دست نوشته های جانباز ضایعه نخاعی رمضانعلی کاوسی |
شیطان گام به گام وارد زندگی انسان می شود. باید مواظب گامهای شیطان باشیم. او بسیار پنهان، تدریجی و آرام وارد زندگی ما می شود.
خداوند در قرآن می فرماید: یا ایهالذین امنوا لاتتبعوا خطوات الشیطان. مواظب گام های شیطان باشید. خطوات جمع خطوه است. (گام های آهسته و کوچکی که دزد هنگام شب برای دزدی بر می دارد را خطوه می گویند). شمر و سنان و.. یک شبه شمر نشدند. آرام آرام فاسد و خراب شدند.
یک عده ای نزد پیامبر عزیز اسلام نشسته بودند، به حضرت عرض کردند وقتی ما خدمت شما هستیم و به فرمایشات شما گوش می کنیم حالت خوشی داریم. گویا بهشت و جهنم را می بینیم، اما وقتی سراغ کارهای روزمره می رویم افت می کنیم. همه را فراموش می کنیم. نکند ما منافق باشیم؟ پیامبر(ص) فرمودند: شما منافق نیستید. اینها گام های شیطان است که به تدریج وارد زندگی شما می شود.
شیطان روز اول به انسان های متدین نمی گوید از دیوار مردم بالا برو. می داند که این کار شدنی نیست. ابتدا یک زاویه ی کوچکی در دینداری ما به وجود می آورد. تقیّد ما را نسبت به دین ضعیف می کند. مسائل شبهه ناک را برای مان کوچک جلوه می دهد. غذای شبهه ناک، فیلم مشتبه، حرف شبهه ناک (غیبت هست یا نیست؟ ان شا الله نیست) و... وقتی ما نسبت به مسائل شبهه ناک بی باک شویم و آن را بی مهابا مرتکب شویم، در واقع ما یک سنگر از دین مان عقب نشینی کرده ایم و شیطان یک سنگر جلو آمده.
او در سنگر بعدی گناهان صغیره را نزد ما کوچک جلوه می دهد. مثلاً ابتدا به نامحرمی نگاه می کنیم، بعد خودمان را توجیه می کنیم، می گوییم مردم این همه گناه در این جامعه مرتکب می شوند، این نگاه ما که چیزی نیست.
در سنگر بعدی شیطان گناهان کبیره را هم نزد ما کوچک جلوه می دهد. عبدالملک مروان زمان امام سجاد(ع) حاکم اموی بود. قبل از رسیدن به قدرت به کبوتر مسجد معروف بود. وقتی پدرش از دنیا رفت او خلیفه شد. قرآن را بوسید، کنار گذاشت و خطاب به آن گفت: هذا فراقٌ بینی و بینک. جنایاتی در طول بیست سال حکومتش انجام داد که بزرگترین سفاکان عالم هم انجام ندادند.
باید مواظب نفوذ شیطان در زندگی مان باشیم. از علائمی که نشان می دهد شیطان وارد زندگی ما شده، (علامت اول) کم توجهی به معنویات است. در واقع اشتهای ما را نسبت به نماز با حال خواندن، دعا خواندن و.. کم می کند. اگر ما همیشه نسبت به امور معنوی بی حال باشیم، به نوعی به مرض روحی دچار شده ایم. همانطور که جسم مریض نسبت به غذا بی اشتها می شود، روح مریض هم نسبت به غذای روح بی اشتها می شود.
علامت دوم پیشروی بیماری و نفوذ شیطان، شک در باورها واعتقادت است.
علامت سوم رِیب و سوء ظن می باشد که بدتر از شک هست. به هر دستور دینی با سوء ظن می نگریم. مثلا می گوییم کجای قرآن چنین چیزی نوشته؟
چنانچه فرد خودش را مداوا نکند، علامت بعدی نفوذ شیطان که کفر است آشکار می شود. ولو اینکه به زبان اعتقاداتش را انکار نکند اما در دلش، کفر است. به ظاهر مسلمان است، اما هنگام مرگ دیگر انسان کفر خودش را بروز می دهد. دیگر پنهان کاری نمی کند. هنگام مرگ ملکات و صفات نفسانی انسان بیرون می ریزد.
امام خمینی (ره) خاطره ای از مرحوم آیت الله گلپایگانی شنیده بودند:
آیت الله گلپایگانی می گویند: رفیقی داشتم چند سال با یکدیگر هم مباحثه و هم درس بودیم. او به شهر خودش رفت. اما همچنان با هم مکاتبه می کردیم. روزی خبر دادند که او شدیداً بیمار است و در بستر مرگ افتاده. بر بالینش رفتم. در کمال تعجب دیدم می گوید: ظلمی که خدا در حق من کرده، احدی مرتکب این ظلم نشده. بچه های من کوچک هستند و نیاز به سرپرست دارند. من نمی خواهم بمیرم. ببینید شیطان چطور در ذهن یک عالم دینی نفوذ کرده که موقع مرگ به خدا فحش می دهد.
مواظب نفوذ شیطان باشیم. انسان هایی که زمان حضرت علی(ع) و هنگام سیلی خوردن حضرت فاطمه(س) سکوت کردند و هیچ عکس العملی از خود نشان ندادند، زمان امام مجتبی(ع) خیانت کردند و زمان امام حسین(ع) جنایت کردند.
برگرفته: از سخنرانی حجة الاسلام عالی
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر وبچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد.
وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را درمقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در، کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها وحتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیر وقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!!
آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود. آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید.!!!
وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند!!!
خوشبختی ما در سه جمله است : تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم : حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
پی نوشت:
کدوم یک از شما جزو گروه ۹۹ نیستید؟

توی روستامون فقط تا پایان دوره ابتدایی می تونستیم درس بخونیم. مدرسه ی راهنمایی نبود. بعد از اخذ کارنامه ی پنجم ابتدایی حدود ده نفرمون با مستخدم مدرسه اومدیم شهر توی یک مدرسه ی راهنمایی ثبت نام کردیم. (توی پرانتز بابا تا زمانی که دیپلم گرفتیم فقط به زور بلد شده بود مدرسه ی ما توی کدوم خیابونه. همین. بنده خدا دنبال بدبختی و کارگری خودش بود که بتونه شکم ما رو سیر کنه. هفت تا بچه.) سال اول راهنمایی من و داداش و پسرخاله، سه تایی رفتیم منزل خاله و برا درس خوندن اونجا موندگار شدیم. با اینکه وضعیت مالی اونها زیاد هم مناسب نبود و خودشون هم عیالوار بودن، اما با چهره ی باز از ما مثل بچه های خودشون پذیرایی می کردند. سال دوم خونه ی اون یکی خاله تِلپ شدیم. البته بعضی وقتها از نظر مالی توسط خونواده ی ما ساپورت می شدند، اما با اینکه کوچیک بودیم متوجه می شدیم که این کمک ها ناچیزه.
سال سوم راهنمایی که یه کمی بزرگتر و عاقل تر شده بودیم، دیگه زیر بار نرفتیم خونه ی خاله ها بریم و مزاحم اونها بشیم. خودمون یه اتاق در حیاط منزل یکی از همسایه های خاله اجاره کردیم. خونه متعلق به یک پیر زن تنها بود که بچه هاش برای کار رفته بودند آبادان. وقتی ما باالصطلاح اجاره نشینش شدیم، هم اون از تنهایی در اومد، هم یه صنار بعنوان اجاره خونه از ما می گرفت که کمک خرجش بود.
معمولا شب ها برا شام یا استامبولی پولو می پختیم یا آبگوشتی (فکر می کنم اشکنه هم بهش می گن). بعضی وقتها هم سیب زمینی آب پز. من چون از ظرف شستن خوشم نمی یومد، مسئولیت پختن غذا را به عهده گرفتم به شرطی که نخوام ظرف بشورم. دلیلش هم این بود که ظرفها رو توی فصل زمستون بدون آبِ گرم، باید لب باغچه با آب شیر حیاط می شستیم. چند بار غذا را سوزوندم ولی به مرور تجربه اندوختم. توی پرانتز بگم ننه به ما گفته بود به ازای هر پیمونه برنج باید دو برابر آب در قابلمه بریزید. ولی زمانی که دقیقاً کِی برنج پخته می شه رو نتونست حالیمون کنه یا من نتونستم بگیرم. یه روز دختر بزرگ یکی از همسایه ها که اومده بود به پیر زن صابخونه سر بزنه، یه سرکی هم توی اتاق ما کشید. خیلی خوشش اومده بود که ما قابلمه رو گذاشتیم سر چراغ خوراک پزی و کنارش نشستیم درس می خونیم. کلی از ما تعریف کرد. من زمان دقیق پختنِ برنج رو از پرسیدم. (دخترای اون زمان برا خودشون کدبانو بودن، مثل دخترای امروزی ت.ن.ب.ل نبودند) در قابلمه را برداشت دور برنج ها رو زد بالا و بصورت مخروطی شکل در آورد و گفت هروقت دست زدید پشت قابلمه و جیلیزی کرد بفهمید دم پختک شما آماده شده. تجربه ی اون خیلی به درمون خورد. باور کنید این اواخر غذاهایی که می پختم از خوشمزگی حرف نداشت. داداش هنوز هم از دست پخت من جلوی زن و بچش تعریف می کنه.
ولی ظهرها فرصت غذا درست کردن نداشتیم. خونَمون با مدرسه فاصله داشت و ما مجبور بودیم پیاده روزی چهار بار این مسافت رو طی کنیم. ظهر ها حدود یک ساعت و نیم وقت داشتیم. نیم ساعتشو توی راه بودیم. یک ساعت باقیمونده را باید هم نماز می خوندیم هم ناهار می خوردیم هم یه نگاهی به درس های بعد از ظهر می انداختیم. نماز را هم باید حتماً قبل از صرف ناهار می خوندیم. چون ننه (مامان) به ما گفته بود نه تنها از دستتون راضی نیستم نمازتون قضا بشه، حتی راضی نیستم نماز اول وقتتون به تاخیر بیفته. معتقد بودیم اگه ننه از دستمون راضی نباشه یا بلایی سرمون میاد یا نمره ی کم میاریم و از همه بدتر باید در آتیش جهنم بسوزیم.
با این اوصاف اکثراً ظهرها نون ماست یا نون و پنیر یا تخم مرغ می خوردیم. معمولا عصرها سر کلاس خوابمون می گرفت، در حالی که می دیدیم اکثر بچه ها قبراق و سرحال سر کلاس نشستند. تعجب می کردیم که چرا فقط ما دو سه نفر و بقیه ی بچه هایی که برا درس خوندن از روستا اومدن شهر، باید خوابمون بگیره؟ بعد ها فهمیدیم با این غذاهای مقوی! و سردی که می خوریم خواب بر ما مستولی می شده. اگه دقت کنید می بینید ما از شنبه تا 5 شنبه غذایی که گوشت داخلش باشه نمی خوردیم.
به درس خوندنمون خیلی اهمیت می دادیم. چون اگه تجدید یا مردود می شدیم، بابا بهمون اجازه نمی داد ادامه تحصیل بدیم. با این اوصاف من در طول سه سال راهنمایی همیشه رتبه ی اول بودم. رادیو و تلویزیون نداشتیم. شب های دوشنبه می رفتیم خونه ی خاله سریال تلخ و شیرین (اگه اشتباه نگم) می دیدیم. قبل از اونم حدود 5 دقیقه میان پرده آقای مربوطه را می ذاشت که جالب بود.
معمولا وقت نداشتیم اتاق را جارو کنیم. اگر هم جارو می کردیم سر هم بندی بود و با جارو نکردن چندان فرقی نداشت. یه روز خاله اومده بود خونه صابخونه ما سر بزنه، یه نگاهی هم به اتاق ما می کنه. از بس کثیف و ناهماهنگ بوده، دست و آستین بالا می زنه و اتاق را تر و تمیز می کنه. ظهر وقتی اومدیم خونه همه تعجب کرده بودیم. اول فکر کردیم کار پیرزن صابخونس. رفتیم ازش تشکر کنیم ، شروع کرد ما رو دعوا کردن! این چه وضعیه در آوردید؟ خاله تون با این حال احوالُ عیالواریش باید بیاد اتاق شما را تمیز کنه؟
رفتیم به خاله گفتیم: خاله جان بالاغیرتی دیگه نیا اتاق ما رو تمیز کن. این پیرِزنه حال ما رو می گیره، سرکوفت بهمون می زنه و... اشک توی چشمان خاله جمع شد و گفت خاله جون قربونتون برم من که کاری نکردم. شما برا جارو کردن اصلاً دغدغه نداشته باشید. بزارید پیرزنه هر چی می خواد بگه. شما خودتون غذا می پزید ظرفارو می شورید... تازه رتبه ی اول کلاس هم که هستید.
پی نوشت:
ببخشید طولانی شد. لطفا برای شادی روح خاله ام فاتحه بخونید.
بانوی نور
شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما "بی حسین" شدن تو بود.
و شرمنده تر آن که تو بی حسین شدی و ما حسینی نشدیم.
ایام فاطمیه تسلیت باد.

خدایا به قلب بی قرارم آرامش ببخش و توفان درونم را فرو نشان.
خوب می دانیم دنیا قادر نیست به ما آرامش دهد؛
ما را یاری کن که حقیقت وعده ی تو را تجربه کنیم تا دیگر هیچ چیز نتواند آرامش و صلحی را که ارزانی داشتی، از ما باز ستاند.
آنها که با اشک شان بذر افشانی می کنند، با آواز سرور برداشت خواهند کرد.
آن که به گریستن ادامه می دهد، بذرها را به بار می آورد.
و در حالی که بافه ها را با خود حمل می کند، با نغمه ی سرور باز خواهد گشت.
وقتی که در رسیدن به آرزوهایمان دلسرد و مأیوس می شویم، برای آنکه سرزنده
بمانیم، توکل به قدرت الهی می کنیم که همان ستایش اوست.
پی نوشت:
از تمام دوستان بزرگواری که از طریق وبلاگ و تلفنی جویای حالم شدند صمیمانه تشکر می کنم. الحمدالله وضعیت جسمی ام رو به بهبودی است. خداوند به همه ی ما حسن عاقبت و تحمل صبر در برابر درد عطا فرماید.
شاد باشید.
(اول عذر خواهی می کنم) چند روزی بود که برای تخلیه ی ادرار واقعا با مشکل مواجه بودم. همانطور که قبلاً عرض کرده بودم، بقدری من از تنگی مجاری ادرار رنج می بردم که اگر مثانه ام به حداکثر گنجایشِ خود هم می رسید، حتی یک قطره ی ادرار هم نمی آمد. سوند نلاتون هم دیگر داخل مجرا نمی رفت. به ناچار خودم را به بیمارستان رساندم و تحت عمل سیستوستومی قرار گرفتم.
نحوه ی کار بدین صورت است که دکتر از روی شکم شکاف کوچکی روی مثانه ایجاد می کند و سوند مخصوصی را داخل مثانه قرار می دهد. فعلاً ضعف زیاد، درد زیاد و خونریزی زیاد بر من مستولی است. توانستم دقایقی روی ویلچر بنشینم، گفتم برای اینکه دعایم کنید وضع و حالم را به اطلاع تون برسونم. منتظر دعای خیر شما خوبان هستم.
شاد باشید.
تکرار گناه و مداومت آن موجب تیرگى و واژگونى قلب و مسخ انسان از حالت انسانیت به حالت درنده خویى و حیوان صفتى مى گردد، و نیز باعث گناهان بزرگتر مى شود.
به عنوان مثال : گنهکارى که براى اولین بار لب به شراب مى زند، چون مسلمان است ، آشامیدن چند قطره از شراب براى او بسیار سخت است ، ولى بار دوم کمى آسان مى شود و وقتى زیاد تکرار شد، آشامیدن چند لیوان از آن براى او از آب خوردن آسانتر مى گردد. آرى ! تداوم گناه حتى گناهان بزرگ را براى انسان آسان مى گرداند.
امام صادق علیه السلام فرمودند، پدرم مى فرمود:
چیزى بیشتر از گناه ، قلب را فاسد نمى کند، قلب گناه مى کند و بر آن اصرار مى ورزد و در نتیجه سرنگون و وارونه مى گردد. و موعظه در آن اثر نمى نماید.
به طور کلى هرگونه نکبت و بلا، خواه روحى و خواه جسمى از گناه سرچشمه مى گیرد که امام باقر علیه السلام فرمود: هیچ نکبتى به بنده نرسد مگر به خاطر گناه .
آثار گوناگون گناه:
1- قساوت قلب
امیرمؤ منان على علیه السلام فرمود:
اشک چشم ها نخشکد مگر به خاطر قساوت و سختى دل ها و دل ها سخت نشود مگر بخاطر گناهان بسیار.
بسیار دیده شده که افرادى بر اثر تداوم گناه و طغیان کارشان به کفر و انکار حق و به مسخره گرفتن آن رسیده است ، این ها از آثار شوم گناه است که دامنگیر گنهکار مى گردد، چنانکه مداومت بر کارهاى نیک و عبادات ، موجب صفاى دل و نورانیت بیشتر روح و جان مى شود.
2 - سلب نعمت
امام صادق علیه السلام مى فرماید: پدرم همواره مى فرمود:
خداوند حکم قطعى فرموده که نعمتى را که به بنده اش داده ، از او نگیرد، مگر زمانى که بنده گناهى انجام دهد که بخاطر آن سزاوار کیفر گردد.
3 .عدم استجابت دعا
امام باقر علیه السلام فرمودند:
همانا بنده از خدا حاجتى مى خواهد، اقتضا دارد که زود یا دیر برآورده شود، سپس آن بنده گناهى انجام مى دهد خداوند به فرشته مى فرماید: حاجت او را روا مکن و او را محروم ساز زیرا در معرض خشم من درآمد و سزاوار محرومیت شد.
4 - الحاد و انکار
رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله در ضمن گفتارى فرمودند: همانا گناهان گمراهى را بر گنهکار مسلط مى نماید تا آنجا که او را به رد ولایت و امامت وصى رسول خدا و انکار نبوت پیامبر و به همین منوال انکار یکتایى خدا و الحاد و کفر در دین خدا، آلوده مى گرداند.
5- قطع روزى
6-.....
پیامبر(ص) فرمود:
ده گروه از امت من در قیامت که به چهره هاى مخصوصى از سایرین متمایز هستند وارد صحنه مى شوند؛
1 میمون . 2 خوک . 3 واژگونه . 4 کور. 5 گنگ و کر. 6 زبانشان را مى جوند و از دهانشان چرک که همه را ناراحت مى کند بیرون مى آید.7 بدبوتر از مردار گندیده . 8 پوشیده به لباس هاى آتشین و مس گداخته و چسبان . 9 با دست و پاى بریده . 10 آویخته شده بر دارهاى آتشین .
گروه اول ؛ سخن چینان (میمون)
گروه دوم ؛ حرام خوران (خوک)
گروه سوم ؛ رباخوران (واژگون)
گروه چهارم ؛ ستمگران در قضاوت (کور)
گروه پنجم ؛ از خود راضى و خود بینان (گنگ و کر)
گروه ششم ؛ علما و قاضیان بى عمل (زبانشان را می جوند و از دهانشان چرک بیرون می آید)، گروه هفتم ؛ آزار دهندگان به همسایه (بد بوتر از مردار گندیده)
گروه هشتم ؛ جاسوسان نزد ظالم (پوشیده به لباس های آتشین)
گروه نهم ؛ شهوترانان و مانع اداى حق خدا از اموال خود (با دست و پای بریده)
و گروه دهم ؛ متکبران ( آویخته شده بر دارهای آتشین) مى باشند.
و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمودند:
هنگامى که عمل زنا آشکار شود، مرگ ناگهانى زیاد مى گردد...
و هنگامى که در ترازو کم فروشى شود، خداوند قحطى و کمبود را بر مردم فرود مى آورد
و هنگامى که مردم زکات اموال خود را ندهند زمین برکت هاى خود، از زراعت و میوه و معادن را بروز نمى دهد، ....
و هنگامى که قطع صله ى رحم رواج یافت ثروت ها در دست اشرار قرار مى گیرد
و هنگامى که امر به معروف و نهى از منکر ترک گردید خداوند اشرار را بر مردم مسلط مى کند، که هر چه نیکان آنها دعا کنند به استجابت نمى رسد.
منبع : گناه شناسى ، محسن قرائتی ، بکوشش : محمدى اشتهاردى
"سایت تبیان"
لحظات مرگ و زندگی چگونگی مجروح شدن مرا در سال 61 در عملیات محرم و اتفاقات بعد از آن را روایت می کند. برای مطالعه ی قسمت های اول تا بیستم (اینجا) و قسمت بیستم به بعد (اینجا) کلیک کنید.
چگونگی اخذ گواهینامه ی ویژه
با توجه به اینکه گواهینامه نداشتم، با دستی کردن گاز و ترمز، بعضی اوقات در مکان های خلوت شهر رانندگی می کردم. اوایل کار خیلی هراس داشتم. اما هرچه بیشتر تمرین می کردم بیشتر مسلط می شدم. یکی از دلایل تسلط خودم را در رانندگی با ماشین این بود که قبلا با موتور سه چرخ بی مهابا تمام شهر را طی کرده بودم. روز به روز وضعیت رانندگی ام بهتر می شد، اما بدون گواهینامه رانندگی کردن را عاقلانه نمی دیدم. مقدمات اخذ گواهینامه را فراهم کردم و در ظرف یک روز آیین نامه و شهر را در شهر خودمان قبول شدم. منتها کارشناس ممتحن فرمودند چون شما از لحاظ فیزیکی مشکل دارید، باید چند تا کارشناس هم در استان رانندگی شما را تایید کنند.
به شهرک آزمایش اصفهان رفتم. یکی از آقایان کارشناس که پلیس خوش خلقی هم بود کنار دستم نشست، از من امتحان گرفت و رانندگی مرا تایید کرد. پشت کارت نوشت «رانندگی مشروط فقط با خودروی دنده اتوماتیک و فرمان هیدرولیک و با گاز و ترمز دستی». تا اینجا ی کار خیلی خوشحال بودم، اما از آنجاییکه طبق قانون باید سه تا کارشناس رانندگی مرا تایید می کردند، یکی از آنها دستش را جلو آورد و گفت دست مرا فشار بده. طبیعی بود که من نمی توانستم دست او را بفشارم. گفتم جناب سروان من باید بتوانم دستی ماشین را محکم با دستم بگیرم که می توانم. باید بتوانم روان رانندگی کنم که همکارتان تایید کردند. چرا شما سخت می گیرید؟ کارت را از من گرفت و با خودکار قرمز نظر همکارش را خط خطی کرد و گفت شما نمی توانید رانندگی کنید. امیدهای چند دقیقه قبل من به یاس مبدل شد و با دلی شکسته راهی منزل شدم.
با این شکستی که متحمل شدم، دیگر دل و دماغ رانندگی کردن نداشتم. همسرم هم به خاطر مشغله ی زیادی که در منزل داشت فرصت نمی کرد مرا با ماشین بیرون ببرد. به ناچار همان گزینه ی رانندگی با موتور سه چرخ را با تمام مشکلاتش مثل سرماخوردگی و... ترجیح دادم. ولی راضی بودم به رضایت خدا. چون معتقد بودم حتما مصلحتی در کار بوده باید صبر می کردم.
حدود یک سال گذشت. یکی از دوستان جانبازم از آسایشگاه جانبازان اصفهان زنگ زد که اگر می خواهی گواهینامه بگیری فردا اول وقت در آسایشگاه حاضر باش.
همیشه اقدامات جمعی نسبت به اقدام فردی بهتر نتیجه می دهد. قضیه از این قرار بوده که روزی رئیس راهنمایی و رانندگی اصفهان برای ملاقات جانبازان به آسایشگاه می رود. بچه ها به او می گویند شما چه به ما گواهینامه بدهید چه ندهید، ما مجبوریم برای ادامه ی زندگی روزمره سوار ماشین شویم و رانندگی کنیم، پس چه بهتر که شما به جانبازانی که می توانند رانندگی کنند گواهینامه بدهید که خدای ناکرده اگر تصادفی پیش آمد، جانباز صد در صد مقصر شناخته نشود. ایشان هم قول می دهند که اگر جانبازان در امتحان آیین نامه قبول شوند و بتوانند رانندگی کنند، ما مانعی برای دادن گواهینامه به ایشان نمی بینیم.
در آن روز من هم از نو امتحان دادم و موفق به اخذ گواهینامه شدم. البته زیاد مسافت های طولانی را پشت فرمان نمی نشینم چون خسته کننده است. بیشتر داخل شهر و در فصل زمستان از ماشین استفاده می کنم. دلیلش هم واضح است با این شلوغی شهر و نبود جای پارک، ترجیح می دهم که از موتور سه چرخ استفاده کنم که اگر مجبور شدم داخل پیاده رو هم بروم، کسی مانعم نشود.
«پایان»

آدمها مثل ِ کتابها هستند.
بعضی آدمها جلدِ زرکوب دارند، بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک، بعضی آدمها ترجمه شده اند،
بعضی از آدمها تجدیدِ چاپ میشوند و بعضی از آدمها توقیف و بعضی از آدمها فتوکپی ِ آدمهای ِ دیگر اند.
بعضی از آدمها صفحاتِ رنگی دارند، بعضی از آدمها تیتر دارند، فهرست دارند و روی پیشانی ِ بعضی از آدمها نوشته اند: حق ِ هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدمها قیمتِ روی جلد دارند، بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش میرسند،
و بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمیشوند.
بعضی از آدمها را باید جلد گرفت، بعضی از آدمها را میشود توی ِ جیب گذاشت!
بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته میشوند.
بعضی از آدمها خط خوردگی دارند، بعضی از آدمها غلطِ چاپی دارند.
بعضی از آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی ِ آنها را بفهمیم.
بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت. کتابها مثل ِ آدمها هستند.
بعضی از کتابها برای ِ ما قصه میگویند تا بخوابیم و بعضی قصه میگویند تا بیدار شویم.
بعضی از کتابها تنبل هستند.بعضی از کتابها تقلب میکنند،بعضی از کتابها دزدی میکنند!
بعضی از کتابها به پدر ومادرِ خود احترام میگذارند.
و بعضی حتی اسمی هم از پدر و مادر ِ خود نمیبرند. بعضی از کتابها هرچه دارند، از دیگران گرفته اند.
بعضی از کتابها هرچه دارند به دیگران میبخشند. و بعضی از کتابها فقیر اند و بعضی گدایی میکنند.
بعضی از کتابها پرحرف اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند و بعضی ساکت و آرام اند ولی یک عالم حرفِ گفتنی در دل دارند.
بعضی از کتابها بیمار اند، بعضی از کتابها تب دارند و هذیان میگویند.
بعضی از کتابها، کودکانه و لوس حرف میزنند. و بعضی از کتابها فقط غر میزنند و نصیحت میکنند.
بعضی از کتابها پیش از تولد میمیرند و بعضی تا ابد زنده هستند.
استاد زنده یاد قیصر امین پور
اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره اي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم. سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود.
صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب. روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پوشيدن كفش آديداس يك رويا بود.
همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و ... اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد! يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود. همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود.
امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا...
و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم. مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است.
ورشكسته شدن انتشارات، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر و ... برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانيم! ... مي شود كتابها نوشت... خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش!
قحطي امروز قحطي انسانيت است
قحطي همدلي
قحطي عشق
منبع: وبلاگ پندار
عید نوشت:
یامقلب القلوب والابصار یا مدبراللیل والنهار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال
یا مقلب قلب ما را شاد کن
یا مدبر خانه را آباد کن
یا محول احسن الحالم نما
از بدی ها فارغ البالم نما

پروردگارا! در این شب عید، به خواب دوستانم آرامش، به بیداری شان آسایش، به زندگی شان عافیت، به عشق شان ثبات، به مهرشان وفا، به عمرشان عزت، به رزق شان برکت، به وجودشان صحت و به ایمان شان قدرت عطا فرما.
همگام با عید باستانی نوروز، سال بسیار خوبی را برای شما تک تک دوستان گرامی و بزرگوارم آرزومندم. شادکامی و موفقیت شما خوبان را از درگاه احدیت خواستارم.
سلام. قصد دارم تجربیات عملی خود را در مورد استفاده ی از اینترنت، در راستای ارتقای روحیه ی یک فرد نخاعی را، در اختیار شما خوبان قرار دهم.ابتدا باید به این نکته اشاره کنم، که ما افراد نخاعی، قبل از اینکه تلاش نماییم از طریق اینترنت افراد جامعه را با وضعیت و مشکلات و سبک خاص زندگی مان آشنا کنیم، باید خودمان بیشتر با هم آشنا شویم و از این طریق این دهکده ی مجازی با هم مراوده داشته باشیم. فکر می کنم میزان اشنایی افراد نخاعی با همدیگر در جامعه ی ما به 5 درصد هم نرسد.
دو سال پیش به پیشنهاد یکی از دوستان جانباز نخاعی دعوت به تشکیل وبلاگ شدم. تا قبل از این پیشنهاد، واژه «وبلاگ» برایم واژه ی آشنایی نبود. قبل از ساختن وبلاگ، رفتن به اینترنت و سیر در این دنیای مجازی، فقط نوعی سرگرمی برایم محسوب می شد که البته به مرور زمان جذابیت آن نیز برایم کم رنگ شد.
اما وقتی وبلاگ درست کردم، استفاده ی از اینترنت و حضورم در این فضای مجازی، مفهوم دیگری برایم پیدا کرد. ابتدای امر با سایت مرکز ضایعات نخاعی جانبازان آشنا شدم و سپس وبلاگ دوستان دیگر نخاعی را یافته و با آنان مراوده پیدا کردم. از مطالب و تجربیات آنان نهایت استفاده را نمودم و البته تلاش کردم آنچه در طول 29 سال زندگی، که با وضعیت آسیب نخاعی تجربه کرده ام را، در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم دوستان عزیز نخاعی بنمایم. وقتی مشاهده می کنم مطالب دست و پا شکسته ی من، توانسته مشکلی از مشکلات دوستان نخاعی را مرتفع کند، در خودم احساس رضایت می کنم، احساس رضایتی که لذت و آرامش را در من دوچندان می کند.
به یاد دارم، جوانی با ضایعه نخاعی از افغانستان برایم ایمیل زده بود و از نحوه ی قرار دادن سوند و مشکلاتی که برایش به وجود آمده بود را از من سوال کرد. من ضمن پاسخ مختصری که برای ایشان نوشتم، وی را راهنمایی کردم که در قسمت پیوندهای روزانه ی وبلاگم، آنچه در باره ی نحوه ی سوند زدن، رفلاکس و چگونگی مراقبت از کلیه ها را نوشته بودم، مطالعه نمایند.
من توسط اینترنت دوستان مجازی زیادی پیدا کرده ام، که از تجربیات یکدیگر استفاده می کنیم. این کار نه تنها باعث تقویت روحیه ی من شده، بلکه باعث شده اوقات فراغتم هدف دار و نه بیهوده، پر شود. بعضی اوقات چنان غرق در نوشتن یا گشت و گذار در سایت ها و وبلاگ ها می شوم که گذر زمان را حس نمی کنم.
از این مقوله که بگذریم، توانستم ذهنیت خیلی از افراد جامعه را با واژه ی جانباز و واژه ی ضایعه نخاعی اشنا کنم. خیلی از افراد جامعه برایم می نوشتند که با خواندن مطالب تو، دید ما نسبت به این قشر جامعه تغییر پیدا کرد. یکی از آنها که معلم بود در کامنتی نوشته بود، قبلا من فکر می کردم فردی که روی ویلچر نشسته فقط قادر نیست راه برود، در صورتی که با مطالعه ی مطالب شما، به این حقیقت رسیدم، که اشخاص بزرگی بر این صندلی های چرخدار تکیه زده اند. افرادی که با رنج و تعب فراوان به همه ی مشکلات موجود ناشی از ضایعات نخاعی، لبخند زده اند و توانسته اند با توکل بر خداوند و صبر و تحمل مصائب، درس بزرگی به ما افراد سالم جامعه بدهند.
البته باید متذکر شوم که هیچکس نمی تواند مصائبی که یک فرد قطع نخاع تحمل می کند را، درک کند مگر اینکه خودش دچار ضایعه ی نخاعی باشد و در واقع به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را، اما یک فرد نخاعی با غلبه بر مشکلات و مدیریت صحیح حل آن مشکلات، به افراد دیگر جامعه یاد می دهد که برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند. بسیاری از افراد دچار آسیب نخاعی را می شناسم که نه تنها در مدیریت صحیح زندگی خودشان موفق بوده اند، بلکه توانسته اند بسیاری از مشکلات دیگران را نیز حل کنند و بر این اندیشه ی غلط در جامعه ی ما که معتقد است «عقل سالم فقط در بدن سالم است»، خط بطلان بکشند.
پی نوشت:
این مطلب در سایت معلولان ضایعه نخاعی تهران درج شده است.