اش را می‌شنوی،
از سنگستان مروه، به سراغ زمزم رو،
از آن بیاشام، در آن شستشو کن.
امید آنکه این طواف و این شستوی روحانی نصیب همگی ما گردد
"آمین"


 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط رمضانعلی |

بعضی ها به درد آلبوم می خورند.

بعضی ها را باید قاب گرفت.

بعضی ها را باید بایگانی کرد.

بعضی ها را باید به آب انداخت.

بعضی ها ارزششان به حساب بانکی شان است.

بعضی ها همرنگ جماعت می شوند ولی همفکر جماعت نه.

بعضی ها در حسرت پول همیشه مریضند.

بعضی ها برای حفظ پول همیشه بی خوابند.

بعضی ها برای دیدن پول همیشه می خوابند.

بعضی ها با گل ها صحبت می کنند.

بعضی ها با ستاره ها رابطه دارند.

بعضی ها صدای آب را تر جمه می کنند.

بعضی ها صدای ملائک را می شنوند.

بعضی ها در تلاشند که بی تفاوت باشند.

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی شنوند.

بعضی ها حتی زحمت فکر کردن را هم به خودشان نمی دهند.

بعضی ها فکر می کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضی ها فکر می کنند وقتی بلندتر حرف بزنند حق با آنهاست.

بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می دانند.

بعضی از آدم ها فاصله ی پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

بعضی ها دنیایشان به اندازه ی یک محله است، بعضی به اندازه ی یک شهر، بعضی به اندازه ی کره ی زمین و بعضی به وسعت کل هستی.

پي نوشت:

هنگامی که باران می بارد ، همه پرنده ها، پناه گاهها را اشغال می کنند بجز "عقاب" !

او به جای اجتناب از باران، بالای ابرها پرواز می کند.

مشکلات برای همه مشترک است ، آنچه متفاوت می سازد ، شیوه برخورد است!! 

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط رمضانعلی |

سلام

شايد نوشته ي زير بيشتر جنبه ي تخصصي داشته باشد و براي بعضي از دوستان من و كاربران محترم، محلي از اعراب نداشته باشد، اما مطمئنم با خواندن آن، بيشتر به سلامتي خدادادي خود شناخت پيدا خواهيد كرد، و خود را ملزم به تشكر از خداي سبحان. هرچند كه «از دست و زبان كه برآيد، كزعهده ي شكرش به درآيد».

و اطمينان ديگرم اين است كه براي بازيابي سلامتي تمام افراد قطع نخاع دعا خواهيد كرد. « زبان بنده قلم پروردگار است » متشكرم.

رفلکس ادراري عبارت است از: برگشت ادرار ازمثانه به کلیه، در صورتی که مثانه کاملا تخلیه نشود. و اين عارضه به موقع درمان نشود عوارض جبران ناپذیری برای افراد دارای ضایعه نخاعی به همراه خواهد داشت.افراد قطع نخاع باید هرشش ماه یکبار توسط سونوگرافی، کلیه های خود را، بررسی کنند که خدای ناکرده دچار برگشت ادرار نشوند.برگشت مستمر ادرار از مثانه به کلیه،باعث هیدرونفروز(تورم و برآمدگی یکی از قسمت های کلیه به علت برگشت ادرار را هیدو نفروز می گویند) و از کار افتادگی کلیه می شود، و سبب مواجه شدن شخص آسیب دیده، بامشکلات عدیده ی دیالیز خواهد شد.

شاید یک انسان قطع نخاع چند ماه، یا حتی چند سال دچار رفلکس خفیف یا حتی هیدرونفروز باشد، ولی خودش متوجه آن نباشد، چون اين بيماري نشانه ی آشکاری ندارد، اثر آن زمانی ظاهر می شود که برگشت ادرار خیلی زیاد شود و رفلكس توسط سونوگرافی، به راحتی مشاهده گردد.

 برخي از علائم رفلكس عطش زیاد، کم اشتهایی ، حالت تهوع و سرگيجه است. من که یک جانباز قطع نخاع هستم چندسال پیش به این عارضه، دچار شدم .که باگرفتن سونوگرافی متوجه رفلكس و هيدرونفروز، و با گرفتن اسکن ازکلیه هايم متوجه شدم 50درصد از کلیه ی چپم ازکار افتاده است.علت آسیب ديدگي هم برگشت ادرار به كليه بوده که متاسفانه من دیر متوجه آن شدم. البته از آن زمان تا بحال به دستور پزشک معالجم، برای تخلیه ی مثانه روزي 5 يا 6 بار از سوند نلاتون استفاده می کنم و الحمدلله وضعیتم بدتر نشده است.

نكته اي كه باید هميشه مد نظر یک  قطع نخاع باشد، این است که فرد باید تلاش کند ادرار داخل مثانه اش نماند. ادراري كه درمثانه باقي مي ماند، مي تواندباعث شودكه باكتريهاخيلي سريع رشدكنند.ازطرف ديگر عدم تخليه ادرار و افزايش حجم آن، منجربه كشيدگي ماهيچه هاي مثانه مي گردد.اين مسئله مي تواندسبب آسيب ماهيچه هاي مثانه شده وآن رانسبت به عفونت مستعدتر کند.

راه درمان:

اگر حجم باقیمانده ادرار، بعد از تخلیه ی عادی مثانه،  (به صورت فشار دادن مثانه یا ضربه زدن روی آن )بیشتر از80 سی سی باشد. ادرار عفونت کرده، رسوب می کند وباعث ایجاد سنگ مثانه می شود.و از این موارد بدتر، برگشت ادرار به کلیه ها صورت می گیرد. بدیهی است ،تخلیه ی مثانه با استفاده از سوند نلاتون، مطمئن ترین روش براي جلوگيري از رفلكس مي باشد. اما دوستانی که مطمئن هستند حجم باقیمانده ی ادرارشان بعد از تخلیه ی عادی مثانه شان کمتر از 80 سی سی است، اصلا جای نگرانی نیست و نیازی به استفاده ی از سوند ندارند.

یک توصیه:

شاید بعضی از دوستان قطع نخاع اینطور تصور کنند که اگر قضیه ی رفلکس اینقدر خطرناک است ما یک سوند فولی (یا همان سوند دائمی) بزنیم تا خیالمان از برگشت ادرار راحت شود. من به این عزیزان تاكيد می کنم تا زمانی که مجبور نشده اید، از سوند فولی استفاده نکنید. چون این نوع سوند خودش عامل ایجاد عفونت در مثانه، ایجاد رسوب در ادرار، زخم شدن مجاری ادرار وایجاد ترشحات چرکی مجرا می شود.  اگرهم مجبور شدید مثلا در یک مسافرت چند روزه از سوند فولی استفاده کنید، هر شب با توجه به جواب آزمایش های ادرار قبلی تان، یک عدد قرص کوتریموکسازول یا نیتروفورانتئین یا سفکسیم(البته با مشورت با پزشکتان) مصرف کنید تا عفونت ایجاد نشود، بعد از مسافرت هم حتی الامکان سوند را به آرامی در آورید وآنتی بیوتیک را تا سه روز دیگر ادامه دهید تا عفونت کاملا بر طرف شود وبعد ادامه ی تخلیه ی مثانه را، طبق روال قبل با سوند نلاتون انجام دهید.

 توصیه ي ديگر:

برای اینکه مجبور نباشید ساعت به ساعت سوند بزنید، باید هر12 ساعت یکبار از قرص اکسی بوتینین، یا بهتر از آن، از قرص تولترودین كه چندماهي است به بازار آمده استفاده کنید،(اكسي بوتينين باعث خشكي دهان و در نتيجه خرابي دندان ها مي شود) مصرف این دارو باعث می شود عضلات مثانه ی شما شل شود ودر نتیجه گنجایش آن افزايش يابد. با مصرف اين داروي مؤثر و ارزان، حجم مثانه ي شما به 600 سي سي هم مي رسد.

پی نوشت:

مطلب بالا از تجربیات شخصی من است، وبا مشورت با پزشکان محترم و جانبازان عزيز ديگر به نتایج فوق رسیده ام. ممکن است از نظر علمی جاي نقد داشته باشد، ولی به لحاظ تجربی درس خوبی است برای کسانی که به تازگی قطع نخاع شده اند، یا دوستانی که با این نوع مشکل مواجه هستند. متشکرم..

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط رمضانعلی |

عشق را بی معرفت معنا مکن

زر نداری مشت خود را  وا  مکن

گر نداری دانش ترکیب رنگ

بین گلها زشت یا زیبا مکن

خوب دیدن شرط انسان بودن است

عیب را در این وآن پیدا مکن

دل شود روشن زشمع اعتراف

با کس ار بد کرده ای حاشا مکن

ای که از لرزیدن دل آگهی

هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن

زر بدست طفل دادن ابلهی ست

اشک را نذر غم دنیا مکن

پیرو خورشید یا آئینه باش

هرچه عریان دیده ای افشا مکن

ای بس آبادی که بوم یوم شد

بر سر یک مشت گل دعوا مکن

چون خدا بر تو خدائی می کند

اضطراب از روزی فردا مکن

متحد گردید وطوفان شد نسیم

دوستی با بی سر و بی پا مکن

پشت بر محراب دل کردن خطاست

قامتت را جای دیگر تا مکن

چون بشمعی می رسی پروانه باش

وز نگاه این آن پروا مکن

 «شعر از استاد پريش شهرضائي»

پي نوشت:

ساعت 4 بامداد 13/8/1361 مقارن است با آغاز مجروح شدن من. از آن زمان تا حالا 27 سال مي گذرد. 27 سالي كه با تمام فراز و نشيب ها و سختي ها و شيريني هايش گذشت. برايم دعا كنيد هر چند سال ديگري كه قرار است در اين دنيا مهمان باشم، راضي باشم به رضاي حضرت دوست . وضعيت روحي و جسمي ام از وضع موجود بدتر نشود و عاقبت به خير شوم. سپاسگزارم.

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط رمضانعلی |

سلام

امروز يكي از زيباترين و خاطره انگيز ترين روزهاي زندگي من بود. دليل آن هم ديدن دوستان عزيزي بود كه بعد از 27 سال موفق به زيارت آنها شدم. سال61 بعد از پايان امتحانات تربيت معلم با آنها و بسياري از دوستان صميمي ديگر خدا حافظي كردم و ديگر همديگر را نديده بوديم . امروز من با اين چهار رفيق شفيق ديدار كردم و از زيارت آنان بسيار مشعوف شدم. دوستاني كه در مركز تربيت معلم شهيد باهنر اصفهان با هم مثل برادر بوديم.

چند روز پيش موبايلم زنگ خورد، صداي گرم و صميمي آشنايي از آن طرف خط به گوشم خورد، وقتي خودش را معرفي كرد، اصلا نمي توانستم باور كنم كه صداي آقاي مجلسي را بعد از 27 سال مي شنوم. او فقط شنيده بود كه من جانباز شده ام، شماره مرا از يكي از جانبازان اصفهان گرفته بود و به من نويد داد كه چند روز ديگر براي ديدار با من به شهرضا مي آيد. و امروز اين اتفاق افتاد و اين دوستان عزيز بر من منت گذاشتند و به منزلم آمدند. آقاي مجلسي، آقاي معمار و آقاي طهمورث مثل خودم، با موهاي جو وگندمي و آقاي مؤذني با موهاي كاملا سفيد، مؤذني همچنان شوخ طبع و خنده رو بود و اذعان مي كرد كه اين سفيدي موها به او به ارث رسيده.

خيلي از خاطرات زمان تربيت معلم برايمان زنده شد. گفتيم و شنيديم وخنديديم. از خواندن سرود توسط معمار ودوستانش سر صف صبحگاه و شكلك در آوردن بچه ها براي خنداندن آنها، از سه كاري من هنگام خواندن مقاله براي دانشجويان، از تراشيدن سر آقاي مجلسي موقع اصلاح سر ايشان توسط يكي از همكلاسي ها و از شيطنت هاي مكرر مؤذني.

 از من خواستند از خاطرات مجروحيتم بگويم، من شروع به صحبت كردم، آنان را آماده ي شنيدن مي ديدم، هنوز يك دقيقه از صحبت هاي من نگذشته بود كه من اشك را در چشمان آقاي مجلسي ديدم. منصرف شدم و حرف را عوض كردم. نمي خواستم خاطر دوستان عزيزم را بعد از چند سال دوري مكدر كنم. به آنها گفتم خاطراتم را در وبلاگم بخوانند.

همه ي دوستان ابراز اميد واري كردند كه ايكاش زماني فرا مي رسيد كه بشود تمام همكلاسي ها ي آن زمان در يك جا جمع شويم و تجديد ديدار و تجديد خاطره كنيم.

جدايي تا نيفتد دوست قدر دوست كي داند

شكسته استخوان داند بهاي موميايي را

پي نوشت:

الهی چه خوش روزگاری است

روزگار دوستان تو با تو.چه خوش بازاری است

بازار عارفان در کار توچه خوش دردی است، درد مشتاقان در سوز شوق مهر تو .

درصنع تو هر مورچه رازی دارد

باشوق توهر سوخته سازی دارد

ای خالق ذوالجلا ل نومید مکن

آنرا که بدرگهت نیازی دارد .

التماس دعا، روزگارتان خوش باد

 

درباره وبلاگ

(الهی، چون اندوهناک شوم، تودلخوشی منی)
جانباز رمضانعلی کاوسی، متولد سال 1342 و ساکن شهرضا هستم . سال 1361 در عملیات محرم، براثر اصابت ترکش خمپاره، ازناحیه گردن، دچار ضایعه ی نخاعی شدم.دارای همسری فدا کار و فرزندی صالح هستم ، و تا آخر عمر مدیون زحماتشان . دستهایم مقداری حرکت دارد، نوشته هایم را با یک انگشت تایپ می کنم. سال 72 موفق به کسب مدرک لیسانس، رشته ی علوم سیاسی شدم، اما اذعان می کنم، که از سیاست زیاد، سر رشته ای ندارم.طرفدار گروه سیاسی خاصی نیستم، اما وجود عقاید مختلف سیاسی را جهت پویایی مملکت و حفظ منافع ملی کشور، لازم می دانم. از زمان جانباز شدن تا کنون را، با ویلچر طی طریق می کنم . « راضی هستم به رضای دوست، که هرچه هست، از اوست».
استعداد خوبی درآیین نگارش ندارم.ساده نویسی وکاستی درنوشته هایم را، به دیده ی اغماض بنگرید. تصمیم گرفتم خاطرات نحوه ی مجروحیتم، و بعد از آن را، تحت عنوان «لحظات مرگ وزندگی» در میان پست هایم، به مرور بیاورم. نیازمند راهنمایی های شما خوبان هستم. هر گونه انتقاد وپیشنهاد شما عزیزان را، با جان ودل پذیرا هستم.التماس دعا.

sedaghat9090@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه